پاسخی به نجوای بلند ابراهیم حاتمیکیا
ابراهيم حاتميکيا در ياداشت کوتاهي ـ يا به قول خودش نجواي بلندي ـ برخي ناگفتنيهايش را درباره «به رنگ ارغوان» گفت و از منتقدان خواست براي کالبد شکافي مشروعيت اين فيلم، مدادهايشان را تيز کنند.
او در اين نجواي بلند از عنصري (به گفته خودش مزاحم) به نام «حال» حرف ميزند که « تا سراغ آدمي مثل حاتمي کيا نيايد و اعلام آمادگي نکند هر تدارکي را که ديدهاي ناچاري رها کني... اين «حال» زبان منطق سرش نميشود، کاسه و کوزه عقل و درايت را بر هم ميزند و خلاصه آدم را بيچاره ميکند»... اما مگر ميشود باور کرد که آدمي مثل حاتمي کيا شيفته اين بيچارگي نباشد که محصول اين بيچارگي همه آفرينش است و دلدادگي... به قول سهراب: «دچار بايد بود» و به قول حافظ: «ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق/ گفتم اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين»
اگر ابراهيم حاتمي کيا شيداي اين بيچارگي نبود، قهرمانانش از منطق دو دو تا چهارتاي دنياي امروز نصيبي ميبردند. پس «حال» چيز خوبي است. تا سراغ آدمي مثل حاتمي کيا نيايد فکري به بار نمينشيند، قلمي بر کاغذ نميرود و فيلمي ساخته نميشود و تا سراغ برخي مردم هنردوست نرود، قدمي براي رفتن به سينما و ديدن فيلم برداشته نميشود. منظورم همان مردمي است که سالها با حال و هواي فيلمهاي ابراهيم حاتمي کيا حظّي بردهاند و خاطرهاي اندوختهاند.
ابراهيم حاتمي کيا خوب ميداند که سينماي او را همواره آدمهايي دوست داشتهاند که اهل حال بودند و با اين «حال» دنيايي دارند سخت ويژه و مخصوص خودشان... همان کساني که وقتي ميشنوند فيلم حاتمي کيا جايزه جشنواره فجر را گرفته است، قند در دلهايشان آب ميشود.
آقاي ابراهيم حاتمي کيا! حتماً خوب به خاطر داريد آن شب و روزي را که جوان بوديد و براي ديدن فيلم «پرواز در شب» مرحوم ملاقلي پور به سينما رفتيد، آنقدر حال و هواي اين فيلم بر شما تأثير گذاشت که وقتي از سينما بيرون آمديد با خدا نجوا کرديد و از او خواستيد روزي برسد که شما هم درباره جنگ چنين تکان دهنده و تأثيرگذار فيلم بسازيد. روح با هنر آشناي شما قصد پرواز داشت. چون گاهي دوربين عکاسي به دست و گاه دوربين سوپر هشت بر شانه شاهد اتفاقي فراتر از حماسه بوديد؛ حماسهاي که من و هم نسلهاي من فقط طرحي از آن را در کتابها و فيلمها خواندهايم و ديدهايم و گاه حتي ناباورانه از کنارشان عبور کردهايم. شما اما دوست داشتيد به زبان و بيان بيبديل هنر ـ سينما ـ سياوش خوان اين حماسه باشيد.
خاطره حال آن شب شما را در يک مصاحبه از زبان خودتان شنيدم و مدتها به اين فکر کردم که چقدر يک آرزوي خوب به تعالي آدمي کمک ميکند. خدا شما را خيلي دوست داشت. چند سالي بيشتر طول نکشيد، ابراهيم حاتمي کيا فيلم ساخت؛ برج مينو آمد، مهاجر آمد، ديده بان آمد، بوي پيراهن يوسف، از کرخه تا راين، آژانس شيشهاي، موج مرده، ارتفاع پست يکي پس از ديگري آمدند و ابراهيم حاتمي کيا مشهور و البته محبوب شد و خلاصه آقاي کارگردان عنوان بهترين فيلمساز جنگ را از آن خود کرد.
حالا ديگر خيلي از جوانهاي علاقهمند به سينما آرزو ميکنند روزي برسد که بتوانند مثل حاتمي کيا فيلمنامهاي بنويسند و فيلمي بسازند. از آن طرف در اين سالها مخاطباني قد علم کردند که سينماي ابراهيم حاتمي کيا انتخاب بيشائبهشان بود. مردم يا مخاطباني که بسياري از آنها مدتهاست ديگر حال و حوصله فيلم ديدن را هم ندارند، اما به دعوت حاتمي کيا به سينما ميروند تا «فيلم متفاوتش» را هم ببينند. همان مردمي که اهل حال هستند و حال سينماي حاتمي کيا را درک ميکنند و دوستش دارند.
چه ميشود کرد که سينماي ما هم مثل خيلي چيزهاي ديگر آلوده به سياسي بازي شده است؟! خط قرمزها و محدوديتها به جاي خود، اتفاقي که ميافتد وراي اينها و حتي سليقههاست. بيچاره سليقه که اين وسط بدنام شده!
يک روز به اقتضاي شرايط دوستداران سينماي شما را تا مدتها از ديدن به رنگ ارغوان محروم ميکنند و روز ديگر باز به مصلحت روزگار از نام و نشان امثال حاتمي کيا بهره سياسي ميبرند. براي آن پس زدن ديروز و پيش کشيدن امروز، چه بهانهاي بهتر از اينکه پاي سليقه روسياه شده را وسط بکشند؟ به هر دليل مهم نيست؛ مهم اين است که مخاطبان سينماي حاتمي کيا خوشحال هستند از اين که به رنگ ارغوان از توقيف درآمد و جايزه هم گرفت.
بعد از اين مهم اين است که حاتمي کيا «حال» خود و فيلمهايش را دريابد و از اين مردم اهل حال فاصله نگيرد. دوستداران سينماي حاتمي کيا از او انتظار دارند، بداند که آنها ميدانند انديشه جاري در کارهايش محصول دگرگوني يک شبه به اقتضاي شرايط نيست چون هنر را که عاريه نميدهند، خريدني هم نيست. آنها ابراهيم حاتي کيا را هنرمند ميشناسند. مهم فقط همين است.
به عنوان يک روزنامه نويس اين نجوا را بلند اما به شما از سر درد دل ميگويم، اي کاش کسي را هم ميفرستادند که به مصلحت روزگار، دل روزنامهنگاران را به دست بياورد. سياست اين جور وقتها چيز بدي هم نيست!




