صفحه خبر لوگوبالا تابناک
روایت‌های احساسی فداحسین مالکی از رهبر شهیدانقلاب؛

رهبر شهید چگونه با مأمور اهانت‌کننده رفتار کرد؟/ خاطره‌ای که با اشک پایان یافت!

فداحسین مالکی، دو خاطره کمتر شنیده‌شده از رهبر شهید انقلاب را روایت می‌کند؛ یکی از روزی که مأموری را که روزگاری به ایشان اهانت کرده بود در آغوش گرفت و دیگری از اشکی که با شنیدن وفاداری یک پیرزن ایرانشهری بر گونه‌هایش جاری شد.
کد خبر: ۱۳۸۵۸۴۳
| |
14699 بازدید

رهبر شهید چگونه با مأمور اهانت‌کننده رفتار کرد؟/ خاطره‌ای که با اشک پایان یافت!

فداحسین مالکی، نماینده مردم زاهدان در مجلس شورای اسلامی، در گفتگو با خبرنگار پارلمانی تابناک، با مرور خاطرات خود از رهبر شهید انقلاب، دو روایت متفاوت اما هم‌جنس را نقل می‌کند؛ روایت‌هایی که به گفته او، تصویری روشن از اخلاق، مردم‌داری و سعه صدر رهبر شهید را به نمایش می‌گذارد.

او نخست به دوران تبعید رهبر شهید در ایرانشهر اشاره می‌کند، روزهایی که هنوز هم برای مردم آن دیار خاطره‌ساز است.

مالکی می‌گوید: یک روز در جمعی محدود، هنگام صرف صبحانه، خواستم خاطره‌ای از دوران تبعید آقا در ایرانشهر تعریف کنم. به ایشان گفتم زمانی که در ایرانشهر بودند، مأموری وجود داشت که بارها به ایشان بی‌احترامی کرده بود و حتی یک‌بار دست روی ایشان بلند کرده بود. به محض اینکه نام آن مأمور را بردم، دیدم چهره آقا تغییر کرد. هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که فرمودند: «آره... می‌شناسمش.

تعداد بازدید : 1054
کد ویدیو

فکر می‌کردم اگر بگویم بعدها با آن مأمور برخورد کرده‌ایم، آقا خوشحال می‌شوند. با همین تصور گفتم: «آقا، در این مدتی که ما اینجا بودیم، حسابی حالش را گرفتیم؛ هر جا دستمان می‌رسید با او برخورد می‌کردیم، چون به شما اهانت کرده بود.

اما برخلاف انتظارم، ناگهان با واکنش جدی ایشان روبه‌رو شدم. رهبر شهید انقلاب با ناراحتی فرمودند: «شما اشتباه کردید؛ حق نداشتید او را اذیت کنید.»

بعد هم رو به ما کردند و گفتند: «همین الان بروید او را بیاورید پیش من.»

صبحانه برای ما زهرمار شد. رئیس شهربانی مأمور شد آن فرد را پیدا کند. آقا تا آمدن او، نزدیک به نیم ساعت سکوت کردند؛ سکوتی که سنگینی آن را همه ما احساس می‌کردیم.

مالکی ادامه می‌دهد: بعدها همان مأمور برای یکی از دوستان گفته بود وقتی شنید مالکی کنار آقا نشسته و او را خواسته‌اند، با خودش گفته بود: «دیگر کارم تمام است؛ حتماً حکم من صادر شده است.»

وقتی مأمور را آوردند، از شدت ترس جرئت نزدیک شدن نداشت. آقا به من فرمودند: «برو او را بیاور.» گفتم: «آقا، می‌ترسد.» همین جمله کافی بود تا خود ایشان از جا بلند شوند و به سمت او بروند.

صحنه‌ای که بعد از آن رقم خورد، هرگز از ذهن من پاک نمی‌شود.

رهبر شهید انقلاب مأمور را در آغوش گرفتند، صورتش را بوسیدند و وقتی خواست دست ایشان را ببوسد، اجازه ندادند. بعد با مهربانی از او پرسیدند: «بچه‌ها چطورند؟ خانواده‌ات خوب هستند؟» و همان‌جا سفارش کردند اگر مشکلی دارد، برایش برطرف شود.

مالکی می‌گوید: آن روز فهمیدم بزرگی انسان‌ها را باید در همین رفتارها جست‌وجو کرد؛ نه در قدرت و جایگاه.

پیرزنی که آقا را با یک کیسه آرد شناخت

عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس، خاطره دیگری را نیز از دوران ریاست‌جمهوری رهبر شهید انقلاب روایت می‌کند؛ سفری که همراه ایشان به ایرانشهر داشت.

او می‌گوید: قبل از حرکت، آقا به من فرمودند برنامه‌ای ترتیب بدهید تا به ایرانشهر برویم و خاطرات آن روزها را مرور کنیم. وقتی به منزل فرماندار رسیدیم، در جمعی چهار یا پنج نفره مشغول صرف صبحانه بودیم.

از آقا اجازه گرفتم تا خاطره‌ای را تعریف کنم. هنوز شروع نکرده بودم که دیدم قاشق و چنگال را کنار گذاشتند و با دقت گوش می‌دادند.

گفتم: «آقا، روزی که نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری بودید، برای سرکشی به صندوق‌های رأی رفته بودم. در یکی از کوچه‌ها پیرزنی را دیدم که با عصا و به سختی به سمت صندوق می‌رفت. از او پرسیدم مادر جان، می‌خواهی به چه کسی رأی بدهی؟»

پیرزن جواب داد: «به آن آقایی رأی می‌دهم که وقتی ایرانشهر را سیل برد، یک کیسه آرد را روی دوش خودش گذاشت و برای من آورد.»

تعداد بازدید : 461
کد ویدیو

مالکی می‌گوید: آن لحظه تازه فهمیدم چرا مردم ایرانشهر هنوز آقا را این‌گونه دوست دارند. من فقط می‌دانستم ایشان در ایرانشهر تبعید بوده‌اند، اما اینکه شخصاً یک کیسه آرد را روی دوش بگیرند و برای یک پیرزن ببرند، برایم باورکردنی نبود.

بعد برای آقا تعریف کردم که همان پیرزن عصایش را روی تصویر ایشان گذاشت و گفت: «من به این آقا رأی می‌دهم.»

هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که دیدم اشک از چشمان رهبر شهید انقلاب جاری شد.

مالکی در پایان می‌گوید: آن اشک‌ها، اشک قدرت نبود؛ اشک مردی بود که سال‌ها قبل، بی‌هیاهو، خدمت کرده بود و حالا می‌دید مردم، نه مسئولیت و جایگاهش، بلکه همان مهربانی‌های کوچک را از یاد نبرده‌اند. گاهی یک کیسه آرد و یک آغوش، ماندگارتر از هزاران سخنرانی در حافظه مردم می‌شود.

اشتراک گذاری
برچسب ها
گزارش خطا
مطالب مرتبط