خون استعدادهايش را مي مكد
واقعيت ساختاري فوتبال ايران تطابق عجيبي دارد با رفتار و شيوه مديريت علي كفاشيان.مردي كه با آغوش باز و لب خندان به استقبال ناكامي مي رود و گونه او را مي بوسد.
به گزارش گل؛ احتمالا شخص "ناكامي"هم از اين مدل برخورد به ستوه آمده و در ماهيت خود دچار ترديد شده است.درباره خداحافظي علي كريمي و مهدي مهدوي كيا حرف حساب را علي كفاشيان مي زند:"شايد در آينده اي نزديك دوباره برگردند.همان طور كه ديديد كريم باقري هم خداحافظي كرد اما وقتي از او خواسته شد،دوباره پيزاهن تيم ملي را پوشيد."
اين حقيثت فوتبال ايران است كه روي هيچ چيزش نمي توان ونبايد به طور مطلق حساب كرد و آقاي رييس چه زيبا واقعيت را به زبان مي آورد.او با همان نگاه شوخ هميشگي ولبخندي كه پس از اين همه سال مديريت در ورزش و اين همه ناكامي ديگر به يكي از اعضاي صورتش تبديل شده،از كنار خبر خداحافظي آميخته با بغض كريمي و مهدوي كيا عبور مي كند و با زبان بي زباني ميگويد:"زياد جدي نگيريد."
فوتبال در ايران يك بازي است و بازي اصولا نمي تواند از دغدغه هاي اصلي آدم ها،گروه ها و دولت ها باشد.بازي اختراع شده تا بخشي از اوقات فراغت را پركند و ما در اوقات فراغتمان موفق به صعود به جام جهاني نشديم. وقتي اصل قضيه چيزي فراتر از يك بازي نيست اجزاي بازي چه اهميتي دارند؟حوصله دو تا از بچه ها سر رفته و مي گويند ما ديگر بازي نمي كنيم.آقاي رييس اما قواعد بازي را مي شناسد و خوب مي داند وقتي كسالت ها برطرف شود همه دوباره دوست دارند بازي كنند.
دو بازيكن از باشگاه صدتايي هاي تيم ملي ايران پس از حذف از جام جهاني مطابق انتظار خداحافظي كردند و پس از سال ها به تعبير علي كفاشيان از بازي كنار كشيدند. اساسا خداحافظي باشكوه در قاموس فوتبال ايران جايي ندارد و اتفاقا اين طور جا افتاده كه هر چه بازيكن پر افتخارتر باشد،زننده تر و حقيرانه تر كنار مي رود يا كنار گذاشته مي شود.
قانون اين بازي مي گويد انهايي كه تبحر بيشتري دارند بايد تا آخرين اتم انرژي جان بكنند و هر وقت هم درخواست انصراف يا استراحت بدهند مورد موافقت رييس بازي قرار نمي گيرد.رييس خوب مي داند اگر بدون آنها ببازد بايد رياست را واگذار كند واگر با آنها ببازد چون به اصطلاح با تمام بضاعتش باخته جايي براي انتقاد باقي نمي ماند.
علي كريمي و مهدي مهدوي كيا هم با شكست كنار رفتند.قبل از آنها احمدرضا عابدزاده را داشتيم كه اخرين بار در جام جهاني 98 و با پاي مصدوم داخل دروازه ايستاد و ضربه سر اوليور بيرهوف را فقط تماشا كرد.همو كه هرگز اهل مفت باختن و تماشا كردن نبود اما آنهمه اقتدار و خاطرات زيبا را به فوانين بازي فوتبال ايراني باخت.
ملموس ترين نمونه اما علي دايي است.افتخارات و ركوردهاي او در فوتبال ايران تكرار ناشدني به نظر مي رسد اما در نهايت پس از جام جهاني 2002 از تيم ملي به بيرون پرتاب شد و حتي حرفي از بازي خداحافظي هم به ميان نيامد. كريم باقري تنها كسي بود كه در اوج از تيم ملي كنار كشيد و به قوانين بازي پشت كرد.البته كه او هم دوام نياورد.آنقدر كنار گوشش خوانديم و آنقدر انگولكش كرديم كه دوباره برگشت و وقتي به سرنوشت ديگران دچار شد با خيال راحت رهايش كرديم.
فوتبالي كه ساختارقوي و برنامه مشخصي ندارد براي بقا تمام سنگيني اش را مي اندازد روي شانه چند استعداد خودجوش و تا آخرين قطره خون آنها را مي مكد.حق با علي كفاشيان است كه مي گويد اگر لازم باشد باز هم بر مي گردند.
چهار سال ديگر براي صعود به جام جهاني دوباره دست به دامن ستاره هاي تمام شده مي شويم و آرزو مي كنيم كاش براي لحظه اي گوشه اي از آن نبوغ سابق را به تصوير بكشند.


