صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

سه پسر متمکن، مادر معلول را سر راه گذاشتند

همسرم دو سالی هست به رحمت خدا رفته سه تا پسر دارم همه ماشاءالله برای خودشون کسی هستن اما از پس نگه داشتن من بر نمیان. یکیشون وکیله، یکی استاد دانشگاه است و یکی هم پزشکه.
کد خبر: ۵۹۸۲۰۳
| |
23616 بازدید
|

روزنامه ایران در گزارشی رقت برانگیز، زندگی یک مادر معلول را تصویر کرده است.

به گزارش روزنامه ایران، پیرزن روی صندلی چرخدار فرسوده‌اش نشسته، چادر سیاهش را روی صورتش کشیده، ساکت و آرام، در میان دست‌های چروک خورده‌اش جعبه‌ای قرار دارد و رهگذرانی که هر از چند گاهی سکه‌ای در آن می‌اندازند.

روی پاهای پیرزن کیسه‌ای قرار دارد، پیرزن به‌عابری که سکه‌ای درون جعبه می‌اندازد نهیب می‌زند من گدا نیستم، اسکاچ می‌فروشم، اگه راست می‌گی ازم اسکاچ بخر. زن جوان عذرخواهی کرده و تقاضای اسکاچ می‌کند پیرزن دست در کیسه می‌کند و اسکاچی در اختیار زن قرار می‌دهد و پولش را درون جعبه می‌اندازد.

به پیرزن نزدیک می‌شوم، اسکاچ‌های رنگی با نخ‌های رنگارنگ که به‌وسیله  دست بافته شده‌اند، این اسکاچ‌ها رو خودتون بافته‌اید؟
چادرش را کنار می‌زند، پیرزنی است سفید رو که روزگار خطوط متعددی را در چهره‌اش نمایان کرده با چشمان کم‌فروغش نگاهم می‌کند، بله.

چرا اینها رو می‌بافی؟
برای اینکه باید خرجم رو دربیارم.

تو این سن و سال کسی نیست از شما حمایت کنه؟
 نه خانم خدا ازم حمایت کنه کافیه.

ان شاءالله. منظورم اینه همسری، بچه‌ای؟
ای بابا همسرم دو سالی هست به رحمت خدا رفته سه تا پسر دارم همه ماشاءالله برای خودشون کسی هستن اما از پس نگه داشتن من بر نمیان.

یعنی حاضر به نگه داشتن شما نیستن؟
نه؛ خانم هاشون حاضر نیستن با یه مادر شوهر معلول زندگی کنن می‌خواستن من رو به مراکز نگهداری سالمندان و معلولان ببرن که قبول نکردم.

پس چی کار می‌کنید؟
بهشون گفتم ولم کنید اونا هم ولم کردن.

شاید شرایط مالیشون خوب نیست؟
نه خانم یکیشون وکیله، یکی استاد دانشگاه است و یکی هم پزشکه.

یعنی با این شرایط حاضر نیستند حتی به شما خرجی بدهند؟
نه هیچ کمکی نمی‌کنند خودم باید از پس زندگی خودم بربیام. 

اینا رو چه طوری می‌بافید؟ نخها رو خودتون تهیه می‌کنید؟
 نه مادر، خدا که آدم رو ول نمی‌کنه همسایه‌ها کمکم کردن از قدیم بافتنی بلد بودم یکی از همسایه‌ها برام نخ میخره و برام میاره من هم اینا رو می‌بافم و میارم تو خیابون و می‌فروشم. یه مدتی لیف می‌بافتم الانم اسکاچ می‌بافم.

خونتون کجاست؟
اسلامشهر.

از اون جا چطور تا اینجا می‌آیید؟
یک آقایی همسایه ماست که مسافرکشی می‌کنه صبح‌ها من رو میاره اینجا و غروبم من رو می‌رسونه خونه.

بهش کرایه می‌دید؟
نه مثل پسر خودمه واقعاً ازش ممنونم هر کاری داشته باشم کمکم می‌کنه خودش و خانمش.

از همسرتان چیزی برایتان نمانده؟
چیزی نداشت خدابیامرز یک عمر کار کرد و بچه بزرگ کردیم همیشه می‌گفت من اگه نباشم پسرها تو رو ول نمی‌کنن خدا رو شکر دست همشون به دهانشون می‌رسه و برای خودشان کسی هستند.

پسرها خبر دارن که دستفروشی می‌کنید؟
 آره می‌دونن اما عین خیالشونم نیست انگار نه انگار که مادر دارند.

با فروش اینا خرج زندگی رو در میاری؟
  من پیرزن مگه چه خرجی دارم تازه یارانه هم می‌گیرم. خدا رو شکر. 

با توجه به وضعیت‌تان تنها زندگی کردن سخت نیست؟
نه همسایه‌های خوبی دارم همیشه بهم سر میزنن و تنهام نمیذارن. 

از کی دچار معلولیت شدید؟
بعد فوت همسرم البته از قبلش مشکل داشتم ولی با فوت اون خدابیامرز دیگه زمینگیر شدم. 

تحت پوشش بهزیستی نیستی؟
نه من که نمی‌دونم چی کار باید بکنم و کجا باید برم.
 
پسرها اصلاً حالتان رو نمی‌پرسن؟
 نه اصلاً انگار نه انگار که من مادرشان بودم و با سختی بزرگشان کرده‌ام. 

تلفن هم نمی‌زنند؟
نه به خدا دلم براشون لک زده برای خودشون و برای زن و بچه‌هاشون.

قطرات اشک صورت چروک خورده پیرزن را خیس می‌کند، سعی می‌کنم از این فضا دورش کنم میگم.
 حاج خانوم حتماً مادرشوهر خوبی نبودید که عروس‌ها نگهتان نداشتند؟
چه می‌دونم والا خدا می‌دونه ولی چون معلول بودم نگهم نداشتند.

چرا؟
می‌گفتن تو کثیفی، صندلیت کثیفه، بهم می‌گفتن تو همه جا رو کثیف می‌کنی و....

یعنی اگر سالم بودید قبولتان می‌کردند؟
 فکر نکنم؛ می‌دونی این روزها جوون‌ها حوصله ما پیرها رو ندارن چه سالم چه علیل.

هیچ وقت شده از خدا بخواهید یک روز اونا هم پیر بشن؟
 من همیشه دعاشون می‌کنم که عاقل شن و حداقل به دیدنم بیان باور کنید دلم برای دیدنشان لک زده.

از پیرزن خداحافظی می‌کنم اسکاچ‌های رنگی در میان دستانم خودنمایی می‌کنند و من به مادر معلولی فکر می‌کنم که در حسرت دیدن فرزندانش می‌سوزد فرزندانی که براحتی مادرشان را سر راه گذاشته‌اند.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱۱۸
انتشار یافته: ۶۵
علی اکبر کرمزاده
|
United States
|
۱۰:۱۵ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
تابناک اول صبح اشکمون رو دراوردی خواهشا صبح ها این خبرها رو نگذارید بگذارین عصر بگذارین.ما آرزو می کنیم هر کسی راستگو باشه ولی من دوست داشتم این خانم این حرفا رو دروغ گفته باشه چون اگر راست باشه یعنی یه قهقرای اجتماعی
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۱۸ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
عجب دنیایی شده!!! با فرض بداخلاق بودن مادر، معلول بودن مادر و پناه بر خدا مزاحم بودن مادر، نامردها حداقل یک پرستار برای مادرتون می گرفتید!!
پاسخ ها
نکته بین
| Iran, Islamic Republic of |
۱۲:۴۵ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
پرستار بخوره تو سرشون. هرکدام به اندازه یک سوم درآمد اسکاچ فروشی! به مادرشان کمک خرجی میدادن حداقل اون مجبور نمی شد اسکاچ بفروشه. بعید می دونم سهم هر کدومشون بیشتر از 200 تومن در ماه می شد.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۱۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
مادر واژه بی انتهاست، ارزش و منزلت مادر را باید به بهترین شکل دونست.
شیوای بلخی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۲۱ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
این یعنی بحران اخلاق حتی درقشرباسواد.!!.درجهان کم نظیره
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۲۸ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
خدا همه ما رو به راه راست هدایت کنه
هموطن
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۲۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
خدای همه مار را به راه خیر هدایت کند. مهم داشتن مدرک تحصیلی وضعیت مالی نیست مهم انساینت.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۳۱ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
چه آدمهای بی معرفتی پیدا می شوند . فرزندانش تقاص این کار خود را هم در این دنیا و هم در آخرت پس خواهند داد. این خانم هم اگر خودش را به کهریزک یا بهزیستی معرفی کند فکر می کنم خیلی بهتر باشد .
محسن
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۳۴ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
خدای من چقدر وحشتناکه خدایا عاقبت بخیرمان کن و به فریادمان برس. الهی آمین
عارف
|
-
|
۱۰:۳۶ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
با سلام
اشکم در اومد
چی بگم...!؟

از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید، جو ز جو
لقمان حکیم غلام بود و نیمه شب برای نماز بیدار شد دید ارباب خوابیده او را صدا زد که کاروان شب زنده داران در حال حرکت است برخیز که از قافله جا نمانی . ارباب خواب را ترجیح داد و گفت بخواب غلام خداوند کریم است . هنگام نماز صبح شد لقمان ارباب را بیدار کرد که قافله نماز گزاران در اول وقت در حال حرکت است خواب نمانی ولی ارباب که همان پاسخ را به لقمان داد خورشید داشت طلوع می کرد که لقمان دوباره به سراغ ارباب آمد که ای بیخبر از کاروان نمازگران جامانده ای برخیز که تمام هستی در حال سجود و تسبیح گویند ولی تو را خواب غفلت ربوده است . وارباب پاسخ داد که دل صاف باشد به عمل نیست . خدا کریم است و نیازی به عبادت ماندارد. روز هنگام ارباب کیسه ای گندم به لقمان داد تا بکارد ولقمان آن را بفروخت و مشتی تخم علف هرز بر زمین پاشید . هنگام درو ارباب دید در باغ جز علف نیست . علت را از لقمان پرسید پاسخ شنید که ای ارباب از عمل شما چنان گمان کردم خدایی که به پاداش خواب بهشت دهد و به عمل کار نداشته باشد به تخم گران قیمت گندم هم کار ندارد لذا من گندم گران را بر زمین نپاشیدم بلکه تخم علف بی ارزش را به نیت گندم بذر کردم چرا که خود گفتی نیت و دل باید صاف باشد خداوند کریم است و به عمل ما نیاز ندارد .

پس اکنون فهمیدم که گندم از گندم بروید جو زجو
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۳۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۷
اشکمو در آوردی نامرد...
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟