پرسپوليس، فرآورده مديريت بي کيفيت
شکست پرسپوليس در همدان سرنوشت محتوم تيمي بود که از پايان فصل هفتم ليگ برتر پس از برکناري کاشاني، همه قدمها را کج برداشت.
به نوشته قدس، اين مطلب دفاعيه اي براي مدير عامل اسبق پرسپوليس نيست و هم چنان که در ادامه خواهيم خواند، آمد و شد کاشاني نيز در دسته مسايلي قرار مي گيرد که سرانجام پرسپوليس را به ورطه سقوط سرازير کرد، حتي اگر در مقطعي آن را به قهرماني رسانده باشد.
آنچه پرسپوليس را در فصل اخير مسابقات از گردونه جام حذفي خارج کرد و در ليگ برتر هم بر رتبه نازل پنجم نشاند، به طرز آشکاري چيزي جز نبود ثبات در حوزه مديريت و در نتيجه تزلزل فني نبود. در اينجا منظور از نبود ثبات مديريت فقط جا به جايي افراد نيست، بلکه بحث بر سر تزلزل تصميم گيريها و روحيه هاست که در نتيجه جا به جايي ها بر جا مي ماند.
پرسپوليس در فصل اخير آنقدر پول داشت که حتي مقدار معتنابهي از آن را سرخوشانه به پاي قطبي، دي کارمو بريزد و علاوه بر آن جمعي از بهترين بازيکنان حال حاضر فوتبال ايران را به استخدام در بياورد؛ تا آنجا که گاهي نيمکت ذخيره هاي پرسپوليس غني تر از ترکيب اصلي حريفي بود که مقابل آن قرار مي گرفت، اما عجبا که در همان مسابقه هم شکست مي خورد.
اما بايد پرسيد که چرا پرسپوليس در همه سالهاي اخير متزلزل بوده و رنگ ثبات به خود نگرفته است؛ چه آن زمان که علي پروين در سمت سرمربي، طمع بالا کشيدن سهام باشگاه را در سر مي پروراند و مديران پرسپوليس را بر سر انگشت خود مي چرخاند و چه آنگاه که با کاشاني پس از شش فصل ناکامي به قهرماني رسيد. آيا در دوره هاي مختلف عوامل مختلف مايه ناکامي پرسپوليس بود، يا کل ماجرا را مي توان يک کاسه کرد و نبود ثبات در مديريت را به عنوان علت اصلي و عمده ناکامي ها به رسميت شناخت.
اين پرسش را بايد از بعد ديگري هم طرح کرد؛ آيا مديراني که به پرسپوليس مي آمدند در تزلزل و ناکامي مدير قبلي نقش داشتند، يا آنکه فقط مدير بعدي بود که خوره هايش را به سوي پايه هاي صندلي مدير مستقر روانه کرده و آن را از پا انداخته بود؟! وقتي کل ماجرا را از نظر مي گذرانيم، دور تسلسل بدجوري توي چشم مي زند و با چشم بسته هم مي توان ديد که از بس توطئه و تفرقه در کار انداخته اند هيچ کدامشان رنگ آرامش نديده و پرسپوليس را هم بر اثر کردار و رفتار خود ناآرام کرده اند.
در همين فصل تازه پايان يافته آفتهايي مثل بازيکن محوري، تعدد مراکز قدرت، نبود ثبات فنيت و... را در پرسپوليس حس کرديم که همه و همه ريشه در تزلزل مديريتي داشت و حالا باز هم شکست از راه رسيده و براي انصاري فرد، اين آخرين مدير پرسپوليس که به فکر پيدا کردن جانشين براي وينگادا است، تنگنايي ساخته که احتمالاً خود نيز راه خلاصي از آن را پيدا نمي کند.
سياهه اسامي مديران پرسپوليس طي همين هشت دوره ليگ برتر آن چنان پر تعداد است که وقتي بخواهيم آن را رديف کنيم احتمالاً نامي از قلم خواهد افتاد و يا فراموشمان مي شود که فلاني که بود و پرسپوليس با او چه نتايجي گرفت؛ و حالا بايد پرسيد اين مديران که بودند، بر پايه کدام صلاحيت مديريت ورزشي وارد پرسپوليس شدند؟ از کدام در قدرت آمدند؟ چه کساني پشتيبان آنان بودند؟ و چرا اين پشتيباني قطع شد تا پرسپوليس همه سالهاي اخير را در اضطراب بگذراند؟!
مديريت غير تخصصي در ورزش و بي اعتنايي به همه استانداردهاي شناخته شده در اين حوزه، نه فقط پرسپوليس را رنجور و تضعيف کرده، چنان که هيچ تطابقي با تيمهاي هم تراز آسيايي خود ندارد، بلکه از کل فوتبال ايران تصوير بي رمقي را مقابل چشم همه قرار داده است. وقتي به ناکامي پنج نماينده فوتبال ملي و باشگاهي ايران در رقابتهاي قاره اي نگاه مي کنيم، در صدر همه مشکلات سؤ مديريت قرار مي گيرد. استقلال رقيب قديمي پرسپوليس يک نمونه حي و حاضر است و انتخاب دايي و مايلي کهن براي سرمربيگري تيم ملي را به ياد بياوريم که آشکارا از جايي غير از فدراسيون فوتبال صورت گرفت و معنايي جز ضعف مديريت در اين نهاد ندارد.
پرسپوليس که اکنون بايد يکي از بزرگترين باشگاههاي قاره مي بود، بر اين اثر حتي در رقابتهاي داخلي راه به جايي نمي برد و نااميدکننده تر آنکه به آينده آن هم نمي توان اميد بست. زيرا به تغيير رويه اميدي نيست!


