بازدید 4465
۳
آینه چهارمین فیلم بلند سینمایی آندری تارکوفسکی یک حدیث نفس و بازنمایی گوشه‌ای از خاطرات دوران کودکی این کارگردان روس، در فرمی رویاگونه است؛ اثری که نسبت به دیگر آثار این فیلمساز با ۱۰۶ دقیقه کوتاه‌تر و ریتم نسبتاً تندتری برخوردار است، ولی این مسأله باعث نشده تا تارکوفسکی امضای خود را کمرنگ کند، برای همین، نشانه‌های فیلمسازی او در این اثر نیز متبلور است.
کد خبر: ۹۳۴۰۲۲
تاریخ انتشار: ۱۰ آبان ۱۳۹۸ - ۲۱:۳۷ 01 November 2019

بازنمایی رویاگونه کودکی آندری تارکوفسکی در آینه

«آینه | Mirror | Зеркало» چهارمین فیلم بلند سینمایی آندری تارکوفسکی یک حدیث نفس و بازنمایی گوشه‌ای از خاطرات دوران کودکی این کارگردان روس، در فرمی رویاگونه است؛ اثری که نسبت به دیگر آثار این فیلمساز با ۱۰۶ دقیقه کوتاه‌تر و ریتم نسبتاً تندتری برخوردار است، ولی این مسأله باعث نشده تا تارکوفسکی امضای خود را کمرنگ کند، برای همین، نشانه‌های فیلمسازی او در این اثر نیز متبلور است.

«تابناک»؛ تارکوفسکی در حدود چهل سالگی تصمیم گرفت به کودکی خویش بیندیشد و فیلمی از خاطره های بیشتر تلخ و به ندرت شیرین بسازد. فیلمی درباره ی مادرش و یک خانه. این طرح که نخست «سلامت بازیافته» و سپس روز «روشنِ روشن» نام داشت در انتها به «آینه» تبدیل شد.

تارکوفسکی با درهم آمیختن فلاش بک ها و رویدادهای تاریخی (نمایه هایی حقیقی) و اشعاری در خلال روایت (اشعار فوق متعلق به آرسنی تارکوفسکی-پدر آندره- است) سعی در نمایش بازآفرینی تصاویری از زندگی مردی که در حال مرگ است دارد. این تصاویر، روایاتی از دوران کودکی او که مقارن با جنگ جهانی دوم است و دوران نوجوانی و روشنگری هایی دردناک در باب خانواده و گذشته ی اوست. داستان افکاری درهم تنیده و بازتابی از تاریخ اجتماعی روسیه است.

بازنمایی رویاگونه کودکی آندری تارکوفسکی در آینه

ورود به جهان «آینه» کلیدهایی می خواهد (در این بحثی نیست و حتی در این که تارکوفسکی آدم آسانی نیست)، کلیدهایی نه از آن گونه که ما با مفهوم تراشی، پیچیده گویی و نمادسازی می سازیم. جهان تارکوفسکی را تنها باید حس کرد، به ویژه آنجا که از مادر، وطن و دربه دری سخن می گوید. نمی دانم شاید هم تنها خود را به مانند او باید غریب، بی وطن و بی جایگاه دید، در جهانی که هر روز پیش از پیش به ویران کردن جایگاه های گذشته می پردازد، تا او را حس کرد. برای ورود به جهان تارکوفسکی نیازمند بازاندیشی دوباره ایم.

آینه تارکوفسکی به شدت سابجکتیو است. بازی ماریا ایوانونا ویشنیاکووا (مادر آندره ی تارکوفسکی) در نقشِ مادربزرگ (دورانِ پیری ماریا) که همه چیز بر او ختم می شود؛ تصویر مادر تارکوفسکی بر دیوار خانه ی ناتالیا، اشعار آرسنی تارکوفسکی (پدر آندره تارکوفسکی) با صدای دوّار و موج دار که مزیّن کننده ی چندین فیلم پسرش بوده اند، و عکس پدر تارکوفسکی بر دیوار خانه ی آلکسی (راوی)، همه و همه نشان دهنده ی شخصی بودن این اثر هستند.

چیزی که برای من جالب است این که سینمای تارکوفسکی مدام ما را به کشف درون مایه ی زندگی در زندگی شخصی خودمان تشویق می کند. به خانه ی مادر، به وطن، به عشق به خواهر و برادری؛ کاری که خود تارکوفسکی می کرد. اما برخی هستند که توقع دارند، زندگی را در سینمای تارکوفسکی ها و برگمان ها و فلینی ها تجربه کنند. در حالی که زندگی همان چیزی است که آن را رها کرده ایم و به دیدنِ فیلم نشسته ایم.

دیالوگ هایی که به حالت توصیف گرانه و روایتی از زبان راوی (آلکسی) که شاید به خاطر مشابهت او با خود آندره تارکوفسکی، هیچ وقت چهره ی او را جلو دوربین نمی بینیم، حالاتی خیال انگیز و شاعرانه دارند که در سینمای دهه ی هفتاد مثال زدنی هستند. مونولوگ هایی که هیچ وقت قدیمی نخواهند شد: آلکسی(راوی): آدم ها را فقط وقتی می شد شناخت که از بیشه می گذشتند. اگر مردی به سوی خانه می پیچید، پدر بود و اگر راهش را ادامه می داد، پدر نبود و معنایش این بود که اون هرگز از جنگ بازنخواهد گشت….

و یکی دیگر از وجوهِ بدیع و قابل ستایشِ فیلم، حرف ها و ایدئولوژی های شخصی تارکوفسکی است و این جملات را اغلب از زبانِ رهگذران و بازیگران نقش چندم فیلم می شنویم؛ مثلِ مدیرِ چاپ خانه، و مردِ دکترِ رهگذر در ابتدای فیلم.

مرد: درخت ها هجوم نمی برند. ما همیشه این طرف و آن طرف می دویم. پرگویی می کنیم، حرف های عوامانه می زنیم. چون به طبیعتی که در ماست اعتقاد نداریم. همیشه بدگمانیم. همیشه شتاب داریم. وقتی برای تفکّر باقی نگذاشته ایم…

آینه، در ادبیات گوناگون معانی گوناگون را تداعی می کند. در ادبیات ایران، نمادی از روشنایی و خودشناسی است. در ادبیات اروپای غربی و امریکای مرکزی و جنوبی، چیزِ شومی قلمداد می شود که شیطان یا موجودات بدشگون از داخل آن تجلی می کنند و در ادبیات شرقِ اروپا، نمادی از تاریخ است. از این روی، شاید ده ها فیلم، کتاب، شعر و داستان با عنوانِ آینه خلق شده باشد.

این سخت می نمایاند که بتوانیم حدس بزنیم که عنصرِ آینه یک متافور و نماد است یا یک عنصر رئالیستی و خیال برانگیز. پدیده ی آینه در بیشتر لوکشین های فیلم، حتی در طبیعت، بر انعکاس آب های جمع شده در چاله ها قابل ملاحظه است. آینه ی خانه ی آلکسی که چند لکّه و سیاهی آن را از خلوص انداخته نیز می تواند نمادی باشد بر لکّه هایی بر زندگی آلکسی (می تواند هم نباشد).

در نمای مستند جنگ اسپانیا، زنی قاب آینه ی بزرگِ شکسته ای را در دست گرفته و مقصد نامعلومی را دنبال می کند. در خانه ی ناتالیا و مادربزرگ و همسرِ پزشک نیز آینه به وضوح عرض اندام می کند. آینه شاید نمادی از تاریخ باشد (قبلاً هم گفتم شاید نباشد) جنگِ اسپانیا، جنگ جهانی اوّل در جوارِ رودِ دُن، انقلاب فرهنگی 1969 چین به رهبری مائوتسه یونگ، و آزادی فرانسویان از زندانِ باستیل؛ انفجار اتمی هیروشیما و….

ولی همه این ها حدس و گمان است و شاید این ها هیچ یک صرفاً نماد چیزِ مشخصی نباشند و همه چیز نسبی باشد؛ امّا چند چیز قابل رؤیت در فیلم، اشاره به جنگ ها، انقلاب ها، مادر و خانواده هستند که توّجه به آن ها انکارناشدنی است.

نمای تک رنگِ فلش بک، وقتی آلسکی جوان (راوی) از کودکیِ خود می گوید: میزی با رومیزی سفید، در فضایی طبیعی میانِ درختان. بر روی میز یک سیب زمینی با یک قاشق و یک شمعدان است. در نمای بعدی باد شروع به وزیدن می کند. سفره را در هوا می کشد. شمعدان را که مفهومی از نور و روشنایی و گرمای خانه بود را واژگون می کند و بر میز دمر می سازد. و سیب زمینی و قاشق که مفاهیم از رونق خانواده بوده را پایین می اندازد. رو میزیِ سفید و پاک هم چنان در هوا تقلّا می کند و درختانِ متلاطم و سبزه های هراسان از شدّت باد تکان می خورند. و تنها مادر و سگِ وفادار در خانه هستند. و این قطعاً منظره ای از شروع یک جنگ است که نور و طعام خانواده را از بین برده و همه چیز را مشوّش می نماید.

چهره ایگنات دنیلزف، در نقش های کودکی آلکسی(راوی) و ایگنات(پسر راوی) شباهتی غریب و قریب به چهره ی آندره ی تاکوفسکی کارگردان دارد. ضمن این که در سکانس های پایانی فیلم، در نمایی که آلکسی پرنده ی نیمه جان را از روی دُشکِ خوابش بر می دارد و به هوا پر می دهد را خودِ تارکوفسکی بازی کرده. هرچند بنا به دلایلی، باز هم شخصی از نشان دادنِ چهره اش امتناع کرده. این ها همه مدارکی دیگر بر شخصی بودنِ این فیلم ( بگذارید بگویم یک شاهکار) هستند.

سینمای تارکوفسکی نمونه ای شاعرانه از سینمای هنرمندانه است. برای مثال: سگِ آندولسی لوییس بونوئل و سالوادور دالی نیز کاری هنرمندانه و خیال برانگیز بود. امّا خود بونوئل بر این واقف بود که کسانی که این فیلم را یک اثر شاعرانه می دانند احمق هایی بیش نیستند.

امّا سینمای تارکوفسکی، خصوصاً آینه نمونه ی یک سینمای شاعرانه است. در نماهای تک رنگ و مستند دقیقه ی پنجاه، می بینیم که والدین با پسرانِ خود وداع می کنند. کیف آن ها را به دستشان می سپارند و شاید آن ها را برای تحصیلات به جایی که ما به آن مدرسه می گوییم بفرستند. مدرسه در فاصله ی دو جنگِ جهانی در شوروی، مکانی بود که عمده ی وقتش صرفِ تعلیماتِ نظامی می شد. بچه ها با کیف به مدرسه می رفتند. امّا سلاح به دست می گرفتند و تمرین تیر اندازی می کردند.

آسافی یف، دوست هم دوره ی آلسکی نوجوان، با این که پدر و مادر خود را در یک محاصره ی جنگی از دست داده، حاضر نیست که درست شلیک کردن را یاد بگیرد. درست عقب گرد کند و آماده باش بایستد.. و نارنجکی که پرت می کند نیز مشقی است. و در میانِ خاطراتِ کودکیِ راوی، دخترکی موقرمز با لبی ترک خورده را می بینیم که نقطه ی عطف تمامِ این خاطرات است.

همه بچه ها، حتی معلم آموزش نظامی دلباخته ی او هستند. وقتی به او فکر می کنند، تفنگ در دستشان سست می شود. و وقتی برای دقایقی تفنگ را محکم در دست می گیرند، یعنی برای دقایقی او را فراموش کرده اند. همه ی این ها ( به عقیده ی شخصیِ من) اعتراضی است به پدیده ی جنگ. که بین دولت مردان ایجاد می شود. اما سفره ها و خانواده های مردم را ویران می کند.

تصاویر فیلم چنان است که گویی خاطرات تارکوفسکی را در رویایی سحرانگیز شاهد هستیم. تارکوفسکی عمداً توالی زمانی خاطرات را بر هم می‌ریزد، درست مانند این است که تکه‌های زمانی گذشته را با منطق خواب به یاد می‌آوریم.

در میان این خاطرات دو چیز پررنگ‌تر می‌یابیم: مادر و خانه کودکی. تارکوفسکی در فیلم آینه مادر (ماریار ناتالیا) را با تمام حالات روحی‌اش به تصویر کشیده است به یاد بیاوریم نماهای نزدیک از چهره مادر (با بازی زیبای مارگریتا ترخووا) را در حال اشک ریختن یا لبخند زدن که با جزئیات دقیق نشان داده می‌شود. تارکوفسکی برای ثبت واکنش‌های مادر در فیلم تا آنجا پیش می‌رود که موقع صحبت کردن پدر و مادر، حتی وقتی پدر حرف می‌زند او را نمی‌بینیم، در عوض دوربین روی مادر ثابت می‌ماند و واکنش‌های او را به تصویر می‌کشد. یا به یاد بیاوریم. خاطره‌ای از مادر را در سکانسی که در زمان گذشته و در دوران استالین می‌گذرد.

مادر ترسیده و فکر می‌کند سهواً اشتباهی در متون چاپی انجام داده است. با عجله به چاپخانه می‌رود و وقتی خیالش راحت می‌شود و پی می‌برد که اشتباهی نکرده، سرش را روی میز می‌گذارد، دستش را در میان موهایش فرو می‌برد و آرام می‌گرید با آمدن همکارش در میان گریه، لبخند می‌زند و بعد از حرف‌های نیش‌دار دوستش دوباره بغض می‌کند و می‌گرید و همه اینها با جزئیات کامل در چهره مادر نشان داده می‌شود.

داچا (کلبه روستایی چوبی) که یادآور دوران کودکی تارکوفسکی است در جای جای فیلم حضور دائمی دارد بی جهت نیست که تارکوفسکی می‌گوید: «آینه را می‌توان داستان یک خانه قدیمی نیز دانست» تارکوفسکی در یادآوری خاطرات گاه چنان در جزئیات فرو می‌رود که موجب شگفتی تماشاگر می‌شود: محو شدن لکه بخار از روی میز، خاموش شدن تدریجی یک چراغ نفتی، جمع کردن سکه‌ها از روی زمین.

اشتراک گذاری
برچسب ها
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۳
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۴۵ - ۱۳۹۸/۰۸/۱۰
کل فیلمهای تارکوفسکی بسیار قابل تاملند و خاص
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۲:۲۹ - ۱۳۹۸/۰۸/۱۱
با سقوط شوروی شکوه ادبیات و سینمای روس هم سقوط کرد
محسن
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۰۶ - ۱۳۹۸/۰۸/۱۱
من این فیلم را سال 70-71 که دانشجو بودم دیدم فوق العاده بود
نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.

نام:
ایمیل:
* نظر:
برچسب منتخب
انتخابات مجلس یازدهم آنفلوانزا استان تهران جنوبی بودجه 99 بندر ماهشهر عبدالحمید ریگی جشنواره سینماحقیقت لیلا واثقی پایتخت 6 امیرحسین فتحی
آخرین اخبار