یاد ماجون در بهار
بهار همیشه من را یاد *ماجونم می اندازد. از حیاط خانه تا دامن و روسری اش پر از گل بود.بهار مثل مهمانی بود.که از کوچه ما میگذشت؛ اما شب را در خانه مادربزرگ می ماند و با صبرو حوصله دانه دانه گل ها را شکوفا میکرد.خانه اش درست وسط شهر بود.اما هوایش با خیابان فرق داشت،مثلا فکر کنید بعد از باران؛ از پله های متروی مصلی بالا آمده باشید و بوی خاک و علف و تپه های عباس آباد ناگهان به صورتتان بخورد و طعم آهن و زیرزمین را به چشم بر هم زدنی از یادتان برود.ای کاش باد همه گل ها را مبرد و مادربزرگ را می آورد؛
من عاشق فیلم دیدن مادربزرگ بودم.بنده خدا این آخری ها چشم هایش درست نمی دید و گوش هایش درست نمی شنید.ما با هم می نشستیم و سریال پلیسی المانی میدیدیم. کار من این بود که هر چند دقیقه یکبار از مادربزرگم بپرسم که "خب چی شد؟" و او برای من یک داستان عجیب و غریب و بامزه تعریف میکرد که تقریبا هیچ ربطی به آن قسمت سریال نداشت. کمی از تصاویر را میگرفت و با خاطرات و ترس های خودش قاطی میکرد و سریع یک داستان کوتاه می ساخت و در جواب سوالم تحویلم میداد. همیشه هم نگران بود که المانی ها بزنند و همدیگر را ناکار کنند و از همان پای تلویزیون به هنر پیشه های سریال راه و چاه فرار کردن و کتک زدن را نشان میداد!کاری هم نداشت که طرف ادم خوبی هست یا نه؛به هر حال باید تقلب می رساند!
غروب ها چهارپایه اش را برمیداشت و میرفت کنار در خانه مینشست و با رفقایش گپ میزد.برای خودشان یک کلوپ بانوان بالای 60 سال راه انداخته بودند و کسی را در جمعشان راه نمیدادند.
به نظرم آن ها شبکه اجتماعی خودشان را داشتند که در آن،از بچه ها شکایت میکردند،به هم بافتنی یاد میدادند و برای آخرتشان برنامه ریزی میکردند.اگر پنجره اشپزخانه باز بود،می شد استراق سمع کرد و سر از ماجراهای حاج خانم های محل درآورد.یک روز ماجونم داشت به دوستش که قرار بود با هواپیما به سوریه برود دل داری میداد که طوری نیست، هواپیما از اتوبوس هم امن تر است و آب در دلش تکان نمیخورد!
دنیای جدید برایش خیلی پیچیده بود، اما یاد گرفته بود که این کلاف سردرگم را برای خودش ساده کند. خیلی دلم میخواست که بود و چیزهای جدیدی مثل مترو،تبلت یا این هایی که خودشان را از سر تا پا خال کوبی میکنند نشانش میدادم میدیدم که آن ها را چطور برای بقیه تعرف می کند.
میدانی دلم تنگ است برایش،خدا بیامرزدت ماجونم،برای شادی روحش صلواتی بفرستیم...
پ.ن:*ماجون،به مادربزرگم میگوییم.
وبلاگ جان و دلی


