وقتي فيل افشينخان ياد كره ميكند
وطن امروز نوشت؛ «GHOTBI AFSHIN» همینطور روی صفحه گوشی روشن و خاموش میشد، بالا و پایین میپرید، به این در و آن در میزد و من نمیدانستم در آن حال و هوای غریب که نور صورتی آسمان کره از لابهلای پرههای کرکره مستقیم به چشمانم میخورد چطور باید با شرایط به وجود آمده طرف شوم. اما نیرویی پنهان من را به پیش میبرد پس انگشت شستم روی کلید سبز گوشی رفت تا به نخستین میهمان این دنیای دیوانه و کابوسوار چراغ سبز نشان دهد. آن طرف حقیقتا خود خود افشین قطبی بود.
البته با یک تفاوت نه چندان کوچک در لحن حرف زدن: «آق طاهری خودتی؟ توی ولایت ما خوش میگذره؟ ریدیف میدیفی؟ داداش یه زحمتی واست داشتم. صدامو میشنفی؟» شنیده بودم «افشین جان» وقتی اثری از دوربین و میکروفن و ضبط صوت نباشد یکهو میشود «افشینخان» و لحن حرف زدنش کاملا داشمشدی میشود ولی ذهن بیچاره من از این همه اتفاقات عجیب و غریب هنگ کرده بود. پس فقط جواب دادم «مزاحم نشوید آقا!» و قطع کردم.
چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد. این بار با همان لحن آشنا: «صبحبخیر، آ، این افشین است، خواهش دارم جواب بدهید، یک کار سکرت با شما دارم.» این شد یک چیزی. جواب دادم. همان اول فهمیدم قطبی هیچ چیزی از ماجرای امروز صبح کره نمیداند، دلیلش هم این بود که در تهران نصفه شب بود و هیچ بنیبشری جرأت ندارد ساعت 3-2 صبح به سرمربی تیم ملی خبر بدهد که در کره بمب اتمی ترکیده.
قطبی گفت شمارهام را از فدراسیون گرفته تا برای سفر کرهجنوبی و شمالی راهنماییام کند اما خیلی زود رفت سراصل مطلب و از من خواست یواشکی سراغ رئیس فدراسیون فوتبال کرهجنوبی بروم و از او تعریف کنم و چیزی بگویم مثل اینکه «چرا برای جام جهانی "افشین" را نمیبرید. مگر برایتان کم گذاشت؟ مگر این همه به فوتبال کره خدمت نکرد؟ ببینید ایرانیها چقدر پول و امکانات به پایش ریختهاند. تازه تیمشان را به جام جهانی نبرده. ببینید اگر میبرد چه کار میکردند؟ شما در کره بابت مربیگری و آنالیز و مشاوره و هزار جور خدمت و زحمت دیگر سالی 60 هزار دلار به قطبی میدادید، ایرانیها تیم ملیشان را با آن همه لژیونر دادهاند به او، هر روز هم در تلویزیون و روزنامهها و سایتها و مجامع و محافل حلوا حلوایش میکنند سالی یکمیلیون دلار هم میریزند به حسابش جدای از خرج و برج و پول قایق تفریحی و ویلای دوبی و هتل آكادمي، تازه تابلوهای اجق وجق "یوروم" بانو را هم چند صد هزار دلار پیشخرید میکنند. چرا قدر چنین جواهری را در قصر خودتان ندانستید. آنقدر که ایرانیها قطبی را عزت و احترام میکنند، گاس هیدینک در کره کیا و بیا نداشت. اگر قطبی را ببرید آفریقای جنوبی باز هم میروید جزو 4 تیم و...»
خلاصه افشینخان آنقدر پای تلفن از خودش تعریف کرد و قربان، صدقه خودش رفت که مرا دچار قحطی اعتماد به نفس کرد. گفتم شاید الان که روی مود فارسی دست و پا شکسته است روحیات آمریکاییاش عود کرده، پس گفتم: «افشینخان راحت باش! خودمونی حرف بزن!»
که چشمتان روز بد نبیند، افتاد روی دنده لوطیگری و آدرس همه جاهاي ديدني سئول و حومه را داد و آخرش هم گفت: «هرجا گیر کردی به من بگو، با رئیس پلیس سئول من تو منم، کارتو راه میاندازم!» صحبتمان که تمام شد، هنوز فرصت نکرده بودم برای خیال خوش قطبی و بیخبریاش از وضع کره، آهی از نهاد برآورم که این بار SEFARATE IRAN روی صفحه گوشی شروع به چشمک زدن کرد: «شما سالم هستید؟ خودتان را به خیابان هانام دونگ، سفارت ایران برسانید!»


