خبر «ناگهاني»، «جانگداز» و«دلهره آور» بود، اما...
قيصر امين پور، تنها 48 سال داشت و جوانمرگ شد؛ شکري که چند سال پيش، از جان سالم به در بردن او از زبانمان جاري شد، امروز چون آهي از گلويمان بيرون آمد.فقر و فساد و ريا و نارواييهاي جامعه بدقواره امروزين ما، قيصر را برآشفته و گرد اين ناملايمات بر شعرش سايه افکنده بود. اهل خود را به خواب زدن نبود و چرب و شيرين کوتاه و کم دوام دنيا هم ارضايش نميکرد. اينچنين بود که بهرغم سهم سترگش در ادبيات انقلاب نه سفرهاي برايش پهن کردند و نه سمتي و مسئوليتي پيشکشش.
کد خبر: ۸۳۹
| | 12923 بازدید
خبر «ناگهاني»، «جانگداز» و«دلهره آور» بود، اما...
خبر: دکتر قيصر امينپور، شاعر متفکر، متعهد، آزادانديش و وارسته معاصر که اشعارش هم به کار دلنوازان ميآمد و هم درد دل دلسوختگان بود، درگذشت.
خبر: دکتر قيصر امينپور، شاعر متفکر، متعهد، آزادانديش و وارسته معاصر که اشعارش هم به کار دلنوازان ميآمد و هم درد دل دلسوختگان بود، درگذشت.
چرا ناگهاني؟
قيصر امين پور، متولد دوم ارديبهشت 1338 در دزفول بود و در سال 1376 (ده سال پيش) دکتراي خود را در رشته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران، با راهنمايي دکتر شفيعي کدکني و معدل 20 گرفت. قيصر تنها 48 سال داشت و جوانمرگ شد؛ شکري که چند سال پيش، از جان سالم به در بردن او از آن سانحه از زبانمان جاري شد، امروز همچون آهي از گلويمان بيرون آمد.

چرا جانگداز؟
قيصر از نوادر اهل فرهنگ بود؛ مؤمن و متعهد و مسئول، اما نه براي نان و نام و خوشامد ديگران که براي حرمت وجدان؛ آزادانديش و نوگرا و مبدع بود، اما نه براي پزهاي روشنفکري و برج عاجنشيني و نقل مجالس دگرانديشان و خارجنشينان؛ مسئول بود و در ازاي نبض تغييرات اجتماعي و احساسي جامعهاي که در آن ميزيست، احساس مسئوليت ميکرد و فرق «مقام» و «مسئول» را ميدانست که اولي ظرف و قالبي است براي انجام مسئوليت و دومي، مظروف و ماهيتي است که همه جا و همه وقت قابليت تحقق دارد.
قيصر هرچند روحي لطيف و قلبي شکسته (به معناي متعالي و مقربانه نه افسرده) داشت و زباني گيرا و قلمي نافذ که ميتوانست آن را متکبرانه در ساحت زيباييشناسي در شعر و ادبيات به هماوردی بزرگان ببرد، ولي متواضعانه چنين نکرد؛ از جنگ و جانبازان و شهداي عزيز ايران گفت و پرواي اخم و تهمت «مذهبي بودن و انقلابي بودن و مردمي بودن» ديگران «مفتخر به لائيسيته و نخبگي» را نداشت که آن مسئوليت دروني او را به چنين شهامتي بيروني دعوت ميکرد. قيصر کلامي قلبي داشت که به قول مرحوم فرديد، نه قالبي بود و نه قلابي. هرچند ميدانست اين روزها بازار انديشههاي قالبي و قلابي همچون کالاهاي اينچنيني سکه است و انديشههاي قلبي در کسادند. سخن و شعرش از جان برميخاست و لاجرم بر جانها مينشست. فقر و فساد و ريا و نارواييهاي جامعه بدقواره امروزين ما، قيصر را برآشفته و گرد اين ناملايمات بر شعرش سايه افکنده بود. اهل خود را به خواب زدن نبود و چرب و شيرين کوتاه و کم دوام دنيا هم ارضايش نميکرد. اينچنين بود که بهرغم سهم سترگش در ادبيات انقلاب نه سفرهاي برايش پهن کردند و نه سمتي و مسئوليتي پيشکشش.
قيصر از نوادر اهل فرهنگ بود؛ مؤمن و متعهد و مسئول، اما نه براي نان و نام و خوشامد ديگران که براي حرمت وجدان؛ آزادانديش و نوگرا و مبدع بود، اما نه براي پزهاي روشنفکري و برج عاجنشيني و نقل مجالس دگرانديشان و خارجنشينان؛ مسئول بود و در ازاي نبض تغييرات اجتماعي و احساسي جامعهاي که در آن ميزيست، احساس مسئوليت ميکرد و فرق «مقام» و «مسئول» را ميدانست که اولي ظرف و قالبي است براي انجام مسئوليت و دومي، مظروف و ماهيتي است که همه جا و همه وقت قابليت تحقق دارد.
قيصر هرچند روحي لطيف و قلبي شکسته (به معناي متعالي و مقربانه نه افسرده) داشت و زباني گيرا و قلمي نافذ که ميتوانست آن را متکبرانه در ساحت زيباييشناسي در شعر و ادبيات به هماوردی بزرگان ببرد، ولي متواضعانه چنين نکرد؛ از جنگ و جانبازان و شهداي عزيز ايران گفت و پرواي اخم و تهمت «مذهبي بودن و انقلابي بودن و مردمي بودن» ديگران «مفتخر به لائيسيته و نخبگي» را نداشت که آن مسئوليت دروني او را به چنين شهامتي بيروني دعوت ميکرد. قيصر کلامي قلبي داشت که به قول مرحوم فرديد، نه قالبي بود و نه قلابي. هرچند ميدانست اين روزها بازار انديشههاي قالبي و قلابي همچون کالاهاي اينچنيني سکه است و انديشههاي قلبي در کسادند. سخن و شعرش از جان برميخاست و لاجرم بر جانها مينشست. فقر و فساد و ريا و نارواييهاي جامعه بدقواره امروزين ما، قيصر را برآشفته و گرد اين ناملايمات بر شعرش سايه افکنده بود. اهل خود را به خواب زدن نبود و چرب و شيرين کوتاه و کم دوام دنيا هم ارضايش نميکرد. اينچنين بود که بهرغم سهم سترگش در ادبيات انقلاب نه سفرهاي برايش پهن کردند و نه سمتي و مسئوليتي پيشکشش.
چرا دلهره آور؟
جامعه امروز ايران براي اهل ذوق و فرهنگ و ادب و تعالي، جامعهاي بدقواره و نامبارک و برعکس به کام نوکيسگان و زراندوزان و زهدفروشان است و به قول حافظ، اهل بصيرت طوق زرين همه بر گردن خر ميبينند؛ نه فضيلت ارجي دارد و نه معنويت اجري؛ نه دانش حرمت دارد و نه بينش خلعتي به شمار ميآيد. همه چيز پول و پست و پارتي است؛ همان بتهاي ديرين ابراهيم کش؛ همان قصه تکراري تيغ و طلا و تسبيح رياکارانه؛ همان ائتلاف شوم قارون و فرعون و بلعم باعورا در قالبهاي نوين سر برآورده.
در اين ميان، معدود انسانهايي که هنوز با قلب و احساس و ايمان خود زندگي ميکنند و يک طره از ناز دوست را به دنيا و مافيهايش نميدهند، بهانه زندگي و نفس کشيدن هستند. چرا در احاديث داريم که از دست دادن يک عالم، جبران ناپذير است؟ زيرا اينها بهانه زندگي انساني هستند؛ کساني که گلها براي بوييده شدن توسط آنان ميشکفند و باد براي وزيده شدن بر سيما و اندامشان وزيده ميشود.
حال آيا در اين برهوت احساس و بحبوحه روحخراش، فقدان قيصر و امثالهم چون سيدحسن حسيني، دوست و يار ديرين قيصر دلهره ندارد؟ دلتنگيآور نيست؟ آيا بهانههاي زيستن رو به کاستي است؟ چقدر بايد منتظر نشست تا قيصري ديگر ظهور يابد و با زبان و قلم لطيفش و از آن مهمتر، زندگي وارستهاش، دنياي لهو و لعبگونه سرشار از ناملايمات را تحمل کردني کند؟ به راستي که:
آواز عاشقانه ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نميكند
تنها بهانه دل ما در گلو شكست

و در پايان به قيصر که امروز روحش پر کشيده، «خسته» نباشيد ميگوييم و با بغض، «لحظههاي کاغذي» را زمزمه ميکنيم:
خستهام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري
لحظههاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پلههاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشکسته، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندليهاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خندههاي لب پريده، گريههاي اختياري
عصر جدولهاي خالي، پارکهاي اين حوالي
پرسههاي بيخيالي، نيمکتهاي خماري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم
شنبههاي بيپناهي، جمعههاي بيقراري
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوهاخاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري
قيصر عزيز، از امروز بر بال فرشتگان آسوده بياساي و زندگي جديدت را با رشحات الطاف خداوندي آغاز کن.
*امير دبيري مهر
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
که بدون روگشایی
رخ نمی نماید
امروز
خورشید
مروارید مانده از سالهای کهن را
به روگشانی گرفت
صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را
تادگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد
شعرهای قیصر و کسانی مانند او برای من مثل چشمه ای بود که از آن می نوشیدم و سیرآب نمی شدم.
خدا با شهدا محشورش کند که مرکب قلمش از خون شهدا کم ارزش تر نبود.
ما و مجنون همسفر بوديم در صحراي عشق او به منزلها رسيد و ما هنوز آواره ايم.
فصل فصل خیش و فصل گندم است
عاشقان! این فصل فصل چندم است؟
.....
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود !
روحش شاد
يك دسته لبخند پرپر بچينم
تو را مي توانستم اي دور
از دور
يك بار ديگر ببينم
"نام او زمزمه نيمه شب مستان باد"
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟





