سالروز ورود آزادگان، نان محلی و موتور باقر
در 26 مردادماه سال 1369 اولین گروه از اسرای ایرانی به خاک وطن بازگشتند.
شور و شوق ناشی از بازگشت آزادگان سرافراز و اشک ها و لبخندهای آن روزها هنوز در اذهان باقی است.
تصاویر پدران و مادران چشم انتظار، هیچ گاه از یادمان نمی رود. پیرمرد روستایی که با به دست گرفتن عکس تنها فرزندش به استقبال آزادگان دلاور آمده بود و سراغ پسرش را می گرفت هرگز از یادها نمی رود.
بچه ها چشم انتظار پدرانشان بودند تا بلکه خبری از آنها برسد. مادری را می دیدی که مدام عکس فرزندش را به اسرا نشان می داد تا بلکه نشانی از پسر بیابد. اما برای آزاده عزیز سخت ترین جواب این بود که جواب مادری چشم انتظار را بدهد و بگوید« فرزندت را ندیده ام».
آری، روزهای به یاد ماندنی ورود آزادگان پر از خاطره های تلخ و شیرین است. برای مردم دلیر و البته رنج دیده استان ایلام تصور آن روزها کار دشواری نیست.
فرزندان این خطه دلاورپرور با تمام وجود به جبهه ها می رفتند تا از آب و خاک کشور عزیزمان دفاع کنند. اما چه بسیار فرزندان برومند سرزمین ایلام که هرگز به وطن بازنگشتند و چشم های نگران را در انتظار فرداها باقی گذاشتند. انتظاری که هنوز ادامه دارد...
آنان که با پرستوها پرواز کردند و به سرزمین لاله ها رفتند، بزرگترین افتخار را برای ایل و تبارشان به ارمغان آوردند.
اما از جوانان رشید و جاویدالاثر دیارمان چگونه یاد کنیم؟آیا یوسف گمگشته به کنعان باز خواهد گشت؟
مادری که هنوز از شهادت فرزند خویش خبر ندارد، چگونه می تواند درهای امید را به روی خویش ببندد؟...
در گوشه گوشه خاک ایران عزیز، خانواده های زیادی وجود دارند که هنوز هم از وضعیت فرزند دلبند خویش اطلاعی ندارند.
...در ایلام عزیز نمونه های زیادی را می توان یافت.
... یادش به خیر... من نیز مانند هم استانی هایم دوران کودکی خود را در دل جنگ سپری کردم.زوزه خمپاره ها و بی رحمی هواپیماهای دشمن بعثی، قصه تکراری زندگی ما بود. عمویم از لاشه راکت ها وسیله ای درست می کرد و ما با آن سرسره بازی می کردیم. تنها اسباب بازی ما همین بود.
چادر ما بالاتر از پلیس راه ایلام- اسلام آباد(همان پلیس راه چوار) برپا شده بود.
با صدای آژیر قرمز سنگر می گرفتیم و زمانی که وضعیت عادی می شد به داخل چادر برمی گشتیم.

باقر بیگ محمدی به همراه خانواده اش، در چادر کناری ما زندگی می کرد. به صورت داوطلبانه به جبهه رفته بود و هر از گاهی برای دیدن خانواده به مرخصی می آمد.
هروقت می آمد با بچه ها شوخی می کرد و سربه سر آنها می گذاشت.خیلی او را دوست داشتیم و همواره منتظر بودیم از جبهه بیاید و بار دیگر او را ببینیم.
اگر اشتباه نکنم موتورسیکلتش زرد رنگ بود و بیشتر اوقات کلاه ایمنی بر سر می گذاشت.
در یکی از روزها که مادربزرگم مثل همیشه نان محلی می پخت، همه دور او جمع شده بودیم. هر وقت مادربزرگم نان محلی می پخت، همه بچه ها دور او جمع می شدند و هرکدام تکه ای از نان داغ و خوشمزه را به دست می گرفتند. در اکثر اوقات، بعداز اتمام پخت نان، تقریباً هیچ نانی باقی نمی ماند. اما مادربزرگ همیشه مهربان، هیچ اعتراضی نمی کرد.
صدای موتورسیکلت باقر شنیده شد. همه بچه ها طبق عادت به سمت او دویدند...
آری، مرخصی باقر تمام شده بود و باید به جبهه برمی گشت.باز هم مثل همیشه خندان بود و به همه روحیه می داد. مادربزرگم تکه ای نان داغ را به دست باقر داد. باقر هم طبق معمول از نان محلی مادربزرگ تعریف می کرد و به همراه یک کاسه دوغ محلی، آن را نوش جان کرد.
همه فامیل برای خداحافظی دور او جمع شده بودند. باقر با خانواده خودش و سایرین خداحافظی نمود و موتورش را به حرکت درآورد.برخی از بچه ها موتور را تعقیب می کردند و باقر سربه سر آنها می گذاشت. اما من در جای خودم ایستاده بودم و با نگاهم او را تعقیب می کردم.
این آخرین باری بود که باقر و موتورسیکلتش را می دیدم...
از آن روز، بیش از22 سال می گذرد.مادربزرگم باز هم نان محلی می پخت و بچه ها باز هم دور او جمع شدند. ولی از صدای موتور باقر خبری نبود. هیچ گاه باقر را بعداز آن روز ندیدیم.کسی هنوز نمی داند باقر به سرزمین لاله ها رفته یا نه؟...نمی دانیم او را شهید بنامیم یا جاویدالاثر؟
«علی نجات»برادر کوچکتر باقر، در جبهه ها شهید شد. پدرومادر باقر، تحمل دوری پسر را نداشتند و آنان نیز به سرای ابدی کوچ کردند.بچه های باقر بزرگ شدند و مانیز بزرگ شدیم. اما بچه های باقر و ما، هنوز امیدمان را از دست نداده ایم...چه کسی می داند؟ شاید باقر روزی برگردد و این بار او صدای موتور سیکلت فرزندش را بشنود.
اما، از نان محلی مادربزرگ خبری نیست. او هم به سرزمین ابدی رفته است.
نان محلی مادربزرگ، صدای موتورسیکلت باقر، کاسه دوغ محلی، تصاویری است که ذهن ما را به خود مشغول کرده است.
در 26 مردادماه هرسال، تقریباً همه بچه هایی که با باقر دوست بودند به یادش می افتند و باز هم در انتظار دیدن باقر هستند.
هرگاه اسرای ایرانی آزاد می شدند، برادر باقر به همراه پسرعمویش به استقبال آنان می رفت و با نشان دادن عکس باقر، سراغ او را می گرفتند. اما افسوس...
برای کسایی که رفتن و امید هایی که داشتندو امیدهایی که داشتیم و
وضعیت موجود جامعه ....
به جمله زير يك دقيقه فكر كنيد :
پيامبر در معراج آتشي نديد و اگر آتشي ديد هماني بود كه خود افراد براي خودشان روشن كرده بودند




