جورج بوش بر فرشي از خون راه ميرود
او ميهماني افتخاري از نوع يگانهاي است. نظامهاي عربي تاکنون استقبالگر همچون وي نبودند. بوش، رئيسجمهوري است که ميتوان بر او يک مسئوليت را تحميل كرد و سپس به دليل هدر دادن جان يک ميليون انسان عربي، آن هم تنها در عراق، از او بازخواست كرد؛ براي همين، پاي دروازه ورودي او، فرشهاي بينظيري به رنگ سرخ انداخته خواهد شد؛ فرشهايي که از خون ميزبانان اوست...
کد خبر: ۵۰۸۲
| | 9021 بازدید
درصدد بوديم تحليلي بر سفر جورج بوش، رئيسجمهور آمريکا به منطقه بنويسم و بنا بر مواضع وي در جريان اين سفر، دستاوردهاي وي را ارزيابي كنيم. در اين بين و در آغاز سفر و روز پايانياش، دو سرمقاله از طلال سلمان، «مدير مسئول روزنامه السفير لبنان» و يکي از مشهورترين روزنامهنگاران مليگراي عرب ديديم؛ نوشته او، گوياي همه زواياي سفر جورج بوش بود. براي همين، بهتر ديديم تا يک روزنامهنگار عرب درباره اين سفر قضاوت کند، چرا که «أهلُ مكة أدرى بشعابها».
وي پيشدرآمدي بر سفر هشت روزه جورج بوش، رئيسجمهور آمريکا به منطقه به رشته تحرير درآورده است که مناسب روز پاياني سفر بوش نيز هست. تيتر سرمقاله وي که در تاريخ نوزدهم دي ماه در اين روزنامه، چاپ شده، بيانگر نگاه بخش مهمي از افکار عمومي کشورهاي عربي و به ويژه جريان مليگراي عرب به سياستهاي آمريکا در منطقه و به اين عنوان است: «جورج بوش در سرزمين ما، روي فرشي از خون ما راه ميرود».
بخشهاي مهمي از مقاله او بدون هر گونه شرحي، در پي ميآيد:
جورج بوش، رئيسجمهور آمريکا، امروز در سفري که عنواني اسرائيلي دارد، در منطقه عربي ما نمايان ميشود و استحقاق استقبالي بيسابقه و بينظير را دارد، چرا که او ميهماني افتخاري از نوع يگانهاي است. نظامهاي عربي تاکنون استقبالگر همچون وي نبودند و بعيد است در آينده نيز چنين کسي را پذيرايي کنند!
بوش، رئيسجمهوري است که ميتوان بر او يک مسئوليت را تحميل كرد و سپس به دليل نابود ساختن يک دولت بزرگ عربي و به هدر دادن جان يک ميليون انسان عربي، آن هم تنها در عراق، از او بازخواست كرد؛ براي همين، پاي دروازه ورودي او، فرشهاي بينظيري به رنگ سرخ انداخته خواهد شد؛ فرشهايي که از خون ميزبانان اوست.
جورج بوش از نوع متفاوتي از ميهماناني است که ميشناختيم: او دستور به نابودي سرزمين عربي بزرگي داد که از پايهگذاران تمدن انساني است. او پلک بر پلک نگذاشته و ليستهايي از قربانيان بمباران هواپيماها، موشکها، توپخانههاي ارتش و مزدورانش از سازمانها و آژانسهاي امنيتي دريافت ميکند.
او هيچ اهميتي به شناسايي تعداد کودکان، زنان، پيرمردان و پيرزنان قرباني نميدهد، چه رسد به جوانان!
او اهميت نميدهد که اين قربانيان، باديهنشينند و يا شهرنشينف چه رسد به اين که آنان از چه نژاد، اقوام و يا طوايف و اديان و مذاهبي هستند. بوش در «کشتن انسان» هيچ فرقي و تفاوتي نميگذارد و هرگز دچار تعصب نميشود. با اين همه، استقبال کنندههاي عرب به خونهايي که بر دستان اوست، توجهي نميکنند. شايد آنان گمان ميکنند اين خون، حنايي است که رهبران عرب با آن، موي سر و «سبيلهاي مردانگيشان» را رنگ ميکنند تا پيري عمر، آنها را شکست ندهد و اطرافيانشان هوس نشستن بر جايگاهشان را در سر نپرورانند.
هرگز کسي از اين رهبران، از بوش درباره عراق نخواهد پرسيد؛ نه از حال و روز كنونياش و نه از آيندهاش و نيز کسي هر گز نميپرسد: چرا جنگ را عليه همکيشانمان در عراق به راه انداختي!
چه بسا، برخي از بوش درباره آنچه از فلسطين براي فلسطينيها باقي مانده، نپرسند! بدون شک، کسي به او نميگويد، «کنفرانس تاريخي آناپوليس» تاکنون بيش از دويست کشته و چهارصد مجروح و صد اسير بر فلسطينيها تحميل کرده است. به يقين، هنگام ورود او به رامالله، کسي به او يادآوري نميکند که رهبر انقلاب فلسطين و رهبر اين ملت بزرگ، هنگامي به پايان راه رسيد و سپس با ابزار قتل اسرائيلي شهيد شد که در مقر حکومتش، محاصره و همان جا به مثابه قبر حاکميت فلسطيني دفن شد.
کسي به او يادآوري نميکند که غزه؛ جايي که پيشينيان او، «بيل کلينتون» با هواپيمايش در آن فرود آمد. اکنون فلسطين با يک و نيم ميليون انسان ـ همان گونه که عرفات در مقرش منزوي رها شد ـ زير محاصرهايي غيرانساني از گرسنگي، تاريکي، تشنگي و فقر، رها و منزوي از دنياي معاصر شده، فرودگاهش نابود، بنادرش بسته و نيروگاه برقش، زير بمباران به تعطيلي کشيده شده و بيمارستانهايش، ديگر تاب و تحمل استقبال از مجروحان بمبارانهاي دايمي و روزانه اسرائيل را ندارند، به گونهاي که «نابودي روزانه»، راه و روش دايمي زندگي روزمره در غزه شده است.
اما لبنان...
جورج بوش، هرگز کساني را که باعث محروميت وي از ديدار از اين سرزمين شدند، نخواهد بخشيد؛ سفري که ميتوانست در آن از «انقلاب ارز» و حکومت برگزيده دمکراتيک و نمايندگان اکثريت؛ نمايندگاني که بوش آنها را بر انتخاب رئيسجمهور لبنان به قيمت جنگ داخلي با نام «انتخاب نصف به اضافه يک» تشويق و تحريک ميكرد، لذت ببرد. بوش که در حسرت ديدار از لبنان باقي مانده است، اکنون ميتواند يک سال و نيم پيش را به ياد آورد که چگونه به مثابه «سخنگوي رسمي» جنگي که اسرائيل عليه لبنان آغاز کرد، سخن ميگفت، روزهايي را يادآوري کند که در شوراي امنيت، در برنامه اجراي آتشبس، کارشکني ميکرد و مدافع اول استمرار جنگ بود، به رغم آن که هزاران شهيد و مجروح در سي و سه روز بر جاي ماند.
حتما مشاوران او بمبهاي هوشمند را به ياد او ميآورند که براي ابراز عشق توصيف نشدنياش به لبنان و لبنانيها، براي اسرائيليها فرستاده بود.
جورج بوش بر فراز بقاياي فلسطين به پرواز درخواهد آمد و ميزبان اسرائيلياش نيز او را به سوي «سرخپوستان» سرزمين موعود راهنمايي خواهد كرد؛ کساني که براي ريشهکن كردنشان، رنج بسياري كشيدند. جورج بوش از ديدن «ديوارهاي برافراشته بتوني» که در عمق سرزمين مقدس کشيده شده تا دولت يهود را از دهاتيهاي انتقامجو جدا کند، لذت خواهد برد. او آنگاه در کليساي «المهد» شهر بيت لحم در ميان هزاران محافظ حاضر خواهد شد و عکسهاي يادگاري از او در کنار کساني که حضرت مسيح را راندند، ميگيرد و چه بسا، آنان در حالي که بوش در کليساي حضرت مسيح است، در گوشش نجوا ميکنند: و من نيز با خدا سخن گفتم و او با من سخن گفت، و تو تنها کسي نيستي که در خردسالي با خدا سخن گفتي.
و اما طلال سلمان آنگاه در پايان سفر بوش به منطقه، يعني هشت روز پس از آغاز ديدار بوش در تاريخ 26/10/1386 از منطقه چنين مينويسد:
رئيسجمهور آمريکا، «جورج بوش»، در حالي از سفر خود به «ممالک نفت عرب» بازميگردد که فراتر از انتظاراتش در سطح سياسي و به ويژه اقتصادي بود. به دنبال از او، نيکولا سارکوزي، «رئيسجمهور فرانسه» نيز از ديدار موازياش در همان ممالک، فراتر از آنچه آرزو ميکرد، بازميگردد.
بالاتر از همه کسبوکارهاي دهشتآور اين كه «دو رئيسجمهور ميهمان» با هدايايي بازگشتند که با هيچ قيمتي برآورد نميشود، به ويژه که قيمت معنوي آنها بسيار استثنايي است: شمشيرهاي عربي که از طلاي خالص بودند، به همان اندازهايي استثنايياند که خارج از عرف، سلاح معاصر قلمداد ميشوند.
درست است که «پايگاههاي برپاي آمريکا» در منطقه از زمانيهاي طولاني استقرار دارند، اما اکنون آنها مشروعيتي به دست آوردند که ديگر جاي هيچگونه بحثي نميگذارد، اين پايگاهها با يک درخواست آشکار و صريح و بدون هرگونه ترس و نگراني از واکنش احمقانهايي از سوي افراطيون بر پا شدهاند!
اين بار نه شروطي در کار است و نه خواب وخيالي: غرب آمريکايي يک واحد مطلوب است، نه براي وحدت آنچنان که استعمارگران انگليسي مدعي بودند و نه براي تمدنگرايي آنچنانکه استعمارگران فرانسوي در زمان اشغال سرزمينهاي عربي مدعي بودند... .
ايالات متحده آمريکا به «دولتهاي شنهاي روان طلايي»، سلاحي ميفروشد که کسي نيست از آن استفاده کند و اگر هم پيدا شود، به ناچار از ميان صادرکنندگانش است؛ سلاحي که نه به خاطر حفظ مصالح اين کشورهااست و نه براي زندگي بهتر در سرزمين و با همسايههايشان... .
در مقابل، رسم و رسوم ميهماننوازي و ميزباني، اجازه نداد تا ميزبانان عرب، «گوشه چشم» رئيسجمهور آمريکا را به قتلعامهايي که اسرائيل در غزه انجام ميدهد، جلب کنند... .
اما لزوم رعايت آداب توسط ميهمان، يعني رئيسجمهور آمريکا، باعث نشد تا وي از اين ممالک عربي همچون سکوي پرتاب موشک عليه ايران و عيله هر آزاديخواهي که خواستار آزادي سرزميناش است، استفاده نکند.
جورج بوش ـ و در پي او سارکوزي ـ سفر خود در «ممالک طلايي» را به پايان رساندند و با ميلياردها دلار قميت تسليحاتي که موجبات اذيت و آزار مشتري را فراهم خواهد آورد، بازگشتند.
اسرائيل هم قتلعامهاي خود را عليه فلسطينيها ادامه داد و اکنون حمايت دو رئيسجمهور را نيز دارد؛ دو رئيسجمهوري که از ميزبانان خود هيچ سخن قاطعي که موجبات دخالت آن دو را براي توقف کشتار فراهم کند، نشنيدند!
و اينچنين «قسمت ظالمانه» پايان يافت: قراردادهاي تسليحاتي و تکنولوژيک براي آمريکاييها و فرانسويها و آنچه را که از فلسطين باقي مانده براي اسرائيل باقي بماند، با اين حرص که اگر«بعضي از بعض سرزمين فلسطين» باقي مانده باشد، پرچم فلسطين به عنوان «شکست جديد عربي» در آن به اهتزاز درآيد.
وي پيشدرآمدي بر سفر هشت روزه جورج بوش، رئيسجمهور آمريکا به منطقه به رشته تحرير درآورده است که مناسب روز پاياني سفر بوش نيز هست. تيتر سرمقاله وي که در تاريخ نوزدهم دي ماه در اين روزنامه، چاپ شده، بيانگر نگاه بخش مهمي از افکار عمومي کشورهاي عربي و به ويژه جريان مليگراي عرب به سياستهاي آمريکا در منطقه و به اين عنوان است: «جورج بوش در سرزمين ما، روي فرشي از خون ما راه ميرود».
بخشهاي مهمي از مقاله او بدون هر گونه شرحي، در پي ميآيد:
جورج بوش، رئيسجمهور آمريکا، امروز در سفري که عنواني اسرائيلي دارد، در منطقه عربي ما نمايان ميشود و استحقاق استقبالي بيسابقه و بينظير را دارد، چرا که او ميهماني افتخاري از نوع يگانهاي است. نظامهاي عربي تاکنون استقبالگر همچون وي نبودند و بعيد است در آينده نيز چنين کسي را پذيرايي کنند!
بوش، رئيسجمهوري است که ميتوان بر او يک مسئوليت را تحميل كرد و سپس به دليل نابود ساختن يک دولت بزرگ عربي و به هدر دادن جان يک ميليون انسان عربي، آن هم تنها در عراق، از او بازخواست كرد؛ براي همين، پاي دروازه ورودي او، فرشهاي بينظيري به رنگ سرخ انداخته خواهد شد؛ فرشهايي که از خون ميزبانان اوست.
جورج بوش از نوع متفاوتي از ميهماناني است که ميشناختيم: او دستور به نابودي سرزمين عربي بزرگي داد که از پايهگذاران تمدن انساني است. او پلک بر پلک نگذاشته و ليستهايي از قربانيان بمباران هواپيماها، موشکها، توپخانههاي ارتش و مزدورانش از سازمانها و آژانسهاي امنيتي دريافت ميکند.
او هيچ اهميتي به شناسايي تعداد کودکان، زنان، پيرمردان و پيرزنان قرباني نميدهد، چه رسد به جوانان!
او اهميت نميدهد که اين قربانيان، باديهنشينند و يا شهرنشينف چه رسد به اين که آنان از چه نژاد، اقوام و يا طوايف و اديان و مذاهبي هستند. بوش در «کشتن انسان» هيچ فرقي و تفاوتي نميگذارد و هرگز دچار تعصب نميشود. با اين همه، استقبال کنندههاي عرب به خونهايي که بر دستان اوست، توجهي نميکنند. شايد آنان گمان ميکنند اين خون، حنايي است که رهبران عرب با آن، موي سر و «سبيلهاي مردانگيشان» را رنگ ميکنند تا پيري عمر، آنها را شکست ندهد و اطرافيانشان هوس نشستن بر جايگاهشان را در سر نپرورانند.
هرگز کسي از اين رهبران، از بوش درباره عراق نخواهد پرسيد؛ نه از حال و روز كنونياش و نه از آيندهاش و نيز کسي هر گز نميپرسد: چرا جنگ را عليه همکيشانمان در عراق به راه انداختي!
چه بسا، برخي از بوش درباره آنچه از فلسطين براي فلسطينيها باقي مانده، نپرسند! بدون شک، کسي به او نميگويد، «کنفرانس تاريخي آناپوليس» تاکنون بيش از دويست کشته و چهارصد مجروح و صد اسير بر فلسطينيها تحميل کرده است. به يقين، هنگام ورود او به رامالله، کسي به او يادآوري نميکند که رهبر انقلاب فلسطين و رهبر اين ملت بزرگ، هنگامي به پايان راه رسيد و سپس با ابزار قتل اسرائيلي شهيد شد که در مقر حکومتش، محاصره و همان جا به مثابه قبر حاکميت فلسطيني دفن شد.
کسي به او يادآوري نميکند که غزه؛ جايي که پيشينيان او، «بيل کلينتون» با هواپيمايش در آن فرود آمد. اکنون فلسطين با يک و نيم ميليون انسان ـ همان گونه که عرفات در مقرش منزوي رها شد ـ زير محاصرهايي غيرانساني از گرسنگي، تاريکي، تشنگي و فقر، رها و منزوي از دنياي معاصر شده، فرودگاهش نابود، بنادرش بسته و نيروگاه برقش، زير بمباران به تعطيلي کشيده شده و بيمارستانهايش، ديگر تاب و تحمل استقبال از مجروحان بمبارانهاي دايمي و روزانه اسرائيل را ندارند، به گونهاي که «نابودي روزانه»، راه و روش دايمي زندگي روزمره در غزه شده است.
اما لبنان...
جورج بوش، هرگز کساني را که باعث محروميت وي از ديدار از اين سرزمين شدند، نخواهد بخشيد؛ سفري که ميتوانست در آن از «انقلاب ارز» و حکومت برگزيده دمکراتيک و نمايندگان اکثريت؛ نمايندگاني که بوش آنها را بر انتخاب رئيسجمهور لبنان به قيمت جنگ داخلي با نام «انتخاب نصف به اضافه يک» تشويق و تحريک ميكرد، لذت ببرد. بوش که در حسرت ديدار از لبنان باقي مانده است، اکنون ميتواند يک سال و نيم پيش را به ياد آورد که چگونه به مثابه «سخنگوي رسمي» جنگي که اسرائيل عليه لبنان آغاز کرد، سخن ميگفت، روزهايي را يادآوري کند که در شوراي امنيت، در برنامه اجراي آتشبس، کارشکني ميکرد و مدافع اول استمرار جنگ بود، به رغم آن که هزاران شهيد و مجروح در سي و سه روز بر جاي ماند.
حتما مشاوران او بمبهاي هوشمند را به ياد او ميآورند که براي ابراز عشق توصيف نشدنياش به لبنان و لبنانيها، براي اسرائيليها فرستاده بود.
جورج بوش بر فراز بقاياي فلسطين به پرواز درخواهد آمد و ميزبان اسرائيلياش نيز او را به سوي «سرخپوستان» سرزمين موعود راهنمايي خواهد كرد؛ کساني که براي ريشهکن كردنشان، رنج بسياري كشيدند. جورج بوش از ديدن «ديوارهاي برافراشته بتوني» که در عمق سرزمين مقدس کشيده شده تا دولت يهود را از دهاتيهاي انتقامجو جدا کند، لذت خواهد برد. او آنگاه در کليساي «المهد» شهر بيت لحم در ميان هزاران محافظ حاضر خواهد شد و عکسهاي يادگاري از او در کنار کساني که حضرت مسيح را راندند، ميگيرد و چه بسا، آنان در حالي که بوش در کليساي حضرت مسيح است، در گوشش نجوا ميکنند: و من نيز با خدا سخن گفتم و او با من سخن گفت، و تو تنها کسي نيستي که در خردسالي با خدا سخن گفتي.
و اما طلال سلمان آنگاه در پايان سفر بوش به منطقه، يعني هشت روز پس از آغاز ديدار بوش در تاريخ 26/10/1386 از منطقه چنين مينويسد:
رئيسجمهور آمريکا، «جورج بوش»، در حالي از سفر خود به «ممالک نفت عرب» بازميگردد که فراتر از انتظاراتش در سطح سياسي و به ويژه اقتصادي بود. به دنبال از او، نيکولا سارکوزي، «رئيسجمهور فرانسه» نيز از ديدار موازياش در همان ممالک، فراتر از آنچه آرزو ميکرد، بازميگردد.
بالاتر از همه کسبوکارهاي دهشتآور اين كه «دو رئيسجمهور ميهمان» با هدايايي بازگشتند که با هيچ قيمتي برآورد نميشود، به ويژه که قيمت معنوي آنها بسيار استثنايي است: شمشيرهاي عربي که از طلاي خالص بودند، به همان اندازهايي استثنايياند که خارج از عرف، سلاح معاصر قلمداد ميشوند.
درست است که «پايگاههاي برپاي آمريکا» در منطقه از زمانيهاي طولاني استقرار دارند، اما اکنون آنها مشروعيتي به دست آوردند که ديگر جاي هيچگونه بحثي نميگذارد، اين پايگاهها با يک درخواست آشکار و صريح و بدون هرگونه ترس و نگراني از واکنش احمقانهايي از سوي افراطيون بر پا شدهاند!
اين بار نه شروطي در کار است و نه خواب وخيالي: غرب آمريکايي يک واحد مطلوب است، نه براي وحدت آنچنان که استعمارگران انگليسي مدعي بودند و نه براي تمدنگرايي آنچنانکه استعمارگران فرانسوي در زمان اشغال سرزمينهاي عربي مدعي بودند... .
ايالات متحده آمريکا به «دولتهاي شنهاي روان طلايي»، سلاحي ميفروشد که کسي نيست از آن استفاده کند و اگر هم پيدا شود، به ناچار از ميان صادرکنندگانش است؛ سلاحي که نه به خاطر حفظ مصالح اين کشورهااست و نه براي زندگي بهتر در سرزمين و با همسايههايشان... .
در مقابل، رسم و رسوم ميهماننوازي و ميزباني، اجازه نداد تا ميزبانان عرب، «گوشه چشم» رئيسجمهور آمريکا را به قتلعامهايي که اسرائيل در غزه انجام ميدهد، جلب کنند... .
اما لزوم رعايت آداب توسط ميهمان، يعني رئيسجمهور آمريکا، باعث نشد تا وي از اين ممالک عربي همچون سکوي پرتاب موشک عليه ايران و عيله هر آزاديخواهي که خواستار آزادي سرزميناش است، استفاده نکند.
جورج بوش ـ و در پي او سارکوزي ـ سفر خود در «ممالک طلايي» را به پايان رساندند و با ميلياردها دلار قميت تسليحاتي که موجبات اذيت و آزار مشتري را فراهم خواهد آورد، بازگشتند.
اسرائيل هم قتلعامهاي خود را عليه فلسطينيها ادامه داد و اکنون حمايت دو رئيسجمهور را نيز دارد؛ دو رئيسجمهوري که از ميزبانان خود هيچ سخن قاطعي که موجبات دخالت آن دو را براي توقف کشتار فراهم کند، نشنيدند!
و اينچنين «قسمت ظالمانه» پايان يافت: قراردادهاي تسليحاتي و تکنولوژيک براي آمريکاييها و فرانسويها و آنچه را که از فلسطين باقي مانده براي اسرائيل باقي بماند، با اين حرص که اگر«بعضي از بعض سرزمين فلسطين» باقي مانده باشد، پرچم فلسطين به عنوان «شکست جديد عربي» در آن به اهتزاز درآيد.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟




