اوباما و محيط امنيتي ايران
دکتر حسین علايي
کد خبر: ۳۵۵۱۸
| | 4567 بازدید
مقدمه
انتخاب اوباما به عنوان اولين رئيس جمهور رنگين پوست آمريکا، بيش از هر چيز بيانگر شکست نئو محافظه کاران در دوران رياست جمهوري جورج بوش پسر است. در دوره جرج بوش، عظيمترين بحران مالي هشتاد سال گذشته آمريکا اتفاق افتاد که اين بحران به سراسر جهان گسترش يافته و بازارهاي سهام را نيز به سقوط کشانيده است. اين بحران هم اکنون حجم توليدات جهاني را تحت تأثير قرار و موجب افزايش روند بيکاري و نيز بالا رفتن نرخ تورم کالاها و محصولات شده است و به عنوان اولويت اول کاري رئيس جمهور جديد ايالات متحده محسوب ميگردد.
بسياري از سران کشورهاي جهان، در پي آنند که با تدابيري مناسب از گسترش اين بحران و تبديل آن به يک بحران اقتصادي گسترده جلوگيري نمايند. هم اکنون رقم بيکاران آمريکا به بيش از 6 ميليون نفر افزايش يافته و رکود اقتصادي، دامنگير آمريکا و برخي از کشورهاي ديگر شده است. سياست نظامي گري بوش موجب شد تا علاوه بر زمين گير شدن ارتش آمريکا در افغانستان، عراق و خليج فارس، سالانه بيش از 700 ميليارد دلار از درآمدهاي مردم آمريکا، صرف هزينههاي نظامي اين کشور گردد.
در اين شرايط اوباما با سر دادن شعار «تغيير» اميدي را در دل بسياري از رأي دهندگان آمريکايي اعم از دموکرات و جمهوري خواه، پديد آورد تا بتواند اعتبار از دست رفته آمريکا در دوران جرج بوش را باز سازي نموده و ايالات متحده را از سراشيبي سقوط نجات دهد.
روي کار آمدن رئيس جمهور جديد در آمريکا، طبيعتاً انتظار تغيير در سياستهاي شکست خورده ايالات متحده بخصوص در خاورميانه را فراهم ميآورد. يکي از مناطقي که بيش از هر جاي جهان در دوران محافظه کاران جديد، آماج حملات، فشارها و اهداف آمريکا قرار داشته، جهان اسلام و کشورهاي خاورميانه بخصوص ايران بوده است. بنابراين انتظار براي تغيير راهبردها، روشها و شيوههاي رفتاري آمريکا، تبديل به يک اميد و مطالبه براي مردم اين منطقه شده است. شايد بتوان گفت که بر اساس چنين انتظاري بود که بسياري از مردم کشورهاي مسلمان و آفريقايي در انتظار سپري شدن دوران وحشت زاي بوش و وزيدن هوايي تازه بودند و در نظرسنجيها تمايل بيشتري به روي کار آمدن نماينده دموکراتها نشان ميدادند. ايران هم از اين پديده مستثني نيست. بسياري از ايرانيان که نگران يک تهاجم نظامي از سوي جرج بوش در دوران حاکميت نئو محافظه کاران بر کاخ سفيد بودند، حالا احساس ميکنند که با روي کار آمدن چهرهاي سياه در کاخ سفيد، اين خطر بر طرف شده و ابرهاي تيره ي تهاجم نظامي احتمالي آمريکا، از فراز خاک ايران، دور شده و حتي چشم اندازي از تغيير احتمالي سياستهاي آمريکا را در پيش رو ميبينند.
حال بايد منتظر ماند و ديد که چه خواهد شد؟ آيا اوباما همچنان که در تهاجم بي رحمانه اسرائيل به نوار غزه سکوت اختيار کرد و اين جنايات را محکوم نکرد، در سياستهاي خاورميانهاي خود، ادامه دهنده راه بوش است و يا مسير تازهاي را در برنامه خود دارد؟
آيا با روي کار آمدن رئيس جمهور جديد در آمريکا، تحولي در سياست خارجي آن کشور و نيز در حوزه نظام بين الملل و در حوزههاي قدرت و امنيت صورت خواهد گرفت و اگر جواب مثبت است، اين تحولات چيست؟ در رفتار آمريکا با اروپا و نيز کشورهاي عربي چه تغييري رخ خواهد داد؟
در مطلب ذيل سعي ميشود به تاثیر انتخاب اوباما بر روابط آمريکا با ايران، به طور مختصر پرداخته شود.
محيط امنيتي ايران
اصولاً همه كشورهاي جهان، از نظر تعامل با ساير كشورها و ملتها، در چندين محيط امنيتي متفاوت زندگي ميكنند كه گستره هر كدام از آنها با يکديگر فرق ميکند. در تعريف عملياتي محيط، گفته ميشود كه «محيط آن چيزي است كه بر روي يک مجموعه و يا يک سازمان اثر دارد و بايد آن را مديريت کرد».
به بيان ديگر محيط، هميشه در تعريف يك سيستم و يا يک نظام، معنا یافته و تبيين ميشود. از اين رو ميتوان گفت كه «محيط آن چيزي است كه بر روي هر سيستم اثر مشخصي داشته باشد و هر سيستم نياز به كنترل و مديريت آن دارد».

براي محيط هر سيستم، تقسيم بنديهايي وجود دارد كه هر كدام از آنها الزامات و اقتضائات و كاركردهاي خاص خود را دارند. از يك ديد كلي، محيط را ميتوان بر دو نوع زير تقسيم نمود:
(1)- محيط داخلي هر کشور كه از آن به «محيط ملي» نيز ياد ميشود.
(2)- محيط بيروني هر کشور كه از آن به عنوان «محيط بينالمللي» تعبير ميشود.
با نگاهي ديگر، محيط، خود به دو گونة زير قابل تجزيه است:
(الف)- محيط ايستا (Static Environment): محيطي است كه به دليل عدم تنوع و تكثر، عدم تحرك و جنبش متغيرهاي آن، قابل پيش بيني و برنامه ريزي است.
(ب)- محيط پويا (Dynamic Environment): محيطي است كه به دليل برخورداري از پيچيدگي و تنوع و تكثّر متغيرهاي آن، براحتي قابل پيش بيني و تحليل نيست.
براي تجزيه و تحليل محيط بيروني هر کشور بايد به دو محيط كلي زير پرداخته شود:
(1)- محيط منطقهاي (Regional Environment): اين محيط، جغرافياي پيراموني كشور در ارتباط با محيط ملي را در بر ميگيرد و بلافاصله بر روي محيط ملي تأثير ميگذارد.
در اين محيط، از عمدهترين سيستمها و يا به عبارتي زيرسيستمها و يا حوزههايي كه داراي قابليت اثرگذاري بر روي ايران هستند، ميتوان موارد زير را نام برد:

* حوزه خليج فارس، عمدتاً با بازيگري عربستان سعودي، عراق و امارات متحده عربي در ارتباط با جزاير سه گانه ايراني
* حوزه مديترانه، با بازيگري رژيم صهيونيستي و تحولات لبنان
* حوزه آسياي مرکزي و قفقاز و مسائل مربوط به گسترش ناتو به شرق
بنابراين ميتوان گفت که محيط امنيتي ايران از قدس تا قندهار را از يک سو و محيط پيراموني درياي خزر تا محيط پيراموني خليج فارس و درياي عمان را از سوی دیگر دربر ميگيرد. در اين محيط تاکنون ظرف چند سال گذشته دو جنگ مهم رخ داده است که بر اثر آن افغانستان و عراق به اشغال ارتش آمريکا درآمده است. اين محيط محل حضور نظامي و سياسي قدرتهاي بزرگ جهاني از جمله آمريکاست. در واقع محيط ايران يک محيط ايراني، اسلامي، عربي و آسيايي است. بازيگران منطقهاي سياسي و اقتصادي در آن فعالند، بازيگراني مثل سازمان اوپک، اتحاديه عرب، سازمان کنفرانس اسلامي و... در اين محيط حکم قطب و ديگران حکم پيرامون را بازي ميکنند.
(2)- محيط بينالمللي (International Environment): حوزه جغرافيايي وسيع و گستردهاي است که در سطح جهان بر روي محيط ملي هر کشور اثر ميگذارد. در اين محيط، بازيگران اصلي كه داراي بيشترين اثر بر جمهوري اسلامي ايران هستند، شامل موارد زير ميباشند:
* ايالات متحده آمريكا
* اتحاديه اروپا
* شوراي امنيت سازمان ملل متحد
و سياستهاي کشورهايي مانند روسيه و چين
رابطه سه محيط ملي، منطقهاي و بينالمللي را ميتوان به شكل روبرو نشان داد:
براي پرداختن به پيامدهاي انتخاب اوباما بر محيط ملي جمهوري اسلامي ايران، نياز است تا به وضعيت فعلي آمريکا و شرايطي که اين کشور در آن به سر ميبرد پرداخته شود.
وضعيت کلي آمريکا
آمريكا كشوري با اقتصاد بسيار قدرتمند، وسعت زياد، جمعيت بالا، نيروهاي نظامي زياد و قدرتمند، فناوريهاي پيشرفته فراوان و متنوع و گستره منافع بسيار گستردهتر از هر قدرتي در سطح جهان است. آمريکا يکي از بزرگترين بازارهاي کالاهاي مصرفي جهان، بخصوص نفت و انرژي، محسوب ميگردد. مصرف نفت اين کشور روزانه حدود 20 ميليون بشکه يعني در حدود دو برابر ظرفيت توليد روزانه ي کشور عربستان ميباشد. بر همين اساس آمريکا بزرگترين کشور وارد کننده کالا و انرژي از جهان است.
بنا بر برآورد سال 2006، جمعيت آمريكا 300،409،497 نفر و در برآورد سال 2007، اين رقم 301139947 نفر بوده است. اکنون جمعيت آن را 303244937 نفر برآورد ميكنند لازم به ذکر است که جمعيت جهان در حال حاضر، 6627869089 نفر است.
(1)- محيط داخلي هر کشور كه از آن به «محيط ملي» نيز ياد ميشود.
(2)- محيط بيروني هر کشور كه از آن به عنوان «محيط بينالمللي» تعبير ميشود.
با نگاهي ديگر، محيط، خود به دو گونة زير قابل تجزيه است:
(الف)- محيط ايستا (Static Environment): محيطي است كه به دليل عدم تنوع و تكثر، عدم تحرك و جنبش متغيرهاي آن، قابل پيش بيني و برنامه ريزي است.
(ب)- محيط پويا (Dynamic Environment): محيطي است كه به دليل برخورداري از پيچيدگي و تنوع و تكثّر متغيرهاي آن، براحتي قابل پيش بيني و تحليل نيست.
براي تجزيه و تحليل محيط بيروني هر کشور بايد به دو محيط كلي زير پرداخته شود:
(1)- محيط منطقهاي (Regional Environment): اين محيط، جغرافياي پيراموني كشور در ارتباط با محيط ملي را در بر ميگيرد و بلافاصله بر روي محيط ملي تأثير ميگذارد.
در اين محيط، از عمدهترين سيستمها و يا به عبارتي زيرسيستمها و يا حوزههايي كه داراي قابليت اثرگذاري بر روي ايران هستند، ميتوان موارد زير را نام برد:

* حوزه خليج فارس، عمدتاً با بازيگري عربستان سعودي، عراق و امارات متحده عربي در ارتباط با جزاير سه گانه ايراني
* حوزه مديترانه، با بازيگري رژيم صهيونيستي و تحولات لبنان
* حوزه آسياي مرکزي و قفقاز و مسائل مربوط به گسترش ناتو به شرق
بنابراين ميتوان گفت که محيط امنيتي ايران از قدس تا قندهار را از يک سو و محيط پيراموني درياي خزر تا محيط پيراموني خليج فارس و درياي عمان را از سوی دیگر دربر ميگيرد. در اين محيط تاکنون ظرف چند سال گذشته دو جنگ مهم رخ داده است که بر اثر آن افغانستان و عراق به اشغال ارتش آمريکا درآمده است. اين محيط محل حضور نظامي و سياسي قدرتهاي بزرگ جهاني از جمله آمريکاست. در واقع محيط ايران يک محيط ايراني، اسلامي، عربي و آسيايي است. بازيگران منطقهاي سياسي و اقتصادي در آن فعالند، بازيگراني مثل سازمان اوپک، اتحاديه عرب، سازمان کنفرانس اسلامي و... در اين محيط حکم قطب و ديگران حکم پيرامون را بازي ميکنند.
(2)- محيط بينالمللي (International Environment): حوزه جغرافيايي وسيع و گستردهاي است که در سطح جهان بر روي محيط ملي هر کشور اثر ميگذارد. در اين محيط، بازيگران اصلي كه داراي بيشترين اثر بر جمهوري اسلامي ايران هستند، شامل موارد زير ميباشند:
* ايالات متحده آمريكا
* اتحاديه اروپا
* شوراي امنيت سازمان ملل متحد
و سياستهاي کشورهايي مانند روسيه و چين
رابطه سه محيط ملي، منطقهاي و بينالمللي را ميتوان به شكل روبرو نشان داد:
براي پرداختن به پيامدهاي انتخاب اوباما بر محيط ملي جمهوري اسلامي ايران، نياز است تا به وضعيت فعلي آمريکا و شرايطي که اين کشور در آن به سر ميبرد پرداخته شود.
وضعيت کلي آمريکا
آمريكا كشوري با اقتصاد بسيار قدرتمند، وسعت زياد، جمعيت بالا، نيروهاي نظامي زياد و قدرتمند، فناوريهاي پيشرفته فراوان و متنوع و گستره منافع بسيار گستردهتر از هر قدرتي در سطح جهان است. آمريکا يکي از بزرگترين بازارهاي کالاهاي مصرفي جهان، بخصوص نفت و انرژي، محسوب ميگردد. مصرف نفت اين کشور روزانه حدود 20 ميليون بشکه يعني در حدود دو برابر ظرفيت توليد روزانه ي کشور عربستان ميباشد. بر همين اساس آمريکا بزرگترين کشور وارد کننده کالا و انرژي از جهان است.
بنا بر برآورد سال 2006، جمعيت آمريكا 300،409،497 نفر و در برآورد سال 2007، اين رقم 301139947 نفر بوده است. اکنون جمعيت آن را 303244937 نفر برآورد ميكنند لازم به ذکر است که جمعيت جهان در حال حاضر، 6627869089 نفر است.
بر اساس برآورد سال 2006، رقم GDP آمريكا برابر با 13049 ميليارد دلار بوده كه بيش از 20 درصد توليد ناخالص جهان را دارا بوده است. GDP سرانه آمريكا در همين سال، برابر با 43555 دلار بوده است.3 GDP اسمي آمريكا در سال 2004 برابر با 515/11667 ميليارد دلار بوده است كه با كشور دوم جهان يعني ژاپن با رقم 398/4623 ميليارد دلار، 1172/7044 ميليارد دلار فاصله دارد. اين رقم با كمترين كشور جهان يعني جزاير سائوتومه با رده 184 جهان و با رقم 62 ميليون دلار، فاصله عظيمي دارد. لازم به يادآوري است که در آن سال، GDP اسمي ايران رقم 709/162 ميليارد دلار بوده است.
هزينههاي نظامي آمريكا در سال 2005 بالغ بر 7/276 ميليارد دلار بوده كه در مقايسه با كشور دوم جهان يعني چين با 91/55 ميليارد دلار و كشور رتبه 169 جهان يعني جزاير سائتومه با رقم 400 ميليون دلار، داراي فاصله عظيمي است. مجموع هزينه نظامي جهان در اين سال 15901/741 ميليارد دلار بود كه آمريكا به تنهايي 33/37 درصد آن را دارا بوده است.
البته پس از روي کار آمدن دولت بوش، سياست کوچک سازي ارتش آمريکا در دوران کلينتون، تبديل به سياست توسعه قدرت نظامي ايالات متحده، گرديده و هزينههاي نظامي در اين دوران از 323 ميليارد دلار در سال به حدود 700 ميليارد دلار يعني بيش از 2 برابر دوران حاکميت دموکراتها بر کاخ سفيد، افزايش يافت.
لازم به ذکر است که تنها در سال گذشته، آمريکا بيش از 716 ميليارد دلار صرف هزينههاي نظامي خود در جهان کرده است. بنابراين ميتوان گفت که آمريکا بزرگترين قدرت نظامي جهان، گستردهترين اقتصاد جهان و بيشترين واردات و صادرات جهان را در اختيار داشته و در حال حاضر با حدود 13 هزار ميليارد دلار بدهکارترين کشور جهان ميباشد.
لازم به ذکر است که تنها در سال گذشته، آمريکا بيش از 716 ميليارد دلار صرف هزينههاي نظامي خود در جهان کرده است. بنابراين ميتوان گفت که آمريکا بزرگترين قدرت نظامي جهان، گستردهترين اقتصاد جهان و بيشترين واردات و صادرات جهان را در اختيار داشته و در حال حاضر با حدود 13 هزار ميليارد دلار بدهکارترين کشور جهان ميباشد.
عوامل تعيين کننده سياستهاي آمريکا
در تكوين دکترين و سياستهاي آمريكا عوامل اصلى ذيل نقش تعيين كنندهاى ايفا كرده و مىكنند. اين عوامل عبارتند از:
(1)- تأکيد بر رهبري آمريکا بر جهان و علاقه مندي ايالات متحده به تشکيل نظام تک قطبي در کره خاکي و قرار گرفتن در رأس نظام نوين جهاني
به عبارتي ديگر آمريکا ميخواهد مدير جهان شود و رهبر بلامنازع دنيا گردد و رهبري جهان را براي خود احيا کند
(2)- برنامه آمريکا براي باقي ماندن در رأس قدرت سياسي، اقتصادي، فناوري و نظامي جهان
(3)- نوع نگاه آمريکا به اداره جهان و تلاش براي مديريت مسائل اساسي دنيا از جمله مسئله امنيت و نيز ترويج نظام سرمايه داري در جهان
(4)- تعهد آمريکا به حفظ، بقاء و امنيت رژيم صهيونيستي
(5)- کنترل نقاط ژئوپلتيک اقتصادي و سرزميني در جهان به منظور تضمين حاکميت بر جهان
(6)- مداخله در کشورهاي مختلف جهان از طريق ابزار دموکراسي و بهانه حقوق بشر
سياستهاي فوق، شکل دهنده دکترين آمريکا بوده و صرف نظر از اينکه چه کسي در کاخ سفيد بر مسند قدرت بنشيند، اصول فوق به صورت کلي تغيير نخواهند کرد. بنابراين آنچه ميتوان انتظار تغيير و تحول در آنها را داشت روشهاي رسيدن به اهداف سياستهاي فوق، ميباشد. بنابراين ميتوان گفت حداکثر اختلاف اوباما با رئيس جمهور قبلي حدود 10 درصد خواهد بود و آمريکا در ماهيت خود تغيير نخواهد کرد.
در اين چارچوب، آنچه از منظر امنيت ملى آمريكا داراى اهميت ويژه است و نيروهاي نظامى قدرتمند اين كشور براى آن بوجود آمدهاند، حفظ منافع حياتى ايالات متحده در سراسر جهان است.
از آنجا که آمريکا قادر نيست كه از همة اين منافع به طور هم زمان و در همه حال، با نيروى نظامى خود دفاع نمايد، بنابراين ايالات متحده، براى تنظيم راهبرد مناسب و مؤثر، ميبايستي اولويتهاي اجرايي خود را مشخص و انتخاب نمايد.
منافع حياتي آمريكا، آن دسته از منافعي هستند كه اين كشور حاضر به معامله و مصالحه بر سر آنها نبوده و در صورت به خطر افتادن آنان، حاضر است تا پاي ايجاد خونينترين جنگها، نيز از آنها دفاع كند.
تجديد نظر در ديدگاههاي آمريکا
سه حادثه بزرگ در قرن بيستم باعث شد تا آمريكا به سمت تجديد نظر در ديدگاههاي منطقهاي و جهاني خود و نيز تغيير رويكرد در شكل دهي و مديريت جهاني، به سمت يكجانبهگرايي و برقراري نظام هژمونيك در جهان پيش برود. اين سه رويداد عبارت بودند از:
1- پيروزي انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 هجري شمسي که موجب تغيير موازنه قوا در منطقه حساس خاورميانه گرديد و حوزه نفوذ آمريکا را در اين منطقه کاهش داد.
2- فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در سال 1369 هجري شمسي که موجب از بين رفتن نظام دوقطبي در جهان شد و آمريکا را براي شکل دهي نظام تک قطبي به تلاش واداشت.
3- و نهايتاً حادثة حمله به برجهاي دوقلو در20 شهريور سال 1379 هجري شمسي که آمريکا را مصمم به استفاده از فرصت پديد آمده و بکارگيري اهرم نظامي به عنوان مؤثرترين عامل اجراي سياست خارجي در صحنه خاورميانه نمود.
اگر چه تا قبل از فروپاشي شوروي، نظام موازنه وحشت و جنگ سرد بين نظام دوقطبي شرق و غرب برقرار بود، اما به محض فروپاشي بلوك شرق و از بين رفتن پيمان ورشو، آمريكا خود را در برابر فرصت بي نظيري يافت كه بايد از آن بهره ميگرفت. لذا در صدد شكل دهي به محيط بينالمللي جديد بر آمد تا خود در رأس هرم قدرت جهاني قرار بگيرد. بنابراين ايالات متحده، سياست يكجانبهگرايي را در مسائل بين المللي در پيش گرفت و تلاش نمود تا نظامي تک قطبي را در جهان شکل دهد. حادثة 11 سپتامبر، فرصتي مناسب و فضاي بيشتري را براي اجرايي نمودن سياستهاي امنيتي آمريكا در جهان ايجاد كرد. در اين حال رئيس جمهور آمريکا و نومحافظهكاران تلاش كردند تا از اين فرصت و فضاي ايجاد شده، بيشترين استفاده و بهره را ببرند. آنها به افغانستان لشکر کشي کرده و حکومتي هم سو با خود را در آن کشور، بوجود آوردند. سپس به عراق حمله کرده و آن کشور را به اشغال نظامي درآورده و حاکم آمريکايي بر آن گماردند. گرچه بعدها مجبور به پذيرش انتخابات در عراق شده و با حفظ حضور نظامي خود در آن کشور، نقشهايي را براي دولت عراق تعريف کردند.
پيروزي انقلاب اسلامي در ايران و گسسته شدن حلقة اصلي پيمان سنتو و در نتيجه بروز شكاف در سياست «سدّ نفوذ» آمريكا در برابر توسعة شوروي، بزرگترين ضربه را بر پيكرة سياست جهاني و منطقهاي آمريكا وارد ساخت. از اين رو، آمريكا تلاشهاي گستردهاي را در طيفهاي سخت، نيمه سخت و نرم براي برقراري مجدد نظام دوران جهان دو قطبي به عمل آورد. از 1980 تا كنون، سياستهاي كلي آمريكا در مورد ايران، تقريباً ثابت مانده و تنها تاكتيكهاي اجرايي آنها و يا سياستهاي اجرايي آنها، داراي فراز و نشيبهايي بوده است. چه در زمان حاكميت دموكراتها و چه در زمان حاكميت جمهوري خواهان، برخورد و تضعيف سازي جمهوري اسلامي ايران در دستور كار سياست خارجي دولت آمريكا قرار داشته است. به ويژه پس از دست يافتن نومحافظه كاران به قدرت، سياستهاي آمريكا در برابر ايران از عدم انعطاف، خشونت و شدت بيشتري برخوردار شد و بيشتر رنگ و بوي سختافزاري و نظامي به خود گرفت.
پيامدهاي روي کار آمدن اوباما
شواهد و قرائن حاكي از آن است كه پس از يك دوره 8 ساله حاكميت جمهوري خواهان بر كاخ سفيد، روند سياستهاي جهاني و ملي آمريكا به سمتي رفته است كه اكثر شاخصهاي قدرت آمريكا دچار خدشه و افول شدهاند. از بُعد نظامي، آمريكا در باتلاقهاي افغانستان و عراق گير افتاده و تلفات انساني و هزينههاي اقتصادي هنگفتي را متحمل شده است. گفته ميشود هزينههاي جنگهاي عراق و افغانستان از هزينههاي جنگ ويتنام بالاتر رفته است.
از نظر اقتصادي نيز وضعيت براي آمريکا نگران كننده است. به طوري كه در پايان دوره رياست بيل كلينتون بر كاخ سفيد، اين كشور داراي بيش از 230 ميليارد دلار مازاد ذخيره ارزي بود، در حالي كه ميراث بوش پسر براي اوباما، بيش از 390 ميليارد دلار کسري ذخيره ارزي است. هم اکنون رشد بيکاري و بحران مالي نه تنها دامن آمريکا بلکه رکود ناشي از وضع بد اقتصادي آمريکا دامن اروپا و بسياري از کشورهاي جهان را نيز گرفته است.
از بُعد سياسي نيز آمريكا در صحنة جهاني کاملاً بي اعتبار و بي حيثيت شده و به پايينترين درجه محبوبيت خود طي سالهاي اخير رسيده است. ميزان تنفّر جهاني از سياستهاي يكجانبه گرايي و خشونت زايي آمريكا در دوران بوش به بالاترين حد خود رسيده و حيثيت ملي و جهاني آمريكا به شدت تنزّل كرده است.
پيروزي قابل توجه اوباماي دموكرات بر مككين جمهوري خواه، حاوي پيامهاي زيادي در سطح ملي آمريكا و سطح جامعه بينالملل بوده است. هر چند كه عدهاي بر اين اعتقادند كه در رويكردها و سياستهاي آمريكا به مسائل جامعه جهاني، تغييرات چنداني بوجود نميآيد، اما به نظر ميرسد كه اوباما با شعار «تغيير»، در صدد تحول در رويكردها و سياستهاي ملي و جهاني آمريكا و ترميم چهره منفور اين كشور در بين افکار عمومي مردم جهان است.
سناريوهاي پيش روي آمريکا در دوران اوباما
به نظر ميرسد که سه سناريو براي آمريکا در دوران جديد وجود دارد:
1- احيا قدرت
با تغيير سياستها و اولويتها قدرت آمريکا احيا شده و نظام تک قطبي در جهان اتفاق بيفتد. بر اين اساس اوباما اولويت چالشهاي آمريکا را داخلي و حل بحران مالي دانسته و اولويت بعدي خود را مسائل مربوط به سياست خارجي و چالشهاي بين المللي ميداند. الگوي وي فضاي دوران کلينتون بوده که موجب رونق اقتصادي در آمريکا گرديد و قدرت اقتصادي موجب افزايش قدرت سياست خارجي آمريکا شد. به نظر ميرسد حداکثر کاري که اوباما ميتواند انجام دهد، بازگرداندن شرايط اقتصادي آمريکا به اوايل دوران کلينتون است.
2- مشارکت دادن ديگران در قدرت
آمريکا دريافته است که در چالشهاي اقتصادي و مسائل بين المللي بدون شرکت ديگر قدرتهاي جهاني نميتواند کار مؤثري انجام دهد. بنابراين اوباما تلاش خواهد کرد که با چند جانبه گرايي سعي نمايد تا از شکستهاي بيشتر آمريکا در دوران بوش جلوگيري نموده و شرايط آمريکا را به وضعيت خطي تبديل نمايد.
3- افول قدرت
با توجه به آنکه آمريکا، امکان احياي قدرت سابق خود را ندارد و بحران اقتصادي در کنار شکستهاي نظامي موجب کاهش اقتدار ايالات متحده در جهان گرديده است، اين وضعيت ادامه يافته و محدوديتهاي اقتصادي، سياسي و نظامي باعث ادامه شکستهاي دوران بوش شده و روند افول قدرت ادامه يابد.
از سوي ديگر در منطقه خاورميانه تحولات جديدي رخ داده است که بر سياستهاي آمريکا تأثيرگذار است. شکست اسرائيل در جنگ 22 روزه غزه و قدرت گرفتن حاميان «گفتمان مقاومت» در فلسطين و همچنين توسعه قدرت سياسي حزب الله در لبنان، شرايط را براي دولت جديد آمريکا پيچيدهتر کرده است.
تأثير انتخاب اوباما بر محيط امنيتي ايران
در شرايط کنوني اوباما در مرحله حل مشکلات فوري باقي مانده از دوران بوش، مثل بحران مالي است. طبيعي است پس از گذشت اين مرحله اوباما بايستي راهبرد جديد خود در ارتباط با ايران را مشخص کرده و بر مسائل خاصي تمرکز نمايد.
آنچه در اينجا مهم و مورد توجه است، اتخاذ رويكردها و سياستهاي اوباما در برابر جمهوري اسلامي ايران است كه قاعدتاً بايستي با شعارهاي انتخاباتي و نيز شعار محوري «تغيير» وي، همخواني داشته باشد. اوباما در سخنرانيهاي انتخاباتي خود از گفتوگوي بدون پيش شرط با ايران سخن گفته است. گرچه او بعدها تا حدي اين گفته خود را تعديل نمود ولي به هر حال اين سخن وي با سياست محوري «نياز به تغيير» او نيز تناسب دارد. البته راهبرد مشترک اوباما و مک کين در موضوع هستهاي ايران، «اعمال فشارهاي هرچه بيشتر» بر ايران بوده است. اما تفاوت آنها در روشهاي اجرايي و تاکتيکهاي مورد نياز براي اعمال اين سياست ميباشد. اوباما در جريان مبارزات انتخاباتي خود بارها تأکيد کرد که تاکتيک جمهوري خواهان، کم بها دادن به تأثير فشار اقتصادي و تلاش براي استفاده از تهديد نظامي عليه ايران بوده است. بنابراين به نظر ميرسد که سياستهاي اصلي و عمده آمريکا در دوران اوباما نسبت به ايران، تغيير معني داري پيدا نخواهد کرد. البته چنانچه ديدگاه آمريکا به دليل واقعيتهاي موجود جهاني نسبت به نقش جمهوري اسلامي در مسائل منطقهاي و بين المللي، تغيير کند ميتوان انتظار داشت تا دوران جديدي براي دو کشور آغاز گردد.
براي بررسي پيامدهاي انتخاب اوباما بر محيط امنيتي ايران، لازم است كه چندين محور اساسي مورد توجه و بررسي مختصر قرار گيرند. اين محورها عبارتند از:
(الف)- واقعيات موجود در انتخاب اوباما:
همانطور كه قبلاً ذكر شد، در انتخاب اوباما به رياست جمهوري آمريكا، چندين واقعيت در حال حاضر وجود دارد كه توجه به آنها ميتواند زمينه بهتر تحليل و نتيجه گيري را فراهم آورد:
(1)- اوباما رييس جمهوري قانوني و نسبت به بوش مقبولتر است و اقبال عمومي آمريكاييان در جريان مبارزات انتخاباتي، اين مقبوليت را رقم زده است.
(2)- حداقل تا اين مقطع، وي در سطح افکار عمومي جهاني،به نسبت مورد توجه است و يا به بياني ديگر، منفور افكار عمومي جامعه جهاني نيست. در حالي كه انتخاب بوش از چنين مزيتي برخوردار نبود. استقبال افكار عمومي بسياري از كشورهاي جهان از انتخاب وي، خود بيانگر اين محبوبيت نسبي است.
(3)- با شعارهايي كه وي در جريان انتخابات خود داده است، انتظار تغيير از سوي وي در تمام سياستهاي آمريکا به خصوص در سياست خارجي و سياستهاي نظامي گرايانه وجود دارد.
(4)- او چهرهاي نرم و صلح طلب از خود را در افکار عمومي به نمايش گذاشته است و لذا اميد به توسعه صلح و امنيت جهاني در چنين شرايطي افزايش يافته است.
(5)- وي سياست خود را در مورد مسائل جهاني، مبتني بر مذاكره و گفتگو، حتي با دشمنان آمريکا، قرار داده است.
(6)- ميتوان گفت که اوباما تا اين مرحله از انتخاب خود نيز، اعتبار و حيثيت آمريكا را تا حدي در سطح جهان افزايش داده است.
(7)- با توجه به روندهاي گذشته در مورد شكوفايي اقتصادي آمريكا در دوران حكومت دموكراتها، انتظار بهبود وضعيت اقتصادي آمريكا در دوران وي افزايش يافته است. اين مسئله هم از ديد ملي آمريكا و هم از ديد جهاني حائز اهميت است و شاخصهاي اقتصاد جهاني را ميتواند پس از شروع به کار وي تا حدي بهبود بخشد. البته بايد توجه داشت که بحران فعلي اقتصادي آمريکا آنقدر عميق و گسترده است که براي رفع آن و تغيير شرايط، تلاش و وقت زيادي را ميطلبد.
(8)- احتمال عمليات نظامي و جنگي آمريكا در جهان كاهش يافته است. سياست به ظاهر نرم اوباما، نويدي بر چنين احتمالي در آينده است. اصولاً در شرايط فعلي هر کس رئيس جمهور آمريکا ميشد، امکان انجام جنگ جديدي در سطح جهان را در توان نظامي آمريکا نميديد بنابراين اوباما تلاش نموده است تا با ارائه تصويري از خود به عنوان سياستمداري منطقي و طرفدار مذاکره، استفاده از اهرم نظامي براي حل چالشهاي جهاني را به کنار بگذارد. همين نکته باعث شده تا مردم خسته از جنگ و تنش آفريني دوران بوش را به خود جذب نمايد. طبيعتاً اوباما قادر خواهد بود از اين ظرفيت مثبت ايجاد شده در افکار جهانيان به سود ديپلماسي جديد آمريکا استفاده نمايد.
(ب)- سياستهاي اعلامي اوباما:
آنچه تا کنون از سخنان اوباما در جريان مبارزات انتخاباتي منتشر شده ميتوان برداشت کرد که اوباما:
(1)- در چالشهاي جهاني و تعاملات بينالمللي، سياست چند جانبهگرايي را جايگزين سياست يكجانبهگرايي دوران بوش خواهد كرد. سياست تهاجمي بوش، به دليل مخدوش شدن اعتبار و مشروعيت ديپلماسي آمريکا نزد جهانيان، همراهي و همکاري همدلانه چنداني ميان رهبران کشورهاي ديگر نمييافت. براي مثال بوش براي حمله به عراق بدون مجوز شوراي امنيت سازمان ملل متحد، و علي رغم مخالفت فرانسه، روسيه و بسياري از کشورهاي عربي، اقدام نمود.
(2)- در مسائل جهاني، سعي در هماهنگي بينالمللي و ائتلاف كشورهاي مؤثر با سياستهاي آمريکا دارد. لذا همسويي قدرتهاي جهاني را با آمريكا ايجاد كرده و افزايش خواهد كرد.
(3)- به جاي سياست «چماق و هويج» از سياست «هويج و چماق» استفاده خواهد كرد. بنابراين سياست کاربرد ديپلماسي زور و استفاده از قدرت نظامي که در دوان بوش حرف اول را ميزد، در اولويت نخست اوباما نخواهد بود.
(4)- سياست گفتگو و مذاكره به عنوان تلاش اصلي ديپلماسي آمريكا در روابط بين الملل و دوجانبه خواهد بود. البته بايد توجه داشت که مذاکره براي حل مشکلات آمريکا صورت خواهد گرفت و از اين طريق با چالشهاي جهاني با هزينههاي کمتري رفتار خواهد شد.
(5)- اوباما تلاش خواهد کرد تا با اولويت دادن به اقتصاد به جاي اولويت دادن به جنگ و نظامي گرايي، از بحران فعلي مالي در آمريکا عبور نموده و شرايط داخلي را براي اِعمال سياست خارجي خود، آماده نمايد. لازم به ذکر است که بحران اقتصادي فعلي آمريکا، توجه به مسائل داخلي را در رأس تلاشهاي رئيس جمهور ايالات متحده قرار داده است.
(6)- او تلاش دارد تا كاهش وابستگي آمريكا به نفت خاورميانه را در مدت 10 سال تحقق بخشد و در منابع توليد انرژي در آمريکا تنوع ايجاد نمايد.
حال در اينجا به سياستهايي که به طور معمول در آمريکا با تغيير رئيس جمهور پايدار ميمانند اشاره ميشود.
(ج)- سياستهاي ثابت و پايدار آمريكا:
در برابر سياستهاي اوباما كه بيشتر سياستها و روشهاي اجرايي هستند، كشور آمريكا داراي يك سلسله سياستهاي ثابت و يا پايدار نيز هست كه به ندرت تغيير ميكنند. از اين رو، سياستهاي اجرايي هر رييس جمهوري در آمريكا، طبيعتاً تابعي از اين سياستهاي کلان ميباشد. بنابراين، چنين سياستهايي، قدرت تصميم گيري رؤساي جمهور آمريكا را در صحنه ملي و بينالمللي محدود ميسازند. عمده اين سياستها عبارتند از:
(1)- آمريكا در رأس نظام جهاني است و مديريت جهان را بر عهده دارد.
(2)- مسئوليت حل چالشهاي امنيتي جهاني و بحرانهاي بزرگ بر عهده آمريکا است.
(3)- آمريكا بزرگترين قدرت سياسي، اقتصادي، فناوري و نظامي جهان باقي ميماند.
(4)- آمريكا متعهد به گسترش آزادي و دموكراسي در سراسر جهان است و تلاش مينمايد تا دولتهاي جهاني بر مبناي ارزشهاي آمريکايي تشکيل شوند.
(5)- آمريكا متعهد به حفظ، بقاء و امنيت اسراييل است و با دولتها و گروههايي که معتقد به نابودي اسرائيل هستند، به شدت برخورد خواهد کرد.
(د)- روند سياستهاي گذشته آمريكا در برابر جمهوري اسلامي ايران:
از ابتداي تشکيل جمهوري اسلامي و استقرار نظام سياسي جديد در ايران، آمريكا سياستهاي خصمانه، خشن و متعددي را عليه ايران بكار گرفته است. البته در مقاطعي از سياستهاي اعمال فشارهاي رواني و اقتصادي نيز بهره گرفته است. نكتة مهم آن است كه در طول دوران 30 ساله عمر جمهوري اسلامي، سياستهاي آمريكا در مقابل ايران دچار ضعف و يا تغيير رويكرد چندان متفاوتي نسبت به گذشته نشده است. البته اين سياستها در دوران نومحافظه كاران كه جزء جناح تندرو و جنگ طلب بوده و از حاميان سرسخت رژيم صهيونيستي بودند، سختگيرانهتر شده است. البته هر زمان که آمريکا دچار گرفتاريهايي شده که کمک جمهوري اسلامي ايران ميتوانسته به حل آنها کمک نمايد، روش ديگري را در پيش گرفته است. براي نمونه ميتوان به ماجراي مک فارلن در دوران رياست جمهوري ريگان اشاره نمود.
روند سياستهاي آمريكا عليه ايران را ميتوان در مقاطع زير نشان داد:
(1)- دوره 86-1979: در اين دوره موضع آمريكا در برابر ايران، داراى رويكردي به منظور بازگشت به ايران بوده است كه مهمترين مقاطع آن را مىتوان در حمايت آمريکا از رژيم صدام حسين در جريان جنگ تحميلي 8 ساله، حمله نظامى مستقيم در طبس، كودتاي نوژه و... دانست.
(2)- دوره 88-1987: در اين دوره به دليل رو به افول رفتن قدرت نظامى ارتش بعثي عراق در جنگ تحميلى و افزايش احتمال شكست آن در جنگ، موضع آمريكا به سمت دخالت مستقيم در جنگ و رويارويى با ايران در حمايت از صدام پيش رفت كه به درگيرى نظامى مستقيم در خليجفارس و حملة نظامى آمريكا به منافع ملى ايران شامل سكوهاى نفتى، ناوهاي نيروى دريايى ارتش، درگيرى با شناورهاى نيروى دريايى سپاه و ساقط كردن هواپيماى مسافربري ايرباس و نظاير آن انجاميد.
(3)- دوره 98-1988: در اين دوره كه مصادف با پايان جنگ تحميلى است، مداخله آمريکا شکل ديگري به خود گرفت. با پيشنهاد «مارتين ايندايك» طرحريزى و اجراى سياست «مهار دوگانه» و انزواى جمهوري اسلامي ايران در دستور كار آمريکا قرار گرفت كه عمدهترين محور آن تحريم اقتصادي ايران ميباشد. از آن تاريخ تا كنون، هر ساله اين تحريمها از سوى رؤساى جمهورى آمريكا تمديد شده و آخرين بار نيز توسط «جورج دبليو. بوش» صورت گرفته است.
(4)- نيمه اول 1999: در اين دوره رويکرد جديدى بر سياست خارجى آمريكا سايه افكند. بيل کلينتون تلاش داشت تا رويکرد جديدي را جهت ايجاد رابطه در واکنش به سياستهاي دولت ايران از خود بروز دهد. البته دولت کلينتون با طرح مسئله ي حاکميت دوگانه ي انتخابي و انتصابي در ايران و تأکيد بر همکاري با بخش انتخابي جمهوري اسلامي، فرصت فراهم شده را از دست داد و با چنين برخوردي، تفکر مداخله جويانه دولت آمريکا در امور داخلي ايران را آشکار ساخت.
(5)- نيمه دوم 1999 تا 2000: در اين مقطع نيز مجدداً آمريكايىها رويكرد خود را تغيير داده و به سمت اعمال فشار و تهديد عليه ايران پيش رفتند.
(6)- دوره 2000 تا كنون: در اين مقطع به دليل نفوذ تدريجى محافظه كاران و سپس استيلاى كامل آنها بر اركان سياست گذارى و تصميمگيرى آمريكا، رويكرد اين كشور به سمت فشار بيشتر بر ايران پيش رفت. در اين راستا افزايش چندين محور تهديد برانگيز ديگر، علاوه بر اتهامات قبلى عليه جمهوري اسلامي ايران نظير تهديد به بكارگيرى تسليحات هستهاى، افزايش اتهامات و عناوينى نظير محور شرارت، پناه دادن به اعضاى القاعده و نظاير آنها، شرايط تهديدات آمريكا عليه ايران از شدت و حدّت بيشترى برخوردار شد. به ويژه پس از اشغال افغانستان و تشکيل دولت جديد در آن کشور، حجم جنگ روانى آمريكا عليه جمهوري اسلامي ايران به شدّت افزايش يافته و فشارها تا حدود زيادى صورت جدىتر و عملىترى به خود گرفت.
بنابراين ميتوان گفت، طي 30 سال گذشته دولتهاي مختلف آمريکا سياستهاي گوناگوني را از قبيل اعمال مهار دوگانه، فشار و تحريم اقتصادي و تهديد به حمله نظامي و حمايت از مخالفين جمهوري اسلامي را تجربه کردهاند ولي کمتر به نتيجه دلخواه رسيدهاند از سوي ديگر در شرايط کنوني که آمريکا دچار مشکلات اقتصادي فراوان است نميتواند هر نوع خواستهاي در قبال ايران را به مرحله اجرا بگذارد. همچنين مداخله نظامي آمريکا و نيز حمايت بي دريغ ايالات متحده از جنايات اسرائيل در فلسطين، باعث توسعه رفتارهاي مقاومت گرا در منطقه و توسعه تروريسم گرديده است و موجب شده که چهره آمريکا در سطح جهان بسيار منفور و کريه جلوه کند. بنابراين محدوديتهاي فوق موجب ميگردد که آمريکا نتواند سياستهاي مورد علاقه خود را به مرحله اجرا درآورد.
حال با توجه به نکات فوق به نظر ميرسد که اوباما تلاش خواهد کرد تا مشت بسته ايران را باز کرده و با پررنگتر کردن مشوقها مذاکره مستقيم با ايران را به صورت آشکار و يا از طريق ديپلماسي پنهان شروع نمايد.
سياستهاي آمريکا در برابر ايران
در مجموع ميتوان گفت، سياستهاي آمريكا عليه جمهوري اسلامي ايران در پنج محور كليدي زير خلاصه ميشود:
(1)- جلوگيري از دستيابي ايران به قابليتها و ظرفيتهاي رسيدن به سلاح هستهاي در ابعاد گوناگون نرمافزاري، فنآوري و سختافزاري به گونهاي كه ايران از توسعه ي تأسيسات هستهاي صلح آميز خود به منظور اعتماد سازي، دست بردارد.
هدف اصلي آمريکا در اين مقطع، جلوگيري از غني سازي اورانيوم در داخل کشور ميباشد. لذا شوراي امنيت موضوع هستهاي ايران را از روند فني آن خارج كرده و آنرا به صورت يك پروندة سياسي و امنيتي تبديل كرده است.
(2)- ايران نبايد به قدرتي برتر از اسراييل در حوزة نظامي خاورميانه تبديل شود. در اين رابطه، آمريکا در صدد جلوگيري از قابليتهاي موشكي ايران و محدود سازي حوزة نفوذ و قدرت آن در منطقه است.
(3)- ايران بايد با نظام بينالملل در مسائل منطقهاي و جهاني همكاري كند. از اركان اين مسئله ميتوان به مصاديق زير اشاره كرد:
* همكاري با آمريكا در مبارزه با تروريسم بر اساس تعريف آمريكاييها از تروريسم.
* عدم کمک و همکاري با گروههايي از قبيل حزبالله و حماس، زيرا آمريكا حزبالله و حماس را جزء گروههاي تروريستي تلقي مينمايد.
(4)- ايران بايد با ارزشهاي آمريكايي يعني آزادي و دموكراسي هماهنگ باشد. مهمترين نمونه اين سياست آمريكا، هدف قرار دادن مسائل داخلي ايران در ابعاد سياسي، فرهنگي، اقتصادي و.... ميباشد.
(5)- ايران نبايد به حضور نظامي آمريکا در کشورهاي عراق و افغانستان و منطقه خليج فارس اعتراض نموده و جريانات و احزاب داخلي و مردم اين کشورها را عليه آن تحريک نمايد.
برخي از تحليل گران، معتقدند که سياستهاي غلط بوش رئيس جمهور نومحافظه کار آمريکا در عراق، باعث شد تا ايران به قدرتي منطقهاي و تأثيرگذار در خاورميانه تبديل شود.
سياستهاي اصولي ايران
از سوي ديگر جمهوري اسلامي ايران معتقد است که بايستي در برابر نظام سلطه جهاني ايستادگي نموده و اصول ذيل را رعايت نمايد.
1- قوي ساختن ايران در برابر نظام سلطه جهاني
2- اجراي ديدگاههاي اسلامي در کشور و نپذيرفتن افکار مغاير با اصول اسلامي
3- قرار گرفتن در کنار مظلومين دنيا و مخالفت با ظلم جهاني
4- مخالفت با اسرائيل به عنوان مظهر تروريسم دولتي
5- داشتن روابط حسنه با همه کشورهاي دنيا به جز رژيم اشغالگر قدس
6- ايجاد وحدت بين مسلمانان به منظور ايجاد يک قدرت اسلامي در بين قدرتهاي جهاني
با توجه به نکات فوق و سياستهاي دو کشور ايران و آمريکا، حال به تأثير روي کار آمدن رئيس جمهور جديد در آمريکا، از طريق نگاهي به سياستهاي اجرايي وي ميپردازيم.
سياستهاي اجرايي اوباما
از مجموعه سخنان و مواضع اوباما در طول تبليغات انتخاباتي و نيز شرايط موجود آمريكا، ميتوان موارد زير را جزء سياستهاي اجرايي آمريكا در دوران دموکراتها دانست:
(1)- كاهش نيروهاي آمريكايي در عراق كه از اين طريق، نتايج زير حاصل خواهد شد:
* يافتن نيروهاي آزاد براي انجام عملياتهاي احتمالي آينده.
* دور كردن واحدهاي آسيبپذير آمريكايي از دسترس مخالفين.
* نشان دادن چهرة صلحطلبانه از اوباما و آمريكا.
* پايان دادن به جنگ عراق و تمرکز نيروها براي مقابله با تروريسم در افغانستان
* حفظ حضور ارتش آمريکا در پايگاههاي احداث شده اختصاصي در سرزمين عراق براي مقاصد بعدي
(2)- اعلام مذاكره بدون پيش شرط با ايران
اوباما در نقد رويکرد محافظه کاران در استفاده از تهديد نظامي عليه ايران، معتقد بود که درعمل تهديد نظامي از مرحله حرف به مرحله اجرا نخواهد رسيد و ايران نيز با تحليل شرايط آمريکا به ناتوانايي ايالات متحده در شروع جنگ جديدي در خاورميانه پي برده است. بنابراين آمريکا صرفاً هزينه نمايش جنگ طلبي خود را ميپردازد. بنابراين راهکار وي افزايش فشارهاي اقتصادي بر ايران و به حاشيه راندن تهديد نظامي است. اوباما ضمن اعلام آمادگي احتمالي براي مذاکره مستقيم با ايران سعي خواهد کرد تا از اين طريق اهداف آمريکا را تأمين نمايد. بنابراين چنانچه ايران به مذاکره روي خوش نشان ندهد، آنگاه اوباما در تشکيل جبهه جديدي عليه ايران راه چندان دشواري را در پيش ندارد. بنابراين چنانچه ايران از فرصت فوق استفاده نکند ميتواند مهمترين پيامد اين سياست، خلع سلاح ايران و انداختن توپ به زمين ايران باشد.
(3)- تعهد به حل مسئله تروريسم و القاعده از طريق افزايش نيروهاي نظامي و تمركز قوا در افغانستان كه پيامد مهم اين سياست، اعمال فشار بر دولت افغانستان براي سهيم كردن طالبان و القاعده در حكومت افغانستان است.
(4)- فعال سازي روند سازش فلسطينيان با اسراييل كه پيامد مهم اين سياست، محدود ساختن حوزه عمل و نفوذ حزبالله و حماس خواهد بود.
جمعبندي و نتيجهگيري
چالش آمريکا با ايران در سه حوزه مفهومي، ميداني و موضوعي قابل تقسيم بندي است. در حوزه مفهومي آمريکا ميخواهد مانع نفوذ منطقهاي ايران شده و نگران ورود تفکر انقلاب اسلامي به سرزمينهاي عربي است. در حوزه ميداني آمريکا از نفوذ عملي ايران در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطين نگران است و حزب الله، حماس و جريان صدر را سرشاخههاي توسعه نفوذ ايران دانسته و معتقد به حذف آنها از صحنه تأثيرگذاري در اين کشورهاست. در حوزه موضوعي آمريکا از قدرت يافتن ايران با توسعه فعاليتهاي هستهاي نگران است و تلاش دارد تا با ابزار حقوق بشر بر فضاي سياسي داخل ايران تأثير گذاشته و در روي کار آوردن جريانات کمتر انقلابي، مؤثر باشد. بنابراين براي تحليل وضعيت رفتار آمريکا با ايران پس از روي کار آمدن اوباما، بايد به دو مسئلة اساسي ذيل توجه شود.
1- سياستهاي پايدار آمريكا در محيط بينالمللي و در خاورميانه
طبيعي است كه كاركردهاي سياست خارجي رؤساي جمهور آمريكا نبايد از چارچوب و حوزة عمل منافع ملي، ارزشهاي اساسي و سياستهاي ثابت آمريكا فراتر رود. شايد اگر نگاه بدبينانه داشته باشيم، به اين نتيجه برسيم كه سياستهاي اوباما نيز نخواهد توانست در حل معضلات میان ايران و آمريكا گشايش مهمي ايجاد نمايد. به اعتقاد بسياري از کارشناسان و تحليل گران مسائل بين المللي، شيوه ي تعامل اوباما با ايران، سرنوشت خاوريانهاي دولت آمريکا را در 4 سال آينده رقم خواهد زد.
2- سياستهاي اجرايي اوباما در شرايط فعلي
به نظر ميرسد که برنامه اوباما در شرايط کنوني تغيير نگاه آمريکا به جهان از نگاه امنيتي به نگاه ژئوپلتيکي و اقتصادي خواهد بود. بر اين اساس اوباما تلاش خواهد کرد تا به جاي دکترين «جنگ پيشدستانه» از «سياست بازدارندگي» بهره جسته و درگيريهاي نظامي آمريکا در جهان را به حداقل برساند. بر همين اساس اوباما به جاي عراق بر افغانستان و پاکستان تمرکز خواهد يافت تا بتواند با ريشه تروريسم برخورد نمايد. از سوي ديگر يکي از محورهاي سياست آمريکا ميتواند خلع سلاح هستهاي بوده و از اين طريق تلاش براي افزايش اعتبار آمريکا صورت خواهد گرفت. در شرايط کنوني دولت آمريکا با بحران مالي ويرانگر در اقتصاد و افزايش بيکاريها مواجه است. ولي در عين حال ايران در راهبرد آمريکا به عنوان يکي از 10 چالش بزرگ اين کشور، قرار دارد. از سويي ديگر مسئله ايران چالش مشترک آمريکا و اسرائيل در خاورميانه است. بنابراين مسئله چالش با آمريکا را در دو حوزه اصلي ميتوان مشاهده و تحليل كرد:
1- رويكرد فرصت محور:
برخي معتقدند، از آنجا كه اوباما اعلام كرده است كه بدون پيش شرط با ايران مذاكره خواهد كرد و سياستهاي تند روانه، خشن و تنش زاي دوران بوش را تغيير خواهد داد و در سخنراني معارفه خود، هيچ بحثي از جنگ و ايجاد فشار عليه ايران نکرد و از دشمنان گذشته، حرف زد، بنابراين فرصتي براي ايران ايجاد شده است كه بايد از آن بيشترين استفاده را به عمل آورد. اوباما گفته است تخريب، ملاک توانمندي نيست بلکه سازندگي، ملاک توانمندي است. البته آمريکا برداشت خاص خود را از تخريب و از سازندگي دارد که طبيعتاً با تعريف ايران متفاوت و متعارض است. ولي به هر حال براي حداكثر بهره برداري از چنين شرايطي، بايد سياستي فعال و برنامه ريزي شده در دستور كار دولت ايران قرار گيرد. بر اين اساس لازم است تا رفتار سياست خارجي آمريكا نسبت به جمهوري اسلامي از سوي ايران مديريت و کنترل گردد.
در اين رويكرد، ايران ميتواند در صورت مشاهده تغيير سياستهاي آمريکا به صورت عملي و عيني، در فرصت زماني مناسب و با مشاوره با کارشناسان برجسته ي سياست خارجي، براي مذاكره با رييس جمهور آمريكا اعلام آمادگي كرده و دستور كار معيني را براي اين منظور تهيه نمايد. اين دستور کار بايستي بر اساس اصول عزت، حکمت و مصلحت و بر مبناي ارزشهاي انقلاب اسلامي و منافع حياتي کشور تنظيم گردد. بايد توجه داشت که در شرايط کنوني، آمريکا به دليل بحران اقتصادي و زمين گير شدن در عراق و افغانستان، در ضعف به سر برده و ايران بايستي از موضع قوت و عزت، راه جديد خود را انتخاب نمايد. حاصل چنين رويكرد فعالي از سوي ايران، خلع سلاح آمريكا و افتادن توپ به زمين اين كشور و از بين بردن بهانههاي آمريكا و جامعة جهاني نسبت به ايران خواهد بود.
2- رويكرد خطر آفرين:
از سوي ديگر نظر برخي از صاحب نظران اين است که روي کار آمدن اوباما و حاکم شدن حزب دموکرات بر دولت آمريکا در دراز مدت، ميتواند خطري براي ايران تلقي گردد. در صورتي كه سياستي فعال براي شرايط جديد در پیش گرفته نشود و مديريت رفتار آمريكا از سوي ايران، در دستور كار دولت قرار نگيرد، و يا تعللي در پيشدستي ايران پديد آيد، فرصت نهفته در شرايط فعلي، ممكن است به يك تهديد و يا خطر عليه ايران تبديل گردد. از آنجا که هستهاي شدن ايران براي آمريکا تا حدود زيادي غير قابل پذيرش بوده و ايران هستهاي را تهديدي براي بقاي اسرائيل تلقي مينمايد بنابراين اين کشور تلاش خواهد کرد تا:
(الف)- از هر امکاني براي متوقف کردن غني سازي در ايران استفاده نمايد و با توجه به سياست دولت اوباما و ديپلماسي فعال وي در سطح جهان، قدرت و فرصت اجماع سازي آمريكا عليه ايران در ارتباط با مسئله هستهاي احتمالاً افزايش خواهد يافت.
(ب)- دولت آمريکا بدون همکاري با اروپا در مورد مسئله هستهاي ايران، تصميم نميگيرد، بنابراين ميتواند افكار دولتهاي اروپايي و منطقهاي را عليه دولت ايران باز سازي نمايد.
(پ)- ميتواند با کمک ساير کشورها، تحريمها و فشارهاي اقتصادي جديدي عليه ايران اعمال نمايد.
(ت)- در صورت موفقيت اقدامات فوق به طور طبيعي، تلاش براي انزواي سياسي ايران سادهتر و توجيه پذيرتر خواهد بود.
(ث)- اقدام ضربت نظامي محدود عليه برخي از مراکز هسته اي، پس از اجراي اقدامات سياسي، توجيه پذيرتر خواهد شد.
خلاصه آنكه روي كار آمدن اوباما در كوتاه مدت ميتواند براي ايران يك فرصت تلقي گردد. ولي چنانچه از اين فرصت به طور مناسب بهره برداري نشده و شرايط به درستي مديريت نشود، در دراز مدت ميتواند روي کار آمدن دموکراتها با طرح مسائل جديدي مانند حقوق بشر و... به خطر جديدي منجر شده و يا حتي از دوران حكومت بوش نيز براي ايران نامناسبتر شود. بنابراين انتظار ميرود که مسئولين کشور با بررسي تأثيرهاي مثبت و منفي روي کار آمدن اوباما، با دور انديشي، برنامههاي کارآمدي در زمينه تحولات جديد آمريکا، تدوين و به اجرا در آورند.
با توجه به توضيحات فوق و از آنجا که آمريکا در نظر دارد در دوران جديد از قدرت هوشمند که ترکيبي از قدرت سخت و نرم است، استفاده نمايد، به نظر ميرسد که در شرايط کنوني سياست آمريکا درباره ايران، مهار جمهوري اسلامي از طريق تعامل محدود با ايران باشد.
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


