رنج غيبت «نيانبان»هاي جنوب در آفريقا
دوباره به اطراف نگاه كن. با صعود نكردنمان چه چيزي را از دست داديم؟ ساز ساده «ووووزلا» كه در دستان تمام سكونشينان آفريقايي ديده ميشد، واگويه فرهنگي است خوابيده در سينه تاريخ.
به نوشته دنیای فوتبال؛ از آپارتايد تا حالا. چقدر حيف شد كه ما فرصت نخواهيم كرد «نيانبانها» را از انبارهاي جنوب بيرون بياوريم و در كنار سازهاي آغشته به رنج آفريقا به نمايش بگذاريم. رنج غيبت نيانبانهاي جنوب از بزرگترين رنجهاي ما خواهد بود. حتي بيشتر از نبودن تيم ملي در آفريقا.
قبل از آغاز: اين يك مطلب سياه است. اما نه از آن دست سياهي كه حال آدم را به هم ميزند. جنس اين سياهي متفاوت خواهد بود. شما به يك سياهي لذتبخش دعوت هستيد و البته وسط دعوا نرخي تعيين ميشود به نام افسوس براي حذف ايران كه باعث ميشود روح فرهنگ ايراني در جامجهاني 2010 آفريقاي جنوبي حاضر نباشد.
حداقل تا چهار سال ديگر كسي به بهانه فوتبال سراغي از خيام نميگيرد. حافظ را جستوجو نميكند و نميفهمد فلسفه قورمهسبزي ريشه در رنج ساليان سال زنان ايران دارد. اينكه ميگوييم هيچكس، هيچكسهاي غيرايراني را ميگوييم.
توماس جفرسون حالا كجاست؟ كجايي لعنتي؟ مگر تو نبودي كه دويست، سيصد سال پيش نوشتي: «تاكنون سياهپوستي را نيافتهام كه سطح تفكري فراتر از روايتي ساده بتواند ادا كند و هرگز نديدهام در ميان آنها كوچكترين توانايي در نقاشي يا مجسمهسازي يافت شود.» آفريقا حالا دارد عربده ميزند. ميشنوي توماس؟ جاي شلاق تو روي تن آنها هنوز مانده. خون روي خون.

كشف رنج ننشستن روي نيمكتي كه فقط مخصوص سفيدپوستان است، هيچگاه كار تو نخواهد بود. خوب شد كه نيستي و ببيني آفريقا و سياهاني كه برايت منفور بودند حالا دارند با فوتبال فرياد ميزنند: «اين ماييم. نگاه كن جفرسون. نگاه كن لعنتي.»
برزيل، قهرمان جام كنفدراسيونها نشد. يعني شد ولي نشد. آنها كه روي صندليهاي ورزشگاهي در كيپ تاون نشسته بودند و با چهرههايي سياه، با گلزنيهاي بازيكنان سياه تيم سياهشان نعره شادي ميكشيدند، قهرمان شدند. هرچند هنوز صبر كن تا قهرماني واقعي آنان زماني باقي مانده است. فرياد «نلسون ماندلا» و «دزموند توتو» هنوز از اعماق تاريخ آپارتايد به گوش ميرسد.
نيمكتي بود. پاركي بود. درست اواسط سال 1949 ميلادي پسرك سياه پوست با حسرت به تابلوي سرور پارك نگاه ميكرد؛ «حق استفاده فقط مخصوص سفيدپوستان است.» درست مثل ساحل دريا كه فقط مخصوص سفيدپوستان بود. مثل قطار، اتوبوس و خيلي جاهاي ديگر. سياه در وطن خودش انسان محسوب نميشد.
بردهداري شاخ و دم نداشت كه فرقي كند، بازيكني كه از راه دور دروازه كاسياس اسپانيايي را باز كرد و بعد با هموطنانش جيغ كشيد نوه همان پسركي است كه با حسرت تابلوي «فقط مخصوص سفيدپوستان» را نگاه ميكرد يا نه! مهم تصويري است كه جام كنفدراسيونها از آفريقا نشان داد و در ماههاي آينده، تمام دنيا را اين تصاوير پرخواهند كرد. مثل شعري كه روزي «كگو سيتسايل» نوشت و حالا زمزمه بچههاي سياه آن سرزمين است. او روزي زير يوغ نژادپرستي نوشت: «و اينك ما ميدانيم/ كه انتخاب با ماست/ بنابراين آغاز هم/ ما ساخته نشديم براي گريستني ابدي/ انتخاب باماست/ همچنين نياز و خواستن نيز/ انتخاب با ماست/ بنابراين تماشاي روز نيز.»
دور نبود. همين بغل. پالايشگاه آبادان داشت ساخته ميشد و انگليسيها به مردم بومي اجازه نميدادند سوار اتوبوسهاي مخصوص آنها شوند. همانطور كه اجازه نميدادند از استخر استفاده كنند و در سينما كنار بريتانياييها بنشينند.
بعد فوتبال متولد شد و بچههاي جنوب، آنچنان اين تبعيض را دريبل زدند و با شكست دادن تيمهاي ملوانان انگليسي غرورشان را شكستند كه تاريخ هنوز بهخاطر دارد. فوتبال گاه، در نقش يك منجي فرامتني ظاهر ميشود. ما به جامجهانياي نرفتيم كه مختصات متفاوتي با جامهاي جهاني ديگر دارد.
ميزبان، آفريقاست. ميداني؟ آفريقا! آفريقا! آفريقا! همانجايي كه شاهد برونفكني تاريخ متفاوتي از رنج آدمها خواهيم بود. اين جام با تمام جامهاي ديگر متفاوت است. روح فرهنگي كشورها با شدتي بيشتر در آن لمس ميشود. همه ميآيند تا پايان رنجها را به بهانه فوتبال ببينند و تماشاي فوتبال در رده دوم اهميت قرار دارد.



