آقازادگي در آمريكا هم شرط است!
مردم آمريكا كه در جريان انقلابي خشن، موفق به دستيابي به آزادي شده بودند، بسيار زود تسليم اين ايده شدند كه بايد چند خانواده خاص، رهبري كشورشان را به دست گيرند.
به گزارش سرويس بينالملل «تابناك»، واشنگتن پست در گزارشي نوشت: بوش (پدر)، (بيل)كلينتون، بوش(پسر) و (هيلاري) كلينتون؟
هرچند روي كار آمدن دو خانواده به صورتهاي متوالي در كاخ سفيد، كمي غير عادي است، اما سلسلههاي سياسي در آمريكا چندان هم كم نبودهاند. كودكان امروز آمريكا با اين نامها آشنا هستند؛ خانواده آدامزها، روزولتها، تدي و فرانكلين و خانواده تراژديك كنديها، اما اين تكرارهاي مشهور، تنها بيانگر سياستمداراني است كه مديون اقوام خود هستند.
هرچند ممكن است ما در زمان اشخاص مشهور آمريكايي تظاهر كنيم كه از اين ايده استقبال نميكنيم، اما دلايلي بر رد اين هست كه يكي از آنها وجود هميلتون فيش دوم، هميلتون فيش سوم و همليتون فيش چهارم است كه براي نمايندگي در كنگره آمريكا برگزيده شدند و دليل اين، يك چيز بود و آن اين كه هميلتون فيش اول، جد آنان به عنوان نماينده آمريكا، فرماندار نيويورك و سناتور در صحنه سياست آمريكا حضور داشت. اين خانواده از سال 1845 تا 1995 در كنگره حضور داشتند.
و يا «فريلينگوينسها» از نيوجرسي كه چهار سناتور و دو عضو مجلس نمايندگان را به جريان سياست آمريكا معرفي كردند.
هماكنون نيز هيلاري كلينتون، همسر بيل، رئيسجمهور سابق آمريكا و «ميت رامني»، فرزند فرماندار سابق ميشيگان، در حال رقابت براي رياستجمهوري هستند.
به گفته «پدرو دالبو»، استاد اقتصاد دانشگاه براون و از دستاندركاران تحقيق خانوادههاي كنگرهاي: در سال 1789 و در نخستين كنگره آمريكا، 45 درصد اعضا، افرادي بودند كه يكي از اقوامشان در حال خدمت به كنگره بود. دويست سال بعد، 10 درصد اعضاي كنگره داراي اقوامي هستند كه پيش از آنها در مجلس نمايندگان يا سنا حضور داشتهاند و نكته جالب آن كه اين روند، خارج از تمايلات حزبي در همه گروهها وجود دارد.
گفتني است، خانواده «گور»، «موروسكيس»، «راكفلر»، «بيكر»، «دول»، «بونوس»، «ميكسس»، «داد» و «سونگا»، از اين نمونهها هستند و حتي نانسي پلوسي، رئيس مجلس آمريكا نيز دختر «توماس دالساندرو»، عضو سابق كنگره آمريكاست.
«استفن هس» از مورخان انستيتو بروكينگز و نويسنده كتاب سلسلههاي سياسي آمريكا، نخستين كسي بود كه اين واقعيت را بيان كرد كه هفتصد خانواده در آمريكا هستند كه يك يا دو نفر از آنان در كنگره حضور داشتهاند و 1700 نفر از کل ده هزار نماينده زن و مرد كنگره در مجلس نمايندگان و مجلس سنا به آنها تعلق دارند.
يك روش براي نگاه كردن به اين قضيه، تئوري استخر كوچك است. كه بنا بر آن، دليل اينكه در سالهاي اوليه جمهوريت در آمريكا، نامهايي مشابه تكرار ميشدند، اين بود كه سالها مهرههاي توانمند ديگري در ميان آنان نبودند.
«ادوارد رنهان» مورخ در اين باره ميگويد: شما تنها همين قشر از خانوادههاي اشرافي و مردم تحصيلكرده را داشتيد كه فرصت و آسايش كافي براي حضور در سياست را در كشوري جوان داشتند كه بيشتر مردم آن، در تلاش براي سير كردن شكم خود بودند.
«جك راكوف»، مورخ دانشگاه استنفورد و برنده جايزه پوليتزر نيز ميگويد: اين روند در جنوب كه اشرافيگري شيوع بيشتري داشت، قويتر بود، اما در عين حال، يك آگاهي هم بود و بنيانگذاران جمهوريت در آمريكا در اين موضوع متحد بودند كه حكومت سياسي، نبايد در خانوادهاي از نسلي به نسل ديگر منتقل شود. «توماس جفرسون» و «بنيامين فرانكلين»، هر دو منتقد گروههايي بودند كه در آنها عضويت از پدر به فرزند منتقل ميشد.
«آدامزها» از برجستهترين خانوادههاي سياسي آمريكا هستند، اما «ديويد مك كالوگ»، نويسنده كتاب «جان آدامز»، از دادن لقب سلسله به اين خانواده خودداري ميكند. هرچند «جان كوينسي آدامز»، فرزند جان آدامز، ششمين رئيسجمهور آمريكا بود و پسر او چارلز فرانسيس آدامز از اعضاي كنگره و سفير بريتانيا، اما وي بر اين باور است كه آنان به معناي واقعي كلمه، سلسله نيستند.
جان آدامز و نوادگانش با اين ايده بزرگ شدند كه از آنان، تنها انتظار خدمت به مردم هست و هيچگاه وظيفه خطير خود را در اين راه فراموش نميكردند؛ حتي به قيمت انزواي مالي و يا تهديد زندگي و يا ازدواجشان.
«مك كالوگ» ميگويد: اين روند و وجود اين سنت در يك خانواده به خودي خود نميتواند بد باشد؛ اينكه بتوان فرزنداني بار آورد كه خدمتگزار مردم باشند. وي گمان نميكند اگر فرد ديگري به جاي آنان ميآمد، ميتوانست خدمات بهتري داشته باشد. به عقيده وي، «جان كوينسي آدامز»، تنها رئيسجمهور آمريكا بود كه پس از پايان دوران رياستجمهوري خود به مجلس نمايندگان رفت و در آنجا به مبارزات خود عليه بردگي ادامه داد.
كندي ميگويد: زماني كه جان كوينسي آدامز در سال 1825 ششمين رئيسجمهور آمريكا شد، ايده خانوادههاي بزرگ و اشرافي رو به زوال بود؛ اين امر همزمان با خيزش «اندرو جكسون» در سالهاي دهه 1820 و به نحوي دقيقتر دمكراسي جكسوني و مشروعيت روي كار آمدن مردمي از طبقات پايين بود.
وي ادامه ميدهد: امروزه نيز كانديداهاي اينگونه، بارها و بارها اين مسئله را تكرار كردهاند؛ همانگونه كه جان ادواردز بارها گفته كه فرزند يك كارگر ساده بوده است و باراك اوباما، داستان نحوه رهايي خود از بدبختي را بيان ميكند.
بله، شما ميتوانيد مانند روزولت از خانوادهاي ثروتمند باشيد، اما به عنوان نمايندهاي براي ملت، تريبون درد دلها و تمايلات آنها باشيد.
اما به هر حال، همه خانوادههاي سياسي آمريكا، سيال و جاري بودند و بسياري از آنان، پس از ايفاي نقش در عرصه سياست، صحنه را ترك كردند.
جورج واشنگتن كه از خود پسري نداشت و پسرخوانده او جكي نيز كه در محاصره «يورك تاون» به پدرش پيوست، بر اثر تيفوس در گذشت. درباره جفرسون و مديسون يا لينكولن هم اين جريان ادامه نداشت.
به هر حال، همه بر اين باورند كه اين روند، هم خوبي داشته و هم بدي و علاوه بر اين كه افراد خوبي نيز بر سر كار آمدند، افراد بد هم بودند. در كشوري سيصد ميليون نفري، ديگر تئوري استخر كوچك قابل اجرا نيست؛ بنابراين، چيزهاي ديگري هست كه خانوادهها را در سياست نگه ميدارد، همانگونه كه در گذشته نيز هر گاه ملت از رئيسجمهوري ناراضي بودند، او به تدريج محو شد.
دسترسي به منابع و حاميان مالي، مهارتها و تواناييهاي سياسي در دامن والدين، طمع رسيدن به قدرت، نام برجسته و...؛ اينها همگي ميتوانند از عوامل احتمالي دخيل در اين روند باشند.
به هر روي، قضاوت واقعي از خانوادههاي كنوني بوش و كلينتون در آينده و زماني كه درباره عصر ما قضاوت ميشود، بيان خواهد شد، اما هماكنون ميتوان پيشبيني كرد كه چلسي كلينتون و دوقلوهاي بوش، شايد بتوانند در سال 2017 كانديد ورود به كاخ سفيد شوند!


