صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

ماجرای خوابی که از جنس «رؤياي صادقه» بود و...

از آن شب عجيب، سه چهار روزي گذشت. شب هشتم ارديبهشت، به دستور «حاج احمد متوسليان»، همه فرماندهان و معاونان گردان‌هاي تيپ 27 محمّد رسول‌الله (ص) را براي شركت در يك نشست اضطراري، به قرارگاه تاكتيكي تيپ در «دارخوين» احضار كردند. بنده هم در معيت شهيد قهرماني به آنجا رفتيم. همه حضار، كنجكاو بودند كه بدانند علت تشكيل اين جلسه چيست!
کد خبر: ۹۹۳۰۵
| |
22786 بازدید

امام خمینی می‌گفت، فتح خرمشهر مسأله عادي نبود... بلكه مافوق طبيعت است. مافوق طبیعت بود که سرهنگ پاسدار «محمود مرادي»، معاون اول وقت «گردان انصارالرسول (ص)» در نبرد بيت‌المقدس را نیز به حیرت انداخته بود. حیرتی که او را مانند امامش متقاعد کرده بود که فتح خرمشهر مسأله عادي نبود...بلكه مافوق طبيعت بود.

به گزارش «تابناک»، روایت و خاطره ای که سرهنگ مرادی درباره عملیات بیت‌المقدس بازگو می‌کند، صحبت از یقینی است در دل امام که برخی رزمندگان هم آنرا حس کرده بودند:

«پیش از آغاز عمليات آزادي خرمشهر، گردان ما در دوراهي «شادگان»، بالاتر از «دارخوين» به سمت اهواز اردو زده بود. دقيق‌تر گفته باشم؛ اين اردوگاه، كنار لوله مركزي پمپاژ آب شيرين در امتداد شادگان قرار داشت. بيشتر شب‌ها، من با فرمانده گردان؛ شهيد قهرماني، بعد از فراغت از كارهاي روزمره، اگر رزم شبانه يا مانوري نداشتيم، مي‌آمديم كنار اتاقك موتور پمپ مي‌نشستيم و گاهي هم اطراف چادرهاي جمعي بچه‌هاي گردان قدم مي‌زديم و در آن دل شب، درباره مسائل اعتقادي، صميمانه با هم درددل مي‌كرديم. شب سوم ارديبهشت 1361، داشتيم با هم از قرارگاه برادران ارتش تيپ 2 لشكر 21 حمزه (ع) برمي‌گشتيم كه نزديكي‌ چادرهاي گردان، در همان حال كه سرگرم گفت‌وگو بوديم، نگهبان چادرها كه از برادران بسيجي و نوجواني حدوداً هفده ساله بود، آمد پيش ما دو نفر و گفت: راستش را بخواهيد، قضيه‌اي پيش آمده كه قصد بازگو كردن آن را براي شما داريم و براي گفتن آن، احساس تكليف مي‌كنم. ما هم گفتيم: خب بفرماييد؛ ما گوش مي‌دهيم. او گفت: حقيقت اين است كه من خواب عجيبي ديده‌ام و مي‌خواهم آن را براي شما بازگو كنم.

من نگاهي به شهيد قهرماني كردم و رو به آن برادر بسيجي گفتم: ما براي شنيدن سخنان شما، سراپا گوش هستيم.

او گفت: من در خواب دیدم كه عمليات شده، در آن شب گردان ما جزو گردان‌هاي خط‌شكن بود و هنگام عمليات، آقايي نوراني را سوار بر يك اسب سفيد ديدم. به الهام الهي دانستم حضرت صاحب‌الامر (عج) هستند. ايشان فرماندهي نيروهاي ما را بر عهده داشتند. نيروهاي گردان ما موقع پيشروي در دو ستون حركت مي‌كردند و «آقا» سواره، در ميان اين دو ستون حركت مي‌كرد؛ شما برادر مرادي در سمت راست ركاب اسب و شما برادر قهرماني، در سمت چپ ركاب اسب ايشان در حال پيشروي بوديد. مطلب مهمتري كه مي‌خواستم خدمت شما عرض كنم، اين است كه عمليات هر زمان قرار بود آغاز بشود، موعد آن ده روز جلوتر افتاده.

بنده پس از شنيدن اين سخنان، از آن برادر بسيجي پرسيدم: حالا مگر شما از موعد شروع عمليات خبر داريد؟
او گفت: من يك بسيجي‌ام، از تاريخ شروع حمله هم اطلاعي ندارم، اما :«حضرت (ع)» به من در خواب الهام كردند كه زمان شروع عمليات، ده روز جلوتر خواهد افتاد. بعد هم در خواب ديدم ما تا نزديكي‌هاي بصره جلو رفته‌ايم، آنجا ناگهان عده‌اي بعثي مسلح به شما دو نفر حمله و تيراندازي كردند و شما برادر قهرماني شهيد شديد و شما برادر مرادي مجروح شديد آنجا بود كه من از خواب بيدار شدم.

سخنان آن برادر بسيجي به دل آدم مي‌نشست و از ظاهر آن پيدا بود كه نبايد غل و غشي در كار باشد، منتها به دليل دسيسه‌هايي كه در آن زمان بعضاً توسط عناصر «انجمن حجتيه»، با هدف سوءاستفاده از احساسات پاك بچه رزمنده‌ها و لوث كردن بحث امدادهاي معنوي معصومين (ع) به نيروها در جبهه انجام مي‌گرفت، خب ابتدا به ساكن صحبت‌هاي آن بنده خدا به سادگي براي ما قابل پذيرش نبود... طرح چنين مسأله‌اي از جانب آن برادر بسيجي، در نظر ما مشكوك جلوه مي‌كرد. با اين حال، بنده و شهيد قهرماني ديديم اگر حتي بنا را بر دسيسه‌چيني هم بگذاريم، صحبت‌هاي او دست كم از اين حيث، مبين دسيسه نيست.

از حيث موقعيت كلي، خواب او درست به جهتي اشاره داشت كه ما بنا بر طرح كلي عملياتي «كربلا – 3»، قصد كار در آنجا را داشتيم؛ يعني رسيدن به مرز شلمچه ـ بصره، براي آزادسازي قطعي خرمشهر. دستور عملياتي صادره از طرف «قرارگاه مركزي كربلا» هم، حد جنوب غربي منطقه تعيين شده براي عمليات را در مرز بين‌المللي شلمچه، واقع در بيابان‌هاي مرزي شرق بصره تعيين كرده بود.

روي همين اصل، با خومان گفتيم اگر اين رؤيا ساختگي هم باشد، از حيث موقعيت، درست ساخته و پرداخته شده است. در هر صورت، از آن نوجوان بسيجي، به خاطر اعتمادي كه به ما نشان داد، تشكر كرديم و او از پيش ما رفت. بنده هم با شهيد قهرماني در آن دل شب، به قدم زدن در محوطه اردوگاه گردان انصار ادامه داديم و به رغم آن كه صحت آن رؤيا براي‌مان مشكوك به نظر مي‌رسيد، افكار و صحبت‌هايمان بي‌اختيار، مدام به حال و هواي عارفانه اين قضيه معطوف شده بود.

از آن شب عجيب، سه چهار روزي گذشت. شب هشتم ارديبهشت، به دستور «حاج احمد متوسليان»، همه فرماندهان و معاونين گردان‌هاي تيپ 27 محمّد رسول‌الله (ص) را براي شركت در يك جلسه اضطراري، به قرارگاه تاكتيكي تيپ در «دارخوين» احضار كردند. بنده هم در معيت شهيد قهرماني به آنجا رفتيم. همه حضار، كنجكاو بودند كه بدانند علت تشكيل اين جلسه چيست؟

پس از تلاوت چند آيه از قرآن، حاج احمد خطاب به حاضران شروع به صحبت كرد و با لحني نگران گفت: برادرها!
درست است كه ما هنوز خيلي از كارهايمان را انجام نداده‌ايم و شناسايي‌هاي ما از جاده آسفالت اهواز – خرمشهر به بعد، كامل نيست.

درست است كه هنوز موفق به استقرار كامل امكانات‌مان در منطقه نشده‌ايم. درست است كه احتمال مي‌داديم موعد شروع عمليات، شب نوزدهم ارديبهشت باشد، اما از طرف رده‌هاي بالا، دستور داده‌اند كه شب نهم [ارديبهشت] بايستي عمليات را شروع كنيم.

برنامه ورود امكانات آمادي ما به اينجا و تجهيز نيروها، با تاريخ تخميني قبلي مطابقت داشت و زمان‌بندي ما هم بر همان اساس انجام گرفته بود. منتها، عمليات را ده روز جلو انداختند. ما شخصاً علت اين تعجيل را جويا شديم، مسايل و مشكلات و كمبودهاي لجستيكي تيپ را براي مسئولان قرارگاه عملياتي نصر شرح داديم و گفتيم كه ما الان براي آغاز عمليات آمادگي نداريم و روي آن مهلت ده روزه حساب كرده‌ايم. با این وصف، برادرهاي رده‌هاي بالا، در پاسخ، با تأييد صحبت‌هاي ما و مشكلاتي كه به واسطه اين تسريع در حمله برايمان به وجود خواهد آمد، گفتند: اين يك تدبير نظامي است و بايد اجرا بشود.

خوب به خاطر دارم، در آن جلسه، من و شهيد قهرماني كنار هم نشسته بوديم. خدا گواه است، به محض اين كه «حاج احمد» موضوع ضرورت ده روز تعجیل و تسريع در شروع عمليات را عنوان كرد، ما دو نفر، بي‌اختيار شروع كرديم به اشك ريختن، در آن لحظات، هم شور و شوق ناشي از دريافت خبر نزديك بودن عمليات ما را منقلب كرده بود و هم اين واقعه در ما اطمينان ايجاد كرد كه خواب آن بسيجي نوجوان، مقرون به صحت بوده و به قول اهل معرفت؛ از جنس «رؤياي صادقه» است.

وقتي داشتيم از محل نشست بیرون می‌رفتیم، به هم گفتيم قطعاً خواب آن برادر بسيجي صحت دارد، چون اين مطلبي را كه او چند شب پیش به ما اطلاع داد، مسأله‌اي بود كه حتي فرماندهان ما هم از آن اطلاعي نداشتند. همين واقعه، براي بنده و شهيد قهرماني تبديل به يك مايه قوت قلب عظيم شد. از همان لحظه تا پايان عمليات، ديگر براي ما دو نفر مسلّم شده بود كه چه اتفاقاتي در پيش روی داريم.

ادامه دارد...

* برگرفته از کتاب «نبردهای جنوب اهواز»، نوشته گلعلی بابایی

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سلام پرواز
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
قلي
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۲۴ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۹
روح تمام شهيدان انقلاب تاكنون شاد واميدوارم كه باصاحب حق محشور شوند
محجوب
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۳۸ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۹
لطفا اگر ممکن است آدرس یا تلفنی از برادر محمود مرادی به من بدهید چون در قرارگاه حمزه حدود 3 ماه در خدمتشان بودم و خیلی دلم می خواد ببینمش
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۲۸ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۹
شهدا را ياد كنيد با ذكر يك صلوات
رهسپاريم با ولايت تا شهادت
lpln
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۲۳ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۹
با سلام من خود در سال هاي 64 ،65 و 66 با داشتن سن كمتر از 17 سال در جبهه بودم .باور كنيد خيلي موضوعات كه الان برايم دركش سخت شده آنجا به عين و ديدگان خود مشاهده كردم .فكر مي كنم خلوص نيت و پاكي در رفتار و اعمال و توجه به معنويات كم كم روح انسان را صيقل ميدهد كه نهايتا تصورات و افكار الهي در وجود او تجلي مي كند خاصه در ميان جمعي كه تماما مخلص و ...... بودند. ياد آن روزگاران به لحاظ وجود اين روح هاي بلند بخير.
محمدرضا
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۳:۵۲ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۹
اشك تو چشام دويد....
چه حسي داره اون لحظه كه مي دوني .....
ناشناس
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۴:۲۹ - ۱۳۸۹/۰۲/۲۹
اسلام علیک یا صاحب زمان ... اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟
آخرین اخبار