چرا نميتوان به افشين قطبي اعتماد كرد؟
گل؛ 1) هر زمان كه قرار است افشين قطبي يك كنفرانس مطبوعاتي برگزار كند، بايد به انتظار يك «منطق كشون» بزرگ نشست و زير سوال رفتن انواع اصول عقلاني را تماشا كرد. به ويژه وقتي قرار باشد نشست جناب امپراتور(!) با اصحاب رسانه رنگ و بوي پايان شايعات و آغاز فصل جديدي از «بقا» را داشته باشد، بايد منتظر هر سفسطه محيرالعقولي بود و از شنيدن هيچ عبارتي شگفتزده نشد. اينچنين است كه هر گوشه از سخنان مرد نيمه ايراني، مصداق بارز «بر حيرتم بيفزود» ميشود و دود از سر مخاطب بلند ميكند؛ درست مثل «چسب عشق» خواندن اصغر حاجيلو يا عذرخواهي از بابت عدم صعود به جامجهاني، با تاخيري ناچيز و 10 ماهه...!
2) يك سوال اساسي در مورد سرمربي تيمملي از خيلي وقت پيشترها به وجود آمده كه دست بر قضا هر روز هم پررنگتر و جديتر ميشود؛ چگونه ميتوان به افشين قطبي اطمينان كرد؟ پايههاي اعتماد به مرد اول تيمملي ايران، آن روز متزلزل شد كه به موج عظيم شور و نشاط بين علاقهمندانش وفادار نماند و پس از قهرماني پرسپوليس در ليگ هفتم، ايران را ترك كرد تا ماهها بعد و پس از نيافتن مشتري حتي در امارات، به تهران بازگردد.
اين تزلزل، آن روزها شدت گرفت كه او، آرسنال و منچسترسيتي را خواهان خودش خواند و در ميانههاي راه، به دليل عدم امنيت اجتماعي در ايران(!)، بيتفاوت به قراردادش پايتخت كشورمان را ترك كرد. داستانهاي شگفتانگيز ماركو و ديكارمو يا حكايت معروف دوستي گرمابه و گلستانش با حميد استيلي نيز قطعاتي از پازل هزار تكهاي بود كه هر روز بخش مهمي از بدنه جامعه را پيشتر از گذشته نسبت به وي بدگمان كرد.
اين همه، در شرايطي است كه امروز ميتوانيم ادعا كنيم افشين قطبي پرده ديگري از غيرقابل اطمينان بودنش را در آخرين كنفرانس مطبوعاتي خود به نمايش درآورده؛ آنجا كه بيتفاوت به قول صعود قطعياش به جام جهاني كه چيزي حدود يك سال پيش صادر شد، امروز هيچ مربي عاقلي را قادر به وعده موفقيت دادن نميداند! كدام حرفت را باور كنيم و به كدام سازت برقصيم شاهزاده كذايي؟ از كجا معلوم كه فردا به همين حرفهاي امروزت پايبند بماني...؟!
3) برخلاف ديگران كه اعتمادشان به قطبي هر روز زايلتر ميشود، ظاهرا خود امپراتور به خودش بدجوري اطمينان دارد؛ «من گفتم كره جنوبي و كره شمالي را مثل كف دستم ميشناسم، چون ميدانستم با اين حرفها، به تيمهاي ملي اين دو كشور استرس وارد ميشود!» اين اعتماد به نفس ويرانگر را، حتي اسكولاري و مورينيو هم ندارند! اتفاقا همين تب و لرز، اضطراب و نگراني دو كره از شناخت قطبي بود كه باعث شد هر دوي آنها با فراغ بال و آسودگي در همان دور اول، به شكل مستقيم راهي جام جهاني شوند!
عجيب اما آن است كه ما با تيمي كه سرمربياش مثل هلو از رقبا شناخت داشت، حتي موفق نشديم به پليآف راه پيدا كنيم. امروز افشين قطبي گناه آن ناكامي را در حالي به گردن علي دايي مياندازد كه هنگام قبول هدايت تيمملي و در روزهايي كه سر به طاق آسمان ميساييد، خوب ميدانست اميد اول ملت ايران را در چه شرايطي تحويل ميگيرد و براي صعود، به چند امتياز احتياج دارد.
حالا چگونه است كه آقاي سرمربي ادعاي امتيازگيري استاندارد در آن سه مسابقه را دارد و توپ بيكفايتياش را به زمين شهريار مياندازد؟ همين مسايل است كه باعث ميشود اطمينان جامعه فوتبال به قطبي، مدام كمتر و كمتر شود؛ هم او كه از برگزاري انتخابات تا بروز اختلافات بين مسوولان فدراسيون و احتمالا از گراني گوشت قرمز تا افزايش خودسر نرخ تاكسيهاي گردشي را دليل ناكامياش در تيمملي قلمداد ميكند و البته انديشمندانه عقيده دارد ايران اگر يك «ليونل مسي» داشته باشد، مشكلاتش حل است... واقعا كه چقدر منطقي و كمتوقع!
4) از بركت درايت مسوولان محترم فدراسيون(!) دوران با قطبي بودن فوتبال ما تمديد شد. اين به احتمال زياد از آن اتفاقاتي نيست كه هواداران و دلسوزان تيمملي، به خاطرش به يكديگر تبريك بگويند. افشين قطبي در روزهايي كه خيلي بيشتر از اين پشتگرم به حمايت عمومي بود، حتي تيم دوم امارات را هم به اتكا به نبوغ محض علي كريمي در تهران شكست داد، ديگر چه رسد به حالا كه پايگاه اجتماعياش و نيز مشروعيت و مقبوليتاش را در كمترين اندازه ممكن ميبيند. اي كاش بعدها حسرت اين روزهاي طلايي را كه بيچشمداشت به پاي امثال قطبي ميريزيم، نخوريم...!



