خانه اميركبير و صداي گاو!
کد خبر: ۸۳۱۰۰
| | 3084 بازدید
تابناک اجتماعی - قبلا كسي نوشته بود كه خانه اميركبير در روستاي هزاوه سالهاست مورد بيتوجهي است و حالا قرار است احيا شود با اين حال همچنان زير آسفالت مدفون است.
به نوشته تهران امروز، حالا حميد امامي اين طورنوشته است:« براي يك روز از هياهوي تهران، دود و ترافيك وحشتناك و آدمهاي عصبي آن فرار كرديم. رفتيم به يك روستاي زيبا در اراك، روستاي هزاوه... زادگاه مردان بزرگي همچون اميركبير و قائم مقام فراهاني.
روستاي هزاوه پر بود از مناظر بكر و طبيعي، آرامش عجيبي داشت و براي گروه ما كه هميشه با استرس و فشار و نگراني سر و كار داريم نعمتي بود، ديدن پيرمردهاي روستا كه كنار آتش جمع شده بودند و با واگويي خاطرات جواني گل ميگفتند و گل ميشنيدند. حس خوبي داشت، از آنها سراغ خانه امير را گرفتيم، نشانمان دادند و ما را به استكاني چاي كنار هيزمي از آتش دعوت كردند، خستگي تمام مسير فراموش شد، مهربان بودند و صميمي...
ميدانستند كه روستاي آنها محل تولد مرد بزرگي است اما وقتي ميپرسيديم كه امير براي مملكت چه كرد ميگفتند ما سواد نداريم كارهاي مهمي انجام داده است اما ما نميدانيم... رفتيم به خانهاي كه ميگفتند محل تولد اميركبير است و تا چهارسالگي در آن زندگي ميكرده است.
پسر جواني كه آنجا بود، گفت: صاحب خانه در اراك است و من اينجا گوسفندهاي او را نگهداري ميكنم... دوباره دلم گرفت، به هر حال خانهاي است كه ميگويند اميركبير در آن به دنيا آمده است آيا نميشد فكر ديگري براي نگهداري آن كرد؟!
با خودم گفتم شايد پيرمردهاي روستا حق داشتند كه چيزي از اقدامات اميركبير ندانند، خانهاي كه ميتوانست به موزه زيبايي تبديل شود تا از آن صداي بخشي از تاريخ اين مرز و بوم به گوش علاقهمندان برسد امروز از آن صداي گاو و گوسفند شنيده ميشود!»
به نوشته تهران امروز، حالا حميد امامي اين طورنوشته است:« براي يك روز از هياهوي تهران، دود و ترافيك وحشتناك و آدمهاي عصبي آن فرار كرديم. رفتيم به يك روستاي زيبا در اراك، روستاي هزاوه... زادگاه مردان بزرگي همچون اميركبير و قائم مقام فراهاني.
روستاي هزاوه پر بود از مناظر بكر و طبيعي، آرامش عجيبي داشت و براي گروه ما كه هميشه با استرس و فشار و نگراني سر و كار داريم نعمتي بود، ديدن پيرمردهاي روستا كه كنار آتش جمع شده بودند و با واگويي خاطرات جواني گل ميگفتند و گل ميشنيدند. حس خوبي داشت، از آنها سراغ خانه امير را گرفتيم، نشانمان دادند و ما را به استكاني چاي كنار هيزمي از آتش دعوت كردند، خستگي تمام مسير فراموش شد، مهربان بودند و صميمي...
ميدانستند كه روستاي آنها محل تولد مرد بزرگي است اما وقتي ميپرسيديم كه امير براي مملكت چه كرد ميگفتند ما سواد نداريم كارهاي مهمي انجام داده است اما ما نميدانيم... رفتيم به خانهاي كه ميگفتند محل تولد اميركبير است و تا چهارسالگي در آن زندگي ميكرده است.
پسر جواني كه آنجا بود، گفت: صاحب خانه در اراك است و من اينجا گوسفندهاي او را نگهداري ميكنم... دوباره دلم گرفت، به هر حال خانهاي است كه ميگويند اميركبير در آن به دنيا آمده است آيا نميشد فكر ديگري براي نگهداري آن كرد؟!
با خودم گفتم شايد پيرمردهاي روستا حق داشتند كه چيزي از اقدامات اميركبير ندانند، خانهاي كه ميتوانست به موزه زيبايي تبديل شود تا از آن صداي بخشي از تاريخ اين مرز و بوم به گوش علاقهمندان برسد امروز از آن صداي گاو و گوسفند شنيده ميشود!»
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


