صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

جايگاه شاهنامه در فرهنگ لرهاي بختياري ـ 2

جهانگير محمودي
کد خبر: ۳۷۹۹۲
| |
9172 بازدید
|
۲
روشن است که پيوند ويژه‌اي ميان خوزي‌ها با شاهان ساساني که به گفته هرودت، بخشي از آنها بختياري بوده‌اند، در ميان است، وگرنه چه معنايي دارد که فردوسي در شعر نسروده «بدو شاد شد ايرانيان» و هرآينه بر شادي خوزيان ابرام ورزد، ولي درباره اين‌که همه خوزيان لر و از اين ميان بختياريان بوده‌اند يا بخشي از آن‌ها لربختياري بوده است، بايد گفت که در ميان خوزي‌ها، گروه‌هاي گوناگوني بوده‌اند که مي‌توان گفت همگي تيره‌هاي امروزي لر بوده‌اند، زيرا اگر چنين نبود، بايد هر يک زبان جداگانه‌اي داشته باشند. پس همه لرها در خوزستان زندگي مي‌کرد و زبان واحدي به نام خوزي داشتند. اين تيره‌ها مانند هپارتيپ‌ها، گروهي از لران هستند که در ايذه (که اين شهر در گذشته به نام آنزان و آنشان شناخته مي‌شد،) زندگي مي‌کردند.../ مهراب اميري...اين نکته مهم است که حکومت خوزستان پيشتر به نام حکومت آنزان و شوش شناخته می‌شد؛ بنابراين، اگر هپارتيپ‌ها زبان يا نژاد جداگانه‌اي داشتند، بايد به دليل اين‌که حاکم بودند، زبان آنها شناخته می‌شده، ولي ما چيزي جز زبان خوزي در اين نقطه نمي‌بينيم. زباني که شاهان ساساني در خلوت خويش به کار مي‌گرفتند و با آن سخن مي‌گفتند، دليل سوم پژوهش‌هاي دياکونوف است. وي ابرام مي‌ورزد که ساسانيان مردمي از «جنوب غربي ايران» بوده‌اند.
در اين باره دکتر تقي وحيديان کاميار، استاد دانشگاه فردوسي مشهد در گفت‌وگو با روزنامه همشهري اين پژوهش دياکونوف را يادآور مي‌شود. چنانچه مي‌گويد:.. از طرفي به گفته دياکونوف «در آن عصر ادارات دولت ساساني زبان پارسي (پهلوي اشکاني) را هم به موازات پارسي ميانه (لهجه جنوب غربي ايران) که زادگاه ساسانيان است، به کار مي‌بردند.».../ روزنامه همشهري ـ شانزدهم آبان 78 ـ شماره 1972..اما درباره زندگي شهرنشيني لرها (و از اين ميان بختياري‌ها) که در گذشته به نام خوزي با تلفظ پهلوي وهوزي با تلفظ سرياني و اوکسي با تلفظ يوناني خوانده مي‌شدند، بايد گفت، شهر هرمز اردشير که در گذشته نام‌هايي چون تاريانا و اوکسين داشته است، در ميانه حکومت ساساني به نام هوجستان واجار خوانده شد که در بيرون شهر بخشي اشراف نشين به نام هوزمشير داشته است. در اين باره صاحب مجمل التواريخ، به همراه شرح پادشاهي اردشير بابکان و شهرهايي که او بنا نهاده، مي‌نويسد:....دو شهر بود؛ در يکي بازاريان بودند و در ديگري مهتران و به پهلوي يکي راهوجستان واجار خواندندي، آن است که مُعّرب سوق الاهواز گفتند و ديگر را هوزمشير و به وقت آمدن؛ اعراب آن را خراب کردند. سوق الاهواز بماند که هنوز بجاست، اهواز خوانند.... درباره اين متن محمدباقر نجفي در کتاب «‌خوزستان در متن‌هاي کهن‌» مي‌نويسد:.. بر اساس اين متن تاريخي، «سوق الاهواز» عربي شده «بازار هوج + ستان‌» هوجستان است. اين متن رابطه کلمات «اوج‌» و «هوج‌» و «خوز» را با يکديگر به روشني نشان مي‌دهد... «هوز» HUZAYE در زبان «سرياني‌» نام قومي بوده که بنا به مستندات تاريخي، در سرزمين کنوني خوزستان بودند. به عبارت ديگر، «خوز» پهلوي در زبان سرياني به صورت «هوز» پديدار مي‌شود....«مَش» Maz و «مَس» Mas در زبان اوستايي به معناي «مِه‌» و «بزرگ‌» است. پس هوزمسير يعني محله هوزهايي که جزو اشراف بودند. به کلام ديگر، محله اشراف نشين شهر را «هوزمشير‌» يا «هوزمسير‌» مي‌خواندند.../ 1380 –ص: 26و27....اين گمان بسيار نزديک است که پس از ويراني هوزمشير مهتران خوزي و برخي از ساکنان هوجستان واجار به کوه‌ها پناه برده و براي پيشبرد زندگي خويش و همچنين نبرد با حکام بني اميه و بني عباس که از راه اسلام راستين بيرون رفته و قوم‌گرايي و نژادپرستي را جايگزين اسلام نموده بودند، در نقاط امني باشند. روشن است که نزديکترين کوه‌ها براي پناه بردن آنها، همين کوه‌هاي زاگرس بوده است؛ يعني همانجايي که لرها و از اين ميان بختياري‌ها در آن زندگي مي‌کنند. هيچ دليل تاريخي نيز در ميان نيست که لرها از خوزستان و کوه‌هاي زاگرس بيرون رفته باشند يا اين‌که در برهه‌اي پس از اسلام به ايران آمده باشند، چون به دلايل روشني و از اين ميان ديدگاه دانشمندان لغت عرب معلوم است که خوزي‌ها عرب نبوده و پيوسته بزرگترين مردم ساکن خوزستان به جز عرب‌ها اين گروه بوده‌اند. پس روشن است که خوزي‌ها، همان لرها به ويژه بختياري‌هاي کنوني بوده‌اند.

فريبرز فروتن، پژوهشگر زبان بختياري درباره جايگاه لرهاي بختياري و نابختياري در کوه که نقش پناهگاه و محل نبرد آنان را داشت، در کتاب «‌دستور زبان بختياري‌» مي‌نويسد: [به دليل] وجود اقامتگاه و زيستگاه‌هاي بلند بختياري در مناطق کوهستاني و دشوار، همواره راه ارتباطي‌شان براي متجاوزان و بيگانگان مورد شناسايي واقع نشد و اين قوم سلحشور و شجاع با روش‌هاي دفاعي از جمله استتار در طبيعت، استقرار در کمينگاه و مخفيگاه‌ها، احداث سنگرهاي سنگ‌چيني ضربتي و به کمک موقعيت فرازنشيني بر دشمن عمود و قائم بوده و بهمن طبيعت از قدرت دفاعي بالايي برخوردار بوده‌اند.../ 1387- ص: 54 و55...اين شيوه نشان مي‌دهد که بختياري‌ها براي حفظ خويش از نژادپرستان اموي و عباسي و سپس ترکان غزنوي و بعدها مغول و تيموريان و غيره چاره‌اي جز اين نداشتند، مگر که در پناه کوه باشند؛ قومي که اصيلترين ارزش‌هاي ايراني را در کنار ايمان به اسلام و قرآن پاس مي‌داشتند، وگرنه مردمي که به نوشته هرودت خوزي بودند و به قول راويان سلسله ساساني را به عهده داشتند و هوجستان (اهواز ) و هوزمشير از آنان و به نام آنان بود، نمي‌توانستند تنها براي کوچ‌نشيني اين همه مراقبت داشته باشند. اگر کوچ‌نشيني هدف و اصل زندگي آنان بود، مي‌توانستند با يورش آوردن، قدرت حکومت را به دست آورند. آنچنان که بسياري از کوچ نشينان در درازاي تاريخ ايران چنين کردند، زيرا با جمعيت بزرگي که داشتند، هر چند در گوشه‌اي از تاريخ (در دوره اتابکان لر) چنين کردند، ولي چون هدف آنها پاسداري از از ارزش‌ها و تاريخ ايران بود، بيشتر در آن پناهگاه‌ها به حفظ آن پرداختند. اين را نيز بايد گفت که اگر بختياري‌ها مي‌خواستند بر دين زرتشت بمانند، با توجه به جايگاه خويش در کوهستان به آسودگي مي‌توانستند چنين کنند، اما پيوسته خويشتن را مسلمان خوانده‌اند و در اين باره مي‌توان ارزش‌هايي که براي امامزادگان خويش و مراسم ديني اسلام قايل هستند، به ياد آورد.

اکنون به اين بحث مي‌پردازيم که شهر‌هاي خوزستان از گذشته بسيار دور، حتی پس از نوح (ع) و توفان بزرگي که پديد آمد، شهر‌هاي پارسي بوده است. براي اين کار به يادآوري نوشته‌هاي دو کتاب بزرگ لغت از نويسندگان بزرگ عرب استناد مي‌کنم. کتاب نخست «‌لسان العرب‌» است که شهرت بسزايي در نزد دانشمندان ادب عرب دارد. اين کتاب که نوشته «محمدبن مکرم بن علي بن احمد انصاري افريقي مصري‌» است، به «‌ابن منظور» شهرت دارد که در سال 711ه-ق وفات يافته است. زير واژه «خوز» آورده است: والخوز: جيل من الناس معروف أعجمي معرب/ص:427...ابومنصور جواليقي در کتاب «المعرب من الکلام الاعجمي علي حروف المعجم‌» در اين باره آورده است: الاهواز: اسم من مُدُن فارس...سپس آن را واژه‌اي «أعجمي‌» دانسته و آن را به «ها» نه به «حا» آورده است../ صفحه 85... .
براي اين‌که جايگاه والاي ‌انديشه و فرهنگ بختياري‌ها به خوبي روشن شود، اکنون به سخن خود بازمي‌گرديم. پرسش اين است که زندگي شهرنشيني خوزيان (لرها) در هوجستان و اجار و هوز مشير (اهواز کنوني ) در چه پايه از شهرنشيني بوده است؟ به گمان اين نگارنده، کلاس شهرنشيني اين قوم باهوش در حدّ پيشرفته‌ترين شهر‌هاي امروزي بوده است، ولي اين شهر که بخش هوزمشير آن از بين رفت، به راستي هرگز پس از اين ويراني، آنچنان که بايد و شايد زندگي پيشرفته‌اي نداشته است. چنانچه گفته شد، هوجستان واجار به معناي مرکز تجاري هوزيان = خوزيان است و هوزمشير به معناي محل زندگي اشراف و بزرگان و سرمايه‌داران آن بازار و مرکز تجاري به شمار مي‌آمد.

در اين باره بهتر است که به بخش‌هايي از نوشته «هوارد ريگينز‌» در مقاله «‌شهر و نوسازي‌» اشاره کنيم تا اين معنا بهتر روشن شود. پيش از اين بايد گفت، يک تفاوت کلي را مي‌توان ميان شهرنشيني پس از انقلاب صنعتي با پيش از آن در ميان است. حجم سرسام‌آور گرايش به شهرنشيني پس از اين انقلاب مورد بحث است.
در اين باره نورتن کينز برگ مي‌نويسد: همه تعاريف نوسازي در تعبير جامع کلمه، نه تنها تا اندازه‌ایي مفهوم تغيير را در بر دارند، بلکه مهمتر از آن، در بر دارنده مفاهيم کارايي و ازدياد بده ـ بستان‌ها و پيچيدگي‌هاي فوق‌العاده روابط اجتماعي نيز هستند. اين مفاهيم بي‌چون و چرا، با مفهوم شهر و جرياني که موجب گسترش شهرها مي‌شود و جوامع را بيش از پيش به صورت شهري درمي‌آورد، همراه است. اين عطف و ربط‌ها کاملا بجاست، زيرا چنان که مي‌دانيم، شهر‌ها هميشه توليد را کاراتر و کالا‌ها و خدمات را متنوع‌تر و تماس بين افراد و مکان‌ها را بيشتر کرده‌اند.../.1353کتاب نوسازي جامعه. مقاله شهر و نوسازي (ص 181).

در اين پيوند آنچه بيشتر شهر هوجستان واجار و هوزمشير را داراي جايگاه برين مي‌سازد، چگونگي سازماني است که به اين دو شهر داده شده است؛ کارگران، کارشناسان، بازرگانان در حالي که در شهر تجاري به کار بازرگاني مي‌پردازند، ولي مهتران و بزرگان و هر کس مي‌تواند خود را بموقع به کار خويش در شهر اصلي برساند، بيرون از شهر و در حومه آن زندگي مي‌کند، زيرا به بهانه آسايش ساکنان شهر، نبايد آن را از کارکرد اصلي خويش که درآمد و شکوفايي اقتصادي است، باز بدارند. اگر همه در شهر تجاري زندگي کنند، بي‌گمان اين فشار در ميان است که بايد شهرداري در راستاي شعار «شهر من، خانه من‌» کار کند و شهر را از کارکرد پايه‌اي‌اش باز بدارد، در حالي‌که شهر‌هاي بازرگاني و تجاري نبايد چنين باشند. اگر آنها در جنبش و هياهو و کوشش و رفت و آمد بسيار باشند، درآمد بيشتري براي مردم و دولت به دست مي‌آورند و لازمه آن دور شدن محل سکونت از مرکز هياهو و جنب و جوش است. در شهر‌هاي سنتي که بر محور گرفتن ماليات‌هاي کشاورزي و دامي مي‌چرخد، اين روستاييان و دامداران هستند که بايد در بيرون شهر زندگي کنند.
به سخن ديگر، چون به جز برخي از صنعتگران کوچک و ديوانيان و برخي پيشه‌وران و هرآينه نيروهاي حکومتي بيشتر نيروي کار و توليدکنندگان اصلي شهر‌هاي سنتي در بيرون شهر هستند، بديهي است که بايد شهر بيشتر در آرامش باشد، ولي در شهر‌هاي پيشرفته بايد مردم در شهر اصلي کار کنند و در بيرون به فراخور حال و توانشان زندگي کنند و آرامش خويش را در بيرون شهر بجويند.

در اين باره نورتن گينز برگ مي‌نويسد: در شهر جديد در مغرب زمين از بسياري جهات به شهر‌هاي نوع موسوم به پیش از صنعتي شباهت دارد و تا اندازه بسیاری همان کارکرد‌ها را دارد.. با اين حال، فضاي آن در اغلب موارد به طور بارز با شهر‌هاي کهن متفاوت است...از جمله، در شهر‌هاي امروزي، بخش مرکزي براي فعاليت‌هاي تجارتي است و شهر هر چه بزرگتر باشد، بيشتر اين گونه است، برخلاف شهر‌هاي قديم که در اين بخش بيشتر عمارت‌هاي دولتي و اماکن مذهبي قرار داشت. هرچند هنوز هم از اين گونه اماکن در ناحيه مرکزي مي‌توان يافت.
به زبان ديگر، به جاي يک بازار و يا تعدادي بازارهاي پراکنده يک «‌بخش مرکزي دادوستد‌» وجود دارد. در حومه شهر، معمولا محلات مسکوني قرار گرفته‌اند که از نظر اقتصادي با مرکز شهر بستگي کامل دارند، ولي از نظر سياسي اغلب مستقل از آنند. به اضافه، برخلاف شهر‌هاي قديمي که در آن‌ها خانواده‌هاي فقير اغلب در حواشي شهر زندگي مي‌کردند، امروز، در نواحي مسکوني حومه شهر، خانواده‌هايي زندگي مي‌کنند داراي درآمد متوسط يا بيشتر از متوسط... همان.ص:191و192... بنابراين روشن است که شهر هوجستان واجار و شهر حومه آن هوز مشير که بر پايه روش نوين اقتصادي و شهرسازي کار شده‌اند از چشم نورتن کينز برگ پنهان مانده‌اند. اين نمونه نشان مي‌دهد که لرهاي بختياري و ديگر لرها که همان خوزي‌ها هستند نه تنها شهرنشين بوده‌اند، بلکه از گونه بهترين آن بوده‌اند. اين اميد در ميان است که لرها بار ديگر با حضور پررنگ سياسي و اقتصادي خويش در اهواز و خوزستان بر پيشرفت و ترقي اين شهر و استان افزوده و بر پاسداري از وطن خويش ايران در اين نقطه جغرافيايي که زادگاه آنان است و در خدمت به هموطنان دلنشين خويش در اين گوشه از سرزمين چون عرب‌ها و ديگر هموطنان بيش از گذشته بکوشند. همچنين نشان از آن دارد که برخلاف اين باور که لرها به ويژه بختياري‌ها را که يک قوم کوچ‌نشين شناسانده‌اند، حقيقت تاريخي گواه اين است که کوچ‌نشيني بر اين قوم تحميل شده، وگرنه اين مردم از بهترين شهرنشينان تاريخ بوده‌اند. پس بايد در گونه رويکرد آنها به شاهنامه نيز بيشتر اندیشید و رويکرد آنان را متناسب با سطح والاي فرهنگي و تمدني آنها تحليل کرد.

بختياري با عشق والايي که به شاهنامه دارد، آن را در همه ارکان زندگي خويش بازسازي کرده است:
نکته ديگر آن‌که هرچند در اوضاع کنوني و زندگي کوچ‌نشيني، بسياري از بختياري‌ها مي‌توان داستان‌ها و حماسه‌هاي شاهنامه را هم‌ذات‌پنداري به شمار آورد، ولي ماجرا ژرفتر از آن است که ما اکنون مي‌بينيم. در اين باره بايد نکته‌هايي را به ديده آورد. براي دانستن بيشتر يادآور مي‌شوم که زبان خوزي را با نشانه‌هايي که در ميان است، بايد ترکيبي از زبان پهلوي ساساني و سرياني دانست. به همين دليل است که آنها شهر هوجستان را خوجستان يا خوزستان نناميدندوهوز مسير را خوز مشير نگفتند. پس بر کاربرد سرياني و خوزي واژه‌ها پافشاري کردند. هنوز هم اين گونه گويش ميان لران به ويژه بختياري‌ها هست؛ براي نمونه، مي‌توان واژه‌هايي چون «هونه‌» که به معناي «خانه‌»و يا «‌دُهدر» به معناي «دختر» و «تروهُشک‌» به معناي «‌تر وخشک‌» و «هاکشتري‌» که به معناي «‌خاکشتري» است وواژه‌هاي ديگر، نشانه تداوم زندگي زبان خوزي در ميان بختياري‌ها دانست. بايد گفت ساسانياني که در خلوت خويش به خوزي سخن مي‌گفتند، کوشش بسياري کردند تا زبان پهلوي ساساني را جايگزين زبان پهلوي اشکاني ـ که در دوران ساسانيان به زبان دري شهرت يافت ـ کند. براي توضيح بيشتر، بايد بار ديگر گفت‌وگوي دکتر تقي وحيديان کاميار، استاد دانشگاه فردوسي را با روزنامه همشهري يادآور شوم. وي در کنار اين سخن که زبان فارسي دري، دنباله زبان پارت‌هاي اشکاني است، مي‌افزايد: مي‌دانيم که در زمان اشکانيان، زبان پارتي (پهلوي اشکاني ) زبان مردم خراسان و زبان مردم تيسفون (پايتخت ساسانيان که در حمله اعراب ويران شد) زبان رسمي تمام ايرانيان بوده، به گونه‌ای که ساسانيان در آغاز، کتيبه‌هاي خود را براي درک مردم تيسفون و ديگران که پهلوي ساساني نمي‌دانسته‌اند، به زبان پهلوي اشکاني نيز مي‌نوشته‌اند.

از طرفي به گفته دياکونوف «‌در آن عصر ادارات دولت ساساني زبان پارسي (پهلوي اشکاني ) را هم به موازات پارسي ميانه (لهجه جنوب غربي ) که زادگاه ساسانيان است، به کار مي‌بردند.»..../ همان.. روشن است که ساسانيان که زبان دروني و خلوتشان خوزي و زبان رسمي‌شان پارسي ميانها پهلوي ساساني بود، داراي اين گرايش بودند که زبان رسمي خويش را گسترش دهند و هرآينه که در اين گير و دار به پيروزي دست نيافتند. با اين همه، پس از کشيده شدن به سوي کوه‌هاي سربلند و سرافراز زاگرس و پس از پيدا شدن جنبش شعوبيه و در هنگام برجسته شدن سويه فرهنگي پيکار براي بازگشت به بزرگي ديرينه ايران، شاهنامه فردوسي که شاهکار بزرگ فرهنگي و مانيفست ايرانيان است و هرآينه به زبان پارسي اشکاني (ودري ) سروده شده است را دلبستگي يافتند و روشن است که اگر‌ انديشه‌هاي قومي، چراغ راه اين قوم بزرگ منش بود، نبايد چنين مي‌کردند، زيرا چگونه است فردوسي خراساني که بيشتر به زنده نمودن زبان پارسي اشکاني پرداخته است، بايد اينچنين شيفته گي و شيدايي در قومي که گونه ديگري زبان داشته‌اند، بسازد. پس بايد گفت، آنچه در شباهت‌هاي زندگي اين قوم ايران‌خواه ديده مي‌شود، نخست همان دلبستگي فراوان براي رسيدن به اين هدف است که کوشش شده حتی چراگاه‌ها و روش زندگي خويش را با نام‌هايي که ريشه در شاهنامه دارد، بازسازي کنند، زيرا روشن است که «‌بارگاه‌» شاهان نمي‌تواند همان «‌وارگه‌» دامداران باشد، بايد ديد چرا آنها نام «‌وارگه‌» به جايگاه ويژه‌اي داده‌اند که بايد بر پايه نام آن جايگاهي براي «‌بار‌» دادن و شرف حضور يافتن مردم زير فرمان باشد؟ يا اين که چگونه مي‌توان کاري که آرش کمانگير می‌کند و با آن جان خويش را براي گسترش کرانه‌هاي ايران مي‌دهد، به ستيزه‌هاي درون قومي براي‌ اندازه زمين‌ها خوار و کم نمايي کرد؟ آيا يک قوم ملي‌گرا و ايران‌خواه را تنها به‌اندازه قومي خودخواه و درونگرا پايين بياوريم، چيزي مگر از راه راستي به در رفتن و کژي را پيشه نمودن و آب به آسياب دشمن بزرگي ايران ريختن است؟ دشمني که هرآينه مي‌خواهد ايران را به ايرانستان دگرگون کند، هرچند با بايسته‌هاي رشد و ترقي و پيشرفت در ستيز نيز هست.

همه قوم‌ها (چه مرکزي و چه پيراموني ) براي نگارگري نقش خويش بر تاريخ توسعه و پيشرفت و هويت ايراني هيچ راهي ندارند، مگر اين‌که دريافتن راهي باشند که رو به سوي همسويي و همگرايي دارد. آنگاه ما از قومي که قرن‌ها چنين ابزار شگفتي را با بازسازي همه ارزش‌ها و داستان‌هاي شاهنامه در جاي جاي زندگي خويش شبيه سازي و همانند کرده است، تا پيوسته و در هر لحظه زندگي‌اش از ياد آن دور نباشد، اينچنين به سادگي تنها يک نوع هم‌ذات‌پنداري مي‌ناميم. بختياري به روشني در تاريخ براي خويش پتانسيل قومي را که مي‌تواند ضمن حفظ خويش روي به وحدت ملي بياورد و با ديگر هموطنانش از عرب و عجم برادر و دوست باشد با همه گوشت و پوست و استخوان شناخته و پياده کرده است.

در اين باره براي درک اين دورانديشي، مي‌توان به ديدگاه دانشمندان توسعه پرداخت. دکتر محمد جواد زاهدي درباه جايگاه چندگانه‌گرايي و از اين ميان جايگاه قوم‌ها در توسعه مي‌نويسد: وضعيت چندگانه‌گرايي از موانع مهم توسعه به شمار آمده است و اغلب صاحب نظران، خواه مستقيم و خواه نامستقيم، مقابله با آثار اجتماعي و فرهنگي آن وحرکت درجهت کاهش اين ناهمگني را جزو نخستين ضرورت‌هاوپيش نيازهاي توسعه دانسته‌اند... / توسعه و نابرابري... (ص 27) لرها به ويژه لرهاي بختياري، نه تنها در مسير تاريخ روي به سوي خودگرايي نياورده‌اند، بلکه براي ايران فداکاري بسيار کرده‌اند. از اين ميان، مي‌توان بازگشت دوباره اين قوم شريف را به سوي کوه‌هاي زاگرس، پس از پناه آوردن عرب‌هاي شيعه عراق به ايران در جنگ‌هاي ميان عثماني و ايران در هنگام فرمانروايي تبار صفويه دانست. در آن هنگام، دشت خوزستان، بخشي از چراگاه‌هاي لرها بود و به جز‌ اندکي از مردم عرب که از زمان شاپور ساساني دراطراف اهواز بودند، باقي لرها و يا طايفه‌هاي ديگر ايراني بودند. لرها براي پناه دادن به مردم شيعه عرب به آساني روي به سوي کوه‌ها نمودند. اين روش نشان مي‌دهد که زمين و کرانه‌هاي آن هرگز (مگر براي پاسداري از ايران) در نگاه لرهاي بختياري آنچنان ارزشمند نبوده است، که براي آن به یاد آرش کمانگير بيفتند و بر سر آن با يکديگر بجنگند و سپس بگويند ما به پيروي از آرش کمانگير چنين مي‌کنيم. درواقع اين کوچک شمردن لرهاست که بگوييم شناخت آنها از شاهنامه همين ‌اندازه است. هرآينه بي‌گمان اين زمين‌ها براي زندگي دامداري و کشاورزي بسيار اهميت دارد، اما اين اهميت هرگز شعور و فهم بختياري مختل نکرده است. همچنين اين ويژگي که از گذشته پيوند نيکي ميان لرها و هموطنان عرب بوده است، نيز در اين باره گواه ماست که لرهاي بختياري هرگز قوم‌مدار و درونگرا نبوده‌اند. آنان با اين باور که پيوند با اين هموطنان مي‌تواند به دلبستگي اين قوم پيراموني با ديگر ايرانيان بيفزايد، اين پيوند را پيوسته نيک نگاه داشته‌اند و اکنون نيز به گفته هموطنان عرب بهترين پيوندها ميان اين دو قوم در ميان است. بسياری از شيخ خاي فراري دوران پهلوي‌ها هيچ جاي امني بهتر از بختياري‌ها نمي‌يافتند. نکته ديگر در راستاي تأييد ادعاي اين نگارنده اين‌ که سامان فرجي بيرگاني نويسنده مقاله «‌چرا بختياري‌ها شاهنامه مي‌خوانند» به آن پرداخته اين است که بختياري‌ها در جنگ ايران و روس با نيرو گرفتن از شاهنامه در برابر دشمن سلحشورانه پيکار مي‌کردند، چنانچه در اين باره مي‌نويسد: [از آن جمله در خاطرات ژنرال پرمولوف فرمانده روسي جنگ‌هاي ايران و روس مي‌خوانيم که دسته‌اي از ارتش ايران که بختياري ناميده مي‌شدند، همواره پيش از شروع به جنگ اقدام به خواندن شاهنامه و حماسه‌هاي ملي ايران مي‌کردند. آنها پس از خواندن اين داستان‌ها چنان تشجيع مي‌شدند که هيچ چيز جز مرگ جلوي آن‌ها را نمي‌گرفت... / هفته‌نامه آنزان ـ نهم دي ماه 87. شماره: 65... در اين باره بايد گفت که اگر بختياري‌ها رويکردي تنها قومي دارند، نبايد که اينچنين به آساني براي ايران آن هم با خواندن شاهنامه جان بدهند. اين معنا به خوبي مي‌رساند که شاهنامه هرگز بوي قومي نمی‌دهد، بلکه کوشش براي ايران است. برای همین، اين دلاوران به آساني پس از خواندن شاهنامه آماده جان دادن در راه ميهن مي‌شدند. پس بايد گفت که به راستي تنها همانندسازي و شبيه‌سازي حماسه‌هاي شاهنامه در زندگي بختياري است که به گونه‌اي هم‌ذات‌پنداري به شمار آمده است. همچنين بايد دانست که هر قومي هنگامي ماندگار و پايدار خواهد بود که شناختي از هويت خويش در راه پيشرفت و ترقي بدهد. در غير اين صورت، بايد دانست که قوم و هويت قومي چيزي جز رويکردي به سوي جلوگيري از پيشرفت و چوب لاي چرخ بزرگي و سرافرازي ايران گذاشتن نيست.

زرتشت‌گرايي براي جداسري:
براي سخن پاياني بايد به اين کاستي پرداخت که برخي براي دوخواسته به گونه‌اي زرتشتي‌گري ستيزه جويانه را در ميان جوانان بختياري دامن مي‌زنند که نخستين خواسته‌ها، پيکار و ستيزه‌گري با نظام اسلامي ايران است و ديگري (و اين ديگري که بيشتر خواسته دشمنان است هر چند به چشم نمي‌آيد) در راستاي خوار کردن ايران، زمينه را براي جداسري فراهم کردن و ايران را به ايرانستان و خواري و کوچکي و تجزيه دگرگون نمودن است. اين کار را در حال حاضر دو گروه سياسي انجام مي‌دهند که جاي افسوس بسيار دارد؛ يکي کمونيست‌ها که هنوز در راستاي تجزيه خاک ايران به شيوه اتوماتيک و غير ارادي به روش خائنانه خويش ماندگاري بخشيده‌اند و ديگري با افسوس بايد گفت گروهي که خود را ملي‌گرا مي‌نامند و با بوق و کرنا پيوسته از ايران و بزرگي‌اش و اين ‌که کشور از دست رفت و بايد گوشه‌هاي از دست رفته ايران بازگردد، مي‌گويد و نشريه‌اش را روزگاري ضد امپرياليسم ناميده بود و روشن است، از هنگامي که ديگر نام نشريه‌اش ضد امپرياليسم نيست، به تدريج روي به زرتشتي کردن برخي از جوانان هوادار خويش آورده و ‌اندک‌اندک روي به تکميل پروژه‌هاي «شکاف متراکم‌» و ايران را به ايرانستان دگرگون نمودن و خواسته امپرياليسم را فراهم کردن و فرقه گرايي را دامن زدن آورده است. باور من درباره اين گروه، چيز ديگري بود و اکنون به سختي از اين همه جفا آزرده‌ام. در اين راستا، گروه‌هاي مذهبي زرتشتي نيز هستند که به رغم وطن دوستي بيشتر موبدان و زرتشتيان، در اين پروژه استعماري شرکت مي‌کنند وکم کم حضور آنها را مي‌توان به چشم ديد، اما شاهنامه با يادآوري سويه‌هاي بزرگي ايران کوششي در راستاي اين خواسته دارد که نشان دهد ايرانيان در همه سويه‌هاي فرهنگي و ديني و سويه‌هاي ديگر چون جنگاوري، دانش دارايي‌باني و دارايي فزوني (اقتصاد) و ديگر سويه‌ها داراي برتري و برجستگي بسيار بوده‌اند و با همه اين بزرگي روي به دين اسلام نموده و اگر خود نمي‌خواستند، هيچ نيرويي را ياراي آن نبود که امپراتوري بزرگ ايران را شکست دهد. چنانچه در سوره روم چند سال پيش از جنگ قادسيه آمده است که روم در دره‌اي شکست خورد (غُلبت الروم في ادني الارض ) و براي همه با عنايت به روايت‌هاي ياد شده از پيامبر اسلام (ص) روشن است اين آيه شريفه شکست سپاه روم از ايران را گزارش مي‌دهد.

شاهنامه در اين راستا از ارزش‌هاي نيک زرتشتيان مي‌گويد تا روشن شود ايرانيان از ديني بزرگ به دين بزرگتر اسلام روی کرده‌اند، اما فردوسي يک شيعه تمام عيار است. به همين سبب، وي در زماني از شيعه بودن خويش مي‌گويد که دسته دسته به جرم شيعه بودن کشته شده و شيعه‌گري و تنها نام شيعه‌گري با نام‌هايي چون رافضي و قرمطي راهي به سوي کشته شدن و بندگي در دست زورمندان و تاراج دارايي و زن و فرزند خود است، ولي زرتشتيان به جز گروه‌هايي کوچک از آن‌ها که در جنگ با حکومت بودند، ديگران از امنيت و آسودگي برخوردار بودند. فردوسي هنگامي که از ارزش‌هاي زرتشتي يا شبه زرتشتي و يازرواني مي‌گويد، به روايت از قهرمانان شاهنامه‌اي که در پيش از اسلام زيست مي‌کردند، مي‌گويد، در حالي که از اسلام و شيعه بودن به گونه‌اي مي‌گويد که روايت حال و دل اوست. پس بهتان زرتشتي‌گري درباره او، بهتاني سخت گران و دروغي سخت بزرگ است. وي درباره باورهاي شيعي خويش مي‌سرايد:

حکيم اين جهان را چو دريا نهاد/ برانگيخته موج از او تندباد
چو هفتاد کشتي بر او ساخته / همه بادبان‌ها برافراشته
يکي پهن کشتي بسان عروس / بياراسته همچو چشم خروس
محمد بدو ‌اندرون با علي / همان اهل بيت نبي و وصي
خردمند کز دور دريا بديد/ کرانه نه پيدا و بن ناپديد
بدانست کو موج خواهد زدن / کس از غرق بيرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبي و وصي / شوم غرقه دارم دو يار وفي
همانا که باشد مرا دستگير / خداوند تاج و لوا و سرير
خداوند جوي و مي انگبين / همان چشمه شير و ماء معين
اگر چشم داري به ديگر سراي / به نزد نبي و وصي گير جاي

در اين باره نيز بايد افزود که شيعه برخلاف برخي باورهاي دشمنان آن ساخته دست ايرانيان نيست و تنها ايرانيان بر پايه شناخت حکيمانه خويش و برابري‌خواهي اين مذهب و پاکي آن روي بدان کرده‌اند. پس چنانچه از پيامبر اکرم (ص) روايت است که علي و شيعتُهُ هم الفائزون: علي و پيروان او رستگارانند، اين مذهب در هنگام زندگي پر نيکي و مهر پيامبر اسلام (ص) هست يافت. درباره اين روايت و اين ديدگاه از خوانندگان گرامي مي‌خواهم که کتاب «شيعه در اسلام‌»، اثر ماندگار مرحوم علامه طباطبايي را بخوانند. اکنون به تدريج در کوچه و پس کوچه اين حرکت شوم دارد شکل مي‌گيرد، پس نيک است که از پيش از روز واقعه آنچه بايد در راستاي روشنگري و سختگيري و پاداش انجام شود.

براي پايان بد نيست در اينجا يکي از پيامک‌ها را که یکي از جانبازان 45درصدي بختياري که براي نگارنده فرستاده است، بياورم تا بختياريان ايرانخواه با هشياري و بيداري نگذارند که کشور خويش به دست خويش ويران شود. وي در پيامک يادشده آورده است: [آري! من آريايي‌ام، خدايم «‌ايران‌»! پيامبرم کوروش! امام‌هايم، داريوش، خشايار، نوشيروان دادگر و يزدگرد! راهبر و امام زمانم کاوه آهنگر! روحاني چشم گشايم: فردوسي و خيام! اصول و فروع کيشم لوح کوروش! عاشورا و ماتمم: قادسيه! جانبازان و شهدايم رستم فرخزاد و بابک خرم دين! پرچمم درفش کاوياني و بهشتم «آزادي‌»! کيشم «مهرباني»! و ايمانم نيز سرچشمه در دانش و خرد دارد.] ولي بايد گفت که اين نخستين کيش بت پرستي است که در حال پرستش به ويراني بت خويش مي‌پردازد! زيرا اين بت پرستان خود نمي‌دانند که بت خويش (ايران) را با اين روش به ويرانه‌اي بدل خواهند ساخت. چگونه ممکن است که ايران در دوران آزادي‌ها بتواند با اين که (خداي ناکرده) شمارگان قوم مرکزي اينچنين به کژي خو گرفته‌اند، پايدار بماند، زيرا قوم‌هاي ديگر هيچ دلبستگي جز اين که ايران کشوري اسلامي يا مهد تشيع است، به اين پيوستگي ندارند و اگر جز اين ببينند، در رفتن خويش از کنار قوم مرکزي درنگ نخواهند کرد. آن گاه با رفتن آن‌ها در کنار از دست دادن برادران کوچکتر گرفتار چند پاره شدن خاک و دگرگون شدن ايران به ايرانستان خواهيم شد. پس بايد گفت که اينان چه نابخرد ستايش گراني دارد. آنها کوربيني را دانش و خرد مي‌نامند و پرستش دم خوشي وکينه توزي با هموطنان را فرهنگ مي‌خوانند. والسلام
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
مطالب مرتبط
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۷
انتشار یافته: ۲
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۱۳ - ۱۳۸۷/۱۲/۰۴
در دنیای امروز همه به دنبال تشکیل اتحادیه هستند و این اشتباه محض که هر شهری برای خودش کشوری کوچک شود.باید اقوام ایرانی به فکر تشکیل اتحادیه ای از سند تا فرات باشند.سیمرغ از اتحاد سی مرغ کوچک و نحیف بود که شد سیمرغ
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۹:۲۹ - ۱۳۸۷/۱۲/۰۵
لطفأ از این حرف های مفت نزنید اولأ کمونیست ها در مسجد سلیمان و دیگر جاها تا حالا هفتا کفن پوسوندن ثانیا هیچ با عربها مشکلی ندارند واگر مشکلی هست خودتان با اعراب دارید نه بختیاری ها
ناشناس
|
-
|
۱۱:۰۷ - ۱۳۸۷/۱۲/۰۶
واقعا جالب بود ای کاش از شاهنامه بیشتر می نوشتید
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۳:۰۹ - ۱۳۸۷/۱۲/۱۰
عزیز من ای من فدای احساسات پاک تو بشم ... تاریخ علم است نه عاطفه . خوزی ها ایلامی بودند و خدایشان بیامرزد . همه چیزهایی که شما گفتید و نوشتید فرضیات تاریخی است که مثلا در کتابهای معتبری مثل اثار آرثور کریستن سن ساسانی شناس معروف اثری از آنها نیست . این که شما خوزی باشید یا لولوبام و غیره به تاریخ سپرده شد و رفت حالا که ایرانی هستید و زهی به ایرانیتتان . لطفا به امروز بیاندیش و تاریخ را به باستان شناسان واگذار کن .
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۹:۰۱ - ۱۳۸۷/۱۲/۱۱
دوست عزیز نگارنده! لر بختیاری یعنی چه؟ شما هنوز نمیدونی این دو ، دو طایفه متفاوت هستن؟ عنوان غلطه عوضش کنید
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۳:۱۸ - ۱۳۸۷/۱۲/۱۱
بختياري ها عرب هستند و لرها در اصل كرد هستند. ساسانيان از محلي در نزديك كرمانشاه بهمين نام برخواسته اند و كرد مي باشند اما فارس زبان مشترك و رسمي اقوام ايران است.اين موضوع ارائه شود بهتر است.
لهراسب
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۳۲ - ۱۳۹۶/۱۰/۰۶
بختیاری ها عرب هستند !!!!! ؟؟؟؟؟ قدیمی ترین واژه های زبان ایران باستان در زبان همین بختیاری هاست که در زبان فارسی معیار وجود ندارند بسیاری از واژگانی که امروزه بختیاری ها تلفظ میکنند در شاهنامه هستش و یکی از دلایل محبوبیت شاهنامه در میان مردم بختیاری همین است وجود القابی همچون کی و آ (کی خسرو و کی قباد آ فریدون و آ داراب در شاهنامه ) به معنای بزرگ زاده و نجیب زاده در میان بختیاری ها و همچنین اسامی طوایفی همچون کیخسرو ی کیانی کی شخالی کی ...... آداب و سنن فراوانی وجود دارد که بختیاری ها از قدیمی ترین مردم ایران باشند پرفسور گریشمن انان را هم تبار و بازماندگان هخامنشیان میداند که ترکیبی از اوکسیان خوزی و قوم پارس آریایی تبار بوده اند
پارسا
|
Germany
|
۱۵:۳۷ - ۱۴۰۰/۰۸/۱۸
کم چرت وپرت بگید بختیاریها لر هستن وبه زبان لری حرف میزنن
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟
آخرین اخبار