روايتي مکتوب از پروانگي اين دو دختر
گزارشي از بازمانده مسجد ارک
وارد که ميشوم، هنوز درست سلام نکردهام و عليک نگرفتهام که صداي ناله ميشنوم. براي من که جز درد مفهوم ديگري ندارد. زينب و فاطمه اما به کوچکترين تغيير اين صدا واکنش نشان ميدهند. ذوق غريبي دارند از تلاش مريم براي گفتن. نه اينكه حساب 60 هزار توماني را بکنند که هر هفته براي گفتار درماني مريم به دکتر پرداخت ميشود، نه! نقل اين حرفها نيست. دلشان عجيب پيش مريم مانده. دل هم که خوب ميداني! اگر پيش کسي بماند، هميشه نگرانش است. اصلاًًً بودنشان هم کنار مريم، نه براي خدمت به مريم که از سر همين ماندن دل است. عجيب نيست که اين حرفها از درک عقل دنيايي من و تو فراتر است، ما -دردناک است اما- سخت به روزمرگيهايمان خو کردهايم.
وارد که ميشوم هنوز درست سلام نکردهام و عليک نگرفتهام که زينب براي رفتن کنار تخت مريم عذرخواهي ميکند. بايد کمک کند مريم براي خوردن صبحانه بنشيند. فاطمه هم مشغول آماده کردن صبحانه است؛ براي مريمي که پس از گذشت سه سال از حادثه ارک، هنوز نميتواند مثل قبل غذا بخورد؛ هنوز صبحانه را نداده، فاطمه پي شستن ملحفههاي مريم ميرود و زينب همانطور که از زندگي سه نفرهشان ميگويد، ملحفههاي پيشتر شسته شده را اتو ميکند و البته در اين ميان براي من هم فنجاني چاي ميآورد. غذاي ناهار مريم هم بايد مقدماتش فراهم شود. ساعتي بعد هم قرار است دکتر فيزيوتراپ مريم بيايد و... چه تلاش و سرعت غريبي در اين زندگي سه نفره در جريان است. تلاشي که از عقل روزمره انديش دنيايي من بسيار فراتر است.
حالتي رفت که محراب به فرياد آمد...
نماز بود و قيام و قعود، مسجد و نمازگزاران سياهپوش عزاي حسين-عليه السلام-، چهارمين شب محرم و بيست و ششم بهمنماه سال 1383، فاجعه ناگاه به لحظهاي ميآيد و تو پيشاني بر مهر داري که صداي فرياد ميشنوي، شعلهها بي محابا بالا ميرود؛ و تو و خيل عظيم جمعيت ماندهايد در آستانه آن راهرو باريک که خروجي يکي از معروفترين مساجد ايران است. به لحظهاي همه چيز به هم ميريزد. تلاش براي خروج از مسجد به زير و دست و پا ماندن مردم - خصوصاً کودکان - منجر ميشود. سجاده، چادر نماز و پارچه مشکي محرم ميسوزد، حتي پيکرهاي نمازگزاران نيز. و هيچ جوابي هم نيست براي اين سؤال ساده که يکي از بزرگترين و سياسيترين مساجد ايران - به تعبير سايت «بي.بي.سي»- چرا از داشتن يک کپسول آتشنشاني هم محروم است؟! اصلاًًًًًً اين قصه محروميت است يا زخم کهنه تسامح، که اين بار اينگونه سر باز کرده است؟!
وارد که ميشوم هنوز درست سلام نکردهام و عليک نگرفتهام که زينب براي رفتن کنار تخت مريم عذرخواهي ميکند. بايد کمک کند مريم براي خوردن صبحانه بنشيند. فاطمه هم مشغول آماده کردن صبحانه است؛ براي مريمي که پس از گذشت سه سال از حادثه ارک، هنوز نميتواند مثل قبل غذا بخورد؛ هنوز صبحانه را نداده، فاطمه پي شستن ملحفههاي مريم ميرود و زينب همانطور که از زندگي سه نفرهشان ميگويد، ملحفههاي پيشتر شسته شده را اتو ميکند و البته در اين ميان براي من هم فنجاني چاي ميآورد. غذاي ناهار مريم هم بايد مقدماتش فراهم شود. ساعتي بعد هم قرار است دکتر فيزيوتراپ مريم بيايد و... چه تلاش و سرعت غريبي در اين زندگي سه نفره در جريان است. تلاشي که از عقل روزمره انديش دنيايي من بسيار فراتر است.

حالتي رفت که محراب به فرياد آمد...
نماز بود و قيام و قعود، مسجد و نمازگزاران سياهپوش عزاي حسين-عليه السلام-، چهارمين شب محرم و بيست و ششم بهمنماه سال 1383، فاجعه ناگاه به لحظهاي ميآيد و تو پيشاني بر مهر داري که صداي فرياد ميشنوي، شعلهها بي محابا بالا ميرود؛ و تو و خيل عظيم جمعيت ماندهايد در آستانه آن راهرو باريک که خروجي يکي از معروفترين مساجد ايران است. به لحظهاي همه چيز به هم ميريزد. تلاش براي خروج از مسجد به زير و دست و پا ماندن مردم - خصوصاً کودکان - منجر ميشود. سجاده، چادر نماز و پارچه مشکي محرم ميسوزد، حتي پيکرهاي نمازگزاران نيز. و هيچ جوابي هم نيست براي اين سؤال ساده که يکي از بزرگترين و سياسيترين مساجد ايران - به تعبير سايت «بي.بي.سي»- چرا از داشتن يک کپسول آتشنشاني هم محروم است؟! اصلاًًًًًً اين قصه محروميت است يا زخم کهنه تسامح، که اين بار اينگونه سر باز کرده است؟!

سخن از راه خروج اضطراري هم مزاح به شمار ميرود، وقتي در حالت عادي هم از راهروي طويل و باريک ورودي مسجد ارک تنها دو نفر ميتوانند عبور کنند! وبازخنده دارتر، صحبت ازبيمه صدها نفري است که شب هاي محرم و رمضان مهمان معماري قديمي ارک ميشوند. ارک سوخت و ما فکر کرديم اگر از سعادت جان باختن درمسجد و هنگامه نماز درماه محرم بگوييم، اگر رفتگان ارک را شهيد بناميم و مجروحينش را، جانباز، همهچيز تمام ميشود. آن هم به خيرو خوشي! - ماندهام ساده لوحياش بنامم يا تغافل! - نه اينكه منکر آن سعادت آسماني شوم، نه؛ اما قصه سهلانگاري هاي صورت گرفته دراين امر را، آن سعادت جاودانه نمي پوشاند.
عشق اما فقط از ماست؛ اگر بگذارند!
آن شب گرچه فاجعهاي بود که ذهن به هر يادآورياش دل را باراني ميکند، اما دروازهاي شد رو به سرزمين سبز آسمان و البته که جلوههاي آسمانياش در روزهاي بعد نمايان گشت: آن پسري را ميگويم که گرچه همه بدنش را آتش سوزانده بود اما يک قسمت از بدنش سالم بود؛ بي هيچ نشاني از سوختگي و آن هم درست وسط سينهاش، به اندازه رد دستي که به عشق مولاي عاشورا بر سينه زده بود! و آن دختري که سوختنش نعمتي شد براي خانوادهاي که عمري براي چادر سر کردنش، براي نماز خواندنش، و براي هيأت رفتنش تمسخرش ميکردند! او سوخت تا پدرش براي اولين بار مهمان هيأت اباعبدالله شود و خود به خواب پدر آمد که:
«پدر جان من سوختم تا شما با امام حسين آشتي کنيد، نميارزيد؟» البته که ميارزيد.
آنکه دائم هوس سوختن ما ميکرد کاش ميآمد و از دور تماشا ميکرد
عشق اما فقط از ماست؛ اگر بگذارند!
آن شب گرچه فاجعهاي بود که ذهن به هر يادآورياش دل را باراني ميکند، اما دروازهاي شد رو به سرزمين سبز آسمان و البته که جلوههاي آسمانياش در روزهاي بعد نمايان گشت: آن پسري را ميگويم که گرچه همه بدنش را آتش سوزانده بود اما يک قسمت از بدنش سالم بود؛ بي هيچ نشاني از سوختگي و آن هم درست وسط سينهاش، به اندازه رد دستي که به عشق مولاي عاشورا بر سينه زده بود! و آن دختري که سوختنش نعمتي شد براي خانوادهاي که عمري براي چادر سر کردنش، براي نماز خواندنش، و براي هيأت رفتنش تمسخرش ميکردند! او سوخت تا پدرش براي اولين بار مهمان هيأت اباعبدالله شود و خود به خواب پدر آمد که:
«پدر جان من سوختم تا شما با امام حسين آشتي کنيد، نميارزيد؟» البته که ميارزيد.
آنکه دائم هوس سوختن ما ميکرد کاش ميآمد و از دور تماشا ميکرد
و آن بانويي را ميگويم که هنوز هم هيچکس نشاني از او ندارد، اما آن شب با تنفس مصنوعي جان بسياري را نجات داد! و آن جواني که سالم از مسجد بيرون آمد اما آن قدر براي نجات ديگران رفت و آمد تا مقابل چشمان برادرش با بدني سوخته پر کشيد.
عجيب نيست که اين حرفها از درک عقل دنيايي من و تو فراتر است. اما -دردناک است اما،- سخت به روزمرگيهايمان خو کردهايم. قصه مريم هم از همين جنس است. از آن شب مريم ماند و من نه به اعتبار روياي صادقه يکي از دوستان که امام حسين -عليه السلام – در خواب او را فرموده بودند: «ماندن مريم امتحاني است براي ديگران!» بلكه به اعتبار همان اندک معرفتي که پاي منبر عاشوراي حسين بن علي براي لحظههاي مباداي دلم اندوختهام، يقين دارم ماندن مريم بيشتر از خودش امتحاني است براي ديگران! و همين ماندن پاي يک آزمون الهي بود، اولين بهانه ماندن زينب و فاطمه.
سند عقل مشاعي است همه ميدانند عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
چيزي شبيه معجزه با عشق ممکن ميشود!
هفتهها از حادثه ارک گذشته بود، رفقا به حکم دل، پي عيادت مجروحين ارک رفتند و آن ميانه دختري را ديدند که در حالت کما بود. بي هيچ پرستاري! مريم پيشترها پدرش را از دست داده بود و يک سال قبل از حادثه ارک مادرش را؛ برادرش در جبهههاي دفاع مقدس و فاطمه خواهرش هم همان شب فاجعه ارک آسماني شده بودند.
و مريم مانده بود و آنچه در علم پزشکي، کما مينامندش. مريم البته اصلا نسوخته بود بلكه مثل اکثر خواهران حادثهديده در ارک، به علت ازدحام جمعيت زير دست و پا مانده و اکسيژن به مغزش نرسيده بود. کماي مريم 75 روز طول کشيد. و البته علي آقا هم بود. برادر بزرگتر مريم که نه فقط آن روزها که در تمام سه سال گذشته همه زندگي مادي و معنوياش را به پاي خواهرش ريخت. اما هر چه هم که بود او نميتوانست پيش مريم بماند و پرستاري اش کند. چند اهل دل به نوبت پرستاري مريم را بر عهده گرفتند. مريم اما نه لب ميگشود؛ و نه چشم. و غمگنانه آنکه پزشکان نيز از به هوش آمدن او قطع اميد کردند. اما از آنجا که فراتر از هر علم و طبي، اسم «او» دوا و ذکر «او» شفاست و از آنجا که قرار بود ماندن يکي آزموني باشد براي ديگران، بر خلاف همه پيشبينيهاي علمي پزشکان، مريم چشم باز کرد و رو به بهبودي نهاد، گرچه هنوز هم...
عجيب نيست که اين حرفها از درک عقل دنيايي من و تو فراتر است. اما -دردناک است اما،- سخت به روزمرگيهايمان خو کردهايم. قصه مريم هم از همين جنس است. از آن شب مريم ماند و من نه به اعتبار روياي صادقه يکي از دوستان که امام حسين -عليه السلام – در خواب او را فرموده بودند: «ماندن مريم امتحاني است براي ديگران!» بلكه به اعتبار همان اندک معرفتي که پاي منبر عاشوراي حسين بن علي براي لحظههاي مباداي دلم اندوختهام، يقين دارم ماندن مريم بيشتر از خودش امتحاني است براي ديگران! و همين ماندن پاي يک آزمون الهي بود، اولين بهانه ماندن زينب و فاطمه.
سند عقل مشاعي است همه ميدانند عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
چيزي شبيه معجزه با عشق ممکن ميشود!
هفتهها از حادثه ارک گذشته بود، رفقا به حکم دل، پي عيادت مجروحين ارک رفتند و آن ميانه دختري را ديدند که در حالت کما بود. بي هيچ پرستاري! مريم پيشترها پدرش را از دست داده بود و يک سال قبل از حادثه ارک مادرش را؛ برادرش در جبهههاي دفاع مقدس و فاطمه خواهرش هم همان شب فاجعه ارک آسماني شده بودند.
و مريم مانده بود و آنچه در علم پزشکي، کما مينامندش. مريم البته اصلا نسوخته بود بلكه مثل اکثر خواهران حادثهديده در ارک، به علت ازدحام جمعيت زير دست و پا مانده و اکسيژن به مغزش نرسيده بود. کماي مريم 75 روز طول کشيد. و البته علي آقا هم بود. برادر بزرگتر مريم که نه فقط آن روزها که در تمام سه سال گذشته همه زندگي مادي و معنوياش را به پاي خواهرش ريخت. اما هر چه هم که بود او نميتوانست پيش مريم بماند و پرستاري اش کند. چند اهل دل به نوبت پرستاري مريم را بر عهده گرفتند. مريم اما نه لب ميگشود؛ و نه چشم. و غمگنانه آنکه پزشکان نيز از به هوش آمدن او قطع اميد کردند. اما از آنجا که فراتر از هر علم و طبي، اسم «او» دوا و ذکر «او» شفاست و از آنجا که قرار بود ماندن يکي آزموني باشد براي ديگران، بر خلاف همه پيشبينيهاي علمي پزشکان، مريم چشم باز کرد و رو به بهبودي نهاد، گرچه هنوز هم...

از آن اهل دلي که نزد مريم ميماندند، اکنون زينب و فاطمه ماندهاند، دست شسته از زندگي و کاشانه خويش، همراه لحظههاي دردآلود مريم شدهاند. زينب هفتهاي يک بار به ديدن پدر و مادر و برادرانش ميرود، فاطمه هم به همين منوال. يلدا و نوروز هم دو خانواده به خانه مريم ميآيند تا کنار دخترانشان باشند و البته نياز به گفتن نيست که هر دو خانواده مريم را هم دختر خود ميدانند و جالب آنکه اين سه نفر پيش از اين همديگر را نميشناختند! گرچه چندان هم عجيب نيست؛ آخر شناختن امري است عقلاني، اما تصميم براي چنين حضورهايي اغلب در وادي دل روي ميدهد. علي آقا بارها براي آنکه باري بر دوش زينب و فاطمه نباشد تصميم گرفته براي مريم پرستار بگيرد، اما هر بار با ممانعت زينب و فاطمه رو به رو شده است. مجنون که باشي شکسته شدن جام هم برايت روزنهاي ميشود تا خود را در دل محبوبت ببيني و سرمست جام شکسته شوي و راستش را بخواهي هميشه همين جنون است که دست ارادهات را ميگيرد و او را از وادي پرتکلف اما و اگرهاي مصلحتانديش عقل دنياگرا، به جغرافياي بيپروايي دل ميبرد و راستي که عجيب نيست اين پروانگي آدمها از درک عقل دنيايي من و تو فراتر است.
مسئولان کين جلوه در پشت تريبون ميکنند
چون به مسجد ميروند آن کار ديگر ميکنند
زينب و فاطمه گرچه مثنوي ايثار را به زيبايي سرودهاند اما يک سر اين داستان به مسئولاني برميگردد که... اين دو خواهرمان اصرار دارند از آنها ننويسم. حق هم دارند؛ کار کردن براي خدا که ديگر در بوق و کرنا کردن ندارد. اما مگر ميتوان از اين همه ايثار و تعهد چشم پوشيد؟ مخصوصا در اين عصر خودخواهيهاي نامتناهي که همه چشمها پي خودبينياند؛ اين دو نيز ميتوانستند چشم ببندند و دل به عافيت کاذب روزمرگيهاي پوچ بسپارند. ازيأس خفته در بالين واژههايم گلايه نکن. بياغراق گزاف نميگويم. من ديدهام جماعتي را که قرار بود خدمتگزاران اين ملت باشند و اکنون نميدانم آن ميز رياستشان چه دارد که بدجور هوايي شدهاند و ما زير پايشان مانده ايم! چه هواي تلخي دارد اين آسمان زميني کوتاهشان! چه اتفاق غريبي است؛ آسمانشان را آن قدر پائين آورده اند که ديگر جايي براي پرواز نيست؛ نه اينكه دلشان هواي پرواز نداشته باشد؛ نه! اين ميز رياست بدجور زمين گيرشان کرده و چون نميتوانند به قدر آسمان بالا روند، آسمان را پايين کشيدهاند! گفتم که اتفاق غريبي است!
زينب و فاطمه گرچه مثنوي ايثار را به زيبايي سرودهاند اما يک سر اين داستان به مسئولاني برميگردد که... اين دو خواهرمان اصرار دارند از آنها ننويسم. حق هم دارند؛ کار کردن براي خدا که ديگر در بوق و کرنا کردن ندارد. اما مگر ميتوان از اين همه ايثار و تعهد چشم پوشيد؟ مخصوصا در اين عصر خودخواهيهاي نامتناهي که همه چشمها پي خودبينياند؛ اين دو نيز ميتوانستند چشم ببندند و دل به عافيت کاذب روزمرگيهاي پوچ بسپارند. ازيأس خفته در بالين واژههايم گلايه نکن. بياغراق گزاف نميگويم. من ديدهام جماعتي را که قرار بود خدمتگزاران اين ملت باشند و اکنون نميدانم آن ميز رياستشان چه دارد که بدجور هوايي شدهاند و ما زير پايشان مانده ايم! چه هواي تلخي دارد اين آسمان زميني کوتاهشان! چه اتفاق غريبي است؛ آسمانشان را آن قدر پائين آورده اند که ديگر جايي براي پرواز نيست؛ نه اينكه دلشان هواي پرواز نداشته باشد؛ نه! اين ميز رياست بدجور زمين گيرشان کرده و چون نميتوانند به قدر آسمان بالا روند، آسمان را پايين کشيدهاند! گفتم که اتفاق غريبي است!

و همين ميشود که با گذشت سه سال از حادثه ارک هيچکس مسؤليتي نپذيرفته و هيچکس فکر هزينههاي سرسام آور درمان مريم را نميکند و وجدان هيچ مسئولي دچار عذاب نشده است؛ و من ميانديشم قرار بود خانوادههاي شهدا چشم و چراغ اين ملت باشند!
همه چيز ميگذرد. حتي اگر پايي براي گذر نباشد، زمان همه چيز را با خود ميبرد. اما يادمان نرود مسئوليت بزرگ، تعهد بزرگتري را ميطلبد و براي آنان که قرار بود اين ملت ولي نعمتان آنها باشند انعکاس اين تعهد در عملکردشان بايد آن همه باشد که روز قيامت، درمقابل پروردگار... اصلا چرا پروردگار؟! من ماندهام يوم الحساب چه جوابي داريم براي چشمان ملامتگر برادر شهيد مريم؟!
بعدالتحرير: بعضي وقتها دلت ميخواهد خيلي چيزها بنويسي اما نميشود. دلم ميخواست از زينب و فاطمه بيشتر بنويسم اما اجازهام ندادند و کم سعادتي اين قلم دامان شما را هم گرفت. دلم ميخواست از بدقوليهاي مسئولان بنويسم؛ ازنماينده مجلسي که خانهاش چند کوچه بالاتر از خانه مريم است و عيادت مريم هم آمد، اما فقط همين و ديگر هيچ! و بنويسم از خيليهاي ديگر که هر کدام به عيادت مريم آمدند، چاي خوردند و روضهاي شنيدند و رفتند و رفتند! و بنويسم از آنها که حتي زحمت عيادت هم به خود ندادند! البته يادم هم نرفته که جدا از بحث ديه، تا وقتي بيمار بهبود نيافته بايد هزينه درمانش پرداخت شود. و دلم ميخواست بنويسم که اين گزارش خطاب به هيچ مسئولي نوشته نشده، نه براي اينكه مسئوليتي متوجه آنان نيست، بلكه از آن جهت که اين گزارش هيچ نکته جديدي براي مسئولان ـ از رئيسجمهوري و شهرداري و قوه قضائيه گرفته تا هيأت امناي مسجد ارک ـ ندارد که دراين مورد خاص اينان خود همه چيز را مي دانند و چشم بسته اند! دلم ميخواست بنويسم عيادت از مريم و پيگيري امور يک خواهر شهيد در آستانه انتخابات شايد به اندازه پوسترهاي رنگارنگ و ميتينگهاي تبليغاتي به کار رأي جمع کردن نيايد، اما به يقين سر پل صراط عجيب به کار ميآيد.
دلم ميخواست بنويسم...اما برادر مريم، ما را ـ مثل خودش ـ صبور خواست و ساکت. و البته که اين شعر مرحوم قيصر وصف حال زيبايي است از اين چهار عزيز:
سراپا اگر زرد و پژمردهايم
ولي دل به پاييز نسپردهايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترکخوردهايم
اگر داغ دل بود ما ديدهايم
اگرخون دل بود ما خوردهايم
اگر دل دليل است آوردهايم
اگر داغ شرط است ما بردهايم
گواهي بخواهيد اينک گواه
همين زخمهايي که نشمردهايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر بردهايم
همه چيز ميگذرد. حتي اگر پايي براي گذر نباشد، زمان همه چيز را با خود ميبرد. اما يادمان نرود مسئوليت بزرگ، تعهد بزرگتري را ميطلبد و براي آنان که قرار بود اين ملت ولي نعمتان آنها باشند انعکاس اين تعهد در عملکردشان بايد آن همه باشد که روز قيامت، درمقابل پروردگار... اصلا چرا پروردگار؟! من ماندهام يوم الحساب چه جوابي داريم براي چشمان ملامتگر برادر شهيد مريم؟!
بعدالتحرير: بعضي وقتها دلت ميخواهد خيلي چيزها بنويسي اما نميشود. دلم ميخواست از زينب و فاطمه بيشتر بنويسم اما اجازهام ندادند و کم سعادتي اين قلم دامان شما را هم گرفت. دلم ميخواست از بدقوليهاي مسئولان بنويسم؛ ازنماينده مجلسي که خانهاش چند کوچه بالاتر از خانه مريم است و عيادت مريم هم آمد، اما فقط همين و ديگر هيچ! و بنويسم از خيليهاي ديگر که هر کدام به عيادت مريم آمدند، چاي خوردند و روضهاي شنيدند و رفتند و رفتند! و بنويسم از آنها که حتي زحمت عيادت هم به خود ندادند! البته يادم هم نرفته که جدا از بحث ديه، تا وقتي بيمار بهبود نيافته بايد هزينه درمانش پرداخت شود. و دلم ميخواست بنويسم که اين گزارش خطاب به هيچ مسئولي نوشته نشده، نه براي اينكه مسئوليتي متوجه آنان نيست، بلكه از آن جهت که اين گزارش هيچ نکته جديدي براي مسئولان ـ از رئيسجمهوري و شهرداري و قوه قضائيه گرفته تا هيأت امناي مسجد ارک ـ ندارد که دراين مورد خاص اينان خود همه چيز را مي دانند و چشم بسته اند! دلم ميخواست بنويسم عيادت از مريم و پيگيري امور يک خواهر شهيد در آستانه انتخابات شايد به اندازه پوسترهاي رنگارنگ و ميتينگهاي تبليغاتي به کار رأي جمع کردن نيايد، اما به يقين سر پل صراط عجيب به کار ميآيد.
دلم ميخواست بنويسم...اما برادر مريم، ما را ـ مثل خودش ـ صبور خواست و ساکت. و البته که اين شعر مرحوم قيصر وصف حال زيبايي است از اين چهار عزيز:
سراپا اگر زرد و پژمردهايم
ولي دل به پاييز نسپردهايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترکخوردهايم
اگر داغ دل بود ما ديدهايم
اگرخون دل بود ما خوردهايم
اگر دل دليل است آوردهايم
اگر داغ شرط است ما بردهايم
گواهي بخواهيد اينک گواه
همين زخمهايي که نشمردهايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر بردهايم
منبع: چارقد
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۳
انتشار یافته: ۸
خجالت می کشم به جای آنهایی که باید خجالت بکشند و نمی کشند...
وقتی که کل این مطلب را خواندم خیلی ناراحت شدم
ای کاش مسئولان نظام هر کسی که می باشد کمکی می کردند
وبه قول سردار رشید اسلام شهید مصطفی چمران وقتی که شیپور جنگ نواخته می شود آدم نامرد با مرد مشخص می شود انشالله ما هم بتوانیم مثل آدم های مرد باشیم نه نامرد ///
من از خانواده شهدای ارک هستم، برادرم نظامی بود با 70 درصد سوختگی پس از ده روز از حادثه با ارکیان در جوار عرشیان آرام گرفت در شهرستان..........به خاک سپرده شد.او که برادر بزرگ ما بود 21 سال داشت در روزهای اول جراحت که حالش خوب بود میگفت تا حال هیچکس با این درصد سوختگی خوب نشده ومن هم چند روز دیگر از میان شما میروم ولی دوست دارم بدانید که من عاشقانه میروم و به یاد سوختگان خیمه گاه حسین واصلا پشیمان هم نیستم من به اروزی خود رسیدم .از آنجائیکه پدرم لال مادرزادی بود با این اتفاق توانائی خود را از دست داد و الان نا کار کردن ندارد من ،برادرو خواهر کوچکم ترک تحصیل کردیم چون نان آور خود را از دست دادیم و مسئولین محلی هیچ توجهی به این موضوع ندارندوانگار شهادت در خیمه گاه حسینی آنهم در محرم یک ارزش نیست مثالی از ارزش در نظر فرماندار برایتان بزنم .دختر دانش آموزی در زمستان خواهر کوچک خودرا از دست گرگ نجات داده بودبه عنوان شجاع از اوقدردانی شد و با هزینه استانداری به مکه هم اعزام شددر حالیکه به سوختگان ارک توجهی ندارند.به سربازی که درفوتبال براثرسهلانگاری نیروی انتظامی که کلاه ایمنی پلیسی باید به سربازمیداد چشمان خود را از دست داده تا حال 100 میلیون داده اند در حالیکه برای مجروحین ارک امثال در ماه محرم اعانه جمع میکردند ،من که برای اسخدام به کارخانه سیمان ...... مراجعه کردم ومدرک مهارت فنی هم داشتم و2 نفر میخواستند دوستم که سفارش شده بخشدار بود وگواهی هم نداشتاو تحصیلات پائین تری هم داشت اوپذیرفته شدو.............. . (اگر چاپ نکنید مدیون شهدای ارک هستید)
امشب خیلی خیلی از خودم بدم اومد
چقدر آدم های فداکار پیدا می شن و ما هنوز غرق این زندگی مادی



