سفرنامه کربلا؛ از وبلاگستان
وبلاگ موج روح الله که محتویات خود را «نوشته های جورواجور یک جوان نسل سومی» نامیده، در تازه ترین مطلب درباره سفر به دیار عاشقان کربلای معلا چنین نوشته است:
سلام دوستان...
سفر بسيار خوبي داشتم به عتبات عاليات. جاي همه دوستان خالي... يادتون بودم و دعا کردم که بزودي مشرف بشين...
اين سفر همه اش خاطره بود... تلخي هايش هم شيرين بود...
بعضي از خاطرات سفر را برايتان نقل ميکنم. چند عکس زيبا هم گذاشتم.
لحظات به ياد ماندني
امسال بهترين لحظه تحويل سال رو تجربه کردم! فکرش رو بکن! در صحن حرم آقا امام حسين(عليه السلام) هزاران ايراني همنوا و همصدا با يکديگر، «زيارت امام حسين و وارث» و «دعاي توسل» خوانان، و «لبيک يا حسين» و «يامقلب القلوب...» گويان، و اشک ريزان، وارد سال 1389 بشن...
مراسم که تموم شد باران شکلات بود که ميباريد! خيليها با خودشان شکلات آورده بودن و بين هموطنان و ديگر زائرين تقسيم ميکردن...
يه نکته جالب ديگه اينکه من بخاطر اينکه شال سبز(بعنوان سيد بودن و همچنين براي تبرک کردن به حرم ها) انداخته بودم، پس از تحويل سال، آماج ماچ و بوسههاي هموطنان عزيزم قرار گرفتم! که لطف خاصي به سادات دارن...
يکي ديگر از لحظات بيادماندني باران زيبايي بود که بعد از نماز ظهر در حرم اميرالمؤمنين حضرت علي(عليه السلام) باريد...

يه خاطره جالب ديگه: بدليل اينکه کمي ديرتر از نيمه شب به کاظمين رسيديم، بدليل مسائل امنيتي اجازه ورود به شهر با ماشين را بهمان ندادند و تا صبح در ماشين خوابيديم... حرم را از دور ميديديم...
* در حرم کاظمين دو حديث زيبا ديدم و نوشتم:
امام موسي کاظم(ع): الساعي في حاجات اخيه کالساعي بين الصفا و المروه. و قاضي حاجاتهم کالرامي في سبيل الله في بدر و احد
کسي که براي رفع نيازهاي برادر ديني اش ميکوشد، مانند سعي کننده بين صفا و مروه است. و کسي که موفق به برآورده کردن حاجات آنان شود، مانند کسي است که در جنگ بدر و احد در راه خدا جنگيده است.
امام موسي کاظم(ع): المؤمن مثل كفتي الميزان ، كلما زيد في ايمانه زيد في بلائه
مؤمن همانند دو كفه ترازوست، هرگاه به ايمانش افزوده ميشود، به بلايش افزوده گردد.

* من با حرم اميرالمومنين از همه جا بيشتر حال ميکنم... انصافا راست ميگن که «ايوان نجف عجب صفايي دارد...»

در ديوارهاي چهار طرف ضريح حضرت اميرالمومنين(عليه السلام)، اشعار مختلفي نوشته شده بود. يکي از آنها که بنظرم بسيار زيبا آمد را يادداشت کردم...
لو لم يکن في صلب آدم نوره / لما قيل قدما للملائکة اسجدوا
و لولاه ما قلنا و لا قال قائل / "لمالک يوم الدين"، "اياک نعبدوا"
اگر نور او [حضرت علي عليه السلام] در وجود حضرت آدم نبود، [توسط خدا] به ملائکه گفته نميشد که به آدم سجده کنيد...
و اگر او [حضرت علي عليه السلام] نبود، نه ما و نه هيچکس ديگر، به «مالک يوم الدين»(يعني خدا)، «اياک نعبدوا» نميگفتيم. (يعني خدا پرست نبوديم). مرحوم شهريار هم در شعرش همين را ميگويد:
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين / به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
حضور چهرههاي سياسي در کربلا
از آقايان آيت الله محمد ناصري، سيد علي اکبر حسيني و محسن قرائتي(اساتيد اخلاق)، احمد جنتي، سيد محمود علوي و محمد مومن(از اعضاي مجلس خبرگان)، علي سعيدي(نماينده ولي فقيه در سپاه)، محمدحسين رحيميان(نماينده ولي فقيه در بنياد شهيد)، غلامحسين الهام و عليرضا زاکاني گرفته تا علي اکبر محتشمي پور، مجيد انصاري و مصطفي کواکبيان... رو در طول سفر عتبات عاليات ديديم!
راستي محسن رضايي هم با کاروان ما بود! البته اشتباه نکنيد، اسم پسر مدير کاروانمون محسن رضايي بود! که امسال سومه و ميخواد ديپلمش رو بگيره. يه کاغذ A4 هم با خودش آورده بود که خودش و دوستانش امضا کرده بودن و از امام حسين خواسته بودن که کمکشون کنه راحت و با معدل خوب ديپلمشون رو بگيرن. اون کاغذ رو انداخت توي ضريح آقا...
درد دل يک جانباز با محتشمي پور
جمعه 28 اسفند 1388 نزديک ظهر، در سامرا بوديم. حرم حضرت امام هادي و امام حسن عسگري(عليهم السلام) و سرداب غيبت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) را زيارت کرديم.
به دليل مشکلات امنيتي خيلي از کاروانها سامرا نميبرن؛ ما هم که رفتيم 3-2 ساعت بيشتر اونجا نبوديم. درهمين فرصت کم، يک اتفاق جالب و قابل ذکر پيش اومد. بعد از زيارت، ديدم آقاي علي اکبر محتشمي پور نزديک کفشداري ايستاده و 4-3 نفري هم او را احاطه کردن و درحال صحبتن. وقتي خودم رو بهشون رسوندم، صحبتشون تموم شده بود و آقاي محتشمي پور رفته بود.
از اون 4-3 نفر پرسيدم: «داشتين چه صحبتي ميکردين؟»
يکي از اونها که لهجه اصفهاني داشت و از ناحيه چشم هم جانباز بود و دوستانش دستش را گرفته بودند گفت: «حرف دلم رو زدم...»
گفتم: «حرف دلتان چه بود؟»
گفت: «به آقاي محتشمي پور گفتم: اينجا نزد اين دو امام عزيز و حضرت بقية الله، تعهد بدين که شما و دوستانتون، بيش از اين دل رهبري و انقلاب رو به درد نيارين...»
گفتم: «محتشمي پور چه گفت؟»
گفت: «هيچ نگفت... حرفي براي گفتن نداشت...»
مناظره کوتاه من و مجيد انصاري!
اولين روز سال 1389 پس از اقامه نمازجماعت ظهر و عصر در صحن حرم امام حسين(عليه السلام)، آقاي مجيد انصاري رو ديدم! کنار او نشستم و پس از سلام و تبريک سال نو، جريان صحبت آن جانباز با آقاي محتشمي پور رو تعريف کردم و گفتم: «من هم ميخواستم توصيه اون جانباز عزيز رو به شما بکنم...» آقاي انصاري اولش ميگفت اينجا درکنار مرقد آقا امام حسين خيلي تمايلي ندارم به به بحث سياسي و از اين تعارفات... ولي بعدش شروع کرد در مناقب آقاي محتشمي پور صحبت کردن که بله اين آقا دستش را در راه فلسطين و ارزشهاي انقلاب عطا کرده... حزب الله لبنان رو ايشون تاسيس کرده...! و از اين صحبتها... من هم گفتم «ملاک حال فعلي افراده، مواضع و عملکرد ايشون در جريانات اخير در راستاي کمک به جريان ضدانقلاب تمام شده است.» و درواقع همه آن رشتهها رو پنبه کردم!
آقاي مجيد انصاري در قسمتي از صحبتش گفت: «بعضي به اسم دفاع از رهبري دارن به ايشون ضربه ميزنن» حدس زدم منظورش آقاي احمدي نژاد باشه؛ پرسيدم منظورتون کيه؟ گفت: «حالا نميخوام وارد مصاديق بشم!»
درمورد اطاعت از رهبري پرسيدم. گفت: «اگر ايشون به مسئلهاي حکم کنند، ما لازم الاجرا ميدانيم.» گفتم: «به عمل کار برآيد، نه به حرف...»
گفتم: «قبول داريد که ادعاي اطاعت از رهبري، و همزمان دوستي با آقاي موسوي و کروبي، با هم جمع نميشود؟» درکمال تعجب گفت: «خير!»
البته ايشون حرفهاي خوبي هم ميزد؛ که اگر ايشون و دوستانشون به همين حرف واقعا عمل ميکردند، وضع خودشون و مملکت خيلي بهتر بود. گفتش که: «تو شرايط فعلي حتي اگر کسي اين حکومت و اين مسئولين رو قبول هم نداره، اما «ايران» براش مهمه، نبايد کاري کنه که باعث تضعيف حکومت بشه.» البته ايشون گفت «ايران» هرچند من ميگويم در درجه اول «اسلام» و سپس «ايران». هرچه باشد، الان جمهوري اسلامي ايران، پرچم دار اسلام در دنيا به حساب مياد.



اونجا که گنبدش طلاست... با کفتراش پر بزنم... دوستش دارم... اماممه... در خونشو در بزنم...

السلام علیک یا اباعبدالله



