ستارههايي با شكم خالي؛ درست وسط آشغالها
اين طرف شهر؛ همان جايي كه ستاره هاي فوتبال بر سر 400 ميليون يا 500 ميليون تومان با مديران باشگاه ها چانه مي زدند و سر آخر هم به خاطر فقط ده ميليون بالا،پايين به تيم رقيب مي روند و خلاصه دل هوادارن يك تيم را مي شكنند؛ هيچ كس خبر از آن طرف شهر ندارد. همان جايي كه همه از فوتبال فقط فوتبال را دوست دارند.
به گزارش ايپنا، يك فوتباليست به دوست خبرنگارش مي گويد:«دعا كن فردا ببريم چون... پاداش ها را مي دهند و من هم كه ميداني چند وقتي است بدجور چشمم اين ماشين 300 ميليوني را گرفته ... حتي اين لحظه هم هيچ كس خبري از آن طرف شهر ندارد.»
***
تب فوتبال با بازي ال كلاسيكو به اوج خودش مي رسد. در اين طرف شهر همه پاي تلويزيون نشسته اند تا بازي مسي،اتوئو،رائول و كاسياس را ببينند. يك تيم مي برد و يك تيم مي بازد، خيلي ها اشك مي ريزند و خيلي ها هم تا صبح از خوشحالي خوابشان نمي برد،اما باز هم هيچ كس خبري از آن طرف شهر كه همه فقط مي خواهند فوتبال ببينند و از آن لذات ببرند ؛ اما نميبرند و نمي بينند چون ببخشيد احتراما تلويزيوني در كار نيست تا بازي را تماشا كنند،ندارند. فرداي آن روز تمام روزنامه ها و خبرگزاري ها تيتر يكشان شده:«فلان مربي در آستانه اخراج و فلان تيم هم ميليون ها دلار پاداش گرفته اند كه چي؛ اين كه ديشب برده اند و حالا صدرنشين شده اند.»
هر چه قدر وب گردي مي كني و تيترها را مي خواني اما هيچ كس تيتر نزده:«ديشب خيلي ها در آن طرف شهر حتي تلويزيون نداشتند كه فلان بازي را تماشا كنند.»
يك ستاره تعويض شد ولي بعد از تعويضش با چشم هايي كه به قول خودمان خون جلويش را گرفته بود به سمت آقاي سرمربي رفت و زيرلب يك فحش جانانه داد و فرداي آن روز هم يك ميليون تومان؛ فقط يك ميليون تومان ناقابل جريمه مي شود. همان روز آقاي ستاره جنجال درست مي كند كه چي بايد از 500 ميليون تومان پولي كه گرفته يك ميليونش را پس بدهد. همين مي شود تيتر يك روزنامه اما باز هم هيچ وقت خبر به آن طرف شهر نمي رود و كوچولوي عشق فوتبال هيچ وقت نمي فهمد كه ستاره اش فحش داده. تازه ناراحت مي شود اگر بفهمد يك مربي با مرد محبوبش چرا اين رفتار را كرده.
***
يك محله فرقي نمي كند كجاي شهر؛ اما اين بار محله اي در جنوب شرقي تهران، محله ورامين و جايي به نام كوره پزخانه...محله اي كه خانه هايش حداكثر 30 متر است و صبح كه مي شود و عقربه هاي ساعت به هفت مي رسد پدر و مادر بچه ها را بيدار مي كنند. «برويد همان جايي كه تمام آشغال هاي اين شهر خالي مي شود و اگر چيزي به درد بخور پيدا كرديد،بياوريد خانه» عارف،نسيم و ... با اينكه بايد سواد داشته باشند اما مدرسه نرفته اند چون كلاس درسشان جاي ديگري تشكيل مي شود. اينها كه اين ور شهر هستند فقط يك عشق دارند؛ فوتبال، همين و بس. اصلا هم كاري ندارند و نمي دانند كه آن طرف شهر اين ستاره هاي فوتبال چقدر پول ميگيرند؛ آنها به اين موضوع كاري ندارند فقط يك آرزو دارند و مي خواهند بشوند يك روز ستاره اي مثل آنها.
اين آرزويي است كه هر شب مي شود روياي يك شام خوب و خلاصه با اين رويا به خواب مي روند. همان لحظه اي كه آقاي ستاره دارد قراردادي تبليغاتي يا تجاري مي بندد و اصلا خبري هم از اين ور شهر ندارد. همان زماني كه به دوستش مي گويد:«دعا كن فردا ببريم» كه چي؟ فقط براي يك مشت دلار كه مي شود پاداش و مي رود در جيبش.
اما آن طرف شهر عارف به نسيم مي گويد:«دعا كن فردا نيكبخت گل بزند،اگر گل بزند يك هفته سرم را مي گيرم بالا.»همين.
***
آخه بچه هاي محله كوره پزخونه آدرس با يهتر بگيم پلاك خونه هاشون به اسم ستاره هاي فوتباله و حتي پدر و مادرشان آنها را به اسم ستاره هاي فوتبال كه البته هيچ وقت آنها را نديده اند مي شناسند. اگر ستاره هاي آن طرف شهر كه براي پول و پاداش بازي مي كنند و هيچ از اين طرف شهر خبري ندارند، بدرخشند،عارف و بچه محل هاش يك هفته سرشون را بالا مي گيرند.
***
فوتبال كه تمام مي شود بچه هاي كوره پزخونه دوباره با عشق فوتبال مي خوابند،حتي پول براي روزنامه خريدن هم نيست و خبري هم از دغدغه ستاره هاي آن طرف شهر ندارند. اصلا لعنت به اين فوتبال كه ستاره هاي اين ورش خبري از آنور ندارند و همه چيزشان شده پول.
آرزوي امثال عارف،ستاره شدن است اما همان بهتر كه فقط در رويا بشوند ستاره. ستاره ماندن اين طوري بهتر است،ستاره شدن با شكم خالي. شايد اگر روزي اين طرف شهر بفهمد كه ستاره هاي آن طرف شهر اصلا هم آن طور كه فكر مي كنند نيستند،تمام آرزوهايشان خراب شود و ديگر فوتبال را دوست نداشته باشند.


