سلطان سخن چشمانتظار يك ابتكار
به مناسبت روز بزرگداشت سعدي
کد خبر: ۴۴۶۱۷
| | 4740 بازدید
«تاريخ به ما ميآموزد که بشر هرگز از تاريخ چيزي نياموخته است.»
هگل
هفت سالم بود گمانم، زماني که اولين شعر بلند زندگيم را حفظ کردم. از کتاب فارسي چهارم دبستان که مال برادرم بود آن موقع. با تمام ذوق کودکي در خانه راه ميرفتم و با صداي بلند ميخواندم:
چنان قحط سالي شد اندر دمشق
که ياران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمين شد بخيل
که لب تر نکردند زرع و نخيل
باري شعر سعدي زماني با من عجين شد که نه سعدي را ميشناختم آنگونه که امروز ميشناسمش، نه معني نگاه عاقل اندر سفيه را ميدانستم و نه حتي بسياري کلمات ديگر را.
در طول سالها و سالها چه شعرهاي بلندي که به خاطرم ماندند و از خاطرم گذشتند و با اين همه جايي دست نخورده در ذهنم به پاکي روزگار کودکي مانده هنوز که به اقتضاي حال و مقام زمزمه کند:
من از بينوايي نيم روي زرد
غم بينوايان رخم زرد کرد
با اينکه هيچ گاه ندانستم که معناي اين ابيات چه وقت و چگونه در ذهنم جريان گرفت اما تأثيرشان را همواره بسيار زنده ميديدهام.
چند سال که گذشت متوجه فرقي بين خود و تمام همسالانم شدم که آنها شعر نميدانست.
فقط گه گاه مادرم بود که تک بيتهايي ميخواند از سعدي و ديگر شاعران و باقي نه شعر ميخواندند و نه شعرهايي که من ميخواندم را ميفهميدند. و غم انگيز تر چند سال بعد بود که دانستم دنياي دانشکده ادبيات با اجتماع بيرون تفاوت آشکاري دارد. باقي علمها و اصطلاحاً دانشها را همگي در جامعه جاري ديدم جز اندکي که يکي از آن اندکها ما بوديم بي شک.
هنوز هستند آناني که اول ارديبهشت ماه جلالي را، آن هنگام که بلبلان گوينده بر منابر قضبان ميخوانند در شيراز شهر پرآوازه شيخ اجل برايش بزرگداشتي به پا ميدارند، ولي تعدادشان زياد نيست کساني که اين مراسم برايشان جالب باشد يا بخواهند در موردش بدانند و بخوانند و يا حتي در آن شرکت کنند.
ميگذريم از کساني که هنوز جناب شيخ را جد بزرگوار خود ميشمارند و معتقدند که تنها با گلستان و بوستانش ميتوان جامعه بشري را نجات داد. حقيقت اين است ما با همين آثار سراسر پند به جامعه فارسي خود هم ياري نرساندهايم که هيچ در زنده نگاه داشتن سينه به سينه هم موفق نبودهايم.
بدون ترديد آثاري سعدي جزو گنجينههاي معنوي ارزشمند فارسي زبانان است که همانند بسياري ديگر رفته رفته کمرنگتر ميشود.
هگل فيلسوف بزرگ آلماني ميگويد: «تاريخ به ما ميآموزد که بشر هرگز از تاريخ چيزي نياموخته است»
به حقيقت که انسان بايد خود تجربه کند که:
مال از بهر آسايش عمر است
نه عمر از بهر گرد کردن مال
گلستان، باب هشتم در آداب صحبت حاضر نيست بپذيرد که:
«خشم بيش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بي وقت هيبت ببرد؛ نه چندان درشتي کن که از تو سير گردند و نه چندان نرمي که بر تو دلير شوند»
گلستان باب هشتم، در آداب صحبت
«آن کس که توانگرت نميگرداند او مصلحت تو از تو بهتر داند»
گلستان، باب سوم، در فضيلت قناعت
يا
«عالِم که کامراني و تن پروري کند او خويشتن گم است که را رهبري کند»
گلستان، باب دوم، دراخلاق درويشان
زبان اين استاد سخن پس از گذشت قرنها همچنان شيريني خود را حفظ کرده و به آساني قابل فهم است پس دليل روي گرداني نسل حاضر را بايد جايي ديگر سراغ گرفت.
از دو منظر شايد بتوان به ضرورت باز خواني جناب شيخ اجل نگريست؛ نخست با نگرشي، نه در امتداد زمان خطي و با توجه به مفهوم تاريخي و ضرورت خودآگاهي به تاريخ و هويت خويش.
و دوم با نگاهي در امتداد زمان خطي و با نگرشي انتقادي به وضعيت عدم تغيير زبان در تحولات زماني از قرن هفتم تا کنون.
در نگاه نخست روشن است که سوال اساسي سوال از پيش فرضها و پيش شرطهاي شناخت است؛ و اينکه چگونه ميشود بدون خودآگاهي به تاريخ و هويت خود، شناخت درست و کافي از وضعيت موجود «من» ايراني داشت.
و در نگاه دوم همانا سوال اساسي اين است که چرا و چگونه زبان فارسي از پس قرنها همچنان براي ايراني امروز قابل فهم است؟ و در پي اين سوال اساسي است که پرسشي چالش برانگيز سر در ميآورد؛ چرا زبان فارسي در امتداد تاريخ و به ضرورت تبيين جهان، زايشي آنچناني از قرن هفتم تاکنون نداشته است؟ و «من» ايراني پيچيده امروز براي تببين جهانش، در تنگناي همان واژگان زبان قرن هفتمي اسير مانده است.
شايد بر همين مبنا نيز گفتهاند که زبان فارسي زبان فلسفه نيست؛ و تقريبا تمامي فيلسوفان ايران زمين به زبان عربي آثار خويش را ارائه دادهاند.
زهرا فدايي ـ منبع فرارو
هگل
هفت سالم بود گمانم، زماني که اولين شعر بلند زندگيم را حفظ کردم. از کتاب فارسي چهارم دبستان که مال برادرم بود آن موقع. با تمام ذوق کودکي در خانه راه ميرفتم و با صداي بلند ميخواندم: چنان قحط سالي شد اندر دمشق
که ياران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمين شد بخيل
که لب تر نکردند زرع و نخيل
باري شعر سعدي زماني با من عجين شد که نه سعدي را ميشناختم آنگونه که امروز ميشناسمش، نه معني نگاه عاقل اندر سفيه را ميدانستم و نه حتي بسياري کلمات ديگر را.
در طول سالها و سالها چه شعرهاي بلندي که به خاطرم ماندند و از خاطرم گذشتند و با اين همه جايي دست نخورده در ذهنم به پاکي روزگار کودکي مانده هنوز که به اقتضاي حال و مقام زمزمه کند:
من از بينوايي نيم روي زرد
غم بينوايان رخم زرد کرد
با اينکه هيچ گاه ندانستم که معناي اين ابيات چه وقت و چگونه در ذهنم جريان گرفت اما تأثيرشان را همواره بسيار زنده ميديدهام.
چند سال که گذشت متوجه فرقي بين خود و تمام همسالانم شدم که آنها شعر نميدانست.
فقط گه گاه مادرم بود که تک بيتهايي ميخواند از سعدي و ديگر شاعران و باقي نه شعر ميخواندند و نه شعرهايي که من ميخواندم را ميفهميدند. و غم انگيز تر چند سال بعد بود که دانستم دنياي دانشکده ادبيات با اجتماع بيرون تفاوت آشکاري دارد. باقي علمها و اصطلاحاً دانشها را همگي در جامعه جاري ديدم جز اندکي که يکي از آن اندکها ما بوديم بي شک.
هنوز هستند آناني که اول ارديبهشت ماه جلالي را، آن هنگام که بلبلان گوينده بر منابر قضبان ميخوانند در شيراز شهر پرآوازه شيخ اجل برايش بزرگداشتي به پا ميدارند، ولي تعدادشان زياد نيست کساني که اين مراسم برايشان جالب باشد يا بخواهند در موردش بدانند و بخوانند و يا حتي در آن شرکت کنند.
ميگذريم از کساني که هنوز جناب شيخ را جد بزرگوار خود ميشمارند و معتقدند که تنها با گلستان و بوستانش ميتوان جامعه بشري را نجات داد. حقيقت اين است ما با همين آثار سراسر پند به جامعه فارسي خود هم ياري نرساندهايم که هيچ در زنده نگاه داشتن سينه به سينه هم موفق نبودهايم.
بدون ترديد آثاري سعدي جزو گنجينههاي معنوي ارزشمند فارسي زبانان است که همانند بسياري ديگر رفته رفته کمرنگتر ميشود.
هگل فيلسوف بزرگ آلماني ميگويد: «تاريخ به ما ميآموزد که بشر هرگز از تاريخ چيزي نياموخته است»
به حقيقت که انسان بايد خود تجربه کند که:
مال از بهر آسايش عمر است
نه عمر از بهر گرد کردن مال
گلستان، باب هشتم در آداب صحبت حاضر نيست بپذيرد که:
«خشم بيش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بي وقت هيبت ببرد؛ نه چندان درشتي کن که از تو سير گردند و نه چندان نرمي که بر تو دلير شوند»
گلستان باب هشتم، در آداب صحبت
«آن کس که توانگرت نميگرداند او مصلحت تو از تو بهتر داند»
گلستان، باب سوم، در فضيلت قناعت
يا
«عالِم که کامراني و تن پروري کند او خويشتن گم است که را رهبري کند»
گلستان، باب دوم، دراخلاق درويشان
زبان اين استاد سخن پس از گذشت قرنها همچنان شيريني خود را حفظ کرده و به آساني قابل فهم است پس دليل روي گرداني نسل حاضر را بايد جايي ديگر سراغ گرفت.
از دو منظر شايد بتوان به ضرورت باز خواني جناب شيخ اجل نگريست؛ نخست با نگرشي، نه در امتداد زمان خطي و با توجه به مفهوم تاريخي و ضرورت خودآگاهي به تاريخ و هويت خويش.
و دوم با نگاهي در امتداد زمان خطي و با نگرشي انتقادي به وضعيت عدم تغيير زبان در تحولات زماني از قرن هفتم تا کنون.
در نگاه نخست روشن است که سوال اساسي سوال از پيش فرضها و پيش شرطهاي شناخت است؛ و اينکه چگونه ميشود بدون خودآگاهي به تاريخ و هويت خود، شناخت درست و کافي از وضعيت موجود «من» ايراني داشت.
و در نگاه دوم همانا سوال اساسي اين است که چرا و چگونه زبان فارسي از پس قرنها همچنان براي ايراني امروز قابل فهم است؟ و در پي اين سوال اساسي است که پرسشي چالش برانگيز سر در ميآورد؛ چرا زبان فارسي در امتداد تاريخ و به ضرورت تبيين جهان، زايشي آنچناني از قرن هفتم تاکنون نداشته است؟ و «من» ايراني پيچيده امروز براي تببين جهانش، در تنگناي همان واژگان زبان قرن هفتمي اسير مانده است.
شايد بر همين مبنا نيز گفتهاند که زبان فارسي زبان فلسفه نيست؛ و تقريبا تمامي فيلسوفان ايران زمين به زبان عربي آثار خويش را ارائه دادهاند.
زهرا فدايي ـ منبع فرارو
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟



