واکاوي يک نامه سرگشاده با امضاهاي جعلي
بسياري از نامههاي سرگشاده با امضاهاي جمعي در سالهاي اخير از روي صداقت و دلسوزي نبودهاند و هدفهاي ديگري غير از احقاق حق يا تذکر دلسوزانه و انتقاد سازنده را دنبال ميکردهاند. اين نوشته به بهانه انتشار يکي از اين گونه نامههاست؛ نامهاي خطاب به مراجع و شخصيتهاي سياسي مشهور و طرح موضوعاتي که به هيچ وجه مورد تأييد مراجع و مسئولان دلسوز و واقعبين نميتواند باشد. نخست بايد ديد که چرا چنين نامههايي اساساً تهيه ميشوند و سپس به اين نامه خاص و زاويههاي پنهان از ديد افکار عمومي خواهيم پرداخت.
يک نگاه کلي
به گزارش بولتن، يکي از آموزشهايي که «جين شارپ» در راهنماي انقلاب نرم، از ديکتاتوري تا دمکراسي، ارائه ميکند (که نه براي دمکراسي بلکه راهنماي جنگ رواني تمامعياري است براي کسب قدرت و ميتواند توسط هر گروهي، حتي دزدان دريايي هم مورد استفاده واقع شود زيرا در نهايت تهاجم فيزيکي را نيز توصيه ميکند)، «گسترش انديشه عدم همکاري» افراد و گروههاي مختلف با رژيم حاکم است. براي اين منظور يکي از 198 راهکاري که وي توصيه ميکند، «نامههاي اعلام مخالفت يا اعلام حمايت» است. اين گونه نامهها مخاطبان متنوعي دارند؛ گاهي اين مخاطبان مهمند و بايد روي آنها تأکيد کرد و گاهي مهم نيستند، اما بايد از شهرت و وجاهت آنها براي هدف مذکور استفاده نمود. در واقع، اين اقدامي است براي استفاده نرم افزاري از مراجع مختلف و از جمله مسئولان همان رژيمي که معترضين قصد براندازي آن را دارند!
ميتوان پرسيد که چه فايدهاي در اين نهفته که از چيزي که قصد نابودي آن را داريد، در همان حال استمداد يا حمايت کنيد؟! موضوع کمي مسخره به نظر ميرسد. اما با دقت در اين اقدام متوجه ميشويم که اين يک نامهنگاري معمولي نيست، بلکه در واقع بيانيه نويسي و اعلاميهپراکني است به شيوهاي نو و براي استفاده از ابزارهاي رسانهاي در جامعه هدف که البته در راهنماي شارپ نيز در کنار همان بند بالا به آن اشاره شده است.
در وهله نخست، نويسندگان نامه به خوبي واقفند که مخاطبانشان حتي شايد نامه را نخوانند و يا در مورد خواستههاي مطرح شده کاري نتوانند بکنند. اما با اين حال نامه را منتشر ميکنند؛ زيرا هدف چنان که گفته شد، چيز ديگري است. گذشته از اينکه اين نوع نامهنگاري ايجاد نوعي ارتباط است که ميتواند منجر به انتقال ديدگاهها و موضوعات مطرح شده در متن نامه به جامعه هدف بشود، حرکتي است در جهت تحميل خواسته يا خواستههاي مورد نظر تهيهکنندگان به مخاطب يا مخاطبان.
در وهله دوم، نوشتن نامه حاکي از وجود رابطه مثبت قبلي است (که الزاماً از بين نرفته) و در نتيجه کساني که از نامه و محتواي آن آگاه ميشوند ـ يعني افکار عمومي ـ ترديد و ظني نسبت به مقاصد پنهان آن روا نميدارند و بلکه احتمالاً احساس همدلي با نويسندگان نامه هم پيدا کنند. شايد يکي از اهداف مهم نامههايي از اين دست همين باشد تا به راحتي قبح موضوعات و مسائل ناهنجار و منحرفکننده را کمرنگ نمايند. تصور کنيد که مثلاً جمعي از همجنسگرايان آمريکايي به پاپ نامه سرگشاده نوشته و از او درخواستهايي را به عنوان «حقوق» خود مطرح کنند. پيش از هر چيز اين اقدام به افکار عمومي القا ميکند که از نظر دستگاه پاپ همجنسگرايي مذموم و ممنوع نيست زيرا ميان اين افراد و دستگاه پاپ مراودهاي در حد نامهنگاري وجود دارد. ترديدي نيست که همجنسگرايان ميدانند که از نظر کليسا رفتار آنان مذموم و ممنوع است، اما با اين کار هم قصد مطرح کردن خود به عنوان يک گروه در جامعه را دارند و هم ميخواهند به افکار عمومي القا کنند که ديگر کليسا با روش زندگي و انحراف اخلاقي آنان مخالفت جدي ندارد. اين به نوعي تخريب هويت و شخصيت معنوي مخاطب نامه است.
از سوي ديگر چنين اقدامي واجد وجه پروپاگاندا هم هست و ميخواهد، همان گونه که شارپ در فصلي از کتابش تصريح ميکند، افکار عمومي را در جهت تأمين خواستههاي خود هدايت کند. چامسکي در کتاب حاکميت رسانهها توصيح ميدهد که با استفاده از امکانات تبليغي چگونه وودرو ويلسن، رئيسجمهور آمريکا، در هنگامه جنگ جهاني اول، افکار عمومي مردم آمريکا را که کاملاً به سوي صلح و دوري از دخالت در جنگ بود، جنگطلب کرد: «از سوي رسانهها و محافل سرمايهداري، كه اكثر اين اعمال را سازماندهي كرده، به مورد اجرا ميگذاشتند، از اين شيوه عمل حمايت بسيار پيگيري صورت ميگرفت، و به طور كلي اين سياست با موفقيتي كامل توأم شد. در ميان كساني كه فعالانه و با شوق و ذوق در جنگ ويلسن شركت كردند، ميتوان از پيروان حلقه ديوي نام برد، روشنفكران پيشرويي كه همان طور كه آثارشان در آن دوران نشان ميدهد، از اينكه به اصطلاح اعضاي هوشمندتر جامعه، يعني خودشان، قادرند يك توده بيميل و رغبت را وحشتزده کرده، و با به فوران در آوردن خشكهفكريهاي وطنپرستانهشان، به ميدان جنگ گسيل دارند، بسيار هم مفتخر بودند. راههاي بهكارگرفتهشده متنوع بود. به طور مثال، وحشيگريهاي فراواني به وسيله هونها ساخته و پرداخته شدند، كودكان بلژيكياي كه بازوانشان را از جاي كنده بودند؛ همه نوع مسائل هولناكي كه در كتابهاي تاريخ هنوز هم ميتوانيد بيابيد. بسياري از آنها به همت وزارت تبليغات انگلستان كه در آن زمان، همان طور كه خو د در خلوت ابراز ميداشت، التزام به هدايت افكار در قسمت اعظمي از جهان داشت، ساخته و پرداخته شده بود. ولي به صورتي اساسيتر، در اين هياهوي سياسي گروه ديگري كه تحت تأثير اين موفقيتها قرار گرفتند، نظريهپردازان مردمسالاري ليبرال و شخصيتهاي پيشرو رسانهها بودند، به طور مثال، والتر ليپمن كه ريشسپيد روزنامهنگاران آمريكايي به شمار ميرفت، نقاد صاحبنام سياستهاي داخلي و خارجي بود، و به همچنين نظريهپردازي بزرگ در زمينه مردمسالاري ليبرال.»
«کميسيون هياهوي سياسي» يا «کميسيون کريل» که ويلسن براي انجام هياهوي سياسي و رسيدن به مقاصد خود تشکيل داده بود، همه لايهها و اقشار جامعه را هدف ميگرفت و بخصوص به سراغ نخبگان ميرفت؛ زيرا آنان ميتوانستند بخشهاي بزرگي از جامعه را تحت تأثير قرار دهند. سلاح آنها نوشتن مقالات، ارائه نظريات، تنظيم بيانيهها و سخنرانيهاي پرشور و هر کار ديگري بود که ميتوانست تودههاي صلحطلب را جنگطلب کند.
نامهاي از ناکجاآباد؛ آيههاي نوميدي و بذر نفاق
و اما نامه «صدها چهره سياسي، فعال مدني و روزنامهنگار» به مراجع عظام تقليد در قم و آقايان هاشمي، کروبي، موسوي و خاتمي.
بيترديد اين يک بيانيه سياسي است با اين محتوا که انتخابات اخير رياست جمهوري يک «کودتا» بوده است و ايران گرفتار بحران حادي شده که به سوي فاجعه پيش ميرود. متن اين نامه / بيانيه نسبتاً کوتاه و بدون تحليل مشخص از اوضاع و تنها با تأکيد مکرر بر واژههايي بسيار منفي مانند «کودتا»، «کودتاگران»، «سياهترين برگهاي تاريخ کشور»، «بحران»، «خونريزي»، «بازداشت»، «دادگاههاي نمايشي»، «جنايت»، «فاجعه» و... تنظيم شده، به طوري که با حذف اين واژهها تقريباً يک چهارم متن نامه محو ميشود و آنچه ميماند واژههاي معمولي است و چند فعل و کلمات ربط! بدين ترتيب، اين بيانيه منفينگر، مخاطبان خود ـ بخصوص مراجع عظام تقليد در قم ـ را افرادي قلمداد کرده که با نظام مشکل دارند و بلکه در تضاد با آن هستند؛ در حالي که به جز چهار شخصيت نام برده شده، معلوم نيست عبارت کلي و مبهم «مراجع عظام تقليد در قم» چه کساني هستند و بر فرض که اسامي آنها هم آورده شود، اما معلوم نيست که آنها با محتواي نامه و مقاصد نويسندگان نامه موافقت داشته باشند و به طريق اولي آن را حتي بخوانند. اين نشان ميدهد که هدف از اين بيانيه القاي اين موضوع به افکار عمومي است که وضعيت بسي فاجعهبار است و مخاطبان نامه هم عليه نظام جبهه گرفتهاند و مهمتر از همه، محتواي اين نامه حرف دل «صدها چهره سياسي، فعال مدني و روزنامهنگار» است. به اين موضوع امضاها با دقت بيشتر توجه ميکنيم. اما اين را يادآور ميشويم که يک هدف خطرناک اين نامه / بيانيه، کشيدن پاي مراجع عظام و دست کم مقلدان آنها به بازي سياسي است که توسط دستگاههاي اطلاعاتي غربي و به ويژه موساد، که سابقه و تبحر زيادي در اين نوع جنگهاي رواني / اطلاعاتي دارد، هدايت ميشود. با قرار دادن محتواي اين نامه، امضاها و نحوه امضا گرفتن آن، در کنار شيوه تبليغاتي رسانههايي مانند بي.بي.سي.، صداي آمريکا و راديو اسرائيل، به خوبي روشن ميشود که منشأ اصلي اين نامه کجا بوده است. اين دقيقاً بخشي از راهکارهاي جين شارپ در راهنماي کودتاي مخملي است. او به صراحت مينويسد براي پيشبرد «مبارزه» بايد از خارج کشور هر نوع کمک لازم را دريافت نمود.
سرقت نام و نشانگان جنون
اما جالب توجهترين قسمت اين نامه، که در بسياري از موارد مشابه هم وجود داشته است، اسامي کساني است که آن را امضا کردهاند. دو سه سال پيش گروهي فمينيست کمپيني با عنوان يک ميليون امضا راه انداختند و مدعي شدند در عرض دو سال يک ميليون امضا از زنان ايراني جمعآوري خواهند کرد براي تغيير قوانين مربوط به زنان. اين کمپين با وجود آنکه هيچ مرجعي مانع آن نشد، بعد از دو سال، يک بيستم تعداد امضاهاي مورد ادعاي خود را هم نتوانست جمع کند. اما همان تعداد امضاي جمعشده نيز هيچ گاه توسط مجريان معرفي نشدند با اين بهانه که بسياري از امضاکنندگان مايل به معرفي خود نبودهاند! اين کمپين حتي از سوي فعالان خارجي حقوق زنان و فمينيستها جدي گرفته نشد و مجريان آن گاهي از آن به عنوان امتيازي براي مهاجرت و پناهندگي به کشورهاي خارجي استفاده کردند.
نامه مورد بحث در اينجا نيز از همان روش براي فريب مخاطبان و افکار عمومي استفاده كرده است به علاوه يک مغلطه مهمتر؛ اينکه تهيهکنندگان آن اصلاً مشخص نشدهاند. يعني معلوم نيست که متن نامه توسط چه کسي يا چه کساني تهيه شده که بعداً ديگران آن را خوانده و امضا کردهاند! نميتوان پنداشت که همه امضاکنندگان با هم آن را تنظيم کرده باشند. گذشته از اين برخي اسامي نه فعال سياسي هستند و نه فعال اجتماعي و نه روزنامهنگار؛ يعني در اين حوزهها اصلاً شناختهشده نيستند و ممکن است افرادي معمولي باشند که روحشان هم از اينکه نامشان در پاي اين بيانيه آمده خبر ندارد. از آنها هم که شناختهشدهاند بعضي از وجود اين بيانيه بيخبر بودهاند و به محض اطلاع، نسبت به استفاده از نام خود معترض شدهاند. برخي به خيال اينکه اين يک بيانيه صنفي پدرومادردار است، اجازه داده بودند از اسمشان استفاده شود وبعد که محتواي نامه را ديدند امضاي خود را پس گرفتند. در همه اين موارد هيچ کس به درستي نتوانست بگويد که درخواست امضا از سوي چه کسي يا کساني بوده است. احتمال قريب به ذهن اين است که افراد امضاکننده خارج از کشور، از طرف «منبع اصلي» تحريک شده باشند که با دوستانشان در داخل تماس گرفته و اسمشان را براي نامه مطالبه کنند. اما بعضي از صاحبامضاهاي اين نامه هم سابقهداراني قابل بررسي هستند! بد نيست ببينيم چه کساني از «مراجع قم» در اين «سياهترين دوران تاريخ ايران» براي کمک به «مردم ايران» کمک درخواست کردهاند:
هوشنگ اسدي؛ عضو حزب توده و از روزنامهنگاران دوره رژيم شاه که به شدت ضددين است. نوشابه اميري؛ همسر هوشنگ که به اتفاق هم پناهنده فرانسه هستند. حسين باستاني؛ سردبير روزآنلاين که به شدت مدافع سياستهاي آمريکا عليه ايران در دوران بوش دوم بوده است و اين مدافعه را در شيوه سايت مذکور در ارائه اخبار و اطلاعات ميتوان مشاهده نمود. باستاني به مرجعيت هيچ اعتقادي ندارد. مسعود بهنود که تابعيت انگليسي گرفته و قبل از انقلاب هم با ساواک همکاري ميکرد. در فکر و ديگاه او مذهب معني ندارد. فاطمه حقيقتجو؛ از نمايندگي مجلس استعفا داد و به آمريکا رفت و در دانشگاههاي ام.آي.تي. و هارورارد استخدام شد و در سالهاي اوج پرونده هستهاي ايران عليه ايران در آمريکا سخن گفت. شهرام رفيعزاده؛ که به جرم فعاليتهاي براندازانه و همکاري با گروههاي مسلح برانداز تحت تعقيب قرار گرفت و بعد به کانادا رفت. عفت ماهباز؛ که مارکسيست و زنگراي راديکال مقيم انگليس است. فريبا داوودي مهاجر؛ که از مجريان کمپين يک ميليون امضا بود و ناگفته هنرش پيداست. او اکنون در آمريکا زندگي ميکند. و مسيح علينژاد؛ که معلوم نيست چرا نام زنانه معصومه را به نام مردانه مسيح تغيير داده (از دوستانش کسي ميگفت اين مسيح نيست بلکه مصي مخفف معصومه است و با لهجه خاص براي منظورهاي خاص مسيح شده است!). او به هر دري زد و مردم ايران را دلفين خواند تا بتواند پناهندگي انگليس را بگيرد.
جالب است. جمعي از کساني که هيچ اعتقادي به دين و دست کم به مرجعيت شيعه ندارند و علقه و وابستگي هم به اين مرز و بوم نميتوان در وجودشان سراغ کرد، در اين «دوران تاريک» از مراجع قم و چهرههاي سياسي کشور براي نجات ايران و «دلفينهاي ايراني» تقاضاي کمک کردهاند! به قول شاملو «فرزانه در خيال خودي که به تندر پارس ميکند. گمان مبر / که جنون را / حتي به قانون بوعلي / نشاني از اين آشکارتر باشد».
باز هم برگرديم و دستورالعمل جين شارپ را مرور کنيم و تحليل چامسکي از تزوير و فريبکاري دمکراسي غربي را و قلب واقعيت به نفع سرمايه را توسط مزدوران فکري با دقت بيشتر بخوانيم.


