صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

پيك نيك با طعم كتاب!

حضور در نمايشگاه كتاب در مقايسه با اتوبوس سواري و مترو سواري يك حسن دارد و آن اين‌كه هر موقع كه خسته شديد مي‌توانيد از اولين خروجي سالن نمايشگاه را ترك كنيد و بعد از اندكي استراحت دوباره به داخل سالن نمايشگاه هجوم ببريد! (ببخشيد تشريف ببريد).
کد خبر: ۹۸۶۳۸
| |
4745 بازدید

جام جم نوشت: امروز من موفق به يك كشف بزرگ و تاريخي شدم! و اين كشف بزرگ و تاريخي را خودم به تنهايي انجام دادم. لاي جمعيت بيشتر از اين له شوم اگر دروغ بگويم و اگر متهم به كپي كاري نمي‌شدم يا نمي‌ترسيدم از اين‌كه مردم به من انگ ديوانگي بزنند از نمايشگاه كتاب تا خود روزنامه با فرياد يافتم يافتم پا برهنه مي‌دويدم، اما چه كنم تواضع و حجب و حيا اجازه نداد و براي اعلام اين كشف تاريخي مجبور شدم تا امروز صبر كنم، اما كشف بزرگ و تاريخي من... .

شما ديگر براي اين‌كه از سر و كول ديگر هموطنان خود بالا برويد و همديگر را زير پاي هم له كنيد، براي تجربه يك محيط گرم و عرق‌آلود، براي هل دادن نفرات جلويي خود و لگد زدن به پشت سري‌هايتان، براي آويزان شدن بين جمعيت و براي اين‌كه نفس هايتان به شماره بيفتد و از رايحه‌هاي متنوع در هوا لذت ببريد، ديگر نيازي به اتوبوس سواري و علافي در ايستگاه مترو و ايستادن در صف دريافت فرم اطلاعات خانوار و... نداريد، مي‌توانيد همين امروز به نمايشگاه كتاب مراجعه كنيد و اين بسته بزرگ فرهنگي را رايگان دريافت كنيد.

حضور در نمايشگاه كتاب در مقايسه با اتوبوس سواري و مترو سواري يك حسن دارد و آن اين‌كه هر موقع كه خسته شديد مي‌توانيد از اولين خروجي سالن نمايشگاه را ترك كنيد و بعد از اندكي استراحت دوباره به داخل سالن نمايشگاه هجوم ببريد! (ببخشيد تشريف ببريد).

از داستان تكراري ترافيك مسيرهاي منتهي به نمايشگاه و سر درگم شدن در خيابان‌ها و كوچه‌هاي فرعي اطراف نمايشگاه و پيدا نكردن جاي پارك و جريمه شدن 13 هزار توماني، آيينه شكسته و گل‌گير قر شده خودروي پارك شده شما و خداي ناكرده فقدان غم‌انگيز زاپاس و جعبه آچار مستقر در صندوق عقب و زبانم لال هجرت تاسف‌بار خودروي شما مي‌گذريم و به احوالات خود نمايشگاه مي‌رسيم.

جايتان خالي نباشد و به قول قديمي‌ها دلتان نخواهد، رفتيم نمايشگاه كتاب.

خسته و هلاك اما فاتحانه از پيدا كردن جاي پارك از در ورودي خيابان شهيد بهشتي وارد محوطه نمايشگاه كتاب شديم. پياده با خيل جمعيت به سمت شبستان كه سالن اصلي نمايشگاه كتاب آنجا واقع بود راه افتاديم. جلوي در ورودي تعدادي خودروي ون براي جابه‌جا كردن بازديدكنندگان مدام در حال رفت و آمد بودند، اما ما نه تحمل انتظار كشيدن داشتيم و نه حوصله ايستادن در صف، به همين دليل به نيت لذت بردن از بعدازظهر يك روز تعطيل در يك مكان فرهنگي با گام‌هاي استوار به پيشروي خود ادامه داديم.

نمي‌دانم چرا هميشه از آمار پايين نشر كتاب و كتابخواني گلايه مي‌شود. ما كه با دو تا چشم خودمان ديديم تعداد بازديدكنندگان آنقدر زياد بود كه ابتدا نگران شديم مبادا تا رسيدن ما به سالن اصلي نمايشگاه همه كتاب‌ها تمام شود و ما دست خالي به منزل برگرديم، قدم‌هايمان را تندتر كرديم و از شتاب زيادي كه داشتيم چند بار نزديك بود گردن محترم‌مان بشكند. طي مسير هم مدام دعا مي‌كرديم كه حداقل يك جلد كتاب براي ما بماند كه الحمدلله ماند و بيشتر از يك جلد هم ماند.

در طول مسير كه نسبتا كوتاه هم نبود مناظر جالب و غريبي ديديم، از حجم زياد زباله‌هاي ريخته شده در مسير عبور مردم و روزنامه‌هاي پاره پاره شده كه گواه بر تغيير كاربري روزنامه سيصدچهارصد توماني به فرش چند صد هزارتوماني بود تا خوابيدن مرد تنها! روي نيمكت با كتاب باز شده روي صورتش و لم دادن‌هاي نامتعارف بعضي از بازديدكنندگان خسته و بي‌رمق نمايشگاه و چرت زدن بعضي ديگر از بازديدكنندگان روي چمن‌هاي محوطه نمايشگاه، از ديگر مناظري بود كه به دفعات مي‌شد ديد.

برگزاري ميتينگ‌هاي دانشجويي و عشقولانه در فضاي بيروني نمايشگاه ظاهرا از برنامه‌هاي جنبي و خودجوش مردمي بود (قابل توجه دانشجويان محترم و البته جوان، ميزگرد فرهنگي دانشجويان همه روزه از ساعت 9 صبح تا پاسي از شب در محوطه بيروني نمايشگاه و خيابان‌هاي اطراف نمايشگاه برگزار مي‌گردد لطفا با آخرين مد روز! تشريف بياوريد).

به به! جمع صميمي يك خانواده نسبتا محترم كه در مسير عبور مردم حصيري پهن كرده و بدون توجه به رهگذران از هواي لطيف بهاري لذت مي‌بردند، مرد خانواده با سبيل‌هاي دسته موتوري و دكمه‌هاي باز پيراهن و زيرپيراهني قرمز به جدول كنار خيابان تكيه داده و تخمه مي‌شكست (البته نحوه پرتاب پوست تخمه‌ها از دهان مبارك اين آقا به روي آسفالت براي بچه‌ها بدآموزي عجيبي داشت. پسركي كه با پدرش هم‌مسير ما بود مدام مشغول تقليد همان حركت بود تا از دستان نوازشگر پدر يك سيلي محكم نوش جان كرد) گاز پيك نيكي و قابلمه غذا و كتري نيمه سوخته آنها هم از بازديدكنندگان حاضر در نمايشگاه فرهنگي كتاب بودند.

تا رسيدن به سالن كه‌اي كاش اصلا نمي‌رسيديم از اين مناظر بكر و در خور مكان‌هاي فرهنگي زياد ديديم.

هر چه به شبستان و سالن اصلي نمايشگاه نزديك‌تر مي‌شديم جمعيت بيشتر و بيشتر مي‌شد.

اطراف شبستان هم چادر زده بودند و كتاب مي‌فروختند. حداقل نيتشان فروش كتاب بود.

از در شبستان وارد سالن نمايشگاه شديم. تا به حال اين‌گونه با پوست و استخوان خود اين پيوستگي و فشردگي صفوف را احساس نكرده بوديم، دست در دست و شانه به شانه‌اي ساير عزيزان حاضر در صحنه به صورت گروهي از غرفه‌ها بازديد مي‌كرديم چون به هيچ عنوان ما را ياراي جدايي از اين زنجيره محكم انساني نبود.

طراحي داخل نمايشگاه بسيار هوشمندانه و سرگرم كننده بود. براحتي غرفه مورد نظر را بدون سر در گم شدن داخل راهرو‌ها و دالان‌هاي پيچ در پيچ مي‌توانستيد پيدا كنيد! فقط يك مشكل كوچك وجود داشت. آن هم اين‌كه به هيچ عنوان روي پيشخوان غرفه‌ها را نمي‌توانستيد ببينيد، اگر هم مي‌ديديد به چند مشكل جديد بر مي‌خورديد. جالب‌ترين مشكل اين بود كه وقتي با هزار زحمت خود را جلوي يك غرفه مي‌رسانديد تا از كتاب‌هاي روي پيشخوان غرفه به نيت آشنايي با محتوا و خريد احتمالي آن بازديد كنيد فشار جمعيت ناخواسته شما را به جلو هدايت مي‌كرد و اگر مقاومت مي‌كرديد مورد اعتراض واقع مي‌شديد كه چرا راه را بسته‌ايد و اجازه پيشروي را از مشتاقان كتاب و كتابخواني گرفته ايد. مشكل ديگر كه زياد هم به چشم نمي‌آمد قيمت كتاب‌ها بود كه شديدا شما را تشويق به نخريدن كتاب و كمك به پايين آوردن آمار كتابخواني مي‌كرد.

در اين گيرودار و شلوغي، بلندگوي سالن چندبار حضور يك نويسنده محترم در يكي از غرفه‌ها براي امضاي كتاب تاليف شده‌اش را به اطلاع همه رساند. بي‌جهت ياد اين شعر افتادم كه «يكي مي‌مرد زدرد بي نوايي يكي مي‌گفت...» ادامه‌اش يادم نيست.

يك مقدار غافلگير شده بوديم، گفتيم با اين همه استقبال اگر هر بازديد كننده حداقل 2 جلد كتاب خريداري كند با يك حساب سر انگشتي چندين هزار جلد كتاب طي يك نصفه روز فروخته مي‌شود كه آمار بسيار بالايي است، اما در اين هياهو و شلوغي چرت زدن تعدادي از غرفه‌دار‌ها پشت پيشخوان غرفه‌ها گواه چيز ديگري بود.

كتاب نخريديم و از اولين خروجي به نيت استشمام هواي تازه از سالن نمايشگاه خارج شديم، محوطه بيرون دست كمي از داخل سالن نداشت به همان شلوغي و بي‌نظمي و آشفتگي.

تصميم گرفتم از چند نفر در مورد حضورشان و همچنين خوب يا بد بودن نمايشگاه سوالاتي بپرسم و بفهمم كه آيا من بهانه گير و كج سليقه شده‌ام يا ديگران هم حداقل اندكي با من هم عقيده‌اند.

به زوج جواني كه زير سايه يك تابلو تبليغاتي روي پله‌ها نشسته بودند نزديك شدم.

ـ سلام، به نظر شما نمايشگاه چطور بود؟» مرد جوان گفت: «خوب بود، دست شما درد نكند»

ـ من كه كاره‌اي نيستم، دست مسوولان برگزاري آن درد نكند، يعني همه چيز مطابق ميل شما بود؟

ـ بله الحمدالله

ـ كتاب هم خريديد؟

ـ نه.

ـ قيمت كتاب‌ها چطور بود؟

ـ قيمت‌ها بالا بود و تخفيف آنچناني هم نداشت.

ـ كلا كتاب‌هاي كه مي‌خواستيد در نمايشگاه موجود بود؟

ـ نه همه؛ چند جلدي از آنها موجود بود و چند جلد هم آدرس دادند كه بعد از نمايشگاه مراجعه كنم و بگيرم.

ـ توانستيد از همه يا اكثر غرفه‌ها بازديد كنيد؟

ـ نه، خانم بنده يك مقدار حالش بد شد و از سالن آمديم بيرون.

سراغ خانواده بعدي رفتم. يك زن و شوهر به همراه يك كودك 2 يا 3 ساله كه داخل كالسكه آبي رنگش بي‌خبر از هياهوي نمايشگاه معصومانه خوابيده بود، بي‌مقدمه پرسيدم نظرتان راجع به نمايشگاه كتاب چه بود؟

«بد نبود ولي جايي براي استراحت نداشت، قيمت كتاب‌ها هم خيلي بالا بود. يك رمان معمولي 5 هزار تومان.» (خودتان حساب كنيد رمان غيرمعمولي چند هزار تومان است)

چند دختر و پسر جوان با ظاهر و پوششي كاملا امروزي از كنار ما رد شدند. دنبالشان رفتم و از آنها پرسيدم براي بازديد از نمايشگاه و خريد كتاب آمده‌ايد؟ يكي از پسرها گفت: «نه!»

ـ واقعا؟ پس اينجا چه كار مي‌كنيد؟

ـ آمديم كتاب پارتي.

ـ خب تقريبا درست مي‌گوييد. اينجا واقعا مهماني كتاب است و اگر خريد هم نكنيد حداقل با تازه‌هاي بازار نشر آشنا مي‌شويد.

در مسير برگشت تا محل پارك خودروي ما بساط دستفروش‌ها گرم بود. به گمانم درآمد آن دسته از دستفروش‌ها كه فيلم‌هاي روي پرده سينماهاي هاليوودي را با زيرنويس فارسي مي‌فروختند از فلان ناشر بزرگ كه با هزينه‌هاي كمرشكن مشغول نشر و چاپ كتاب است، بيشتر بود!

آقايي كه معلوم بود از همان دادزن‌هاي راسته كتاب‌فروشي‌هاي ميدان انقلاب بود مردم را به خريد كتاب‌هاي ناياب و قديمي تشويق مي‌كرد: «ديوان ايرج ميرزا 3 هزار تومان!» به نظرم درآمد او هم خوب بود.

مانتو و روسري ارزان و قاب عكس و پوستر هنرپيشه‌ها را هم خوب مي‌خريدند. كلا بازار دستفروش‌ها از كتاب فروش‌ها رونق بيشتري داشت.

به گمانم جايي كه ما رفتيم نمايشگاه كتاب نبود، شايد فروشگاه كتاب بود.

خلاصه از هر چه بگذريم از اين نكته نمي‌توان گذشت كه حاشيه‌هاي ايجاد شده در اطراف نمايشگاه و محوطه بيروني آن بسيار جذاب‌تر و ديدني‌تر از خود نمايشگاه و غرفه‌هاي نديده آن ـ به دليل ازدحام زياد مردم ـ بود.

در پايان به سبك فيلم‌هاي عشقولانه بياييد دست در دست هم محيط داخل نمايشگاه را همانند بيرون آن جذاب و پر مخاطب كنيم!

آخرین اخبار اجتماعی و حوادث را در تابناک اجتماعی مطالعه کنید.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
مطالب مرتبط
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۷:۵۵ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۵
این نمایشگاه باید سالیانه در چند شهرستان برگزار گردد.
کرمانشاهی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۹:۰۷ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۵
واقعا نویسنده محترم نمایشگاه و حواشی آن را بسار جالب توصیف نموده که انگار من و ایشان کنار هم از نمایشگاه بازدید کرده ایم در واقع نماشگاه کتاب همین حواشی بود و اصل بسیار کم رنگ و رنگ باخته بود
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟