صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
افسردگي در فوتبال، يك درد قديمي

پايان اميد زير چرخ‌هاي قطار سريع‌السير

در همان روزی که او از مصدومیت بازگشت یکی از نشریات زرد فاش کرد که «سبا» در حال ترک هرتا به مقصد بایرن مونیخ است. این روزنامه حتی فتوکپی یک فیش بانکی را منتشر ساخت که ثابت می‌کرد بایرن 20 میلیون مارک آلمان به این بازیکن به عنوان پیش‌پرداخت قرارداد داده است.
کد خبر: ۷۲۶۵۵
| |
2704 بازدید

درست یک هفته پیش از فاجعه مرگ «آنکه» اولی‌هسه لیشتن‌برگ نویسنده آلمانی مطرح سایت ساکرنت در ادامه بحث افسردگی و فوتبال مقاله زیر را نوشت. مقاله‌ای مشابه با عنوان «نیمه تاریک فوتبال» را در همین صفحه خوانده بودید. اولی‌هسه از فوتباليستي افسرده نوشته است که در آستانه انتشار کتابی درباره امید، خود را زیر قطار می‌اندازد. آیا رابرت آنکه این نوشته را خوانده بود؟

اولی‌هسه لیشتن‌برگ: «گوئیدو ارهارد» داشت کتابی می‌نوشت. وسط کار می‌گفت که می‌خواهد عنوانش را بگذارد: «حقیقت گفته می‌شود- زندگی بر لبه پرتگاه».

او می‌گفت کتابش «به بقیه مردم امید و شهامت می‌بخشد». اما او نگفت که ممکن است این کتاب باعث شود ديو درون به سراغ خود نویسنده بیاید و حق هم داشت که نگفت چون «حقیقت گفته می‌شود» هرگز چاپ نشد.

در یک سه‌شنبه برفی سرد و تیره ‌و تار فوریه 2002 «ارهارد» خودش را جلوی یک ترن سریع‌السیر در ایستگاه راه‌آهن اصلی اوفن باخ انداخت. درست در همان اوقات، سباستین دايسلر بشدت برای بازگشت به فوتبال تلاش می‌کرد، چند ماه جلوتر هافبک هرتابرلین در جریان مسابقه‌ای با هامبورگ بشدت از ناحیه زانو مصدوم شد. اگرچه این مشکل فیزیکی واقعا همان چیزی نبود که دایسلر را نگران می‌کرد.

در همان روزی که او از مصدومیت بازگشت یکی از نشریات زرد فاش کرد که «سبا» در حال ترک هرتا به مقصد بایرن مونیخ است. این روزنامه حتی فتوکپی یک فیش بانکی را منتشر ساخت که ثابت می‌کرد بایرن 20 میلیون مارک آلمان به این بازیکن به عنوان پیش‌پرداخت قرارداد داده است.

دایسلر ماه گذشته وقتی در گفت‌وگو با یک خبرنگار خاطره آن اتفاقات را زنده می‌کرد، گفت: «من نامه‌هایی تهدیدآمیز دریافت می‌کردم، «ما تو را می‌گیریم! ما تو را می‌کشیم!» این چیزی بود که فوتبال من را نابود کرد. درست مثل گلوله‌ای در شریان گردنم». دایسلر پس از بازنشستگی زودهنگامش در اوایل سال 2007 تا 2 هفته پیش هنوز به صحنه افکار عمومی بازنگشسته بود که همزمان با جشن تولد 27 سالگی‌اش چنین کرد.

اما دلیل اینکه او در یکی، دو مصاحبه از گذشته‌اش گفت، چیزی بود که ارهارد بیچاره از انجامش ناتوان بود. او کتابی منتشر ساخت درباره تقلایش در مبارزه با افسردگی که به قلم مولف برلینی، میشائیل روزنتریت بود. 3 ماه پیش وقتی «اسوند فراندسن» در همین سایت مقاله‌ای درباره دایسلر نوشت و از آمدن این کتاب به بازار خبر داد، معدود خوانندگانی بودند که پیغام بگذارند و خود را مشتاق خواندن چنین بیوگرافی‌ای نشان دهند. در آن موقع هم موافق چنین کاری بودم ولی سرانجام وقتی هشتم اکتبر کتاب درآمد نخریدمش و مطمئن نیستم در آینده نزدیک هم چنین کنم.

چون مصاحبه‌هایی مثل آنچه در بالا نقل کردم و اظهارنظرهای کارشناسان درباره مشکل دایسلر را بارها و بارها در مجلات خوانده بودم. اما وقتی اخیرا در مروری ژورنالیستی روی کتاب به یک قسمت از آن برخوردم که دایسلر به روزنتریت می‌گفت: «من هنوز باید واقعا یاد بگیرم که بیماری‌ام را قبول کنم.»

حدس می‌زدم او حق داشته باشد. نمی‌خواهم ضد دایسلر موضع بگیرم چون خودم یکی از آن تجربیات دسته اول دارم که پذیرفتن شرایط موجود بویژه وقتی افسرده هستی مشکل‌ترین کار ممکن است و این خاص این نوع بیماری است، خیلی هم انسانی است. اغلب مردم باید برای چنین چیزهایی دنبال استثنایی بگردند، آن را تحلیل کنند و بعد با آن کنار بیایند و اغلب آنها نیاز به کس یا چیزی دارند تا به انتقام آنچه برایشان اتفاق افتاده سرزنشش کنند.

دایسلر هرتا را سرزنش می‌کند چون باشگاه در اواخر سال 2001 وارد بحران شد و این جمله را به کار مي‌برد: «من داشتم به بیرون شهر می‌دویدم ولی دیتر هوینس (رئیس هرتا) هنوز داشت بر و بر رفتنم را نگاه می‌کرد».

او همچنین فشاری را که این روزها به فوتبالیست‌های حرفه‌ای وارد می‌شود سرزنش می‌کند: «چیزی که در بیمارستان (روانی) فهمیدم این بود که من یک مورد عادی هستم و تازه فشار توقعات ممکن بود هر کس دیگری را هم به زانو درآورد». دایسلر ناپایداری وسیع در دنیای فوتبال را زیر سوال می‌برد: «شما نمی‌دانید چیزی که به آن عشق می‌ورزید آیا یک‌شبه تنفر شما را برخواهد انگیخت یا نه».

گوئیدو ارهارد هم به کسی نیاز داشت تا سرزنشش کند. وقتی او با این پرسش مواجه شد که نخستین بار تحت تاثیر چه شرایطی دچار افسردگی عمیق شد، فقط گفت: «نامزدم مرا ترک کرد و ناگهان همه چیز ترکید».

اواخر تابستان 1997 ارهارد 27 ساله بود، درست هم‌سن دایسلر که از فوتبال خداحافظی می‌کرد اما ارهارد ستاره مورد تمجید هرتا یا بایرن نبود، او بازیکن ملی هم حساب نمی‌شد. در دسته دوم در ماینتز 05 بازی می‌کرد. کریستین هایدل که حالا مدیر تجاری ماینتز است می‌گوید: «ارهارد برای میهمانی رفتن زندگی می‌کرد».

اما یک روز در اتوبوس تیم که برای مسابقه به کلن می‌رفت، ارهارد به شکلي غیرعادی به سمت هم‌تیمی‌اش لارس اشمیت چرخید و به او درباره روش‌های مختلف خودکشی توضیحاتی داد. چند روز بعد ارهارد به ملاقات روانشناس تیم رفت و به او گفت: «من دیگر سر راست فکر نمی‌کنم.» و بعد توضیح داد که همه افکارش حول و حوش خاتمه دادن به زندگی‌اش چرخ می‌زند. او 7 ماه پس از آن را در یک بیمارستان روانی در مانهایم سپری کرد. پس از 2 فصل او در مونیخ 1860 در جایگاه ششم بوندس‌لیگای 2 به زندگی حرفه‌ای‌اش پایان داد ولی دست‌کم زندگی‌اش نجات پیدا کرد، البته موقتا!

همانطور که می‌بینید دایسلر نخستین فوتبالیست حرفه‌ای نبود که دچار افسردگی بالینی می‌شد. در کنار ارهارد ما «هانس فان‌دهار» مهاجم هلندی که در تنها فصل حضور اولم در بوندس‌لیگای یک 10 گل زد را نیز داریم. او در سال 2000 دچار افسردگی شد. بیرون از آلمان هم ماجرای افسردگی استن کالی‌مور، بازیکن استون‌ویلا در سال 1999 مشهور است.

یک زمان دکتر کاسمو هالستروم روانشناس درون گود فوتبال گفت: «فوتبالیست‌ها در دنیایی غیرحقیقی زندگی می‌کنند» چون «هر بار که به یک کافه می‌روند یا یک عکاس دنبالشان است یا آدم‌های دیگر مشغول تماشایشان می‌شوند». دکتر هالستروم درباره قضیه کالی‌مور هم‌چنین اظهار نظر کرد: «مشکل کالی‌مور به‌خاطر تنش‌ها و اضطراب‌های فوتبال مدرن است».

اما سوال من این است که آیا امثال ارهارد یا فان‌دهار که بازیکنان سرشناسی نبودند هم در شرایطی مشابه دایسلر و کالی‌مور زندگی می‌کردند؟ آنها شاید حتی آرزویشان بود که یک عکاس تعقیبشان کند یا موقع رد شدن از خیابان مورد توجه قرار بگیرند.

اگر عنوان واژه «فوتبال مدرن» به این معناست که بگوییم در گذشته دردهای روحی و روانی بین فوتبالیست‌ها کمتر از حالا بوده... پس سخت در اشتباه هستیم. در 1966 ، 2 مورد از مشهورترین گل‌های فوتبال آلمان توسط مردی به ثمر رسید که با دیوانگی دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد. «راینهارد لیبودا» که ضربه قوسی راه دورش موجب قهرمانی دورتموند در جام برندگان جام شد در همان هنگام تقریبا افسرده بود. به قول «تیلو تیلکه» که زندگینامه‌اش را نوشت «لیبودا بیرون زمین از خودش
و‌ سرنوشتش وحشت‌کرده و ناراحت بود و همیشه خموده به نظر می‌رسید».

ولفگانگ وبر که آخرین گل تساوی‌‌بخش آلمان غربی در مقابل انگلستان را در فینال جام جهانی 1966 به ثمر رساند تا وقتی که فوتبال حرفه‌ای‌اش به پایان راه رسید، فاش نکرد که از افسردگی بالینی رنج می‌برد: «بعضی چیزهاي شخصی بودند که نمی‌توانستم با آنها کنار بیایم، ولی بیش از این نمی‌خواهم راجع به آنها صحبت کنم!» بعضی از فوتبالیست‌های دیگر هم افسردگی خود را به گردن نامزدها و همسر‌هایشان انداختند تا خود را از نظر روانی توجیه کرده باشند؛ به همین سادگی.

اما حتی گوئیدو ارهارد هم به سرعت متوجه شد که رفتن نامزدش پیامد درد او است نه دلیل آن. بعدها وقتی او با دیگران درباره کتابی که در حال نوشتنش بود صحبت می‌کرد فاش کرد که می‌خواهد «چیزی در گذشته‌اش» را بیابد که عامل اصلی افسردگی‌هایش بوده است.

این نشان می‌داد که حتی او با وجود واقع‌نگری‌اش هنوز بیماری‌اش را نپذیرفته بود ولی لااقل آنقدر روشن‌بین بود که نامزدش را سرزنش نکند و به فوتبالش ادامه دهد. شاید به این خاطر که فوتبال (ورزش) قطعا روح و جسم را به بازی می‌گیرد و حتی می‌تواند به ما کمک کند بویژه اگر افسرده باشیم. پس شاید بهتر بود این جور آدم‌ها مثل دایسلر و ارهارد به جای خداحافظی با فوتبال نوعی زندگی بی‌سروصدا را در کنار آن در پیش می‌گرفتند.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟