اتحاد ملي و اخلاق؛ الگوي مديريتي شهيد علي هاشمي
گفتگوی "تابناک" با سردار ناصری
کد خبر: ۹۸۶۸۰
| | 15000 بازدید
اشاره:
سردار علي ناصري، در طول دفاع مقدس مسئوليتهايي همچون مسئول اطلاعات عمليات سپاه حميديه، اطلاعات عمليات تيپ 37 نور، اطلاعات عمليات سپاه سوسنگرد، جانشين مسئول دفتر فرماندهي سپاه سوسنگرد، جانشنين اطلاعات عمليات قرارگاه نصرت را برعهده داشت و در همه اين مسئوليت از ياران نزديک سرلشگر شهيد علي هاشمي بود. سردار ناصري در تاريخ 19 /08 /1364 به اسارت دشمن درآمد. نزديك به 5 سال در اسارت رژيم بعثي عراق به سر برده و جانباز 40 درصد است. پس از آزادي در سال 1369 نيز در مسئوليتهاي مختلفي قرار گرفت: مسئول اطلاعات عمليات لشكر هفت وليعصر(عج)، جانشين مركز اطلاعات عمليات قرارگاه كربلا، فرمانده تيپ 6 امام حسن عسگري(ع)، جانشين قرارگاه نصر، و بالاخره چندي پيش در تيرماه سال 85 با درجه سرتيپ دومي بازنشسته شد.کتاب خاطرات او با عنوان «پنهان زير باران» مهمترين منبع پژوهشي منتشر شده درباره قرارگاه نصرت و الگوي مديريتي شهيد علي هاشمي است. اين کتاب توسط سيد قاسم ياحسيني گردآوري شده و در انتشارات سوره مهر وابسته به حوزه هنري در سال 1385 منتشر شده و به چاپ يازدهم رسيده است. اين اثر، بعنوان کتاب نمونه دفاع مقدس، در دستور كار شوراي ترجمه مركز آفرينشهاي ادبي حوزه هنري قرار دارد و در مرحله انتخاب مترجم براي ترجمه به زبانهاي انگليسي و عربي است.
• هر چه از عمر آشنايي ما ميگذشت، اعتقادم به اين مرد بيشتر ميشد. از آبان 59 تا 19/8/64 (که اسير شدم) اگر 4 الي 5 روز او را نميديدم، دلم برايش تنگ ميشد. واقعاً روي قلبها حکومت ميکرد.
• علي هاشمي فرمانده سپاه حميديه بود. بعد از مدتي با حفظ سمت، مسئول تشکيل تيپ 37 نور شد. با اينکه عملکرد درخشاني داشتيم ولي در جريان تغييرات ساختاري سپاه، اين تيپ منحل شد. علي هاشمي مسئول سپاه سوسنگرد شد. حاج علي خيلي ناراحت بود. به دو دليل. از جبهه دور شده بود. و ميدانست بچههاي ناب سپاه هم که به دنبال خط هستند، به زودي و به همين دليل از او جدا خواهند شد تا به اير يگانهاي خط بپيوندند. حاجي دوران سختي را ميگذارند. اولين کاري که کرد، جلوگيري از پراکنده شدن نيروهايش بود. سپاه سوسنگرد بعد از عمليات آزادسازي خرمشهر، ديگر خط نداشت. طبيعي بود که بچهها بروند جايي که خط مقدم باشد ولي حاج علي با جاذبه معنوي خودش بچهها را نگه داشت و پابند کرد. يکبار که يک پيشنهادي به من شده بود، حاج علي گفت: «علي ناصري اگر ميخواهي بروي جاي ديگر، من برايت امضا ميکنم که بروي، عيبي ندارد. من اگر هم شده تنها ولي ميمانم». وقتي اين طور ميگفت ديگر کسي نميتوانست از جاذبه معنوي او فرار کند و جاي ديگري برود.
• در تيپ 37 نور، مسئول اطلاعات عمليات بودم. وقتي تيپ منحل شد، دغدغه حاج علي حفظ نيروهاي به درد بخور بود. مشورت ميکرد که چکار کنيم. به او گفتم بچههاي اطلاعات تيپ را پراکنده نکن. روحيه ستادي هم ندارند که بياوريمشان اينجا در سپاه سوسنگرد. پس آنها را با حفظ انسجام گروهي شان، مأمور کن به اطلاعات تيپ 7 وليعصر(عج). خوشش آمد و همين کار را کرد. آقايان مرتضي طالب زاده و محمود جعفري را به عنوان مسئول نيروهاي اطلاعات تيپ 37 نور مأمور کرديم به تيپ 7 وليعصر. همراه علي هاشمي هر ماه به آنها سر ميزديم. اين از تصميمهاي مديريتي حاج علي بود براي اينکه هم از نيروهايش استفاده مفيد کند و هم از پراکنده شدن آنها جلوگيري کند. چون تجربههاي به دست آمده ممکن بود از بين برود. همين افراد، نقش مؤثري در شناسايي عمليات والفجر مقدماتيف مسلم ابن عقيل و محرم داشتند.
• وقتي حاج علي به سوسنگرد آمد، وضع سپاه آنجا با مردم خوب نبود. حاج علي تمرکز کرد روي اين مشکل که گره کار از کجاست؟ يک روز در دبيرخانه سپاه سوسنگرد نشسته بوديم. فکر و ذکر حاج علي حل مشکل سپاه و اصلاح رابطه آن با مردم عرب بومي سوسنگرد بود. آن روز به من گفت: علي، هر چه نگاه ميکنم به بچههاي سپاه و مردم عرب سوسنگرد، ميبينم هر دو خوبند. من عيب عدم رشد کمي و کيفي سپاه سوسنگرد را در طرز تفکر غلط مديريتهاي قبلي سوسنگرد و بدبيني مردم ميبينم. از مسأله شناسي دقيق او معلوم بود خيلي دقيق به مساله فکر کرده است. برايم توضيح داد که قبليها برخورد محبت آميز و از روي اعتماد با مردم عرب بومي سوسنگرد نداشتهاند و بوميها گله مندند. ميگفت تبعيض بوده، اعتماد نبوده. مثال ميزد و ميگفت با اينکه عربهاي بومي سوسنگرد خالصانه در عمليات شناسايي به سپاه کمک ميکنند، هيچ تلاشي براي جذب رسمي آنها نشده و خود بوميها هم کم کم بي رغبت شدهاند و پا پيش نميگذارند. و بعد، جملهاي گفت که واقعاً افتخار مديريتي براي اوست. گفت: علي ناصري، بهت قول ميدهم برادرت ابوحسين (منظورش خودش بود. کنيه اش را ميگفت) در يک مدت کم، سپاه سوسنگرد را به لحاظ کيفيت و کميت متحول ميکند. و انصافاً در کمترين فرصت، اين کار را به بهترين نحو انجام داد.
• حاج علي در کنار کارهاي عملياتي، به امور ستادي و دفتري هم توجه لازم را داشت. مسئول دفترش در سپاه سوسنگرد آقاي ياسين سرخه ويس بود و من با حفظ سمت اطلاعات، جانشين دفتر هم بودم. تأکيد داشت دبيرخانه سپاه سوسنگرد بطور خيلي منظم، تجديد ساختار شود. سه ماه طول کشيد. با کار شبانه روزي دبيرخانه سپاه سوسنگرد منظم شد و گردش کارهاي اداري و ستادي به بهترين نحو صورت گرفت.
• حاج علي به دنبال تحول کمي و کيفي سپاه سوسنگرد و اصلاح رابطه آن با مردم بومي بود. جلسات مشورتي متعددي گذاشت. بالاخره راه اجرايي کردن ايده اش را پيدا کرد. در منطقه هورالهويزه با بيش از 100 کيلومتر مرز آبي از چزابه تا طلائيه، نياز جدي به حراست و کنترل بهينه مرز احساس ميشد ولي سپاه توان اين کار را نداشت. حاج علي نقطه پيوند سپاه و مردم منطقه را پيدا کرد؛ هور. به اين نتيجه رسيد که بهترين، آسانترين و کم هزينه ترين راه مسلط شدن بر هور، استفاده از نيروهاي عرب بومي است. چند دليل براي اين مسأله وجود داشت. شرايط اقليمي هور مثل پشه کوره، گرما، سرما، پاروزدنها و غيره شرايطي نبود که هر کسي از عهده آن برآيد. رسيدن به شناخت کامل از آبراهها هم براي يک غريبه مدتها طول ميکشيد. شهيد هاشمي اسم اين نياز را گذاشت «يگان حراست مرزي». به طور ابتکاري جزوهاي با همين عنوان تهيه کرد. ميخواست نيروهاي بومي خصوصي عشاير عرب منطقه دشت آزادگان را جذب سپاه کند ولي گزينش سپاه خوزستان مخالف اين کار بود. کار مشکل علي هاشمي تازه شروع شده بود؛ مبارزه براي جا انداختن الگوي مديريتي اتحاد ملي.
• مخالفت اصلي با ايده علي هاشمي (يگان حراست مرزي سپاه سوسنگرد) از سوي سپاه استاه خوزستان بود. اين طرف و آن طرف ميگفتند علي هاشمي ميخواهد فيلترهاي گزينشي سپاه را بردارد. ميخواهد نيروهاي بي سواد و غيرموثق را وارد سپاه کند. و حتي ميگفتند اين کار علي هاشمي احتمالاً منجر به ورود نيروهاي نفوذي در سپاه خواهد شد!! اين حرفها و مخالفتها تا زمان صدور فرمان 8 مادهاي امام ادامه داشت و علي هاشمي براي اجراي ايده اش تحت فشار شديد بود. کسي که پشتيبان ايده علي هاشمي بود و آخر سر کليد پيروزي علي هاشمي شد، شخص فرمانده محبوب، شجاع و دلاور جنگ يعني محسن رضايي بود. محسن رضايي هم مثل علي هاشمي اعتماد کامل به مردم داشت؛ معتقد بود نبايد به مردم بدبين باشيم. ميگفت بايد از توان مردم در دفاع از انقلاب و ميهن نهايت استفاده را ببريم و کمک کنيم که سپاه و مردم در کنار هم باشند و در کنار هم قد بکشند.
اينکه بتوانيم نيروهاي بومي عرب سوسنگرد را در مقاطع سني مختلف از باسواد و کم سواد و بي سواد جذب سپاه کنيم، مخالفان زيادي در سپاه خوزستان داشت. سه چيز باعث موفقيت اين ايده شد؛ صبر و بردباري و سماجت علي هاشمي، حمايت محسن رضايي از اين طرح و در آخر صدور فرمان 8 مادهاي حضرت امام(ره).
بالاخره صبوري حاج علي جواب داد. بعد از صدور پيام امام اين طرح عملي شد. طرح اين بود که افراد بومي که در عملياتهاي شناسايي رزمي سپاه بطور موفق عمل کنند، به صورت پلکاني جذب رسمي سپاه شوند. اين نيروها در ازاي خدمتي که ميکردند، مقداري حقوق دريافت ميکردند ولي نه بهاندازه نيروهاي رسمي سپاه.
البته در کنار حرفهاي دلسرد کننده بعضي افراد، عدهاي هم حامي نظرات حاج علي بودند از جمله حاج يونس شريفي، حاج کاظم نيسي، سيد محمد مقدم، حاج علي بالشي و مهمتر از ديگران حاج عبدالله طرفاوي فرماندار وقت دشت آزادگان که مشوق حاج علي بشمار ميرفتند.
• حاج علي جاذبه قوي و دافعه بسيار ضعيفي داشت. چيزي که امروزه رنگ باخته است. علي هاشمي حتي با آنها که وضع و ظاهر مذهبي نداشتند، با جاذبه برخورد ميکرد. وقتي فرمان 8 مادهاي امام صادر شد، انگار همه غصه هايش از بين رفته بود. خوشحال بود. ميگفت يک شيلنگ بياوريد، برويم سراغ بچههاي گزينش و بزنيم توي سرشان که اين سوالهاي سخت و بي ربط را از بچهها نپرسند!! شوخي ميکرد. و کمي بعد، خيلي جدي ميگفت: گزينش حق ندارد اين سوالهاي سخت را بپرسد. جوانهاي سالم اگر به اين جمع بپيوندند، رشد ميکنند.اگر نگذاريم بيايند همانطور ميمانند و نه آنها رشد ميکنند و نه سازمان سپاه.
• شهيد علي هاشمي بعد از اينکه موانع قانوني جذب نيروهاي بومي را پشت سر گذاشت، روش جالبي براي استعداديابي افراد انتخاب کرد. تعدادي از بچهها را سازماندهي کرد و آنها را توجيه کرد. اين افراد از طرف علي هاشمي مأمور بودند که به اردوگاههاي جنگ زدگان خوزستان در اهواز و ديگر شهرها بروند و عربهاي مستعد اهل حميديه و سوسنگرد را شناسايي و جذب کنند. افراد مورد نظر را دعوت ميکردند که بيايند و در واحد عمليات سپاه سوسنگرد مصاحبه شوند. علي هاشمي پيگير اين کار بود. شب و روز نميشناخت. شايد حدود 400 الي 500 نفر را در قالب يگان حراست مرزي جذب سپاه سوسنگرد کرد. اين، قبل از تشکيل قرارگاه سرّي نصرت بود. و در واقع جرقهاي براي قرارگاه شد.
• بعد از اينکه عمليات وافجر مقدماتي با عدم الفتح (شکست) روبرو شد، محسن رضايي به دنبال راهي براي برون رفت از بن بست جنگ بود. در مشورتهايي که با علي هاشمي داشت، ايده تشکيل قرارگاه نصرت بين خودشان دو نفر به وجود آمد. بدون شک توانايي علي هاشمي، اقدامات مؤثر او در زمان تصدي سپاه سوسنگرد و تسلط نسبي او به هورالهويزه باعث شد که جرقه قرارگاه نصرت در ذهن محسن رضايي ايجاد شود.
• ممکن است نسل جوان پيش خودش بگويد نظرات مديريتي علي هاشمي کجا شگفت آور است؟ اينها که جزو بديهيات است. پاسخ من اين است که وقتي اين حرفها را در ظرف زماني خودش بررسي کنيم، متوجه ميشويم که مسأله شناسي او، راهکار انديشي او و الگوپردازي مديريتي اش چيزي شبيه معجزه بود. هرچند يافته هايش امروز جزو بديهيات باشد. مثل اين است که امروزه همه ما ميدانيم زمين داراي نيروي جاذبه است يا زمين به دور خورشيد ميچرخد نه بالعکس. ولي قبل از نيوتن و گاليله، اين واقعيت از ديد اکثر افراد پنهان بود.
• علي هاشمي عاشق اسلام، قرآن، اهل بيت(ع) و امام(ره) بود. امام را خيلي دوست داشت. بعد از امام، به شخصيتي چون آيت الله هاشمي رفسنجاني خيلي علاقمند بود. از جمله شخصيتهايي که علي هاشمي خيلي به آنها علاقمند بود، محسن رضايي و علي شمخاني بودند. علي هاشمي از نظر اطاعت از فرمانده نمونه بود. نسبت به اين دو بزرگوار خيلي متواضع بود. وقتي روبروي آقامحسن مينشست، حتماً دو زانو مينشست و سر را خم ميکرد و سخن را بسيار کوتاه و در کمال ادب و تواضع بيان ميکرد. محسن هم اين حالت علي را ميديد. و اگر ميبينيم که رابطه خاصي دارند، به دليل همين ويژگي است. ضمن اينکه آقامحسن تواناييهاي نظامي علي هاشمي و ويژگيهاي اخلاقي او مثل ادب، متانت و حيا را ميديد.
• ابتکار عمل، خلاقيت و نوآوري، استعداد و ذوق فراوان، توان مديريت و فرماندهي، خستگي ناپذيري، اميدوار و عدم راه دادن به يأس و نا اميدي، از ويژگيهاي او بود. هرگز از «قلّت ناصر»، به خودش هراس راه نميداد. حلم داشت و بردبار بود. به ندرت از کوره در ميرفت و عصباني نميشد. در ناملايمات خصوصاً در فراق و فقدان عزيزان، متانت داشت. فقط يکبار ميگويند در شهادت مجيد سيلاوي در جمع بچهها گريه کرد ولي من نديدم. بسيار به مجيد سيلاوي علاقمند بود. مجيد معاون عمليات سپاه سوسنگرد بود. رشته مکانيک خوانده بود و با معدل 75 /19 ديپلم گرفته بود. کشتي گير بود. در عمليات 10 /6/ 60 ، که شمال کرخه نور را از دشمن گرفتيم، تعدادي از بچهها از جمله سيد طاهر موسوي شهيد شدند و دو روز بعد در 12 /6 / 60 مجيد سيلاوي و محمود احمدي نبي در اثر ترکش خمپاره 60 به شهادت رسيدند. وقتي که حاج علي جنازه مجيد را در بيمارستان صحرايي کوت يا سپاه حميديه ديد، گفتند صورت مجيد را بوسيد و گفت: مجيد تو هم رفتي و من را تنها گذاشتي. و گريه کرد. بعد از شهادت مجيد، آنچه که از علي هاشمي ديدم احساس بي قراري و ميل رفتن از اين دنيا بود. دنبال رفتن بود. دنبال شهادت بود ولي با صبوري. وقتي اسم مجيد را ميآورديم، چهره اش گرفته ميشد. ناراحت ميشد و ما اسم مجيد را نميآورديم.
• گاهي از مسير جاده حميديه به سوسنگرد ميرفتيم. علي هاشمي به راننده گفت از مسير جاده پيروزي برو. اين جبهه از کرخه نور محل شهادت مجيد ميگذشت. بعضي وقتها در محل شهادت مجيد پياده ميشد. تنها. ميگفت کسي نيايد. مينشست يا قدم ميزد، نميدانم. اکثر مواقعي که با ماشين از اين منطقه رد ميشديم و به دليل مشغله کاري نميتوانست پياده شود، نوحه ميخواند:
کرخه نور اي کرخه نور اي / ياران ما را گرفتي، ياران ما را گرفتي
کرخه نور اي کرخه نور اي / طاهر ما را گرفتي، ناصر ما را گرفتي ، ناظم ما را گرفتي
کرخه نور اي کرخه نور اي / مجيد ما را گرفتي
همين طور اسم همه بچهها را ميآورد و همه ما گريه ميکرديم.
• علي هاشمي بیشتر اوقات به اتاق کار من در اطلاعات سپاه حميديه (تيپ 37 نور) ميآمد و استراحت ميکرد. يکبار به شناسايي رفته بودم و دو شب بعد برگشتم. ديدم يک نفر مناجات جانسوزي با خداي خودش ميکند. من هم خسته بودم و چارهاي نداشتم. خيلي آرام در اولي را باز کردم. يک فيبر بود که اتاق را دو نصف کرده بود. من آن طرف فيبر بودم. ديدم علي هاشمي سر به سجده گذاشته و يکي يکي اسم افراد را ميآورد و ميگويد کهاي خدا، پس کي وقت من ميشه. وقتي که حس کرد کسي داخل شد، صدا را قطع کرد.
• دفتري خريده بود. عکس شهدا را چسبانده بود و مطالبي درباره هرکدام نوشته بود. گاهي اين دفتر را باز ميکرد و ميخواند. هيچ وقت آن را به ما نشان نداد. براي شهيد و خانواده شهيد، فوق العاده ارزش قائل بود. ذکر شهيد و توسل به شهيد را از دست نميداد.
• بارها و بارها به ما گفت بالاخره من در اين جنگ حتي اگر يک روز از جنگ مانده باشد، شهيد خواهم شد. يکي از دوستانمان - آقاي عبدالرضا مؤمني - نقل ميکرد يک سال قبل از شهادت علي هاشمي يک روز از جاده شبستان به سوسنگرد ميآمديم، در مورد سرنوشت آينده خودش از او پرسيدم. گفت عبدالرضا جان، من تاکنون دو بار تا مرز شهادت رفتم ولي شهيد نشدم. به تو اطمينان ميدهم در اين جنگ حتي اگر يک روز باقي مانده باشد، شهيد خواهم شد. و گفت، به رسم يادگاري يک عکس 6 در 4 با لباس شخصي از توي جيبش درآورد. پشت عکس نوشت: «فرمانده رشيد اسلام شهيد علي هاشمي» و به من داد. اين عکس نزد آقاي عبدالرضا مؤمني موجود است و خودم آن را مشاهده کرده ام. گويا شهيد گفته بود اين را تا زماني که زنده ام به کسي نشان نده. سه سال پيش در مراسمي 120 نفر از بچههاي قرارگاه نصرت با حضور دکتر محسن رضايي جمع شده بودند، اين را براي آقامحسن تعريف کردم و دستخط حاج علي را به او دادم. آقامحسن وقتي که نوشته را ديد، دوبار روي عکس علي بوسه زد و اشک از چشمانش ريخت.
• علي هاشمي ميگفت يک روز که مردم من را تشييع خواهند کرد و زير تابوت من را گرفتهاند، دوست دارم عدهاي بگويد: «اين گل پر پر از کجا آمده» و عده ديگر بگويند «از سفر کرب و بلا آمده». ميگفت خيلي لذت دارد که اين را براي من بگويند. وقتي که او را خندان ميديديم، مثلاً اگر در مجلس عروسي يکي از بچه ها، چهره اش خندان ميشد، بعد از مراسم به راننده ميگفت برو بهشت آباد. ميگفت در مجلسي بوديم که از شهدا دور شديم. تک تک بچهها را زنده ميديد و با انها حرف ميزد. همان طور که وقتي زنده بودند، باهاشان حرف ميزد. با همان لحن. بالاي قبر سيدطاهر که ميرسيد، خنده اش ميگرفت. چون خيلي شوخ بود. ميگفت روي قبرش که ميرسم، خنده ام ميگيرد. دست خودم نيست. روي قبر مجيد، فوق العاده گرفته ميشد. انگار شهدا را زنده ميديد. ميگفت مجيد جان سلام، حالت چطوره؟ از ما راضي هستي؟ خيالت راحت باشد ما راهت را ادامه ميدهيم. سنگرت خالي نيست. خيالت راحت باشد. دنيا نميتواند ما را فريب دهد. و همه ما گريه ميکرديم.

• علي خودشرو بود. گشاده رو بود. اکثراً متبسم بود. آراستگي ظاهري داشت. آن زمان که لباسهاي نه چندان خوش فرم و ريش درهم و برهم مد روز بود، لباس مرتب ميپوشيد، عطر ميزد، هميشه مسواک ميزد و ريش منظم و قيچي شده داشت. با خنده اش همه را جذب ميکرد. هم خط خوبي داشت و هم انشاء خوبي داشت.
• از بين اهل بيت(ع) علاقه و ارادت عجيبي به حضرت زهرا(س) داشت. در سپاه حميديه بوديم. دااشت يک طرح عملياتي براي اجرا در منطقه سيد جابر (عمليات ايذايي و فريب قبل از فتح المبين) مينوشت. يک طلبه اهل حصيرآباد به نام سيدحکيم شوشتري انجا بود. گفت سيد حکيم. دوست دارم اين عمليات به نام فاطمه زهرا(س) باشد. ايشان چه کنيه و القابي دارد؟ سيد حکيم گفت: فاطمه، زهرا، بتول، کوثر، ام ابيها ... گفت و گفت تا رسيد به ام الحسنين. علي گفت ام الحسنين از همه بهتر است چون هم کلمه ام هست و هم حسن و حسين. رمز عمليات هم يا فاطمه الزهرا(س) بود. در عمليات فتح المبين هم اصرار داشت رمز عمليات همين باشد. حتي با آقارشيد و آقارحيم تماس گرفت و اصرار داشت حتماً با رمز يا فاطمه الزهرا(س) باشد. و من اين را يک تصادف نميبينم. خدا مقدر دانسته قبر شهيد هاشمي به مدت چند سال بي نام و نشان باشد. دوستانش درد فراغ بکشند. و امروز هم در روز شهادت فاطمه زهرا(س) تشييع شود. فرمانده مفقودالاثر کم داريم؛ علي هاشمي و مهدي باکري پيش خدا خيلي مقرب بودند که حتي جسدشان هم نزد خدا رفت.
• علي بعد از عمليات خيبر به حج رفت. وقتي برگشت، خاطرهاي را براي من تعريف کرد.تنها به من گفت و گفت تا زمان شهادتم به کسي نگو. ميگفت در عرفات بوديم. ديدم يک روحاني خوش قيافه و روحاني با چهره خندان سرش را بالا کرد و من را ديد و گفت آقا بيا اينجا. رفتم و سلام کردم. روحاني گفت شما پاسدار هستي؟ گفتم چطور؟ گفت قيافه ات نشان ميدهد پاسدار هستي. گفت بيا کنار من بنشين طوريکه بدنت به بدن من بچسبد. گفتم چرا؟ گفت من شک دارم که خدا اين حج من را قبول کند. شايد به برکت لمس بدن شما، خداوند حج ما را قبول کند. ميگفت از قيافه شما مشخص است که حجت قبول است. بيا کنار من بنشين.
• يکي از دوستان به نام سرهنگ علي سياحي ميگويد من دقايق آخر، اندکي قبل از مفقود شدن شهيد هاشمي، در قرارگاه بودم. آمدم ديدم علي هاشمي سرش را انداخته پايين و قدم ميزند. گفتم علي ديگر کار جزيره تمام است. ماندن ما فايدهاي ندارد. خطرناک است. بيا برگديم عقب. ميگفت نگاه مأيوسانهاي به صورت من و بعد به آسمان کرد و گفت علي سياحي تازه من به بچههاي حميديه و سوسنگرد و ساير يگانهاي توي خط گفتم مقاومت کنيد. الان چطور ميتوانم به عقب برگردم. پاهايم توان عقب نشيني ندارد. اگر رفتم عقب، و تعدادي از بچهها شهيد شدند، چه جوابي دارم که به پدر و مادر و برادر و بچه هايشان بدهم؟ آيا نميگويند تو دستور مقاومت را پشت بي سيم دادي و خودت از ترس جانت فرار کردي؟ خيلي مصمم گفت من تا آخرين دقيقه در جزيره ميمانم.
• مادر شهيد هاشمي تعريف ميکرد بعد از اينکه عراق فاو را گرفت، پدر شهيد هاشمي با او شوخي ميکرد و ميگفت علي، عراق فاو را گرفته و جزيره را هم از شما ميگيرد! علي با اينکه با پدرش مثل دو تا دوست بودند و خيلي هم با هم شوخي داشتند، از اين شوخي ناراحت شد. گفت پدر، عراق زماني ميتواند جزاير مجنون را از ما بگيرد که از روي جنازه من بگذرد. و مطمئن باش که آن روز من زنده نخواهم بود!
• پدر شهيد هاشمي خيلي با او دوست بود. با هم مثل دو تا رفيق بودند. البته با حفظ احترامات و ادب پدر و فرزندي. پدر شهيد خيلي تو دار بود و احساساتش را کمتر بروز ميداد. دو روز قبل از فوتش حدوداً در سال 1384 من به ملاقاتش رفتم. منصور و عارف برداران شهيد هاشمي پايين بودند. گفتم حالش چطورره؟ گفتند بد. رفتم بالا. برخلاف سابق که هميشه شوخي ميکرديم (مخصوصاً سر مسأله فوتبال و تيم استقلال که هوادار متعصب اين تيم بود). وقتي دستش را بوسيدم، با يک نگاه مأيوسانهاي گفت علي وقتي ميبينمت، انگار حاج علي را ديده ام. ناراحت بود. گفت مثل اينکه قسمت نبود علي را دوباره ببينم. اولين بار بود که ديدم پدر علي هاشمي گريه ميکرد. اشک از چشمانش سرازير شد. گفت هرچي اين ناراحتيها مريضيها سراغم آمد، از فراق علي است. گريه ميکرد. گفتم هيچ ناراحت نباش. مطمئن باش علي آنجا چشم انتظار تو و شفيع تو است. و فراقتان به سر رسيده است.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۸
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟




