صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

روایت تلخ زن جوان از خیانت شوهرش

کد خبر: ۵۹۳۱۵۸
| |
102760 بازدید
|

روزنامه ایران اظهارات یک زن جوان را که در جلسه دادگاه خانواده بیان شده، منتشر کرده است.

منشی دادگاه اسمش را صدا زد. می‌گوید رفتنم مثل زدن تیر خلاص است اما به خاطر بقیه زندگیم باید این تیر خلاص را بزنم. غزل زیبا و جوان است، تحصیلکرده و امروزی است اما دردش درد بی‌شمار انسان‌هایی است که طعم تلخ خیانت را چشیده‌اند. او داستان زندگیش را این‌گونه روایت می‌کند: با امیر علی در یک میهمانی خانوادگی آشنا شدم. پسر دوست پدرم بود و دورادور می‌شناختمش اما در این میهمانی نخستین بار بود که از نزدیک می‌دیدمش.

وقتی بعد از شام قرار شد ساز بنوازد و بخواند ناخودآگاه این من بودم که جمع را ساکت کردم تا بتوانم صدایش را بشنوم. صدای نخستین سیم سه تار که بلند شد چشم‌هایم را بستم و خود را به هیأت دختری دیدم که شاهزاده رؤیاهایش با اسب سفید از دور دست‌ها به سمتش می‌آید. فرزند دوم و آخر یک خانواده کم جمعیت هستم.

پدر و مادرم هر دو کارمند بودند اما پدر این چند سال بعد از بازنشستگی به تجارت مشغول شده و در این راه پیشرفت‌های چشمگیری داشته است. پدر و مادرم در سن بالا با هم ازدواج کرده بودند و به همین خاطر دو فرزند پشت سر هم را ترجیح داده بودند. برای تربیت ما وقت بسیاری گذاشته بودند و طبیعتاً من و برادرم انسان‌های موفقی بودیم. من عکاسی خوانده بودم و برای کنکور کارشناسی ارشد آماده می‌شدم.

آن شب صدای ساز و آواز امیر علی مرا از خود بی‌خود کرد. خود را لامکان و لازمان احساس می‌کردم و هر صدایی که از ساز برمی‌خاست مرا بیشتر به سمت او جذب می‌کرد. میهمانی آن شب تمام شد و من از همان لحظه دنبال بهانه‌ای برای دیدار مجدد با او بودم. در راه برگشت به پدرم گفتم من هم علاقه‌مند شدم که به کلاس موسیقی بروم و اگر پدر اجازه دهد می‌خواهم با امیر علی مشورت کنم.

پدر استقبال کرد و گفت که با او تماس می‌گیرد و مشورت‌های لازم را انجام خواهد داد. چند روز بعد پدر گفت که با امیرعلی صحبت کرده و او گفته در یک آموزشگاه سه تار آموزش می‌دهد. وقتی این را شنیدم دیگر جمله‌های بعدی پدرم را متوجه نشدم. همان روز به آموزشگاه رفتم. وقتی رسیدم امیر علی آنجا نبود گفتند که باید منتظر بمانم. یک ساعت بعد آمد. وقتی مرا دید لحظه‌ای مکث کرد و بعد انگار که به خاطر آورده باشد گفت شما غزل هستی؟ خیلی توی ذوقم خورد.

هنوز یک هفته از میهمانی نگذشته چطور این‌همه مکث کرد تا مرا به خاطر بیاورد؟ مرا به اتاقش دعوت کرد و بلافاصله وارد بحث آموزش موسیقی شدیم. فهمیده بود که ساز یاد گرفتنم بهانه است و علاقه قبلی به این کار نداشتم. گفت در روز چقدر به موسیقی گوش می‌دهی؟ گفتم اغلب آخر هفته‌ها و این سؤال و جواب‌ها به این جمله ختم شد: «پس شما همین یکی دو روزه تصمیم گرفتید ساز زدن یاد بگیرید؟» از خجالت سرخ شدم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم وقتی شما ساز می‌زدید مرا با دنیای جدیدی آشنا کردید. الان هم می‌خواهم آموزش ببینم. گفت راه سختی در پیش داری و باید زیاد تمرین کنی.

کلاس‌ها شروع شد و من با جدیت می‌خواستم خودم را به او ثابت کنم، در نتیجه روند آموزشم بسیار سریع پیش می‌رفت و خیلی زود به مرحله بالاتری وارد شدم که چند هنرجوی دیگر هم داشت. امیر علی جدی بود و همین جذابیتش را دو چندان می‌کرد. رفته رفته بعد از چند ماه یخش باز شد و کمی به هم نزدیک شدیم، البته من برای به دست آوردن امیر علی راه سختی در پیش داشتم و آن هم عبور از دخترانی بود که همگی با هوش‌تر، زیباتر و جذاب‌تر از من بودند و امیر علی با آنها رابطه بهتری داشت. بعد از کلاس هنرجو‌ها جزئیات حرکات امیر علی را آنالیز می‌کردند و هر کس آن را به خودش ربط می‌داد اما من فرصت دیگری داشتم و آن هم دوستی پدرم با پدر امیر علی بود.

یک روز به پدر گفتم که میهمانی‌ای ترتیب بدهد تا خانواده استادم به منزل ما بیایند. پدر پذیرفت و میهمانی برگزار شد. پدر امیر علی مرتب به چشم خریدار مرا ورانداز می‌کرد و به پدرم می‌گفت: سعید! دختر زیبا و هنرمندی داری. بنابراین موفق شده بودم دل پدر و مادرش را به دست بیاورم. ماه‌های بعد از آن چندین رفت و آمد دیگر بین خانواده‌ها برقرار شد.

یک روز بعدازظهر تلفن مادرم زنگ خورد. مادر امیر علی بود و گفت می‌خواهند برای امر خیر به منزل ما بیایند. در پوست خودم نمی‌گنجیدم. بالاخره موفق شده بودم شاهزاده سختگیر و عبوس را سوار اسب سفید بختم بکنم. حال و هوای امیر علی بعد از خواستگاری عوض و به مراتب صمیمی‌تر از قبل شد. از من خواست که دیگر به آموزشگاه نیایم من هم پذیرفتم چون تحمل دخترهای آنجا که هر کدام یک رقیب محسوب می‌شدند برایم آزاردهنده بود. گمان می‌کردم به تمام آرزوهایم در زندگی رسیده‌ام و همه چیز زیباتر شده بود. رؤیایی‌ترین روزهای زندگی‌ام را تجربه می‌کردم و شاد بودم. امیر علی هم هر از چندگاهی برای کنسرت‌های مختلف به سفر می‌رفت و من به انتظارش ساعت‌های کشداری را می‌گذراندم.

سرانجام در یک روز بهاری 3 سال پیش مراسم ازدواجمان برگزار شد و پا به زندگی و خانه مشترک هم گذاشتیم. آموزش موسیقی بخشی از شغل و محل کسب درآمد ما بود برای همین امیر علی کلاس‌هایش را بیشتر کرد و حتی شاگرد حضوری هم پذیرفت. از کارش و اینکه مدام با دختران جوان در تماس باشد راضی نبودم اما چاره دیگری نبود. اوایل شاگردها به خانه ما می‌آمدند اما رسماً آرامش خانه را به هم می‌ریختند این شد که به درخواست من کلاس‌های حضوری در منزل هنرجوها برگزار شد.

در بین هنرجوهای امیر علی یک دختر از همه قدیمی تر بود و من بشدت رویش حساس بودم. سعی می‌کردم تمام آنچه بین او و امیر علی می‌گذشت را پیگیری کنم اما این مسأله بشدت امیر علی را ناراحت می‌کرد و چند بار سر این موضوع با هم درگیر شدیم. مدام می‌گفت تو به من اعتماد نداری و اگر به من اعتماد نداری چرا با من ازدواج کردی؟ و من هم سؤالم این بود که این هنرجو چند سال است آموزشش تمام شده به چه منظور هنوز باید به طور خصوصی برای تدریس به منزلش بروی؟

خلاصه کشمکش زندگی ما از همین نقطه آغاز شد و پس از یک سال بهشت زندگی را تبدیل به جهنم سوزان کرد. کنجکاوی و شک به جانم افتاده بود و لحظه لحظه زندگی را به کامم تلخ می‌کرد. چند وقت بعد تیر خلاص از چله رها شد؛ یکی از دوستان دانشگاهم که شهرستانی بود با من تماس گرفت، صدایش ملتهب بود و معلوم بود می‌خواهد چیزی بگوید اما توانایی‌اش را ندارد. از من پرسید امیر علی کجاست؟ من هم گفتم اتفاقاً برای کنسرتی به شهر شما آمده است و به او گفتم می‌توانم برای اجرای امشب برایش بلیت تهیه کنم.

او گفت امیدوار است چیزهایی که دیده درست نباشد اما لازم است که مرا مطلع کند. گوش‌هایم ناگهان کر شد و چشم‌هایم سیاهی می‌رفت؛ گفت امیر علی را با یک خانمی در رستوران هتلی دیده که دو نفری با هم شام می‌خوردند. کنجکاو شده و دیده که بعد از صرف شام تنها یک کلید گرفتند و به یک اتاق رفتند. وقتی از رسپشن هتل در این مورد سؤال کرده پاسخ این بوده که ما تنها به زن و شوهرها با مدارک معتبر اتاق مشترک می‌دهیم.

گوشی تلفن از دستم رها شد و دیگر هیچ چیزی نمی‌شنیدم. لحظه‌ای به خودم آمدم و شماره یکی از نوازندگان گروه را گرفتم، او گفت که دیروز بعداز ظهر آخرین اجرا بوده است و آنها به تهران برگشته‌اند. احساس خفگی می‌کردم. وقتی دیروز صبحش تماس گرفته بود که اجرا یک شب دیگر تمدید شده خوشحال شدم که پول بیشتری به دست می‌آوریم. نتوانستم و نخواستم با امیر علی تماس بگیرم. جرأتش را هم نداشتم که با خانواده‌ام موضوع را در میان بگذارم. برای همین خودم را در خانه حبس کردم و فقط اشک ریختم.

کنجکاو بودم بدانم امیر علی با چه کسی که همسرش هم بوده شب را گذرانده است! در همین حال و احوال مدام به خودم می‌گفتم شاید همکلاسی‌ام اشتباه کرده و امیر علی را با فرد دیگری اشتباه گرفته است اما گروه که از سفر برگشته بودند او چرا نیامده بود؟ امیر علی یک پیامک فرستاد که شب پرواز می‌کنند و احتمالاً نزدیک صبح به خانه خواهد رسید. دوباره در افکار متلاطم خودم غرق شدم. حول و حوش 3 صبح کلید در چرخید و امیر علی وارد منزل شد. من هم از بعد از ظهر نه چیزی خورده بودم و نه خوابیده بودم. این قدر گریه کرده بودم که چشم‌هایم کاملاً متورم شده بود. روی کاناپه دراز کشیده بودم. بدون اینکه سرم را از زیر پتو بیرون بیاورم یا سلام و کلام دیگری بینمان رد و بدل شود پرسیدم در کدام هتل اقامت داشتند.اسم هتل را که گفت گریه امانم نداد و خیلی زود به شیون تبدیل شد.

امیر علی ترسیده بود و به کنارم آمد. گفتم امیر علی تو زن داری؟ چشم‌هایش از تعجب گشاد شد و گفت تو زن من هستی. گفتم بجز من؟ متوجه استرسش شدم. جواب نداد و شروع کرد به طفره رفتن. گفتم ولی تو یک شب بیشتر از سایر افراد گروه ماندی، در یک اتاق مشترک با همسرت! و همه اینها را با داد و فریاد و کوفتن مشت به دیوار از او پرسیدم و او انکار می‌کرد و می‌گفت دوباره توهمم عود کرده و... با عصبانیت و این استدلال که تو به من اعتماد نداری و دنبال بهانه هستی و... مرا رها کرد و رفت دوش بگیرد اما من از شدت ضعف از هوش رفتم و صدای اصابتم به زمین او را از حمام بیرون کشید. دیگر چیز زیادی یادم نیست. با خواهرش که پزشک بود تماس گرفت تا بالای سرم بیاید. چشم‌هایم را که باز کردم کنارم به خواب رفته بود. نگاهش کردم و از خودم پرسیدم چند سفر رفته و به بهانه اجرا به من دروغ گفته است؟ اصلاً این زن چه کسی است؟ به قیافه امیر علی و هیچ کدام از رفتارهایش نمی‌آمد که خیانتکار باشد. بیدارش کردم و از او خواستم بیشتر عذابم ندهد. اول انکار کرد ولی بعد که تهدید کردم با هتل یا با همگروهی‌هایت تماس می‌گیرم جا خورد و گفت قضیه آن‌طور که فکر می‌کنم نیست.

اشک‌هایم می‌بارید. امیر علی را دوست داشتم. خودش را، بویش را و نگاهش را و حالا زن دیگری با من در همه اینها شریک شده بود. امیر علی حرف می‌زد و آن زنی که از او نام می‌برد سارا بود؛ همان دختری که سال‌ها شاگردش بوده است. گفت که واقعاً نتوانسته خودش را کنترل کند برای همین او را شش‌ماهه صیغه کرده است. دست‌هایم را گرفته بود و می‌گفت که جبران می‌کند. می‌گفت اصلاً سارا هم قصد ازدواج با او را ندارد و می‌خواهد به خارج از کشور برود و این یک تصمیم اشتباه برای پایان دادن به یک رابطه قدیمی و چند ساله بوده است. سارا قرار است برود و در آخرین روزهای حضورش در ایران خواسته که وقت بیشتری با هم بگذرانند، اما نه برای من و نه برای هیچ زنی روی کره زمین پذیرش چنین چیزی قابل قبول نیست.

به او گفتم احتیاجی نیست که از سارا جدا شود. من از زندگی‌اش بیرون می‌روم. خیانت کردن برای این مدت طولانی چیزی نیست که بتوان نادیده‌اش گرفت. گفتم که برای مدتی از خانه برود تا من خودم را جمع و جور کنم و موضوع را با خانواده‌ام در میان بگذارم. او چند روز به خانه خواهرش رفت و از من خواست که نگذارم به خاطر یک اشتباه! زندگی خوبمان از هم بپاشد. «من تو را دوست دارم و طلاقت نمی‌دهم!» یک هفته تنها در خانه بودم. خودم را برای تصمیم بزرگ آماده می‌کردم. مطمئن بودم امیر علی برای اینکه آبرویش پیش پدر و مادرش و شاگردانش نرود به من می‌گوید که دوستم دارد.

در این زمان حسابی وضعیت سارا و امیر علی را رصد کردم، اطلاعاتی راجع به گذشته و آنچه بینشان بود به دست آوردم و حتی فهمیدم در چند ماه اخیر چند سفر دو نفره رفته‌اند. تک تک هتل‌هایی که در آنجا اقامت داشتند را پیدا کردم. کار زجر‌آوری بود اما یک اشتباه نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت. تصمیمم را گرفتم و پدر و مادرم را خبر کردم.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱۴
در انتظار بررسی: ۱۷۹
انتشار یافته: ۲۲۳
علی یانگ
|
Australia
|
۱۱:۵۶ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
وقتی خودت می دویی میری دنبال طرف نتیجش این میشه خانم خانما
پاسخ ها
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۶:۴۵ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
بهتر است این داستان را از زبان امیرعلی هم شنید بعد قضاوت کرد. اوکی؟
ناشناس
| Germany |
۱۷:۵۵ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
خيلي حرف مسخره اي زدي براي پوشش بي جنبگي آقايون!
حامد
| Iran (Islamic Republic of) |
۰۹:۳۶ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
اين ماجرا طبق كدام قانون كدام شرع و كدام عرف خيانت محسوب ميشه???????
ناشناس
| United States of America |
۱۰:۲۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
چه ربطی داشت یعنی اگه پسره خودش بیاد دیگه خیانت نمی کنه؟
یک خائن
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۰:۳۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
من به زنم خیانت کردم و زندگی ام از هم پاشید. مثل سگ پشیمانم و هر روز دعا میکنم کاش زمان به عقب برمیگشت و من هیچگاه آن کار احمقانه را نمیکردم
رضا یارمحمدخواه
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۵۷ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
بی خود کجاش خیانت بوده صیغه کرده بعد ولش کرده این خانم باید بگه که امیرعلی کجا براش کم گذاشته، صیغه حتی مخفیانه هم گناه نیست متاسفم برای دخترای امروزی که بی دینی توشون موج میزنه اگه امیرعلی زناکار بود خوب بود هر روز با یکی بود تو سفرا یکی رو صیغه کرده
پاسخ ها
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۴:۲۰ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
متاسفانه آقایان دین را دستمایه هوس های خود کرده اند.
شرط دو زن داشتن برقراری اعتدال است که هیچ مردی نمی تواند انرا برقرار کند ، چه رسد به مدعیان دینی چون تو!!!
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۴:۲۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
دوست عزیز که دم از دین می زنید.صیغه 20 شرط دارد. اینکه انسان به دلیل مسافرت رفتن صیغه کند هرزگی است. من نیز مثل شما یک مرد هستم و ازدواج کرده ام. لطفا شهوت رانی را به اسم دین بیان نکنیم
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۴:۲۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
خواهر خودت هم بود اینطوری قضاوت میکردی بزرگوار.
مریم
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۴:۳۶ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
شما خود امیرعلی نیستی جناب؟؟؟؟؟؟ تو سفرها؟؟؟ امیدوارم دامادتون هم همین فکر رو بکنه ببینم خواهرتون و دخترتون هم شادی می کنن از زناکار نبودن شوهرشون؟؟؟؟
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۴:۳۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
اکثر کامنتایی که آغایون دادن طرفداری از مرده بود و قانون چند همسری..آه از نهادم بلند شد..متاسفم برای تمام زنان سرزمینم با این طرز فکر مردا
ناشناس
| United States of America |
۱۶:۰۶ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
کدوم بیست شرط؟؟؟؟
ناشناس
| Germany |
۱۷:۵۶ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
حالت خوش نيست! برو قرصاتو بخور
احمد
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۷:۵۷ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
منم هم یک مرد هستم ولی نگاه امثال تو به دین و زندگی واقعا وقیحانه است شرمت باد که دم از دین دین داری میزنی
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۰۹:۰۵ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
اميدوارم سر افراد خانوادت بياد
مردی دیگر
| United States of America |
۱۲:۳۶ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
درد آوره که یک عده به چنین نظری مثبت می دهند.
میترا
| Germany |
۱۳:۳۶ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
امیدورام پدرتون، دامادتون، شوهر خواهرتون از صیغه جهت ترویج دین استفاده بهینه ببرند
ندا
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۵:۵۶ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
بعضی مردها زیادی هستن برای کره زمین
محمد جعفر
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۵۸ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
جدایی و طلاق حماقت است چون:

اینکه یک مرد چند همسر داشته باشد چیز بدی که نیست برعکس چیز خوبی است. باید با این قضیه کنار بیاید و امیرعلی را هم محدود نکند. باید چند همسری برای دختران کاملا جا بیفتند.
پاسخ ها
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۴:۲۰ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
و آیا برای خانمها هم!
ناشناس
| Germany |
۱۴:۲۷ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
خیلی اشغالی
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۲۳:۴۸ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
رودل نکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ناشناس
| United States of America |
۰۴:۰۰ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
ممد جعفر اومدی باز؟نبودی یه مدت فقط زینال بندری جاتو گرفته بودو مارو می خندوند
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۰۸:۵۳ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
امیدوارم خانواده خودت چند همسری را تجربه کنند
دهه 60ای
| Japan |
۰۹:۳۱ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
تو هموم محمد جعفر دهه هفتادی نیستی که مشکلت ظرفیت بالای دانشگاه و حق انتخاب زیاد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پسرم برو به درس و دانشگات و لنتخاب رشتت برس
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۰:۳۳ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
واقعا متاسفم برای شما.
افشین
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۵۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
مسلما انتخاب از روی عشق کاری است دشوار و بزرگ و خطرناک و صد البته درست. اما عواقبش و آنچه برای ایشان پیش آمده، خیانت در هیچ قامتی نمی گنجد و بهترین کار جدا کردن راه است. عشق انسان را بزرگ می کند و ریشه انسان باعث می شود تا درست تصمیم بگیرد.
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۰ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
این خبر بود یا داستان....
به هر هال جالب بود...
محمد
|
United Arab Emirates
|
۱۲:۰۱ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
اولاً کار غیر شرعی نکرده.دوماً باید به زنش می گفت که زنی دیگر دارد.سوماً اینکه باید تعدد ازواج در ایران مثل کشورهای آفریقایی امری عادی شود تا هیچ وقن زنی فکر نکند که شوهرش به او خیانت کرده است
پاسخ ها
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۴:۲۱ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
و برای زنان نیز تعدد زوج آزاد شود تا برابر شوند
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۴:۴۵ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
دروغ گفتن کاری به شدت غیرشرعی و غیراخلاقی است محمد خان.
ناشناس
| Germany |
۱۷:۵۸ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
آفريقايي! تو بدرد همونجا ميخوري!
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۲۱:۲۲ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
افراد که چنین نظری دارند بهتره از خانواده خودشون شروع کنند!
ناشناس
| United States of America |
۰۴:۰۱ - ۱۳۹۵/۰۳/۱۰
شما پس همین خیانتو داری به زنت می کنی؟دامادتون چی؟باباتم ؟
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۷ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
طلاق بگیری بهتره، لطفی به آقایان هم بکن و دیگه هم ازدواج نکن. از روز اول دنبال مچ گیری بوده! خب حالا گرفتی خوب شد، نوش جانت. تو مریض روانی هستی، از یک آدم درست هم گناهکار میسازی چه برسه به آدمی که از اول مشکل داشته باشد
پاسخ ها
ناشناس
| Germany |
۱۷:۵۸ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
رواني تويي نادون!
علي خرم ابادي
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۷ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
درود به شرافت و غيرتت . اين مرد خائن رو خوب ادب كردي
علی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۷ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
مرد میتونه چهار زن همزمان داشته باشه چرا شرعیات را به زنان نمیگوییم؟
پاسخ ها
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۴:۲۱ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
همزمانی شرطی دارد که هیچ مردی را توان انجامش نیست برو سوره نسا را بخوان!؟
سیدعلی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۷ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
همچین میگی خیانت که انگار یارو چه جرم بزرگی مرتکب شده؟ خب یک زن صیغه کرده دیگه!
پاسخ ها
ناشناس
| Germany |
۱۷:۵۹ - ۱۳۹۵/۰۳/۰۹
براي مرداي ايراني عادي شده!
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟