ایران بخشی از بازی است
گفتوگو با کیهان برزگر
کد خبر: ۵۹۳۷۵
| | 9469 بازدید
دكتر كيهان برزگر، استاد دانشگاه و كارشناس مسائل منطقهاي در حوزه «خاورميانه و خليجفارس» است، که برای بررسي نقش بازيگران منطقهاي، استراتژي باراك اوباما، رئيسجمهور آمريكا ـ كه در قالب نظريه جوزف ناي، نظريهپرداز مشهور آمريكايي و تحت عنوان «قدرت هوشمند» در منطقه دنبال ميشود ـ با وی به گفتوگو پرداختیم؛
با توجه به تغيير و تحولات جديد سياسي در منطقه بعد از حوادث 11 سپتامبر و به خصوص بعد از بحران عراق در سال 2003، تغيير در نقش بازيگران منطقهاي را چگونه ميبينيد؟
بي ترديد تغيير و تحولات جديد سياسي از لحاظ ژئوپلتيك نقش بازيگران منطقه را تغيير داده است. در حال حاضر چهار بازيگر اصلي منطقه عبارتند از: ايران، عربستان سعودي، اسرائيل و تركيه. ماهيت تغيير و تحولات نيز به گونهاي بوده كه هر يك از اين بازيگران با توجه به جايگاه منطقهاي، حضور و سابقه فرهنگي و ايدئولوژيك و مذهبي، جغرافيا و جمعيت، نقش شان عوض شده است.
در اين ميان نقش ايران و تركيه افزايش و عربستان سعودي و اسرائيل كاهش يافته است. افزايش نقش ايران به دو دليل بوده؛ نخست، موقعيت ژئوپلتيك آن و دسترسي همزمان به تمامي نقاط بحران در خاورميانه بزرگ كه در مبارزه با تروريسم القاعدهاي بسيار مهم است. دوم، در مورد تقويت عنصر شيعي در ساخت قدرت و سياست خاورميانه كه ايران نيز مركز آن در منطقه است. در مورد كاهش نقش عربستان اساسا به يكسري تحولات جديد بعد از حوادث 11 سپتامبر و ورود مفاهيم جديد در نظام امنيت بينالملل از جمله مبارزه با تروريسم، حمله به راديكاليسم سني، دموكراسيسازي، مبارزه با حكومتهاي اقتدارگرا و غيره ميتوان اشاره كرد. كه اينها اساسا پايههاي مشروعيت عربستان و نقش سازي اين كشورها را در منطقه زير سوال بردهاند.
تغيير نقشها در مورد اسرائيل و تركيه چگونه بوده است؟
نقش اسرائيل به دليل شكستي كه از حزبالله خورده و لشكركشي ناموفقي كه به غزه داشته، كاهش پيدا كرده است. آرامآرام نقش اسرائيل در منطقه در حال كاهش است. تركيه نيز از خلاء كاهش نقش اسرائيل و عربستان استفاده كرده و سعي دارد خود را يك بازيگر مهم منطقهاي و به خصوص در مسائل جهان عرب جلوه دهد. البته بازي تركيه به گونهاي است كه نشان دهد ميتواند با اسرائيل كنار بيايد. تركيه ميگويد من تنها بازيگري در منطقه هستم كه ميتوانم با همه طرفهاي درگير صحبت كنم. منظورش اين است كه ما خلاف ايران ميتوانيم با اسرائيل هم صحبت كنيم، يعني قدرت ما به اندازه قدرت ايران است ولي فرق مهم ما اين است كه تركيه ميتواند با اسرائيل هم صحبت كند، ولي ايران نميتواند.
ائتلاف اسرائيل و عربستان سعودي براي افزايش نقش ايران در منطقه به چه صورت در حال شكلگيري است؟
از چند سال گذشته اسرائيليها بحثي را تحت عنوان «تهديد وجودي ايران» مطرح و آن را به برنامه اتمي ايران وصل ميكنند كه به نظر من اغراق بيش از حد است. «تهديد وجودي» يعني اينكه ايران كشوري است كه ميخواهد اسرائيل را كاملا نابود كند و اسرائيليها دارند اين را به آمريكا و جهان عرب ميفروشند. جهان عرب محافظهكار نيز از يكي دو سال گذشته آرامآرام دارد به اسرائيل نزديك ميشود. چون فكر ميكنند كه دشمن مشتركشان ايران است.
به خصوص يك ايران اتمي و قدرتمند كه از نظر آنها ميتواند خواستههاي خود را از جمله افزايش قيمت نفت در اوپك و حمايت از نيروهاي مقاومت در منطقه به آنها تحميل كند. آمريكا در منطقه خاورميانه با 4بلوك قدرت مواجه است كه هر كدام ساز مختلفي ميزنند، به عنوان مثال برداشتهاي سياسي-امنيتي و استراتژيك ايران و عربستان سعودي و نوع نگاه آنها به مقوله تهديد امنيت ملي و تهديدات خارجي كاملا متفاوت است. ايران، آمريكا را تهديد و ريشه ناامني منطقه ميداند، عربستان بر عكس وجود آمريكا را براي حفظ امنيت خود ضروري ميداند. درست است كه ايران و تركيه از لحاظ اقتصادي با يكديگر همكاري ميكنند، ولي از لحاظ استراتژيك، نقش و بازيگري در منطقه خاورميانه كاملا متفاوت از يكديگر رفتار ميكنند.
تركيه ميخواهد به اتحاديه اروپا بپيوندد و افزايش نقش و بازيگري جهاني و منطقهاي خود را در اين جهت ميخواهد. ولي ايران ميخواهد در منطقه و در جهان اسلام به بازيگري بپردازد. از سوي ديگر يك رقابت تاريخي نيز بين تركها و اعراب وجود دارد كه مربوط به حمايت اعراب از انگليسيها در تجزيه امپراتوري عثماني است كه تركها هيچ وقت آن را فراموش نميكنند. اسرائيل هم در ته اين قضيه با يكسري كشور عرب مسلمان سروكار دارد كه سابقه طولاني منازعه و تنش را با آنها دارد و ايران را هم «تهديد وجودي» ميداند و عربستان سعودي هم كه به هيچكدام از ايران و اسرائيل اطمينان ندارد. بنابراين، مشاهده ميكنيم كه اين چهار بلوك قدرت در منطقه خاورميانه مخرج مشتركي از لحاظ نگاه استراتژيك سياسي- امنيتي و حتي از لحاظ اقتصادي و فرهنگي هم ندارند.
مشكل آمريكا الان در منطقه خاورميانه اين است كه چطور بايد منافع خود را در مقابله با اين 4 بلوك قدرت در منطقه كه هر كدام ساز مختلفي ميزنند، تامين كند. مساله اين است كه اگر آمريكا با ايران مذاكره كند، اسرائيل و عربستان سعودي را چه كار كند كه ايران را تهديدي عليه خود ميدانند. نظام بينالملل نيز از حالت تكقطبي خارج شده و بازيهاي منطقهاي در حال شكلگيري هستند. در اينجا نقش ايران بسيار مهم است، چون ايران هم به عنوان زيرسيستم اصلي تمام مناطق مهم درون خاورميانه بزرگ شامل منطقه خاورميانه عربي، منطقه خليجفارس، منطقه آسياي مركزي و قفقاز و منطقه آسياي جنوبي محسوب ميشود. به عبارت ديگر ايران تنها كشوري است كه تمامي اين مناطق را همزمان به هم وصل ميكند.
با توجه به اين تعريفي كه شما از نقش جديد منطقهاي ايران انجام دادهايد، چگونه ايران ميتواند خود را با استراتژي جديد آمريكا كه با روي كار آمدن آقاي اوباما در آمريكا در منطقه خاورميانه در حال شكل گيري است، هماهنگ كند؟
يكي از ابعاد استراتژي جديد آقاي اوباما مبتني بر بهكار گيري نظريه «قدرت هوشمند» آقاي جوزف ناي از نظريهپردازان مشهور آمريكايي است. براساس اين استراتژي ماهيت تهديدات بينالمللي تغيير كرده و عمدتا روي امنيت بشري و تهديدات مربوط به تروريسم و خطرات تسليحات كشتار جمعي متمركز شده است. استدلال اين است كه آمريكا به تنهايي نميتواند به حل و فصل آنها بپردازد، بنابراين بايد از نقش متحدان آمريكا و يا بازيگران منطقهاي استفاده كند. آمريكاييها براساس همين تئوري و استراتژي ميخواهند به ايران نزديك شوند. به نظر من اگرآمريكاييها همكاريهاي ايران را ميخواهند حداقل بايد نقش و جايگاه ايران را به عنوان بازيگر اصلي منطقه شرق خاورميانه بپذيرند.
منظور شما از منطقه شرق خاورميانه چيست؟
منظور من از منطقه شرق خاورميانه منطقهاي شامل منطقه خليجفارس، عراق، افغانستان و به طور كلي حوزههاي اطراف ايران است. اينها مناطقي هستند كه حياط خلوت ايران محسوب ميشوند و ايران از لحاظ استراتژيك داراي منافع سياسي، امنيتي و اقتصادي است. نقش و نفوذ ايران در اين منطقه بايد مورد پذيرش آمريكاييها قرار بگيرد. هر چند ممكن است آمريكاييها مخالف افزايش نقش ايران در منطقه غرب خاورميانه به خصوص در خاور نزديك يعني در لبنان و فلسطين و سوريه باشند ولي حتما بايد مشروعيت نقش ايران در منطقه شرق خاورميانه را بپذيرند.
پس تضاد نقشها در روابط ايران و آمريكا را چگونه ميبينيد؟
به عنوان يك واقعيت بايد بپذيريم كه نقش آمريكاييها در درون منطقه به صورت نهادينه شده وجود دارد. بنابراين، اگر جمهوري اسلامي ايران سعي كند كه 100 درصد نقش آمريكا را زير سوال ببرد يا اصرار كند كه حتما آمريكاييها بايد كلا از منطقه خارج شوند، اين امر مساله تضاد نقشها را بهوجود ميآورد كه ممكن است به نفع ايران نيز نباشد. ترديدي در اين نيست كه آمريكاييها در درون منطقه ميمانند چون داراي منافع زيادي هستند.
در آمريكا مطرح شده است كه جنگ آمريكا در عراق نزديك به 300 تريليون دلار بهطور مستقيم و غيرمستقيم براي آمريكا هزينه داشته است. آمريكاييها به عراق نرفتند كه نزدیک به 5 هزار كشته بدهند. آمريكاييها چنين كاري را انجام نميدهند و از لحاظ تاريخي، آمريكاييها هرگاه در هر نقطه جهان به جايي رفتهاند از آنجا هم بيرون نيامدهاند. پس ايران بايد تا حدودي بپذيرد كه به هر حال آمريكا در درون منطقه يك بازيگر مهم و داراي نقش است و بسياري از حكومتهاي محافظه كار عرب منطقه خواهان تداوم حضور آمريكا هستند. منتها مسالهاي كه وجود دارد اين است كه آمريكاييها نميپذيرند ايران در درون منطقه داراي نقش باشد. بحث تضاد نقشها روي اين مساله است.
اگر دولت آقاي اوباما بتواند به گونهاي افزايش نقش ايران را در منطقه خاورميانه و خليجفارس بپذيرد، آنوقت ايران و آمريكا وارد يك بازي و همكاري«برد ـ برد» ميشوند و با همديگر براي حل و فصل بحرانهاي منطقهاي و مسائل ديگر همكاري و يا حداقل رقابت سازنده ميكنند. چگونه آمريكا ميتواند نقش ايران را بپذيرد، اين مساله بستگي به پذيرش سهم ايران در مسائل اقتصادي منطقه، پذيرش نگرانيهاي مشروع امنيتي ايران در عراق و كمك به روي كارنيامدن حكومت ضدايراني در اين كشور مشاركت جدي ايران در ترتيبات سياسي-امنيتي خليجفارس دارد. ايران بخشي از اين بازي است.
به نظر شما بهترين استراتژي ايران در به حداكثر رساندن نقش منطقهاي در راستاي رفع تهديد آمريكا و تقويت و ارتقاي جايگاه منطقهاي ايران چيست؟
البته شما سوال خيلي سختي را مطرح ميكنيد و اين مساله بسيار پيچيده است. چون اگر ما پاسخ اين را ميدانستيم، اصلا سياست خارجيمان خيلي عالي ميشد و ايران در منطقه خليجفارس بازيگر اول ميشد. من زياد به اين مساله فكر كردهام و در اين كتاب نيز در مورد آن بحث كردهام. همانطور كه آمريكاييها قدرت هوشمند دارند ما ايرانيها هم بايد «قدرت هوشمند» داشته باشيم.
و ايران چگونه ميتواند از اين قدرت هوشمند، مانند آمريكا استفاده كند؟
از نظر آمريكاييها «قدرت هوشمند» اين است كه يك «قدرت بزرگ» مثل آمريكا با يك قدرت منطقهاي «مثل ايران» كار كند. ايران هم بايد از نقش آمريكا استفاده كند. آمريكا به ابزارهاي نقش سازي ايران در حوزههايي مثل ژئوپلتيكش در مبارزه با تروريسم، عنصر شيعهاش در جهت مثبت يعني مبارزه با افراط گرايي سني در درون منطقه، بحثهاي مربوط به برنامه هستهاياش در كار كردن با نظام بينالمللي و آمريكا مثل ايجاد كنسرسيوم بينالمللي در درون خاك ايران نياز دارد.
عوامل فوق همزمان قدرت سخت و قدرت نرم ايران را در بر دارند. افزايش نفوذ سياسي ايران در تودههاي جهان عرب و كلا در منطقه يك قدرت نرم است. در مقابل ائتلافسازيها با دوستان منطقهاي در عراق، سوريه، لبنان و فلسطين يك قدرت سخت است. حفظ اينها براي رفع تهديدات امنيت ملي ايران خوب هستند. تركيب اين دو يعني قدرت هوشمند ايران. يعني اينكه ايران ضمن رفع تهديد امنيتي آمريكا، نقش آمريكا را در منطقه به نفع فرصت سازيهاي سياسي، امنيتي و اقتصادي مديريت كند.
ايران چگونه ميتواند اين را تبديل به نتايج ملموس كند؟
البته كار راحتي نيست. اگر ايران و آمريكا وارد يك گفتوگو شوند كه در اين مذاكره آمريكاييها بپذيرند كه به هر حال برنامه مستقل اتمي ايران (چرخه مستقل سوخت) اتفاق بيفتد، من فكر ميكنم كه در نهايت آمريكاييها مجبورند كه بازيگري ايران را به عنوان يك قدرت منطقهاي بپذيرند و چارهاي ندارند.
اين نكته را هم بگويم كه در ميان تمامي مسائل موجود بين ايران و آمريكا، تنها برنامه هستهاي است كه قابليت نزديكي دو طرف را دارد. چون ايران را در موضع برتر و استراتژيك قرار ميدهد. همانطور كه سابقه نشان داده آمريكا تنها با بازيگران استراتژيك (مثل مورد چين و روسيه)وارد گفتوگوهاي جدي براي نقش سازي شده است. در منطقه خاورميانه، آمريكا بازيگر جدي و ماندني است كه بايد به آن توجه داشت و اين بازيگر جدي و ماندني بايد مديريت شود نه اينكه در جهت ريشهكن كردن اين بازيگر جدي حركت كنيم. بنابراين به نظر من ته قضيه بازي ايران و آمريكا در منطقه خاورميانه براي «تثبيت نقشها»ست. اساسا بازيهاي آينده در منطقه براي «تثبيت نقش»هاست.
مشكلات بين شيعه و سني در عراق، تنها مشكلات ايدئولوژيك نيست. مشكل اصلي «تثبيت نقش»هاست. يعني هر كدام ميخواهند قدرت خودشان را در ساخت جديد قدرت در عراق افزايش دهند. شيعيان ميخواهند سهمشان در مجلس عراق را تثبيت كرده يا افزايش دهند، سنيها هم ميخواهند افزايش دهند يا حداقل منزوي نشوند. كردها هم دارند بازي خودشان را در حياط خلوت خودشان در شمال عراق ميكنند يا در منطقه خاورنزديك حزبالله دارد يك بازي جدي را در ساخت قدرت لبنان انجام ميدهد.
برخي ميپرسند كه ايران حمايت ايدئولوژيك از حزبالله لبنان دارد، اين درست است. يعني ايران و حزب الله بهطور متقابل به يكديگر براي تثبيت نقش نياز دارند. حزبالله لبنان طبيعتا از يك ايران قوي حمايت ميكند. اگر ايران ضعيف شود مسلما حزبالله هم ضعيف ميشود. پس حزبالله به عنوان يك بازيگر به ايران نگاه ميكند كه از آن براي حفظ خودش در صحنه قدرت لبنان و براي مبارزه با تهديد اسرائيل و آمريكا پشتيباني استراتژيك دارد.
در عملياتي كردن سياست خارجي و نقشسازي در سياست خارجي و رسيدن به نتايج، بازيهاي استراتژيك داراي اهميت حياتي است. اين به عنوان يك اصل پايدار است كه در منطقه خاورميانه بايد به آن توجه كرد. اگر ايران بازيگر استراتژيك نباشد، به نظر من آمريكاييها حاضر نيستند با ايران وارد معامله و گفتوگوي جدي شوند. اتحاديه اروپا هم همين طور. بازيهاي استراتژيك ايران بايد مبتني بر تركيبي از قدرت سخت و نرم ايران در درون منطقه باشد. البته با بازي استراتژيك برنامه هستهاي ايران كه در راس همه قرار دارد. يك بار ديگر تاكيد ميكنم كه برنامه هستهاي و قاطع بودن در «حفظ چرخه مستقل سوخت» ايران را تبديل به يك بازيگر استراتژيك كرده است. آن وقت ايران بايد در كنار اين بازيگري استراتژيكي در مورد برنامه هستهاي بتواند مشكلات استراتژيك و مسائل منطقهاي خودش را هم به خصوص با آمريكاحلوفصل كند.
حال با توجه به تمامي بحثهايي كه انجام داديم، نظام سياسي- امنيتي در منطقه خليجفارس و نقش ايران در آن چگونه بايد باشد؟
تمام اين بحثها را مطرح كردم كه بگويم اگر ايران در درون منطقه بازيگر جدي باشد، اين بسيار خوب است. خيليها ميگويند ايران در درون منطقه دوستي ندارد. بنابراين بهتر است بازي در منطقه را جدي نگيرد. منطق اين بحث درست است اما به نظر من چنين تفكري ايران را تبديل به يك بازيگر «منفعل» ميكند. يعني شما ادعاي فرهنگي، تاريخي، منابع انرژي، ژئوپلتيك، وسعت وجمعيت داريد ولي نميخواهيد بازيگر فعالي باشيد.
ايران نياز به بازيگران منطقهاي ديگر ندارد. ايران خودش را دارد و ويژگيهايي دارد كه نظام بينالملل به آنها نياز دارد، بنابراين بايد با قدرتهاي بزرگ بازي كند. اگر ايران بازيگري فعال در درون منطقه نداشته باشد، جايگاه منطقهاي و نقش آن در بلندمدت دچار آسيبپذيري جدي ميشود. مثلا نزديك 20 سال است كه اتحاديه اروپا دارد با ايران در زمينه گفتوگوهاي انتقادي حقوق بشر، مسائل اقتصادي، دموكراسي و... بحث ميكند. ولي از زمانيكه برنامه هستهاي وارد برنامههاي دوطرف شد، اتحاديه اروپا دارد ايران را جدي ميگيرد. اين امر در مورد آمريكا نيز صادق است. هر كاري كه ايران ميكند باز اتحاديه اروپا يا آمريكا ميگويندماميخواهيم با ايران كار كنيم. اصلا نوع و روش ديالوگ اتحاديه اروپا در خصوص ايران تغيير كرده است. يعني از زماني كه ايران سفت و سخت روي برنامه هستهاياش ايستاده است و گفته كه به عنوان يك اصل استراتژيك به آن نگاه ميكنم، نوع نگاه آمريكاييها در مذاكره با ايران عوض شده است و اين كاملا مشخص است.
تا كي چنين موقعيت ويژهاي كه شما از ايران تعريف ميكنيد تداوم خواهد داشت؟آيا عنصر زمان به نفع ايران است؟
مساله من اين است كه تمام اين ابزارهايي كه ايران دارد، خوب است. ولي اگر خوب از اينها استفاده نكنيم، تاريخ مصرف بهينه آنها تمام ميشود. مثلا اينگونه نيست كه احزاب سياسي طرفدار ايران در عراق تا ابد در راستاي سياستهاي ايران گام بر دارند. اهميت نقش ايران در شرايط انتقالي است.
ابزارهاي قدرت ايران همگي به طور «بالقوه» هستند. براي اينكه منجر به نتيجه شوند بايد تبديل به «نقش» شوند و تثبيت نقشها يعني هدايت بازي «برد- برد» و همكاري در سطح بينالمللي. اگر برنامه هستهاي ايران قوي است، بايد آن را به صورت بستهاي در بسياري از مسائل استراتژيك منطقه به مذاكره بگذارد. مثلا آمريكا تعريف از ايران را به عنوان يك «تهديد» در استراتژي خودش حذف كند. الان آمريكاييها اين امر را در منطقه تقويت ميكنند كه اساسا ايران يك تهديد بنيادي در منطقه است، حالا فكر كنيد كه اين مساله برعكس شود و گفته شود كه ايران تهديدي در درون منطقه نيست. اصلا كل استراتژي آمريكا تغيير ميكند.
در مورد ترتيبات جديد سياسي ـ امنيتي خليج فارس چطور؟
به نظر من اساس تغيير «ترتيبات جديدسياسي- امنيتي» در منطقه ميتواند براساس بازتعريف و جابهجايي از تئوري «توازن قوا» به تئوري «توازن امنيت» انجام شود. اگر آمريكاييها به دنبال «توازن قوا» به صورت سنتي آن در منطقه باشند اين يك اشتباه است. اگر آمريكاييها به دنبال ثبات درازمدت هستند و اگر دولت اوباما ميخواهد ايجاد ثبات كند، براساس كاركرد ملتها، اين «توازن سنتي قوا» باعث ايجاد بياعتمادي، جنگ و برخورد بين كشورها ميكند.
فرضيه اصلي در «توازن قوا» اين است كه «قدرت نسبي» كشورها را بالا ببرد و اين يعني رقابت تسليحاتي. مثلا وقتي شاه مبادرت به خريد تسليحات ميكرد، از وي پرسيدند كه اين تسليحات را براي چه ميخواهيد؟ ايران كه نميتواند جلوي شوروي بايستد؟ يكي از استدلالها براي اين بود كه اين تسليحات براي شوروي نيست، بلكه براي عراق و حفظ توازن قدرت است. چون عراق يك روزي به ايران حمله ميكند و اين اتفاق افتاد. در مقابل، افزايش خريد تسليحاتي رژيم بعثي عراق نيز براي حفظ چنين توازني بود. با تداوم جنگ ايران-عراق به مدت 8 سال فراتر از ماجراجوييهاي صدام و حمايت غرب، به دليل وجود انبارهاي تسليحاتي در دو كشور بود.
ممكن است بيشتر در مورد اينگونه «توازن قوا» و «توازن امنيت» توضيح دهيد؟
«توازن قوا» در نهايت منجر به افزايش نسبي قدرت ميشود، توازن امنيت منجر به افزايش نسبي امنيت كشورها ميشود. اولي در درون خود رقابت و جنگ احتمالي را دارد، دومي در خود احترام متقابل، حفظ امنيت و نهايتا همكاري سازنده و رقابتي. بحثي به نام نظريه «رئاليسم تهاجمي»در روابط بينالملل وجود دارد كه فرضيه آن اين است كه كشورها براي افزايش قدرت نسبي خودشان مبارزه ميكنند.
در برابر «رئاليسم تهاجمي» نظريه ديگري به نام «رئاليسم تدافعي» وجود دارد كه ميگويد منازعه كشورها براي افزايش «قدرت نسبي» نيست بلكه براي افزايش «امنيت نسبي» است، مثلا اگر ايران در عراق حضور فعال سياسي دارد، نميخواهد «قدرت نسبي»اش را افزايش دهد. بلكه ميخواهد «امنيت نسبي»اش را افزايش دهد، چون فكر ميكند آمريكاييها در عراق حضور دارند و احتمال دارد كه عراق تبديل به پايگاه ضد ايراني شود، بنابراين بايد از تهديد قبل از اينكه به مرزهايش برسد، پيشگيري شود. بحث «توازن سنتي قوا»و«توازن امنيت»درمنطقه را ميتوان در قالب«افزايش نسبي امنيت» نظريهسازي كرد.
درواقع «توازن امنيت» در درون خودش «امنيت نسبي» را ميآورد. اگر ايران بتواند با آمريكا براساس «توازن امنيت» به توافقي برسد كه آمريكا تهديدگر ايران نباشد و نقش ايران را در حوزه خليجفارس بپذيرد، طبيعتا اين «توازن امنيت» ايجاد ميكند اما آمريكا در هيچكدام از اين دو مورد با ايران به توافق نرسيده و همچنان تهديدگر است و نقش ايران را در خليجفارس نميپذيرد.
سابقه نشان داده كه آمريكاييها به هيچ عنوان حاضر به اعطاي نقش به جمهوري اسلامي ايران نيستند، چرا؟
چون فكر ميكنند كه منافع آمريكا و متحدان سنتي آن در جهان عرب و اسرائيل به خطر ميافتد. ولي من به اين اعتقاد ندارم. آمريكاييها در دوران بوش خيلي به ضرر ايران و به ضرر مسائل امنيت منطقهاي و ايجاد تضاد و عدم همگرايي پيش رفتند.
وظيفه اوباما اين است كه اين بازتعريف را در سياستخارجي آمريكا نسبت به ايران در خليجفارس انجام دهد، بنابراين اگر ما در درجه نخست از «توازن سنتي قوا» وارد «توازن امنيت» شويم كه آمريكاييها دست از تهديدشان بردارند و دوم اينكه نقش ايران را بپذيرند و ترتيبات جديد امنيتي در درون منطقه شكل بگيرد، مثلا ايران و عراق مثل سابق دشمن يكديگر تعريف نشوند و به همراه عربستانسعودي، به عنوان سه بازيگرمهم منطقهاي وارد بحثهاي جديد براي ايجاد ترتيبات سياسي-امنيتي جديد در منطقه خليج فارس بشوند، آمريكا نيز ميتواند به عنوان يك بازيگر مهم فرامنطقهاي نقش نظارتي داشته باشد. بنابراين اگر ميخواهد «ترتيبات سياسيامنيتي» در كل منطقه خاورميانه شكل بگيرد، سرنخ اين است كه ايران و آمريكا بايد گشايشي انجام دهند.
ايران ضمن حفظ استقلال خودش بايد روابطي مثل چين با آمريكا در پيش بگيرد تا براي تقسيم نقشها در درون منطقه با آمريكا به توافق برسد. يك بحثي در درون آمريكا وجود دارد و استراتژيستهاي آمريكايي مثل كسينجر و برژينسكي نيز از آن حمايت ميكنند و آن اينكه يك ايران قوي به ضرر آمريكاييهاست. نكتهاي كه ميخواهم مطرح كنم اين است كه آمريكاييها در سالهاي اخير رفتهرفته نقش ايران را در حوزههاي استراتژيك اطراف خود از جمله عراق و افغانستان پذيرفتهاند.
البته مشكل اصلي آنان افزايش روزافزون نقش ايران در مسائل جهان عرب است. باز تاكيد ميكنم كه منطقه خاورميانه از لحاظ ژئوپلتيك بايد به منطقه شرق و غرب تقسيم شود. ايران بايد بازيگر اصلي منطقهاي در منطقه شرق خاورميانه يعني در حوزه اطراف مرزهاي ملي ايران و خليجفارس باشد. در حوزه غرب خاورميانه ايران بايد نقش خود را در چارچوب نقش بازيگران اصلي ديگر متعادل كند و بعضي از خواستههاي آنان را نيز لحاظ كند. البته ايران همچنان ميتواند بازيگر در مسائل جهان عرب باشد. علائم نشان ميدهد كه چنين دستهبندياي حتي ميتواند مورد پذيرش آمريكا و ساير بازيگران منطقهاي نيز قرار گيرد. در واقع ايران در هركدام از حوزههاي منطقهاي بايد يك سياستخارجي تعريفشده داشته باشد و براساس پايههاي قدرت و ويژگيهاي متفاوت آن را عملياتي كند.
منبع: اعتماد ملی
با توجه به تغيير و تحولات جديد سياسي در منطقه بعد از حوادث 11 سپتامبر و به خصوص بعد از بحران عراق در سال 2003، تغيير در نقش بازيگران منطقهاي را چگونه ميبينيد؟
بي ترديد تغيير و تحولات جديد سياسي از لحاظ ژئوپلتيك نقش بازيگران منطقه را تغيير داده است. در حال حاضر چهار بازيگر اصلي منطقه عبارتند از: ايران، عربستان سعودي، اسرائيل و تركيه. ماهيت تغيير و تحولات نيز به گونهاي بوده كه هر يك از اين بازيگران با توجه به جايگاه منطقهاي، حضور و سابقه فرهنگي و ايدئولوژيك و مذهبي، جغرافيا و جمعيت، نقش شان عوض شده است.
در اين ميان نقش ايران و تركيه افزايش و عربستان سعودي و اسرائيل كاهش يافته است. افزايش نقش ايران به دو دليل بوده؛ نخست، موقعيت ژئوپلتيك آن و دسترسي همزمان به تمامي نقاط بحران در خاورميانه بزرگ كه در مبارزه با تروريسم القاعدهاي بسيار مهم است. دوم، در مورد تقويت عنصر شيعي در ساخت قدرت و سياست خاورميانه كه ايران نيز مركز آن در منطقه است. در مورد كاهش نقش عربستان اساسا به يكسري تحولات جديد بعد از حوادث 11 سپتامبر و ورود مفاهيم جديد در نظام امنيت بينالملل از جمله مبارزه با تروريسم، حمله به راديكاليسم سني، دموكراسيسازي، مبارزه با حكومتهاي اقتدارگرا و غيره ميتوان اشاره كرد. كه اينها اساسا پايههاي مشروعيت عربستان و نقش سازي اين كشورها را در منطقه زير سوال بردهاند.
تغيير نقشها در مورد اسرائيل و تركيه چگونه بوده است؟
نقش اسرائيل به دليل شكستي كه از حزبالله خورده و لشكركشي ناموفقي كه به غزه داشته، كاهش پيدا كرده است. آرامآرام نقش اسرائيل در منطقه در حال كاهش است. تركيه نيز از خلاء كاهش نقش اسرائيل و عربستان استفاده كرده و سعي دارد خود را يك بازيگر مهم منطقهاي و به خصوص در مسائل جهان عرب جلوه دهد. البته بازي تركيه به گونهاي است كه نشان دهد ميتواند با اسرائيل كنار بيايد. تركيه ميگويد من تنها بازيگري در منطقه هستم كه ميتوانم با همه طرفهاي درگير صحبت كنم. منظورش اين است كه ما خلاف ايران ميتوانيم با اسرائيل هم صحبت كنيم، يعني قدرت ما به اندازه قدرت ايران است ولي فرق مهم ما اين است كه تركيه ميتواند با اسرائيل هم صحبت كند، ولي ايران نميتواند.
ائتلاف اسرائيل و عربستان سعودي براي افزايش نقش ايران در منطقه به چه صورت در حال شكلگيري است؟
از چند سال گذشته اسرائيليها بحثي را تحت عنوان «تهديد وجودي ايران» مطرح و آن را به برنامه اتمي ايران وصل ميكنند كه به نظر من اغراق بيش از حد است. «تهديد وجودي» يعني اينكه ايران كشوري است كه ميخواهد اسرائيل را كاملا نابود كند و اسرائيليها دارند اين را به آمريكا و جهان عرب ميفروشند. جهان عرب محافظهكار نيز از يكي دو سال گذشته آرامآرام دارد به اسرائيل نزديك ميشود. چون فكر ميكنند كه دشمن مشتركشان ايران است.
به خصوص يك ايران اتمي و قدرتمند كه از نظر آنها ميتواند خواستههاي خود را از جمله افزايش قيمت نفت در اوپك و حمايت از نيروهاي مقاومت در منطقه به آنها تحميل كند. آمريكا در منطقه خاورميانه با 4بلوك قدرت مواجه است كه هر كدام ساز مختلفي ميزنند، به عنوان مثال برداشتهاي سياسي-امنيتي و استراتژيك ايران و عربستان سعودي و نوع نگاه آنها به مقوله تهديد امنيت ملي و تهديدات خارجي كاملا متفاوت است. ايران، آمريكا را تهديد و ريشه ناامني منطقه ميداند، عربستان بر عكس وجود آمريكا را براي حفظ امنيت خود ضروري ميداند. درست است كه ايران و تركيه از لحاظ اقتصادي با يكديگر همكاري ميكنند، ولي از لحاظ استراتژيك، نقش و بازيگري در منطقه خاورميانه كاملا متفاوت از يكديگر رفتار ميكنند.
تركيه ميخواهد به اتحاديه اروپا بپيوندد و افزايش نقش و بازيگري جهاني و منطقهاي خود را در اين جهت ميخواهد. ولي ايران ميخواهد در منطقه و در جهان اسلام به بازيگري بپردازد. از سوي ديگر يك رقابت تاريخي نيز بين تركها و اعراب وجود دارد كه مربوط به حمايت اعراب از انگليسيها در تجزيه امپراتوري عثماني است كه تركها هيچ وقت آن را فراموش نميكنند. اسرائيل هم در ته اين قضيه با يكسري كشور عرب مسلمان سروكار دارد كه سابقه طولاني منازعه و تنش را با آنها دارد و ايران را هم «تهديد وجودي» ميداند و عربستان سعودي هم كه به هيچكدام از ايران و اسرائيل اطمينان ندارد. بنابراين، مشاهده ميكنيم كه اين چهار بلوك قدرت در منطقه خاورميانه مخرج مشتركي از لحاظ نگاه استراتژيك سياسي- امنيتي و حتي از لحاظ اقتصادي و فرهنگي هم ندارند.
مشكل آمريكا الان در منطقه خاورميانه اين است كه چطور بايد منافع خود را در مقابله با اين 4 بلوك قدرت در منطقه كه هر كدام ساز مختلفي ميزنند، تامين كند. مساله اين است كه اگر آمريكا با ايران مذاكره كند، اسرائيل و عربستان سعودي را چه كار كند كه ايران را تهديدي عليه خود ميدانند. نظام بينالملل نيز از حالت تكقطبي خارج شده و بازيهاي منطقهاي در حال شكلگيري هستند. در اينجا نقش ايران بسيار مهم است، چون ايران هم به عنوان زيرسيستم اصلي تمام مناطق مهم درون خاورميانه بزرگ شامل منطقه خاورميانه عربي، منطقه خليجفارس، منطقه آسياي مركزي و قفقاز و منطقه آسياي جنوبي محسوب ميشود. به عبارت ديگر ايران تنها كشوري است كه تمامي اين مناطق را همزمان به هم وصل ميكند.
با توجه به اين تعريفي كه شما از نقش جديد منطقهاي ايران انجام دادهايد، چگونه ايران ميتواند خود را با استراتژي جديد آمريكا كه با روي كار آمدن آقاي اوباما در آمريكا در منطقه خاورميانه در حال شكل گيري است، هماهنگ كند؟
يكي از ابعاد استراتژي جديد آقاي اوباما مبتني بر بهكار گيري نظريه «قدرت هوشمند» آقاي جوزف ناي از نظريهپردازان مشهور آمريكايي است. براساس اين استراتژي ماهيت تهديدات بينالمللي تغيير كرده و عمدتا روي امنيت بشري و تهديدات مربوط به تروريسم و خطرات تسليحات كشتار جمعي متمركز شده است. استدلال اين است كه آمريكا به تنهايي نميتواند به حل و فصل آنها بپردازد، بنابراين بايد از نقش متحدان آمريكا و يا بازيگران منطقهاي استفاده كند. آمريكاييها براساس همين تئوري و استراتژي ميخواهند به ايران نزديك شوند. به نظر من اگرآمريكاييها همكاريهاي ايران را ميخواهند حداقل بايد نقش و جايگاه ايران را به عنوان بازيگر اصلي منطقه شرق خاورميانه بپذيرند.
منظور شما از منطقه شرق خاورميانه چيست؟
منظور من از منطقه شرق خاورميانه منطقهاي شامل منطقه خليجفارس، عراق، افغانستان و به طور كلي حوزههاي اطراف ايران است. اينها مناطقي هستند كه حياط خلوت ايران محسوب ميشوند و ايران از لحاظ استراتژيك داراي منافع سياسي، امنيتي و اقتصادي است. نقش و نفوذ ايران در اين منطقه بايد مورد پذيرش آمريكاييها قرار بگيرد. هر چند ممكن است آمريكاييها مخالف افزايش نقش ايران در منطقه غرب خاورميانه به خصوص در خاور نزديك يعني در لبنان و فلسطين و سوريه باشند ولي حتما بايد مشروعيت نقش ايران در منطقه شرق خاورميانه را بپذيرند.
پس تضاد نقشها در روابط ايران و آمريكا را چگونه ميبينيد؟
به عنوان يك واقعيت بايد بپذيريم كه نقش آمريكاييها در درون منطقه به صورت نهادينه شده وجود دارد. بنابراين، اگر جمهوري اسلامي ايران سعي كند كه 100 درصد نقش آمريكا را زير سوال ببرد يا اصرار كند كه حتما آمريكاييها بايد كلا از منطقه خارج شوند، اين امر مساله تضاد نقشها را بهوجود ميآورد كه ممكن است به نفع ايران نيز نباشد. ترديدي در اين نيست كه آمريكاييها در درون منطقه ميمانند چون داراي منافع زيادي هستند.
در آمريكا مطرح شده است كه جنگ آمريكا در عراق نزديك به 300 تريليون دلار بهطور مستقيم و غيرمستقيم براي آمريكا هزينه داشته است. آمريكاييها به عراق نرفتند كه نزدیک به 5 هزار كشته بدهند. آمريكاييها چنين كاري را انجام نميدهند و از لحاظ تاريخي، آمريكاييها هرگاه در هر نقطه جهان به جايي رفتهاند از آنجا هم بيرون نيامدهاند. پس ايران بايد تا حدودي بپذيرد كه به هر حال آمريكا در درون منطقه يك بازيگر مهم و داراي نقش است و بسياري از حكومتهاي محافظه كار عرب منطقه خواهان تداوم حضور آمريكا هستند. منتها مسالهاي كه وجود دارد اين است كه آمريكاييها نميپذيرند ايران در درون منطقه داراي نقش باشد. بحث تضاد نقشها روي اين مساله است.
اگر دولت آقاي اوباما بتواند به گونهاي افزايش نقش ايران را در منطقه خاورميانه و خليجفارس بپذيرد، آنوقت ايران و آمريكا وارد يك بازي و همكاري«برد ـ برد» ميشوند و با همديگر براي حل و فصل بحرانهاي منطقهاي و مسائل ديگر همكاري و يا حداقل رقابت سازنده ميكنند. چگونه آمريكا ميتواند نقش ايران را بپذيرد، اين مساله بستگي به پذيرش سهم ايران در مسائل اقتصادي منطقه، پذيرش نگرانيهاي مشروع امنيتي ايران در عراق و كمك به روي كارنيامدن حكومت ضدايراني در اين كشور مشاركت جدي ايران در ترتيبات سياسي-امنيتي خليجفارس دارد. ايران بخشي از اين بازي است.
به نظر شما بهترين استراتژي ايران در به حداكثر رساندن نقش منطقهاي در راستاي رفع تهديد آمريكا و تقويت و ارتقاي جايگاه منطقهاي ايران چيست؟
البته شما سوال خيلي سختي را مطرح ميكنيد و اين مساله بسيار پيچيده است. چون اگر ما پاسخ اين را ميدانستيم، اصلا سياست خارجيمان خيلي عالي ميشد و ايران در منطقه خليجفارس بازيگر اول ميشد. من زياد به اين مساله فكر كردهام و در اين كتاب نيز در مورد آن بحث كردهام. همانطور كه آمريكاييها قدرت هوشمند دارند ما ايرانيها هم بايد «قدرت هوشمند» داشته باشيم.
و ايران چگونه ميتواند از اين قدرت هوشمند، مانند آمريكا استفاده كند؟
از نظر آمريكاييها «قدرت هوشمند» اين است كه يك «قدرت بزرگ» مثل آمريكا با يك قدرت منطقهاي «مثل ايران» كار كند. ايران هم بايد از نقش آمريكا استفاده كند. آمريكا به ابزارهاي نقش سازي ايران در حوزههايي مثل ژئوپلتيكش در مبارزه با تروريسم، عنصر شيعهاش در جهت مثبت يعني مبارزه با افراط گرايي سني در درون منطقه، بحثهاي مربوط به برنامه هستهاياش در كار كردن با نظام بينالمللي و آمريكا مثل ايجاد كنسرسيوم بينالمللي در درون خاك ايران نياز دارد.
عوامل فوق همزمان قدرت سخت و قدرت نرم ايران را در بر دارند. افزايش نفوذ سياسي ايران در تودههاي جهان عرب و كلا در منطقه يك قدرت نرم است. در مقابل ائتلافسازيها با دوستان منطقهاي در عراق، سوريه، لبنان و فلسطين يك قدرت سخت است. حفظ اينها براي رفع تهديدات امنيت ملي ايران خوب هستند. تركيب اين دو يعني قدرت هوشمند ايران. يعني اينكه ايران ضمن رفع تهديد امنيتي آمريكا، نقش آمريكا را در منطقه به نفع فرصت سازيهاي سياسي، امنيتي و اقتصادي مديريت كند.
ايران چگونه ميتواند اين را تبديل به نتايج ملموس كند؟
البته كار راحتي نيست. اگر ايران و آمريكا وارد يك گفتوگو شوند كه در اين مذاكره آمريكاييها بپذيرند كه به هر حال برنامه مستقل اتمي ايران (چرخه مستقل سوخت) اتفاق بيفتد، من فكر ميكنم كه در نهايت آمريكاييها مجبورند كه بازيگري ايران را به عنوان يك قدرت منطقهاي بپذيرند و چارهاي ندارند.
اين نكته را هم بگويم كه در ميان تمامي مسائل موجود بين ايران و آمريكا، تنها برنامه هستهاي است كه قابليت نزديكي دو طرف را دارد. چون ايران را در موضع برتر و استراتژيك قرار ميدهد. همانطور كه سابقه نشان داده آمريكا تنها با بازيگران استراتژيك (مثل مورد چين و روسيه)وارد گفتوگوهاي جدي براي نقش سازي شده است. در منطقه خاورميانه، آمريكا بازيگر جدي و ماندني است كه بايد به آن توجه داشت و اين بازيگر جدي و ماندني بايد مديريت شود نه اينكه در جهت ريشهكن كردن اين بازيگر جدي حركت كنيم. بنابراين به نظر من ته قضيه بازي ايران و آمريكا در منطقه خاورميانه براي «تثبيت نقشها»ست. اساسا بازيهاي آينده در منطقه براي «تثبيت نقش»هاست.
مشكلات بين شيعه و سني در عراق، تنها مشكلات ايدئولوژيك نيست. مشكل اصلي «تثبيت نقش»هاست. يعني هر كدام ميخواهند قدرت خودشان را در ساخت جديد قدرت در عراق افزايش دهند. شيعيان ميخواهند سهمشان در مجلس عراق را تثبيت كرده يا افزايش دهند، سنيها هم ميخواهند افزايش دهند يا حداقل منزوي نشوند. كردها هم دارند بازي خودشان را در حياط خلوت خودشان در شمال عراق ميكنند يا در منطقه خاورنزديك حزبالله دارد يك بازي جدي را در ساخت قدرت لبنان انجام ميدهد.
برخي ميپرسند كه ايران حمايت ايدئولوژيك از حزبالله لبنان دارد، اين درست است. يعني ايران و حزب الله بهطور متقابل به يكديگر براي تثبيت نقش نياز دارند. حزبالله لبنان طبيعتا از يك ايران قوي حمايت ميكند. اگر ايران ضعيف شود مسلما حزبالله هم ضعيف ميشود. پس حزبالله به عنوان يك بازيگر به ايران نگاه ميكند كه از آن براي حفظ خودش در صحنه قدرت لبنان و براي مبارزه با تهديد اسرائيل و آمريكا پشتيباني استراتژيك دارد.
در عملياتي كردن سياست خارجي و نقشسازي در سياست خارجي و رسيدن به نتايج، بازيهاي استراتژيك داراي اهميت حياتي است. اين به عنوان يك اصل پايدار است كه در منطقه خاورميانه بايد به آن توجه كرد. اگر ايران بازيگر استراتژيك نباشد، به نظر من آمريكاييها حاضر نيستند با ايران وارد معامله و گفتوگوي جدي شوند. اتحاديه اروپا هم همين طور. بازيهاي استراتژيك ايران بايد مبتني بر تركيبي از قدرت سخت و نرم ايران در درون منطقه باشد. البته با بازي استراتژيك برنامه هستهاي ايران كه در راس همه قرار دارد. يك بار ديگر تاكيد ميكنم كه برنامه هستهاي و قاطع بودن در «حفظ چرخه مستقل سوخت» ايران را تبديل به يك بازيگر استراتژيك كرده است. آن وقت ايران بايد در كنار اين بازيگري استراتژيكي در مورد برنامه هستهاي بتواند مشكلات استراتژيك و مسائل منطقهاي خودش را هم به خصوص با آمريكاحلوفصل كند.
حال با توجه به تمامي بحثهايي كه انجام داديم، نظام سياسي- امنيتي در منطقه خليجفارس و نقش ايران در آن چگونه بايد باشد؟
تمام اين بحثها را مطرح كردم كه بگويم اگر ايران در درون منطقه بازيگر جدي باشد، اين بسيار خوب است. خيليها ميگويند ايران در درون منطقه دوستي ندارد. بنابراين بهتر است بازي در منطقه را جدي نگيرد. منطق اين بحث درست است اما به نظر من چنين تفكري ايران را تبديل به يك بازيگر «منفعل» ميكند. يعني شما ادعاي فرهنگي، تاريخي، منابع انرژي، ژئوپلتيك، وسعت وجمعيت داريد ولي نميخواهيد بازيگر فعالي باشيد.
ايران نياز به بازيگران منطقهاي ديگر ندارد. ايران خودش را دارد و ويژگيهايي دارد كه نظام بينالملل به آنها نياز دارد، بنابراين بايد با قدرتهاي بزرگ بازي كند. اگر ايران بازيگري فعال در درون منطقه نداشته باشد، جايگاه منطقهاي و نقش آن در بلندمدت دچار آسيبپذيري جدي ميشود. مثلا نزديك 20 سال است كه اتحاديه اروپا دارد با ايران در زمينه گفتوگوهاي انتقادي حقوق بشر، مسائل اقتصادي، دموكراسي و... بحث ميكند. ولي از زمانيكه برنامه هستهاي وارد برنامههاي دوطرف شد، اتحاديه اروپا دارد ايران را جدي ميگيرد. اين امر در مورد آمريكا نيز صادق است. هر كاري كه ايران ميكند باز اتحاديه اروپا يا آمريكا ميگويندماميخواهيم با ايران كار كنيم. اصلا نوع و روش ديالوگ اتحاديه اروپا در خصوص ايران تغيير كرده است. يعني از زماني كه ايران سفت و سخت روي برنامه هستهاياش ايستاده است و گفته كه به عنوان يك اصل استراتژيك به آن نگاه ميكنم، نوع نگاه آمريكاييها در مذاكره با ايران عوض شده است و اين كاملا مشخص است.
تا كي چنين موقعيت ويژهاي كه شما از ايران تعريف ميكنيد تداوم خواهد داشت؟آيا عنصر زمان به نفع ايران است؟
مساله من اين است كه تمام اين ابزارهايي كه ايران دارد، خوب است. ولي اگر خوب از اينها استفاده نكنيم، تاريخ مصرف بهينه آنها تمام ميشود. مثلا اينگونه نيست كه احزاب سياسي طرفدار ايران در عراق تا ابد در راستاي سياستهاي ايران گام بر دارند. اهميت نقش ايران در شرايط انتقالي است.
ابزارهاي قدرت ايران همگي به طور «بالقوه» هستند. براي اينكه منجر به نتيجه شوند بايد تبديل به «نقش» شوند و تثبيت نقشها يعني هدايت بازي «برد- برد» و همكاري در سطح بينالمللي. اگر برنامه هستهاي ايران قوي است، بايد آن را به صورت بستهاي در بسياري از مسائل استراتژيك منطقه به مذاكره بگذارد. مثلا آمريكا تعريف از ايران را به عنوان يك «تهديد» در استراتژي خودش حذف كند. الان آمريكاييها اين امر را در منطقه تقويت ميكنند كه اساسا ايران يك تهديد بنيادي در منطقه است، حالا فكر كنيد كه اين مساله برعكس شود و گفته شود كه ايران تهديدي در درون منطقه نيست. اصلا كل استراتژي آمريكا تغيير ميكند.
در مورد ترتيبات جديد سياسي ـ امنيتي خليج فارس چطور؟
به نظر من اساس تغيير «ترتيبات جديدسياسي- امنيتي» در منطقه ميتواند براساس بازتعريف و جابهجايي از تئوري «توازن قوا» به تئوري «توازن امنيت» انجام شود. اگر آمريكاييها به دنبال «توازن قوا» به صورت سنتي آن در منطقه باشند اين يك اشتباه است. اگر آمريكاييها به دنبال ثبات درازمدت هستند و اگر دولت اوباما ميخواهد ايجاد ثبات كند، براساس كاركرد ملتها، اين «توازن سنتي قوا» باعث ايجاد بياعتمادي، جنگ و برخورد بين كشورها ميكند.
فرضيه اصلي در «توازن قوا» اين است كه «قدرت نسبي» كشورها را بالا ببرد و اين يعني رقابت تسليحاتي. مثلا وقتي شاه مبادرت به خريد تسليحات ميكرد، از وي پرسيدند كه اين تسليحات را براي چه ميخواهيد؟ ايران كه نميتواند جلوي شوروي بايستد؟ يكي از استدلالها براي اين بود كه اين تسليحات براي شوروي نيست، بلكه براي عراق و حفظ توازن قدرت است. چون عراق يك روزي به ايران حمله ميكند و اين اتفاق افتاد. در مقابل، افزايش خريد تسليحاتي رژيم بعثي عراق نيز براي حفظ چنين توازني بود. با تداوم جنگ ايران-عراق به مدت 8 سال فراتر از ماجراجوييهاي صدام و حمايت غرب، به دليل وجود انبارهاي تسليحاتي در دو كشور بود.
ممكن است بيشتر در مورد اينگونه «توازن قوا» و «توازن امنيت» توضيح دهيد؟
«توازن قوا» در نهايت منجر به افزايش نسبي قدرت ميشود، توازن امنيت منجر به افزايش نسبي امنيت كشورها ميشود. اولي در درون خود رقابت و جنگ احتمالي را دارد، دومي در خود احترام متقابل، حفظ امنيت و نهايتا همكاري سازنده و رقابتي. بحثي به نام نظريه «رئاليسم تهاجمي»در روابط بينالملل وجود دارد كه فرضيه آن اين است كه كشورها براي افزايش قدرت نسبي خودشان مبارزه ميكنند.
در برابر «رئاليسم تهاجمي» نظريه ديگري به نام «رئاليسم تدافعي» وجود دارد كه ميگويد منازعه كشورها براي افزايش «قدرت نسبي» نيست بلكه براي افزايش «امنيت نسبي» است، مثلا اگر ايران در عراق حضور فعال سياسي دارد، نميخواهد «قدرت نسبي»اش را افزايش دهد. بلكه ميخواهد «امنيت نسبي»اش را افزايش دهد، چون فكر ميكند آمريكاييها در عراق حضور دارند و احتمال دارد كه عراق تبديل به پايگاه ضد ايراني شود، بنابراين بايد از تهديد قبل از اينكه به مرزهايش برسد، پيشگيري شود. بحث «توازن سنتي قوا»و«توازن امنيت»درمنطقه را ميتوان در قالب«افزايش نسبي امنيت» نظريهسازي كرد.
درواقع «توازن امنيت» در درون خودش «امنيت نسبي» را ميآورد. اگر ايران بتواند با آمريكا براساس «توازن امنيت» به توافقي برسد كه آمريكا تهديدگر ايران نباشد و نقش ايران را در حوزه خليجفارس بپذيرد، طبيعتا اين «توازن امنيت» ايجاد ميكند اما آمريكا در هيچكدام از اين دو مورد با ايران به توافق نرسيده و همچنان تهديدگر است و نقش ايران را در خليجفارس نميپذيرد.
سابقه نشان داده كه آمريكاييها به هيچ عنوان حاضر به اعطاي نقش به جمهوري اسلامي ايران نيستند، چرا؟
چون فكر ميكنند كه منافع آمريكا و متحدان سنتي آن در جهان عرب و اسرائيل به خطر ميافتد. ولي من به اين اعتقاد ندارم. آمريكاييها در دوران بوش خيلي به ضرر ايران و به ضرر مسائل امنيت منطقهاي و ايجاد تضاد و عدم همگرايي پيش رفتند.
وظيفه اوباما اين است كه اين بازتعريف را در سياستخارجي آمريكا نسبت به ايران در خليجفارس انجام دهد، بنابراين اگر ما در درجه نخست از «توازن سنتي قوا» وارد «توازن امنيت» شويم كه آمريكاييها دست از تهديدشان بردارند و دوم اينكه نقش ايران را بپذيرند و ترتيبات جديد امنيتي در درون منطقه شكل بگيرد، مثلا ايران و عراق مثل سابق دشمن يكديگر تعريف نشوند و به همراه عربستانسعودي، به عنوان سه بازيگرمهم منطقهاي وارد بحثهاي جديد براي ايجاد ترتيبات سياسي-امنيتي جديد در منطقه خليج فارس بشوند، آمريكا نيز ميتواند به عنوان يك بازيگر مهم فرامنطقهاي نقش نظارتي داشته باشد. بنابراين اگر ميخواهد «ترتيبات سياسيامنيتي» در كل منطقه خاورميانه شكل بگيرد، سرنخ اين است كه ايران و آمريكا بايد گشايشي انجام دهند.
ايران ضمن حفظ استقلال خودش بايد روابطي مثل چين با آمريكا در پيش بگيرد تا براي تقسيم نقشها در درون منطقه با آمريكا به توافق برسد. يك بحثي در درون آمريكا وجود دارد و استراتژيستهاي آمريكايي مثل كسينجر و برژينسكي نيز از آن حمايت ميكنند و آن اينكه يك ايران قوي به ضرر آمريكاييهاست. نكتهاي كه ميخواهم مطرح كنم اين است كه آمريكاييها در سالهاي اخير رفتهرفته نقش ايران را در حوزههاي استراتژيك اطراف خود از جمله عراق و افغانستان پذيرفتهاند.
البته مشكل اصلي آنان افزايش روزافزون نقش ايران در مسائل جهان عرب است. باز تاكيد ميكنم كه منطقه خاورميانه از لحاظ ژئوپلتيك بايد به منطقه شرق و غرب تقسيم شود. ايران بايد بازيگر اصلي منطقهاي در منطقه شرق خاورميانه يعني در حوزه اطراف مرزهاي ملي ايران و خليجفارس باشد. در حوزه غرب خاورميانه ايران بايد نقش خود را در چارچوب نقش بازيگران اصلي ديگر متعادل كند و بعضي از خواستههاي آنان را نيز لحاظ كند. البته ايران همچنان ميتواند بازيگر در مسائل جهان عرب باشد. علائم نشان ميدهد كه چنين دستهبندياي حتي ميتواند مورد پذيرش آمريكا و ساير بازيگران منطقهاي نيز قرار گيرد. در واقع ايران در هركدام از حوزههاي منطقهاي بايد يك سياستخارجي تعريفشده داشته باشد و براساس پايههاي قدرت و ويژگيهاي متفاوت آن را عملياتي كند.
منبع: اعتماد ملی
گزارش خطا
نظرسنجی
امضای یادداشت تفاهم ایران با آمریکا را در این مقطع...



