سفري براي مردم و نه براي مسئولان؛ از وبلاگستان
محمدحسين رنجبران، خبرنگار واحد مركزي خبر، در وبلاگ شخصياش نوشت: پنجشنبه حدود ساعت يک ربع به دوازده شب بود که پس از يک روز کاري فشرده که از حدود ساعت هشت صبح شروع شده بود و تا حدود نه و نيم شب هم ادامه پيدا کرده بود، تازه داشت خوابم ميبرد كه يک باره تلفن زنگ زد و تو خواب و بيدار جوابش رو دادم. يکي از بچههاي رياست جمهوري بود تا تلفن رو برداشتم از لحنم فهميد که تقريبا خواب بودم.
ـ حسين خوابي؟
ـ نه داداش بگو ...
ـ ببين فردا ساعت هفت صبح يه خبرنگار و يه فيلمبردار از شما بايد پاويون جمهوري باشه با دکتر بريم سفر.
ـ چه سفري که الان داري خبر ميدي؟ کجا ميخواييد بريد؟
سفر سرزده هستش؛ فردا ميفهمي کجاست!
ـ زنگ بزن به يکي از مديرانمون بهشون بگو.
ـ اخه خيلي دير وقته، خودت زنگ بزن بهشون بگو. باشه؟
من هم قبول کردم و با احتياط و البته با کمي خجالت زنگ زدم به مديرکل محترم، آخه کي اين ساعت بيداره؟!
با اين که خيلي خسته بودم و ميدونستم ممکنه سفر بيفته به من، زنگ زدم بالاخره هم همين طور شد و قرار شد خودم برم. تو سرماي شديد جمعه رفتيم پاويون و فهميديم که عازم مازندران هستيم؛ جايي که توي اين سرماي اخير، مردمانش خيلي مشکل پيدا کردن و البته در عين حال هم خيلي صبوري کردن.
رئيسجمهور که آثار سرماخوردگياش هنوز تو چهره و صداش معلوم بود، با انرژي هميشگي سوار هواپيما شد ازش پرسيدم چطور داريد ميريد مازندران؟ مگه همين ديروز يه هيأت از جانب خودتون نفرستاديد؟
احمدينژاد گفت: حس کردم بايد خودم برم و از نزديک ببينم مردم چي ميکشند، انصافا خيلي صبوري کردند.
بهش گفتم: آقاي دکتر دوباره سرما نخوري؟ تازه داري بهتر ميشيها.
در حالي که با پالتوي جديدش داشت خودش رو ميپوشوند، با خنده هميشگياش گفت: بابا بيخيال، بايد کارمون رو بکنيم، اما فکر کنم گاز اين هواپيما هم قطع شده، خيلي سرده! شماها سردتون نيست؟
خلاصه بعد از چهل دقيقه رسيديم به فرودگاه دشت ناز ساري. احمدينژاد تقريبا سه ربعي در شهر به صورت نامحسوس گشت زد و آخرين وضع مردم رو ديد، به ويژه وضع نانواييها رو. سر صبح مردم زياد در خيابونها نبودن، اما همون مقداري هم که بودن با ديدن ستون ماشينها تعجب کرده بودن که کي اومده!
آقاي رئيس که به استاندار گلستان و گيلان هم گفته بود بيان ساري، سريع اداره جلسه شوراي حوادث غيرمترقبه سه استان رو در دست گرفت؛ البته معاون استاندار گيلان به جاي استاندار اومده بود.
احمدينژاد خيلي دقيق سخنان همه رو گوش ميداد و حتي وسط کلامشون وارد ميشد و سر عدد و رقم يا دقيق نبودن اطلاعاتشون گير ميداد. اول کار مسئولان استاني که انصافا نميشه از زحماتشون گذشت، خيلي آب و تاب کارهاشون رو زياد کردن که آقاي رئيس يکدفعه حوصلهاش سر رفت و گفت: ببينيد اينها کارهايي که انجام داديد و دستتون هم درد نکنه، اما خيال نکنيد با اين کارها مشکلات تموم شدهها. مردم هنوز خيلي مشکل دارند، حواستون رو جمع کنيد.
رئيسجمهور يک جمله ناب ديگه هم گفت و اون اين كه: ببينيد بايد قبول کنيد که همه ما نوکر مردميم، حتي همون مردمي که الان بهشون فشار اومده و ممکنه از روي عصبانيت يه چيزي هم بهتون بگن. حق هم دارن که بگن بهر حال موقعيت سختيه. شما بايد هر لحظه به خودتون تذکر بديد که نوکر اون هم هستيد، يک وقت کم نگذاريد يا سرد نشيد به خاطر اين حرفها. بايد بهشون حق بديد.
دکتر درباره برخي صحبتهايي هم که در زمينه قطع گاز ترکمنستان بيان شد، يه حرفهاي سربسته اي زد که بگذريم، اما يک جمله او رو ميشه گفت: دولت در اين زمينه به وقتش اقدام ميکنه!
در هر صورت، جلسه تموم شد. تو اين جلسه، تتنها دوبار تشکر دکتر رو از مسئولان شنيدم و در برابر رئيس چندين بار از صبوري و بردباري مردم تشکر کرد و به شدت به مسئولان توصيه کرد تا باقي موندن مشکل حتي در يک خانه دست از تلاش برندارند. احمدينژاد حتي تأکيد کرد به مديران استاني که بايد وجود برخي مشکلات را قبول و از مردم در اين زمينه عذرخواهي کنند.
اين رو به خاطر اين گفتم که شنيدم برخي مسئولان استاني در استان مازندران، پس از سفر رئيسجمهور اينگونه القا کردند که احمدينژاد براي تشکر از تلاشهاي مسئولان استاني آمده بود. آخر برادران بدانيد چه داريد ميگوييد و در نظر داشته باشيد شماها با رئيسجمهور در اين جلسه تنها نبوديد.
پس از جلسه، مشغول تنطيم خبر آن شدم و به بچههاي رياستجمهوري هم تأکيد کردم که من رو جا نگذارن و البته احتمال ميدادم که احمدينژاد بخواهد دوباره بين مردم بره، اما مثل اينکه دوباره سرماخوردگياش شدت گرفت و سرفههاي شديدش هم شروع شده بود و از طرفي اعلام کرده بودن که تهران داره هواش خراب ميشه و ممکنه هواپيما نتونه اونجا بشينه. براي همين همه به سرعت به سمت فرودگاه مسيرشون رو تغيير دادن؛ غافل از اينکه ما توي استانداري نشستيم و داريم خبر مينويسيم.
يک لحظه به دلم افتاد که ممکنه جا مونده باشم. براي همين زنگ زدم مجتبي سروش پور، مديرکل روابط عمومي رياست جمهوري. گفتم: کجاييد؟ گفت: داريم ميريم فرودگاه. تازه فهميد من رو جا گذاشتن. گفتش: حسين فقط سريع ماشين بگير بيا. من يه جوري هواپيما رو نگه ميدارم تا برسي. الحمدالله راننده با حال و خوبي گيرم اومد از استانداري تا فرودگاه نفهميدم چه جوري من رو رسوند. وقتي وارد هواپيما شدم، ديدم بنده خدا دکتر و بقيه نشستند و آماده حرکتند!


