"اگه میتونید جواب شهدا رو بدید"
یکی از کاربران «تابناک» در پیامی آورده است:
چیزی که بعد از 26 سال زندگی امروز فهمیدم این بود که آیا آسمان همه جا همین رنگ است!!!
26 سال دارم اما به اندازه یک پیرمرد 50 ساله غم زندگی رو دوشمه، پدر من مثل خیلی از هم نسلیهای من یک بازنشسته است با حقوقی که حتما خیلیها می دونن که به وسط برج نرسیده تمومه.
امروز فهمیدم تو این کشور رنگ آسمون خیلی فرق میکنه؛ فهمیدم من که عمرمو سر درس خوندن گذاشتم، امروز چیزی جز حسرت نصیبم نشده.
روی صحبتم با رئیس جمهورمه با بزرگای مملکتم!
تا کی جوونایی مثل من باید حسرت داشتن یه زندگی متوسط رو داشته باشن تا کی ؟؟؟؟؟؟
اگه پدرم سال 62 سر کار خودش میموند و برای دفاع از افرادی که الان وقتی میخوای ببینیشون یا باشون حرف بزنی باید شاخ غول رو بشکنی، جبهه نمیرفت، شاید الان منم میتونستم با خیال راحت درسمو بخونم نه اینکه فکرم همه مشغول امرار معاشم باشه.
آقای رئیس جمهور
میخوام اگه میتونید جواب من رو بدید اگه میتونید، هیچ قصدی برای نوشتن این نامه نداشتم، اما وقتی دیروز نتونستم خودمو نگه دارم و بغض بیست و چند سالمو جلوی پدرم شکستم، وقتی اشکای پدرمو دیدم امروز باعث شد این مطلبو بنویسم.
آقای رئيس جمهور فقط میخواستم اینو بگم که در حق جوونای کشورت کوتاهی نکن، امروز خوشحالم از اینکه بگم افتخار میکنم چنین پدری دارم و این تصمیم رو گرفتم که به جایی برم که آسمونش رنگ دیگهای باشه به هر جایی که جوون 26 ساله فوق لیسانس از یک دانشگاه دولتی مطرح رو روی سرشون بذارن، نه اینکه با بیاحترامی از هر ادارهای با یه نگاه هرزه بیرون بندازنش.
امروز خوشحالم از اینکه پدری دارم که حاضر نشد آخرت خودشو به دنیای شما بفروشه. بله آقای رئیس جمهور اگه میتونید جواب بدید جواب امثال من رو که با هزار امید میخواستن در مملکتشون کارهاي بشن اما الان بیکار هستن.
اگه میتونید جواب شهدا رو بدید، اگه میتونید
والسلام
یادمه از 9 سالگی تابستونارو سره کوره های آجرپزی پای لخت کار کردم تا خرج تحصیلمو در بیارم.تا الان که دانشجوی سال اول دکتری هستم. حسرت به دلم مونده که بتونم یه جفت دمپایی برا مادرم بخرم. تو 14 سالگی بابامم رفته پیش خدا. منم تنها، حتی جرات تشکیل یه زندگیه ساده رو ندارم. آقا(یا خانم) برو خدارو شکر کن که میتونی اشکای باباتو ببینی....
به هر آن کجا که باشد، به جز اين سرا، سرايم
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از اين کوير ظلمت، به سلامتي گذشتي
به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را
50 ساله ها پیرمرد نیستند
باور کن آسمان همه جا فرق مي کند
باران شهر ما و شما فرق مي کند
احوال يک قناري محصور در قفس
با حال باز هاي رها فرق مي کند
اين دغدغه هميشه مرا زجر مي دهد
اين دغدغه که ( آه چرا فرق مي کند؟)
هر کس براي قسمت خود آفريده شد
با حکمتي که نزد خدا فرق مي کند
ديگر دلم براي عدالت نمي تپد
وقتی براي شاه و گدا فرق مي کند





