خط قرمزها، روزگار فوتبال را سياه كردند!
گل؛ 1- تعارف را اگر كنار بگذاريم، بدون هيچ ترديدي نميتوانيم دورنماي درخشاني را براي فوتبال ايران متصور باشيم. آنچه در آن هيچ ترديدي نيست، اين است كه اوضاع فوتبال ما از آشفتگيهاي عميق و بيشماري رنج ميبرد كه آن را در آستانه فلج شدن قرار داده است. اين معضلات را خيليها ميدانند و ميبينند، اما اينكه چرا از بين نميروند شايد معلول اين حقيقت تلخ باشد كه ما به هزار و يك دليل از رويارويي با واقعيتهاي عريان، واهمه داريم. درد، اگر درست مطرح نشود هيچ درماني نخواهد يافت. شك نكنيد.
2-به آخرين برنامه نود به عنوان تخصصيترين شوي تلويزيون دولتي كشورمان راجع به فوتبال نگاهي دوباره بيندازيد. مجري برنامه و ميهمان نام آشنايش دارند در مورد علل و عوامل سقوط تيم پرهوادار استقلال اهواز به دسته اول حرف ميزنند، اما به مجرد آنكه بحث به نقطه پرسش و پاسخ در مورد علي شفيعيزاده، مالك استقلال اهواز ميرسد طرفين ترجيح ميدهند سكوت كنند و حرفشان را در مورد غيبت طولانيمدت و بحثبرانگيز شفيعيزاده كه بيترديد در اوضاع و احوال اهوازيها موثر بوده است بخورند.
اين اتفاق، لحظاتي بعد باز هم تكرار ميشود؛ آنجا كه طرفين ترجيح مي دهند پيرامون حواشي عجيب بازي مقاومت سپاسي و شاهين و ديگر مسايلي كه بهزعم آنان «ناگفتني» است حرفي به ميان نياورند و مثل هميشه بگذرند. شاه بيت اين غزل اما،آنجايي است كه مهندس واعظ آشتياني مثل هميشه با انبوهي از «برخيها» و «آقايان» راجع دست به حوله بودن يك ورزشي براي يك سياسي در سونا حرف ميزند، اما ناگهان ميان اظهارنظر عادل فردوسيپور ميپرد تا اجازه ندهد او نام اين عناصر آلوده و رابطهباز را برملا كند... اين همان مصيبت بزرگي است كه اجازه نميدهد لاشه محتضر فوتبال ما، شفا بگيرد و از روي تخت مريضي برخيزد!
3-سانسور بيداد ميكند. وقتي سخن گفتن راجع به ريشهايترين علل و عوامل بدبختي اين فوتبال در تنها برنامه اختصاصياش و در رسانهاي كه دربست متعلق به ادارهكنندگان كشور است، «ممنوع» به حساب ميآيد و نميشود مثلا در مورد حضور فعال، گسترده و تعيينكننده سياسيون در ورزش حرف زد يا سراغ مديرعاملي را گرفت كه ناگهان تيمش را ول كرد و رفت و حالا خوزستانيها بايد در ليگ يك دنبالش بگردند، چگونه انتظار داريم اوضاع رو به بهبود بگذارد و فوتبال كشورمان رنگوروي خوشبختي به خودش بگيرد؟ منومن كردن و حرف خوردن، نگفتن و سكوت كردن، گذاشتن و گذشتن و «بيخيال» شدن، آفت اين فوتبال مشرف به موت شده است.
درد بزرگ آنجايي است كه دقيقا نميتوانيم راجع به موانعي حرف بزنيم كه شريان حياتي فوتبال ايران را مسدود كردهاند. از مديرعاملان موفقي كه مطلقا به دلايل غيرورزشي اخراج ميشوند، از مربياني كه در اوج بيكفايتي بر مسند مليشان ابقا ميشوند، از كادرفني عجيب و غريبي كه در ايران همه عناوين را درو ميكند، اما در آسيا از كسب يك پيروزي ساده هم عاجز هستند، از بازيكنان خارجي بنجلي كه براي اقامت روي سكوها ميآيند و بخش مهمي از قراردادشان را بين كسبه محترم صنف دلالها خيرات ميكنند، از مدافعاني كه عاشق مهاجمان حريفاند، از داوراني كه براي يكي از دو تيم جان ميدهند، از تراول چكهاي كثيف، از تماشاگران مشكوك، از بوقچيهاي ارزان قيمت... چطور ميشود از اينها حرف نزد و خيال پيشرفت و موفقيت را در سر پروراند؟!
4-خطوط قرمز دارند ما را خفه ميكنند. هر كجا پا ميگذاري،«دم» دوستي به درد ميآيد كه از فرط زيادهخواهي همه جا را به نفع خودش قبضه كرده و همه چيز را با هم ميخواهند. قدرتمنداني كه به پشتوانه مقام و منصب و موقعيتشان وارد فوتبال شدهاند، هيچ چيز را بر نميتابند و متخلفاني كه با خودخواهيها و ناهنجاريهايشان آتشي به خرمن اين حوزه انداختهاند، خود را سمبل فوتبال پاك ميپندارند! براي ما كه نه زوري در كف داريم و نه دلمان به پاره مدركي خوش است،چه راهي غير از اين باقي ميماند كه سكوت كنيم و همچنان خون دل بخوريم؟
سرگذشت ما انگار همين است كه آرام بگيريم و هيچ چيز نبينيم. اصلا به ما چه مربوط كه «ح-ك»پولدار است و فدراسيون بدهكار؟ اصلا به ما چه مربوط كه جسم خارجي را چه كسي در نمونه ادرار «ح-ك» انداخته است؟ اصلا به ما چه مربوط كه تبرئه «ح-ك» سابقهدار، كوچكترين شاهكار هنرمندان اين فوتبال است؟! بگذريم؛ مثل هميشه!


