صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

مزار شهداي هويزه، ميعادگاه 2 برادر

یادمانی از دفاع مقدس
کد خبر: ۹۴۵۹۱
| |
4520 بازدید
اين همه تأخير براي وصال 2برادر؟ به دي ماه سال 1359 برمي‌گرديم؛ به زماني كه سيد كاظم به هويزه رفته بود بلكه از كار حسين سر در بياورد.

رفته بود رمز عشق اين برادر به هويزه را كالبد شكافي كند. 2سال از حسين بزرگ‌تر بود اما در برابر آن همه تلاش او سرتعظيم فرود آورد و بعد كه سيد حسين علم الهدي و يارانش در دشت هويزه شهيد شدند، سيد كاظم پس از عمليات بيت المقدس به آنجا رفت و به تفحص پرداخت. او سيد حسين را با آرپيچي و قرآنش شناسايي كرد و آنها را نزد مادر برد. مادر دشت هويزه را مزار شهيدش انتخاب كرد.

كاظم 8 سال جنگيد اما همچنان چشمش به هويزه بود. بعد از جنگ هم اين نگاه دنبال شد. سال‌ها تلاش كرد اما بازهم گمشده‌اش را در هويزه دنبال مي‌كرد. اين راز نزد خودش ماند و ماند. يكي دو سالي بود كه سرطان سراغش آمده بود. با وجود آن همه مقاومت، كم‌كم زمين‌گيرش كرد، حالا بايد تصميم مي‌گرفت. نشست و نوشت. خانه آخرتم را در مزار شهداي هويزه كنار مادر و برادرم سيد حسين علم الهدي انتخاب مي‌كنم.

آنجا احساس آرامش مي‌كنم. امروز كه رفته بودم براي خداحافظي با اين مرد بزرگ، دشت هويزه با شكل و قيافه دي ماه 1359 در نظرم مجسم شده بود. فرمانده سپاه هويزه- يعني برادرش حسين- آنجا را محل رزم خود در برابر عراقي‌ها انتخاب كرده بود. سيد كاظم علم الهدي را مي‌ديدم كه در هويزه به‌دنبال برادر مي‌گشت. همه دوران مبارزاتش با رژيم شاه، همه روزهاي خوبي كه با حسين بود را مرور مي‌كرد. حالا مي‌رفت كه باز هم حسين را با كاري ديگر تجربه كند؛ مي‌رفت كه باز هم، همرازش شود؛ ياد شبهايي مي‌افتاد كه تا صبح مطالعه مي‌كردند؛ دوره‌هاي مرور نهج‌البلاغه؛ دوره‌هاي ترور آمريكايي‌هايي كه شركت نفت خوزستان را قرق كرده بودند.

حالا مي‌بينيم كه در تابوت آرميده است تا او را به هويزه منتقل كنند. درصدد كشف اين 30 سال تأخير در وصال 2برادر هستيم. كاظم آن شب در مسجد هويزه چه ديده بود. او در چشمان برادر خوانده بود كه هويزه مدينه فاضله اوست. كاظم همه رازهاي حسين را دريافته بود. اين ملاقات در سحرگاه اتفاق افتاده بود. سيد كاظم جزئيات اين خاطره را كه برايم تعريف مي‌كرد، اشك از چشمانش سرازير شده بود. وقتي از او اجازه گرفتم كه اين موضوع در كتاب سفر سرخ درج شود، تمايلي نداشت اما در برابر اصرار من مقاومت نكرد؛ چقدر سعي مي‌كرد گمنام بماند.

سفر سرخ – زندگي نامه شهيد سيد حسين علم الهدي- كه چاپ شد، باز هم مي‌گفت كاش از من چيزي نمي‌نوشتي. حالا كه اين بخش از كتاب را مررو مي‌كنم، پي به رمز و راز اين مرد مي‌برم. حالا كه قرار است جسدش را به هويزه منتقل كنند، با او همراه مي‌شويم و آن ملاقات دلنشين 2برادر در دشت هويزه را مرور مي‌كنم، با من همراه مي‌شويد؟ بسم‌ا...
 صداي پاي نگهبان پست بعدي آمد، ساعت 3بامداد را نشان مي‌داد؛ جواني بود عرب زبان از اهالي هويزه. حسين سنگر را به او سپرد.

كنار رود كرخه كور شروع كرد به قدم زدن تا به ساختمان سپاه رسيد. ديگر صداي همهمه عشاير نمي‌آمد، وارد نمازخانه شد. چراغ قوه جيبي را بيرون آورد و نورش را بر صفحات قران كوچك خود تاباند، زمزمه قرانش در دل بود. پتو را روي سرش كشيد، طوري كه كسي متوجه او نشود. هنوز تا اذان صبح ساعتي مانده بود. يكي از زير پتو سربلند كرد. چشمان خواب آلودش را ماليد و به دور و بر نگاهي انداخت.

كاظم، برادرش را شناخت. كاظم از سر شب كه هويزه آمده بود، چشم انتظار بود تا بلكه او را ببيند. در كنار عشايري كه به خوابي عميق فرو رفته بودند، كنار او نشست و سر حرف را باز كرد. انگار سال‌ها همديگر را نديده بودند. حسين با كاظم احساس آرامش كرد. لبخند شيرين برادر كه چهره‌اش بدون عينك دوست داشتني‌تر بود، به دلش نشست. حسين خواست حرفي بزند اما ترجيح داد رازش را فاش نسازد. كمي به سكوت گذشت.

كاظم عصر كه وارد هويزه شده بود، آثار فعاليت 20روز گذشته حسين را به خوبي مي‌ديد. شهر، جاني ديگر گرفته بود. كاظم خرسندي حسين را احساس مي‌كرد. شايد نتيجه آن همه كنكاش او در نهج‌البلاغه را در هويزه جست‌وجو مي‌كرد كه در آن سحرگاه زير نور ضعيف از تماشاي چهره‌اش لذت مي‌برد. كاظم رفت تو فكر. چرا حسين به اين سرعت حركت مي‌كند؟ در چشمانش مي‌خوانم كه او انتهاي هدف مقدس خود را مي‌بيند.

چرا من كه برادرش هستم، نمي‌توانم از او بپرسم به كجا مي‌رود؟ آيا هويزه مدينه فاضله اوست؟ اين سرزمين چه زود حسين را مجذوب خود كرد. بيشترين افراد سپاه هويزه را نيروهاي بومي تشكيل مي‌دهند. چگونه مي‌توان در مدتي كوتاه اين چنين موفق عمل كرد؟ كاظم در همان حال به حسين گفت: همه دارند براي تخليه هويزه نقشه مي‌كشند، جز تو!

اگر هويزه را تخليه كنيم فردا نوبت سوسنگرد خواهد بود و بعد اهواز. هويزه با 62 پاسدار كه هنوز 22 نفرشان غيرمسلح هستند، محافظت مي‌شود. 2آرپي چي داريم كه يكي خراب است. يك تير بار و چند قبضه خمپاره‌انداز و 2دستگاه لودر و بلدوزر كه مي‌خواهيم دور شهر را كانال حفر كنيم.

تو از دنيايي حرف مي‌زني كه خودت صاحب آن هستي. حتي در اهواز هم از هويزه اينطور صحبت نمي‌شود. اينجا از نظر فرماندهان نظامي منطقه‌اي فراموش شده است.

تو هم اينطور فكر مي‌كني؟

قبل از اينكه به اينجا بيايم، بله، اما جنب و جوش شهر مرا به وجد آورد. اگر برادرم نبودي با صداي بلند فرياد مي‌زدم كه تو شايسته‌ترين مرد منطقه هستي.

تا رسيدن به شايستگي راهي طولاني در پيش است. پس از شهادت گندم‌كار عوض شده‌اي، حسين. او مرا به سرزمين موعود فرا خواند. اينجا بوي او و پيرزاده را مي‌دهد.

مادر نگران شماست

مادر يعني نگراني، او حق دارد. اما من وظيفه ديگري دارم. تلاش مادر براي اين است كه ما به اهداف خود برسيم. شايد افراد ديگري نيز باشند كه چشم‌انتظارند. بعضي از جدايي‌ها سخت است. هديه زماني ارزشمند است كه بهترين متاع خود را بدهي.

 كاظم به ظاهر آرام گرفت. اما آن نگراني كه او را به هويزه كشانده بود، بيشتر شد. صداي اذان از محوطه سپاه مي‌آمد. حسين كه به نماز ايستاد، همه آنها كه در نمازخانه خوابيده بودند، اكنون پشت سرش اقامه بسته و جماعتي را تشكيل داده بودند. كاظم در انتهاي صف بود، هر چند دلش نزديك‌ترين كس به حسين بود.

................. و كاظم هويزه را ترك كرد اما خودش هم مي‌دانست كه همه وجودش را براي هميشه در هويزه جا گذاشته است. انگار در ضميرش اين جمله را زمزمه مي‌كرد: شايد روزي براي هميشه برگردم هويزه!

دنياي گمنام حاج كاظم علم‌الهدي

حرف اول

وارد شهرك شهيد محلاتي كه شدم، رفتم آزادگان 5، چه همهمه‌اي بود. هر كس تو دلش خاطرات حاج كاظم را ورق مي‌زد و بعد، انگار كه از خود خجالت كشيده باشد، مي‌زد زير گريه. حسرت بود و حسرت بود و حسرت.آه بود و آه بود و آه. رسيدم به تابوتي كه با پرچم يافاطمه زهرا ‌(س)تزئينش مي‌كردند. حاج كاظم عاشق بي‌بي فاطمه‌(س) بود.
 حالا بايد با او وداع مي‌كردم. سر به تابوت نهادم، رفتم و رفتم آنجا كه خودش مرا برده بود. حاج‌كاظم در جريان تحقيق زندگي برادر شهيدش- سيد‌حسين علم‌الهدي- يارم بود. همدمم بود. كاشف رازهاي نگفته خودش و حسين بود.

سعي مي‌كرد از خودش كمتر بگويد و من هم در برابر عظمت حجب و حيايش تسليم مي‌شدم و خيلي به خلوت خانه‌اش سرك نمي‌كشيدم. ولي حالا كه سر بر تابوتش گذاشته بودم، پشيمان بودم. او هم رازهاي زندگي خود را در چمدان گمنامي ياران امام‌(ره) گذارد و با خود برد. انگار اين چمدان را زير سرش مي‌ديدم. ناخودآگاه در دل هق‌هق گريه‌ام فرياد زدم ديدي حاج‌كاظم، ديدي كه كم از حسين شهيدت نداشتي؟ سلام مرا به حسين برسان.  بايد مقدمه را جمع كنم. بهتر است بروم سر اصل مطلب.

حرف دوم

 يكي بود يكي نبود. زير گنبد اهواز خانواده‌اي بود. سيد، روحاني، يار امام از آغاز نهضت سال 42، معتمد مردم خوزستا‌ن. از اين خانواده پر جمعيت 2برادر بودند به نام‌هاي سيد‌كاظم و سيد‌حسين. از دوره دبيرستان هر كدام طريق مبارزه با رژيم شاه را انتخاب كردند. كاظم با منصورون همراه شد و حسين با موحدين.

اين يكي از رمز و راز او بي‌خبر بود و او از سر و سر آن. حسين 2بار اسير ساواك شده بود اما كاظم همچنان ناشناخته در مسير مبارزه. گاه كه عشق مادرشان به دلشان چنگ مي‌زد، بي‌آنكه هماهنگ شوند، شبي تا صبح نزد مادر آرام مي‌گرفتند و در خواب غفلت ساواك، هم‌راز هم مي‌شدند. مادر كه همدم آن دو مي‌شد، نگراني به دلش چنگ مي‌انداخت اما مقاومت مي‌كرد و مانع راهي كه انتخاب كرده بودند، نمي‌شد. وقتي كاظم ماجراي يكي از اين شب‌ها را برايم تعريف كرد، ترجيح دادم اين سند از مبارزه خانواده بزرگ مرحوم آيت‌الله علم‌الهدي را به كتاب سفر سرخ اضافه كنم. فرازي از اين كتاب را كه زندگينامه برادر شهيدش حسين است، با هم مي‌خوانيم. مرور خاطره‌اي از سال‌1356 كه كاظم 21‌ساله بود.

........ كاظم كنج اتاق مشغول مطالعه بود. او 2سال از حسين بزرگتر بود و تازه از دبيرستان فارغ‌التحصيل شده بود. حسين با كاظم راحت حرف مي‌زد اما هر دو ترجيح مي‌دادند از كار همديگر سردر نياورند. حسين از حركات كاظم متوجه فعاليت سياسي او مي‌شد اما هنوز نتوانسته بود راه و رسم او را در مبارزه دريابد. شب‌هايي كه با هم تنها بودند، هر كدام در كتابي غرق مي‌شدند تا خوابشان مي‌برد.

حسين كنار كاظم نشست و بي‌مقدمه گفت: خيلي عطش داري، كاظم؟
براي چه كاري؟
همان كاري كه شما دوست داريد.
حسين صحبت را عوض كرد و گفت:  لازم است مدتي از خانواده دور باشم.
كاظم مثل ديگر برادران خود، از اين همه شور و هيجان حسين تعجب نمي‌كرد اما انتظار شنيدن چنين حرفي را هم نداشت. كمي مكث كرد و گفت: بهتر است با مادر در ميان بگذاري.ما بايد بدانيم مادر، چه چيزي را به صلاح ما مي‌داند. اگر از او بخواهيم كه در اين موارد اظهارنظر كند، شايد احساساتش مانع شود كه با تصميم ما همراه شود. هر چند، او دل شير دارد و مطمئنم در برابر سختي‌ها مثل كوه خواهد ايستاد.

اما دليلي ندارد كه عذابش بدهيم. اين چهار ماه كه در زندان ساواك بودي، اكثر شب‌ها را با دعا به صبح رسانيد. بعضي وقت‌ها صداي گريه‌اش را مي‌شنيدم. كسي هم جرأت نمي‌كرد حتي دلداري‌اش بدهد. مادر تنها براي من به دعا نمي‌نشست. دنياي او بزرگتر از دنياي من و توست. با وجود اين، او يك مادر است. هميشه با وضو به ما شير مي‌داد و دوست دارد نتيجه زحمات خود را به چشم خود ببيند.  مدتي است كه دلشوره جزئي از اين خانواده شده. بايد اين مشكل را از ميان برداريم. من نسبت به زمان حساسم.

حسين كتاب ولايت فقيه امام‌خميني‌(ره) را جلو او گذاشت و گفت: اگر خودمان را به جريان مبارزه‌اي كه از نظر من چون تندباد در حال حركت است، نرسانيم، از قافله عقب خواهيم ماند.

كاظم كتاب را شناخت اما به روي خود نياورد. باز هم احتياط كرد و گفت: اسمش را شنيده‌ام. ما مسيري طولاني در پيش داريم.  كاظم رفت سراغ راديو. موج راديو را روي فركانس بي‌بي‌سي تنظيم كرد؛« صداي ما را از لندن مي‌شنويد.  مخالفان رژيم  با مسلسل «پل گريم» را به قتل رساندند. او كه بخشي از مديريت شركت نفت را به‌عهده داشت، از چند روز قبل توسط شاخه‌اي از سازمان موحدين تهديد به قتل شده بود اما او به اين تهديدها اعتنايي نمي‌كرد. او صبح امروز درحالي‌كه به محل كار خود مي‌رفت، با اصابت 11 گلوله به قتل رسيد.

بنا به گزارش خبرنگار ما، همزمان با اين حادثه، بروجردي، مرد شماره2 شركت نفت توسط گروه منصورون به قتل رسيد. به‌رغم تلاش شاه براي جلوگيري از اعتصاب شركت نفت، پس از اين دو قتل، كارمندان شركت نفت دست به اعتصاب سراسري زدند و صادرات نفت از 6ميليون بشكه به صفر رسيده است.»كاظم نفس راحتي كشيد. به حسين كه خيره شد، حس كرد او هم آرام گرفته. انگار هر دو منتظر اين خبر بودند. باز هم به روي هم نياوردند. كاظم رفت در عالم گروه منصورون و حسين در عالم گروه موحدين.

كاظم به طرف كتابخانه رفت؛ كتاب‌هاي بسياري كه اغلب مربوط به تاريخ اسلام مي‌شد، در كتابخانه وجود داشت. 8جلد كتاب امام علي‌ابن‌ابيطالب‌(ع) نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود توجه‌اش را جلب كرد. دم دماي صبح بود. چراغ اتاق كاظم و حسين توجه مادر را كه براي نماز صبح بيدار شده بود، جلب كرد. چرا مادر زودتر از موعد مقرر بيدار شده؟ هنوز يك ساعتي به نماز صبح مانده بود. آهسته از پله‌ها بالا رفت. وارد اتاق كه شد، گريه‌اش گرفت. كاظم و حسين هر كدام كنج اتاق خوابشان برده بود.

اشك مادر جاري شد. شايد در دل شب بهتر مي‌توانست گره‌هاي دلش را باز كند. برايش مهم نبود كه براي عاقبت كاظم بگريد يا حسين. آهسته چراغ را خاموش كرد. اين بار چون گذشته اتاق را ترك نكرد. كنار كاظم و حسين- مثل آن دو- بي‌بالش سر بر زمين گذاشت و لذتي سرشار از عشق وجودش را فرا گرفت. همه آن تلخي‌هاي زندگي از يادش رفت؛ سال‌هاي پر كردن جاي همسر در بزرگ كردن فرزندان.

بوي كاظم و حسين سرمستش كرده بود. بوي ايثار مي‌دادند. در تاريكي چشم به آن دو دوخت و آرام گرفت. اين را هم مي‌دانست كه آفتاب نزده هر دو از خانه بيرون خواهند زد. هر كدام به سوي سرنوشتي خواهند رفت كه همچنان نبايد بداند. كاظم هميشه به مادر سفارش مي‌كرد هرچه از كارهايش كمتر سردر‌بياورد، بهتر است. بازجويي‌هاي ساواك از حسين را برايش گوشزد مي‌كرد و قانع‌اش مي‌كرد. حالا ديگر مادر احساس مي‌كرد زحماتش در حال به بار نشستن است اما تصور نمي‌كرد اين قدر سخت باشد. فردا كه كاظم از خانه بيرون بزند، چه خواهد شد.  كاظم خيلي تودار بود.

فقط مادر بود كه در چشمانش دنيايي از هياهو را مي‌خواند اما در دل آن همه ماجرايي كه در مسير نهضت امام‌(ره) دنبالشان مي‌كرد، وقتي به خانه برمي‌گشت، آرام بود و آرام بود و خونسرد. توگويي محصلي است كه دغدغه‌اي جز درس و مشق ندارد. مادر به‌خوبي درك مي‌كرد كه كاظم بعد از فوت پدرش خيلي هواي او را دارد. حسينش لحظه‌اي آرام و قرار نداشت اما كاظم اين هيجانات را بروز نمي‌داد. و اين عظمتي بود كه مادر در وجود كاظم يافته بود و به آن مي‌باليد. خم شد و آرام بوسيدش.

منبع: همشهری
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟