پيامکي از ديار فراموششده شلمچهـ 2
ر ـ ثرايي
کد خبر: ۹۷۹۷
| | 4457 بازدید
* با گراميداشت دهم ارديبهشت، آغاز عمليات بيتالمقدس
... و به شلمچه رسيديم
از ماشين كه پياده شدم، به بچهها گفتم: من رفتم جلو؛ اگر همديگر را نديديم، وعدهمان همينجا.
در نخستين گامي كه به سوي خاكريزها برداشتم، صداي انفجاري مهيب در منطقه پيچيد؛ صداهايي كه هر لحظه بر شدت آنها افزوده ميشد! خدايا، بيست سال از جنگ ميگذرد، اينجا كه آرام بود! پيشتر شنيده بودم در اين منطقه، هنوز مينهاي خنثي نشده هست و ميدانستم اينجا نزديك بصره است و بصره چند هفته است ناآرام و جولانگاه هواپيماهاي آمريكايي شده است. از كسي كه به سرعت به طرف خاكريزها ميرفت، پرسيدم: اتفاقي افتاده؟ گفت: نميدانم! چند سال قبل كه اينجا آمدم، سر و صدايي نبود.
هنوز از او جدا نشده بودم كه صداي هواپيماي جنگي، با غرشي كه هر لحظه نزديك و نزديكتر ميشد فضاي منطقه را متلاطم كرد؛ به آسمان نگاه كردم، چيزي نديدم، قدمهاي بعدي را كه بر داشتم، صداها بلندتر و بيشتر شد؛ صداي تير و تركش، رگبار دوشيكاها، صداي تق تق كلاشينكفها، ميني كاتيوشاها كه از زيادي شليك، صدايشان به سان گاو ِ بزرگِ دوران كودكيام در روستا ميماند كه انگاري، تيغهاي تيز خوشههاي خشك گندم در گلويش گير كرده و از فرط ِ زيادي سرفه، به اُه، اُه، افتاده! «آر.پي.جي»هاي پي در پي كه شليك ميشدند، صداي رژه گوشخراش تانكهاي دشمن، با شنيهاي زنگ زده كه قيژ، قيژ آنها سوهان دل آدم بود و كسي كه از پشت خاكريز، فرياد ميزد: تانكها دارند دور ميزنند! دارن دور ميزنند!
در حالي كه اشك چشمانم را گرفته بود و در اين فضاي واقعي خود را گم كرده بودم، به طرف خاكريزي كه ميشد گنبد آبي رنگِ يادمان شهدا را از آنجا ديد پيش رفتم، در حالي كه صداها بيشتر و بيشتر ميشد و تعجب من هم بيشتر!
بالاي خاكريز رسيدم، اثري از هواپيما و خمپاره و «آر.پي.جي»، نبود؛ صداهاي ضبط شده، از يك عمليات واقعي دوران دفاع مقدس بود كه با خوشسليقهگي تمام از دهها بلندگوي تعبيه شده در منطقه پخش ميشد و به خوبي فضاي جنگ را براي زايران تداعي ميكرد؛ و صداي شهيد اويني كه از لابلاي صداي انفجارها با طمأنينه ميگفت: راز اينكه سر بر خاك ميگذاري همين است؛ تا با خاك انس نگيري، راهي به سوي مراتب قرب نداري.
و پس از چندي سكوت، دوباره صداي رگباري از خمپارههاي معروف به «شصت»، كه تركشهاي آن زمين و آسمان را به هم ميدوخت.
ناخودآگاه در چهار گوشه دشت به دنبال تلويزيونهاي بزرگ گشتم كه تصاوير اين درگيري سخت را در آنها ببينيم، اما افسوس! تلويزيونهايي که در بسياري از پارکهاي شهري وجود دارد؛ تصاويري كه اگر با آن صداها آميخته ميشد، انسان قالب تهي ميكرد.
دشتِ وسيع ِميان دو خاكريز، آكنده از جماعت جوراجور بود؛ از همه شورانگيزتر، تيپهاي خاصِ بچههاي شانزده، هفده، سالهاي بود كه كفشهاي شيك و نوك برگشته خود را زير بغل گذاشته و جاده خاكي بين يادمان تا خاكريز را هرولهكنان ميپيمودند! تيپهاي خاصي كه اگر با چشم خود نميديدي، باورش مشكل بود.
نزديك يكي از بلندگوها رفتم؛ اگر اشتباه نكنم، همان جايي است كه دومين شب عمليات كربلاي 5 به آنجا رسيديم.
از اينكه احساس ميكردم از نخستين كساني بودم كه دي ماه 65 به اينجا آمده بودم و با نخستين تكبيرمان خيل بعثيها پا به فرار گذاشتند و الان روي همان خاك ايستادهام، به خود ميباليدم و زانوهايم تاب تحملم را نداشتند. روي خاكريز نشستم، در حالي كه از دست اشكهايي كه جلوي ديدم را تار ميكردند، كلافه شده بودم!
آن روز کمتر کسي چنين روزي را تصور ميکرد که بتوان پس از دو دهه با افتخار بر همان خاک ايستاد و ناظر جوانهايي بود که خرابيهاي جنگ را به سرعت ساخته و بر قلههاي رفيع دانش بشري تاخته و صدام را با ذلتي باور نکردي به دست بهترين يار خود آمريکا به گورستان تاريخ انداخته و در اين سو، يعني چسبيده به شلمچه ايران، خرمشهري شاداب و با نشاط و کمي آن طرفتر يعني چسبيده به شلمچه عراق «بصره» در آتش و خون! و البته دل ما براي بصره مظلوم هم پر از خون.
ديدن همه اينها از خاکريز شلمچه کافي است تا دل آدمي را زير و زبر کند.
خدايا، اين كانال هلالي شكل همان كانال است؟ گويا كمي عريضتر شده؛ يادم هست به قدري تنگ و باريك بود كه وقتي دو نفر به صورت نيم خيز در راستاي مخالف هم حركت ميكردند، بايد يكي از آنها به ديواره كانال بچسبد تا راه براي گذر ديگري باز شود.
واي خداي من! اين همان تانك است كه رفيقم «آقاي سرداري» شب عمليات منفجر كرد. نميدانم شايد جايگزين شده يا کمي آن طرفتر بود، ولي آن شب بعد از غروب ماه به اينجا که رسيديم با نخستين تكبيرمان خدمه تانك بيرون پريدند و رو در روي من قرار گرفتند؛ من كه چند بعثي مسلح را كه منتظر عكسالعملم بودند در پنج، شش متري خود ديدم، فقط فرياد ميزدم عراقي! عراقي! و آقاي جوادي، زد پشت گردنم و گفت: عراقي و [...] دِ لا [... ] بزنشون! و رفت؛ آقاي سرداري هم به سرعت روي تانك رفت و ضامن نارنجكي را كشيد و داخل آن رها كرد.
آن شب وقتي كه با سرنيزه و كلاههاي آهنيمان به زمين حمله كرديم و جان پناهي به عمق نيم متر كنده و داخل آن خزيديم، تا صبح خودمان را سرزنش كرديم؛ چون دودِ سوختن تانك و انفجارات داخل آن، بخش زيادي از منطقه را گرفته بود و آنقدر دود خورديم و سرفه كرديم كه نايمان گرفته شد. يادم نيست در زير نور منور عراقي بود يا در گرگ و ميشي صبحدم که به رفيقم گفتم: عجبا لقدره الله! خيال كردم آقاي جوادي هستي. گفت: چطور؟ آيينه كوچكم را به او دادم و او وقتي در آن نگاه كرد، آن را مقابل خودم گرفت و گفت: ديگ به ديگچه ميگه روت سياه! تو كه به او شبيهتري! وقتي خودم را در آن ديدم به جز دو چشمم كه سفيديش معلوم بود، انگار صورتم را قير اندود كردهاند!
جوادي، همان فرمانده ترك زبان و سياه چرده گروهان ما بود؛ جوان رشيدي كه اگر خندههاي مليح و لهجه زيبايش نبود، او را با عراقيها اشتباه ميگرفتيم و چندين بار نزديك بود آبكشش كنيم.
همو كه پس از عمليات فتح المبين جسدش را به سردخانه بردند و پس از 48 ساعت كه براي انتقالش از سردخانه، رفتند، با تعجب ديدند كيسه نايلوني بخار كرده. به سرعت او را به بخش ويژه منتقل كرده و نفسش را برگرداندند.
شبي كه اين مطلب را مينوشتم، پس از بيست سال، توانستم به سختي تلفنش را به دست آورم. پس از احوالپرسي گرم، براي اينكه مطمئن شوم خاطراتم بكر و درست است، آنها را برايش خواندم و گفتم: ميخواهم آن خاطره سردخانه را هم در يادداشتم بنويسم. باورش نميشد كه به ياد كسي آمده كه خاطرات سر به مهر او را بگشايد. مصرانه خواست كه بيخيال شوم. گفتم: بخش اول يادداشت را نوشتهام و براي بخش دوم. نياز به بازخواني آنها ـ كه در حقيقت بخشي از فداكاريهاي توست ـ دارم و آن خاطره، نيز بخشي از يادداشت من است؛ به اصرار زياد با بزرگواري پذيرفت.
راستي، او و صدها فرمانده زنده، مثل او الان كجا هستند؟
چند روزي است مشغول خواندن كتاب قطوري هستم، مربوط به سرگذشت يكي از مبارزان سياسي پيش از انقلاب (1)؛ كتابي كه نويسنده اش، به اصرار زياد نزد وي رفته، خاطراتش را گردآوري، تدوين و توسط دفتر ادبيات انقلاب اسلامي به چاپ رسانده و در عرض دو سال، هفت بار تجديد چاپ شده است.
با همه احترامي كه براي مبارزان آن دوران سخت ـ كه تنها تصور يك لحظه از شكنجههايشان كافي است تا يك عمر روح انسان را شكنجه دهد ـ قايلم، اما مگر نه اين است كه حفظ انقلاب از اصل انقلاب مهمتر و سختتر است؟ و مگر اين مجاهدتها در امتداد همان شكنجهها و زجرها نيست؟ و آيا اگر بچههاي جبهه و جنگ نبودند، حفظ ايران و انقلاب و دستاورد خون دلهاي پيش از انقلاب ميسر بود؟
از ميان هزاران اثري كه از دفاع مقدس چاپ شده، چند اثر ارزشمند و ناب را ميتوان بيرون كشيد و به دنيايي كه امروز تشنه حقايق دفاع مقدس ماست، معرفي كرد؟
چه كسي سراغ سينههاي مالامال از انبوه خاطراتِ سر به مهر ايشان را گرفته است تا حتي اگر با ناز و كرشمه مقدس هم شده، صندوقچه زخمي دل آنها را باز گشايد و آنها را ثبت و ضبط كند.
كجاست تنديس و بيلبورد بچههاي مخلص دفاع مقدس؟ كو يك «سريال» از زندگي نفسگير، اما سراسر معنوي و آموزنده جانبازان شيميايي؟ چه واهمه است كه هنوز كه زنده است و بر تخت بيمارستان يا كنج خانه نفسهايش به سختي دم و بازدم ميشود، فرزندش، عكس و تنديس او را در ورودي شهر خود ببيند؟ نكند باور كردهايم كه جماعتي مردهپرستيم!؟
كجاست آن كار هنري درباره شلمچه كه رهبر انقلاب بر اصحاب آن تكليف كردند؟ در باره كدام حادثه و واقعهاي اين تعبير لطيف و زيبا را ميتوان يافت كه در جمع زايران شلمچه فرمودند:
«ملت ايران هر چه عظمت و عزت در دنيا دارد، به بركت خون رزمندگاني است كه در اين سرزمينهاي خونين، حضور پيدا كردند و جان خود، سلامت و جواني خود را براي اسلام، براي ملت و ميهنشان در طبق اخلاص گذاشتند و تقديم كردند. ايران، امروز هر چه دارد و در آينده هر چه به دست بياورد، به بركت خون اين شهيدان است... اينجا نقطه اي است كه ملايكه الهي كه شاهد فداكاري مخلصانه اين شهداي عزيز بودند، به آن تبرك ميجويند.
كاش به جاي نشان دادن روحهاي سرگردان در «حلقههاي سبز» و سرگردان كردن مخاطبان، براي عينيت بخشيدن به سخن رهبر معظم انقلاب، «تبرك جستن ملايكه خدا را به سرزمين شلمچه» به تصوير ميكشيديم.
كو يك بخش هنري نمايشي ويژه كه بخشهاي پر زرق و برق و پر دخل و خرجِ رسانه ملي براي دفاع مقدس و ارزشهاي آن تربيت كردهاند؟
مگر كار عمده رسانه ملي، فرهنگسازي از اسطورههاي ملي نيست؟ كو يك قاب عكس سياه و سفيد از يادمان شلمچه و روزهاي حماسه و ايثار كه در اتاق پذيرايي يك سريال تلويزيوني به ديوار اتاقي چسبيده شده و كودكان و نوجوانان اين مروز و بوم با ديدن آن، دست كم بپرسند: بابا، مادر! اين تصوير چيست و از آنِ كيست؟ و آنها را به فكر وا دارد؟
آيا ميشود انكار كرد كه به دليل بيسليقگيهاي رسانه ملي، ديواري بلند ميان مفاهيم و جذابيتهاي هنري با ارزشهاي دفاع مقدس كشيده شده است؟
از كنار خاكريزها ميگذشتم كه ديدم مادري براي سوار كردن پسرش بر جيپي كه تفنگي 106 ميليمتري بر آن سوار بود و گرفتن عكس يادگاري، التماس ميكند و سرباز وظيفه شناس ميگفت: اگر سوار شود براي من مسئوليت دارد. جلو رفتم و خواهش كردم اگر ممكن است بگذارد عكسش را بگيرد. آخر تمام حجت او بر عظمت و مظلوميت شلمچه و افتخار به آن، همين عكس يادگاري است.
به طرف برجكي رفتم كه زايران دور آن تجمع كرده و با دوربين و گوشي موبايل در حال گرفتن فيلم و عكس يادگاري بودند. ديدم نگهبان عراقي از ساختمان آن طرفِ نقطه صفر مرزي بيرون آمد. تا چشم چند جوان ايراني به او افتاد، به سوت زدن پرداختند! به يكي از جوانها كه خيلي از ديگران جنب و جوش بيشتري داشت، نزديك شدم و گفتم: داداش! داري چيكار ميكني!؟ گفت: عراقيه. گفتم: عراقي هست، ولي دشمن نيست! اين عراقي با عراقيهايي كه سال 65 در اين خاك با ما جنگيدند، زمين تا آسمان تفاوت دارد. حتي اگر اين سرباز، آن روز در جنگ هم حضور داشته، يا از روي ناداني يا از روي جبر و ترس صدام بوده و امروز تحت فرمان حكومتي است كه صد در صد مخالف كارهاي صدام و رژيم بعثند.
جوان با هيجان تمام رو به آن عراقي كه البته فاصلهاش زياد بود و صداي او را نميشنيد فرياد زد: اخوي خيلي المخلصي؛ چاكرتيم الاخوي العزيز.
دانستم هنوز نتوانستهايم در باور جوانان بگنجانيم كه هر مصيبتي بر سر دو ملت آمد، از صدام و دار و دستهاش بود.
راستي، جايگاهِ نقش اصلي آغازگر جنگ و مصيبتهاي وارده بر دو ملت، يعني صدام و حزب بعث، در فيلمها و سريالهاي دفاع مقدس و كتابهاي انتشار يافته در اين باره كجاست؟ قطعا وقتي آمريكا از منطقه بيرون رود و ذهن دو ملت از درگيريهاي خونين فعلي عراق فارغ شود و حكومتي حقيقتا مردمي و ديني سر كار باشد، تازه آغاز اين پرسشها براي جوانان دو ملت است كه بايد با رايزنيهاي فرهنگي و رسانهاي بين مسئولان دو كشور از هم اكنون با ظرافت، پلي از جنگ خونين گذشته، به همزيستي دو كشور مسلمان در آينده زد.
چه خوب است در سال نوآوري و شكوفايي با ميدان دادن به سليقههاي گوناگون و حتي متفاوت جوانان و نوجوانان امروزي، نگاهي نو به شلمچه انداخت و با بازسازي سنگرها و تنديسها و ماكتها و ترسيم صحنههاي جنگ در مقياس واقعي و حتي استفاده از ادوات مشقي و... حال و هواي دفاع واقعي را براي مشتاقان نوآفريني و جسم و روح تشنه آنها را سيراب كرد؛ فضايي كه در هيچ موزهاي قابل بازآفريني نيست.
من به همه كارهايي كه درباره دفاع مقدس شده است، احترام و ارزش ميگذارم و اين يادداشت را با سخني از عالمانه از رهبر دور انديش انقلاب به پايان ميبرم:
سرتاسر اين دوران، افتخار است. جا دارد كه كار هنرى بشود، ثبت و ضبط بشود و كار تخصصى انجام بگيرد... در آنِ واحد دو كار: هم كار حرفهاى و تخصصى و مديريت مطلع و عالمانه بر جمعآورى خاطرات، هم در كنار آن، استفاده از عموم كسانى كه در جاهاى مختلف، خاطراتى از جنگ دارند و منحصر نكردن آن به يك كانال خاص كه موجب محدوديت نشود. (29 / 7 /85 )
از شلمچه خارج ميشديم كه نوشتهاي به اين مضمون توجهم را جلب كرد: «براي دريافت پيامهاي صوتي و تصويري و كليپ، بلوتوث خود را روشن كنيد.»
بلوتوث را روشن كردم و آرزو كردم، اي كاش پيامكي هم براي ميليونها نفري كه به اين سرزمين عرفاني آشنايي ندارند، فرستاده ميشد و كاش مركزي فرهنگي در نقطهاي از اين خاك راهاندازي شود تا روزي يكي دو پيامك فرهنگي به گوشيهاي مردم در سراسر كشور، بفرستد.
---------------------------------------
(1) خاطرات عزت شاهي
... و به شلمچه رسيديم
از ماشين كه پياده شدم، به بچهها گفتم: من رفتم جلو؛ اگر همديگر را نديديم، وعدهمان همينجا.
در نخستين گامي كه به سوي خاكريزها برداشتم، صداي انفجاري مهيب در منطقه پيچيد؛ صداهايي كه هر لحظه بر شدت آنها افزوده ميشد! خدايا، بيست سال از جنگ ميگذرد، اينجا كه آرام بود! پيشتر شنيده بودم در اين منطقه، هنوز مينهاي خنثي نشده هست و ميدانستم اينجا نزديك بصره است و بصره چند هفته است ناآرام و جولانگاه هواپيماهاي آمريكايي شده است. از كسي كه به سرعت به طرف خاكريزها ميرفت، پرسيدم: اتفاقي افتاده؟ گفت: نميدانم! چند سال قبل كه اينجا آمدم، سر و صدايي نبود.
هنوز از او جدا نشده بودم كه صداي هواپيماي جنگي، با غرشي كه هر لحظه نزديك و نزديكتر ميشد فضاي منطقه را متلاطم كرد؛ به آسمان نگاه كردم، چيزي نديدم، قدمهاي بعدي را كه بر داشتم، صداها بلندتر و بيشتر شد؛ صداي تير و تركش، رگبار دوشيكاها، صداي تق تق كلاشينكفها، ميني كاتيوشاها كه از زيادي شليك، صدايشان به سان گاو ِ بزرگِ دوران كودكيام در روستا ميماند كه انگاري، تيغهاي تيز خوشههاي خشك گندم در گلويش گير كرده و از فرط ِ زيادي سرفه، به اُه، اُه، افتاده! «آر.پي.جي»هاي پي در پي كه شليك ميشدند، صداي رژه گوشخراش تانكهاي دشمن، با شنيهاي زنگ زده كه قيژ، قيژ آنها سوهان دل آدم بود و كسي كه از پشت خاكريز، فرياد ميزد: تانكها دارند دور ميزنند! دارن دور ميزنند!
در حالي كه اشك چشمانم را گرفته بود و در اين فضاي واقعي خود را گم كرده بودم، به طرف خاكريزي كه ميشد گنبد آبي رنگِ يادمان شهدا را از آنجا ديد پيش رفتم، در حالي كه صداها بيشتر و بيشتر ميشد و تعجب من هم بيشتر!
بالاي خاكريز رسيدم، اثري از هواپيما و خمپاره و «آر.پي.جي»، نبود؛ صداهاي ضبط شده، از يك عمليات واقعي دوران دفاع مقدس بود كه با خوشسليقهگي تمام از دهها بلندگوي تعبيه شده در منطقه پخش ميشد و به خوبي فضاي جنگ را براي زايران تداعي ميكرد؛ و صداي شهيد اويني كه از لابلاي صداي انفجارها با طمأنينه ميگفت: راز اينكه سر بر خاك ميگذاري همين است؛ تا با خاك انس نگيري، راهي به سوي مراتب قرب نداري.
و پس از چندي سكوت، دوباره صداي رگباري از خمپارههاي معروف به «شصت»، كه تركشهاي آن زمين و آسمان را به هم ميدوخت.
ناخودآگاه در چهار گوشه دشت به دنبال تلويزيونهاي بزرگ گشتم كه تصاوير اين درگيري سخت را در آنها ببينيم، اما افسوس! تلويزيونهايي که در بسياري از پارکهاي شهري وجود دارد؛ تصاويري كه اگر با آن صداها آميخته ميشد، انسان قالب تهي ميكرد.
دشتِ وسيع ِميان دو خاكريز، آكنده از جماعت جوراجور بود؛ از همه شورانگيزتر، تيپهاي خاصِ بچههاي شانزده، هفده، سالهاي بود كه كفشهاي شيك و نوك برگشته خود را زير بغل گذاشته و جاده خاكي بين يادمان تا خاكريز را هرولهكنان ميپيمودند! تيپهاي خاصي كه اگر با چشم خود نميديدي، باورش مشكل بود.
نزديك يكي از بلندگوها رفتم؛ اگر اشتباه نكنم، همان جايي است كه دومين شب عمليات كربلاي 5 به آنجا رسيديم.
از اينكه احساس ميكردم از نخستين كساني بودم كه دي ماه 65 به اينجا آمده بودم و با نخستين تكبيرمان خيل بعثيها پا به فرار گذاشتند و الان روي همان خاك ايستادهام، به خود ميباليدم و زانوهايم تاب تحملم را نداشتند. روي خاكريز نشستم، در حالي كه از دست اشكهايي كه جلوي ديدم را تار ميكردند، كلافه شده بودم!
آن روز کمتر کسي چنين روزي را تصور ميکرد که بتوان پس از دو دهه با افتخار بر همان خاک ايستاد و ناظر جوانهايي بود که خرابيهاي جنگ را به سرعت ساخته و بر قلههاي رفيع دانش بشري تاخته و صدام را با ذلتي باور نکردي به دست بهترين يار خود آمريکا به گورستان تاريخ انداخته و در اين سو، يعني چسبيده به شلمچه ايران، خرمشهري شاداب و با نشاط و کمي آن طرفتر يعني چسبيده به شلمچه عراق «بصره» در آتش و خون! و البته دل ما براي بصره مظلوم هم پر از خون.
ديدن همه اينها از خاکريز شلمچه کافي است تا دل آدمي را زير و زبر کند.
خدايا، اين كانال هلالي شكل همان كانال است؟ گويا كمي عريضتر شده؛ يادم هست به قدري تنگ و باريك بود كه وقتي دو نفر به صورت نيم خيز در راستاي مخالف هم حركت ميكردند، بايد يكي از آنها به ديواره كانال بچسبد تا راه براي گذر ديگري باز شود.

واي خداي من! اين همان تانك است كه رفيقم «آقاي سرداري» شب عمليات منفجر كرد. نميدانم شايد جايگزين شده يا کمي آن طرفتر بود، ولي آن شب بعد از غروب ماه به اينجا که رسيديم با نخستين تكبيرمان خدمه تانك بيرون پريدند و رو در روي من قرار گرفتند؛ من كه چند بعثي مسلح را كه منتظر عكسالعملم بودند در پنج، شش متري خود ديدم، فقط فرياد ميزدم عراقي! عراقي! و آقاي جوادي، زد پشت گردنم و گفت: عراقي و [...] دِ لا [... ] بزنشون! و رفت؛ آقاي سرداري هم به سرعت روي تانك رفت و ضامن نارنجكي را كشيد و داخل آن رها كرد.
آن شب وقتي كه با سرنيزه و كلاههاي آهنيمان به زمين حمله كرديم و جان پناهي به عمق نيم متر كنده و داخل آن خزيديم، تا صبح خودمان را سرزنش كرديم؛ چون دودِ سوختن تانك و انفجارات داخل آن، بخش زيادي از منطقه را گرفته بود و آنقدر دود خورديم و سرفه كرديم كه نايمان گرفته شد. يادم نيست در زير نور منور عراقي بود يا در گرگ و ميشي صبحدم که به رفيقم گفتم: عجبا لقدره الله! خيال كردم آقاي جوادي هستي. گفت: چطور؟ آيينه كوچكم را به او دادم و او وقتي در آن نگاه كرد، آن را مقابل خودم گرفت و گفت: ديگ به ديگچه ميگه روت سياه! تو كه به او شبيهتري! وقتي خودم را در آن ديدم به جز دو چشمم كه سفيديش معلوم بود، انگار صورتم را قير اندود كردهاند!
جوادي، همان فرمانده ترك زبان و سياه چرده گروهان ما بود؛ جوان رشيدي كه اگر خندههاي مليح و لهجه زيبايش نبود، او را با عراقيها اشتباه ميگرفتيم و چندين بار نزديك بود آبكشش كنيم.
همو كه پس از عمليات فتح المبين جسدش را به سردخانه بردند و پس از 48 ساعت كه براي انتقالش از سردخانه، رفتند، با تعجب ديدند كيسه نايلوني بخار كرده. به سرعت او را به بخش ويژه منتقل كرده و نفسش را برگرداندند.
شبي كه اين مطلب را مينوشتم، پس از بيست سال، توانستم به سختي تلفنش را به دست آورم. پس از احوالپرسي گرم، براي اينكه مطمئن شوم خاطراتم بكر و درست است، آنها را برايش خواندم و گفتم: ميخواهم آن خاطره سردخانه را هم در يادداشتم بنويسم. باورش نميشد كه به ياد كسي آمده كه خاطرات سر به مهر او را بگشايد. مصرانه خواست كه بيخيال شوم. گفتم: بخش اول يادداشت را نوشتهام و براي بخش دوم. نياز به بازخواني آنها ـ كه در حقيقت بخشي از فداكاريهاي توست ـ دارم و آن خاطره، نيز بخشي از يادداشت من است؛ به اصرار زياد با بزرگواري پذيرفت.
راستي، او و صدها فرمانده زنده، مثل او الان كجا هستند؟
چند روزي است مشغول خواندن كتاب قطوري هستم، مربوط به سرگذشت يكي از مبارزان سياسي پيش از انقلاب (1)؛ كتابي كه نويسنده اش، به اصرار زياد نزد وي رفته، خاطراتش را گردآوري، تدوين و توسط دفتر ادبيات انقلاب اسلامي به چاپ رسانده و در عرض دو سال، هفت بار تجديد چاپ شده است.
با همه احترامي كه براي مبارزان آن دوران سخت ـ كه تنها تصور يك لحظه از شكنجههايشان كافي است تا يك عمر روح انسان را شكنجه دهد ـ قايلم، اما مگر نه اين است كه حفظ انقلاب از اصل انقلاب مهمتر و سختتر است؟ و مگر اين مجاهدتها در امتداد همان شكنجهها و زجرها نيست؟ و آيا اگر بچههاي جبهه و جنگ نبودند، حفظ ايران و انقلاب و دستاورد خون دلهاي پيش از انقلاب ميسر بود؟
از ميان هزاران اثري كه از دفاع مقدس چاپ شده، چند اثر ارزشمند و ناب را ميتوان بيرون كشيد و به دنيايي كه امروز تشنه حقايق دفاع مقدس ماست، معرفي كرد؟
چه كسي سراغ سينههاي مالامال از انبوه خاطراتِ سر به مهر ايشان را گرفته است تا حتي اگر با ناز و كرشمه مقدس هم شده، صندوقچه زخمي دل آنها را باز گشايد و آنها را ثبت و ضبط كند.
كجاست تنديس و بيلبورد بچههاي مخلص دفاع مقدس؟ كو يك «سريال» از زندگي نفسگير، اما سراسر معنوي و آموزنده جانبازان شيميايي؟ چه واهمه است كه هنوز كه زنده است و بر تخت بيمارستان يا كنج خانه نفسهايش به سختي دم و بازدم ميشود، فرزندش، عكس و تنديس او را در ورودي شهر خود ببيند؟ نكند باور كردهايم كه جماعتي مردهپرستيم!؟
كجاست آن كار هنري درباره شلمچه كه رهبر انقلاب بر اصحاب آن تكليف كردند؟ در باره كدام حادثه و واقعهاي اين تعبير لطيف و زيبا را ميتوان يافت كه در جمع زايران شلمچه فرمودند:
«ملت ايران هر چه عظمت و عزت در دنيا دارد، به بركت خون رزمندگاني است كه در اين سرزمينهاي خونين، حضور پيدا كردند و جان خود، سلامت و جواني خود را براي اسلام، براي ملت و ميهنشان در طبق اخلاص گذاشتند و تقديم كردند. ايران، امروز هر چه دارد و در آينده هر چه به دست بياورد، به بركت خون اين شهيدان است... اينجا نقطه اي است كه ملايكه الهي كه شاهد فداكاري مخلصانه اين شهداي عزيز بودند، به آن تبرك ميجويند.

كاش به جاي نشان دادن روحهاي سرگردان در «حلقههاي سبز» و سرگردان كردن مخاطبان، براي عينيت بخشيدن به سخن رهبر معظم انقلاب، «تبرك جستن ملايكه خدا را به سرزمين شلمچه» به تصوير ميكشيديم.
كو يك بخش هنري نمايشي ويژه كه بخشهاي پر زرق و برق و پر دخل و خرجِ رسانه ملي براي دفاع مقدس و ارزشهاي آن تربيت كردهاند؟
مگر كار عمده رسانه ملي، فرهنگسازي از اسطورههاي ملي نيست؟ كو يك قاب عكس سياه و سفيد از يادمان شلمچه و روزهاي حماسه و ايثار كه در اتاق پذيرايي يك سريال تلويزيوني به ديوار اتاقي چسبيده شده و كودكان و نوجوانان اين مروز و بوم با ديدن آن، دست كم بپرسند: بابا، مادر! اين تصوير چيست و از آنِ كيست؟ و آنها را به فكر وا دارد؟
آيا ميشود انكار كرد كه به دليل بيسليقگيهاي رسانه ملي، ديواري بلند ميان مفاهيم و جذابيتهاي هنري با ارزشهاي دفاع مقدس كشيده شده است؟
از كنار خاكريزها ميگذشتم كه ديدم مادري براي سوار كردن پسرش بر جيپي كه تفنگي 106 ميليمتري بر آن سوار بود و گرفتن عكس يادگاري، التماس ميكند و سرباز وظيفه شناس ميگفت: اگر سوار شود براي من مسئوليت دارد. جلو رفتم و خواهش كردم اگر ممكن است بگذارد عكسش را بگيرد. آخر تمام حجت او بر عظمت و مظلوميت شلمچه و افتخار به آن، همين عكس يادگاري است.
به طرف برجكي رفتم كه زايران دور آن تجمع كرده و با دوربين و گوشي موبايل در حال گرفتن فيلم و عكس يادگاري بودند. ديدم نگهبان عراقي از ساختمان آن طرفِ نقطه صفر مرزي بيرون آمد. تا چشم چند جوان ايراني به او افتاد، به سوت زدن پرداختند! به يكي از جوانها كه خيلي از ديگران جنب و جوش بيشتري داشت، نزديك شدم و گفتم: داداش! داري چيكار ميكني!؟ گفت: عراقيه. گفتم: عراقي هست، ولي دشمن نيست! اين عراقي با عراقيهايي كه سال 65 در اين خاك با ما جنگيدند، زمين تا آسمان تفاوت دارد. حتي اگر اين سرباز، آن روز در جنگ هم حضور داشته، يا از روي ناداني يا از روي جبر و ترس صدام بوده و امروز تحت فرمان حكومتي است كه صد در صد مخالف كارهاي صدام و رژيم بعثند.
جوان با هيجان تمام رو به آن عراقي كه البته فاصلهاش زياد بود و صداي او را نميشنيد فرياد زد: اخوي خيلي المخلصي؛ چاكرتيم الاخوي العزيز.
دانستم هنوز نتوانستهايم در باور جوانان بگنجانيم كه هر مصيبتي بر سر دو ملت آمد، از صدام و دار و دستهاش بود.
راستي، جايگاهِ نقش اصلي آغازگر جنگ و مصيبتهاي وارده بر دو ملت، يعني صدام و حزب بعث، در فيلمها و سريالهاي دفاع مقدس و كتابهاي انتشار يافته در اين باره كجاست؟ قطعا وقتي آمريكا از منطقه بيرون رود و ذهن دو ملت از درگيريهاي خونين فعلي عراق فارغ شود و حكومتي حقيقتا مردمي و ديني سر كار باشد، تازه آغاز اين پرسشها براي جوانان دو ملت است كه بايد با رايزنيهاي فرهنگي و رسانهاي بين مسئولان دو كشور از هم اكنون با ظرافت، پلي از جنگ خونين گذشته، به همزيستي دو كشور مسلمان در آينده زد.
چه خوب است در سال نوآوري و شكوفايي با ميدان دادن به سليقههاي گوناگون و حتي متفاوت جوانان و نوجوانان امروزي، نگاهي نو به شلمچه انداخت و با بازسازي سنگرها و تنديسها و ماكتها و ترسيم صحنههاي جنگ در مقياس واقعي و حتي استفاده از ادوات مشقي و... حال و هواي دفاع واقعي را براي مشتاقان نوآفريني و جسم و روح تشنه آنها را سيراب كرد؛ فضايي كه در هيچ موزهاي قابل بازآفريني نيست.
من به همه كارهايي كه درباره دفاع مقدس شده است، احترام و ارزش ميگذارم و اين يادداشت را با سخني از عالمانه از رهبر دور انديش انقلاب به پايان ميبرم:
سرتاسر اين دوران، افتخار است. جا دارد كه كار هنرى بشود، ثبت و ضبط بشود و كار تخصصى انجام بگيرد... در آنِ واحد دو كار: هم كار حرفهاى و تخصصى و مديريت مطلع و عالمانه بر جمعآورى خاطرات، هم در كنار آن، استفاده از عموم كسانى كه در جاهاى مختلف، خاطراتى از جنگ دارند و منحصر نكردن آن به يك كانال خاص كه موجب محدوديت نشود. (29 / 7 /85 )
از شلمچه خارج ميشديم كه نوشتهاي به اين مضمون توجهم را جلب كرد: «براي دريافت پيامهاي صوتي و تصويري و كليپ، بلوتوث خود را روشن كنيد.»
بلوتوث را روشن كردم و آرزو كردم، اي كاش پيامكي هم براي ميليونها نفري كه به اين سرزمين عرفاني آشنايي ندارند، فرستاده ميشد و كاش مركزي فرهنگي در نقطهاي از اين خاك راهاندازي شود تا روزي يكي دو پيامك فرهنگي به گوشيهاي مردم در سراسر كشور، بفرستد.
---------------------------------------
(1) خاطرات عزت شاهي
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟



