بردهداري نوين پرمنفعتتر از آزادي است
گل؛ نكته: مخاطب اين نوشتار تمام جامعه مديربرنامهها نيست!
1 - گوش كن. صدا ميآيد؟ گوش كن، ما الان در قرن 18 ميلادي هستيم. از اين قرن داريم با جهاني كه فكر ميكند قرن بيستويكم را مال خود كرده حرف ميزنيم. سر و صدا ممنوع. همه به صف. پسر آن شلاق را كجا گذاشتي؟ حرف حاليشان نيست. بايد گردههايشان را سياه كرد. بايد خون بچكد از پوست آن كله «هيچي نفهمشان!» هي شلوغ ميكنند. هي حرف ميزنند.
هي آدم نميشوند. بيخود پز ميدهند. ماشينها و ويلاهايشان را به رخ ميكشند و براي آب دهانشان هم قيمت ميگذارند. فكر ميكنند زندگي برايشان همان مخمل هميشگي است كه تا ابد نازشان خريدار دارد. نميدانند چقدر بدبخت هستند. نميدانند در قرن 18 زندگي ميكنند.
نميبينند به پاها و دستانشان چه حلقههاي فلزي سنگيني آويزان شده. آنها نميدانند چقدر برده شدهاند. شوك اوليه اين «نگاه نوشته» را حرفهاي مربي سابق استقلالاهواز وارد كرد. آنجا كه گفت:«نديده بودم بازيكني اسير انسان ديگري باشد، اما مديربرنامهها هر دستوري بدهند بازيكنان مجبور به اطاعت هستند.»
فقط كم مانده بود بگويد:«بازيكنان بردههاي عصر جديد هستند.»
2 - گناه دارند. فكر ميكنند خوش هستند، اما فقط فكر ميكنند. گمان ميبرند عابراني كه از پشت شيشه ماشينهاي گرانقيمت آنها رد ميشوند، محصولات بيخردي هستند كه تنها براي تحسين اين جماعت خلق شدهاند. نميدانند دقيقا برعكس است. خلق شدهاند تا رنج را وارونه درك كنند. چه رنجي ميكشند در اين ندانستنها. ميفروشند. چه چيزي را؟ شرافت بازيشان را. اين فوتبال كوفتي مثل راه رفتن روي لبه تيغ است. ميشود با آن قهرمان شد و قهرمان ماند و ميشود با آن حقير شد و حرف شنيد و به دليل وكالت امضا شده به مديربرنامه ديگر با «خود بودن» خداحافظي كرد:«خداحافظ خودم! من به چند 10 ميليون تومان فروخته شدم.»
...بعد قيمت خودش را بر ميدارد و ميرود ماشين ميخرد تا بخشي از خلا و بخشي از اين «خود گم كردگي» را جبران كند. اما چون بابت كالاي گرانقيمت خريداري شده چيزي به نام «انسان» را پرداخت كرده كه قيمت گذاشتني نيست، پس چارهاي ندارد جز فراموش كردن خودش و تمام عابراني كه از پشت آن شيشه رد ميشوند. اگر دقت كند خود را نيز در ميان آنها ميبيند كه روزي چه خوش بود حتي بدون ساعت 20 ميليون توماني و عروسكهاي چند صد ميليوني. اما نميبيند.
چون مدير برنامه او را بلعيده است. ديگر چيزي از «من سابق» نمانده جز واكنش به دستورات مدير برنامه؛ «چشم! هر چي شما بگيد. تابع نظر شما هستم. جان؟ در اين بازي كم كاري كنم؟ باشد. گفتم كه هر چي شما بگيد. اختيار ما دست شماست.» مشابه اين ديالوگها فراوان هستند. پس لطفا پز قرن 21 ندهيد. ما هنوز در قرن 18 هستيم. در اوج بردهداري. در جزيره گوره. در سنگال. پشت در بدون بازگشت.
3 - بردهداري نمرده و فقط چهره خود را عوض كرده. بزك - دوزك شده. در جاي جاي فوتبال، بوي جزيره «گوره» به مشام ميرسد. انگار ميراثي لعنتي از خود به جا گذاشته و روز به روز متعفنتر ميشود. بردهداران، آن بالا با شلاقهايشان ايستادهاند و بردهها به رقص رنجآور خويش ادامه ميدهند. صداي زنجير و بوي خون ناشي از شلاقها همه جا را پر كرده ولي گوش براي شنيدن و حسي براي رديابي بوي خون نيست.
عدهاي، عدهاي ديگر را به خدمت ميگيرند. روي دوش آنها سوار ميشوند و ذات انسانيشان را به رقمهاي چند ميليوني ميخرند. طفلك بردههاي عصر جديد كه حتي نميدانند برده هستند. انگار بردهداري و بردگي برايشان پرمنفعتتر از آزادي است. يعني خود را به نفهميدن زدهاند؟ شايد. شايد رفيق.


