انتخابات و عواقب بازگشت به نسل اوليها
انتخابات دوره دهم رياستجمهوري اسلامي ايران در پيش است و حال و هواي انتخاباتي نسبتا سرد و بيروح حاکم بر نخبگان، در ميان عموم اقشار جامعه ايراني هم ساري و جاري است؛ هرچند احتمالا در ماه پاياني مانده به انتخابات، رنگ و بويي فعالانهتر به خود خواهد گرفت. در چنين شرايطي، هرچند همواره دستهبنديهاي گروهها و جريانات سياسي با گمانهزني در مورد حضور يا عدم حضور افراد و شخصيتهاي گوناگون، فضا را به سمت برخوردهاي سياستزده و احساسي پيش ميبرد، اما بيشک وظيفه تأمل و تعمق مبتني بر يک آگاهي آسيبشناسانه نسبت به وضعيت موجود و تصوير يک آينده مطلوب را از آحاد جامعه سلب نميکند.
به بيان بهتر، بر هر شهروند دغدغهمند و وطنپرست است که براي تجلي يک رفتار کاملا عقلايي و غيراحساسي براي تعيين سرنوشت و تأمين آينده خود، وضعيت گذشته و حال جامعه خويش را با نگاهي جامعه و آگاهانه، تجزيه و تحليل کرده و براي رسيدن به آينده مطلوب خود و جامعهاش، بهترين و مطمئنترين رفتار و کنش را از خود به نمايش گذارد.
بنابراين، در اين يادداشت ميکوشم با نگاهي آسيبشناسانه به روند و فرآيند توسعه سياسي ـ اجتماعي در جمهوري اسلامي ايران، وضعيت موجود را بررسي کرده که اميدوارم با نگاهي منطقي مورد ارزيابي عزيزان قرار گيرد.
1ـ نتيجه انتخابات نهم رياستجمهوري، نشان داد که جامعه فهيم ايراني با وجود کشمکشهاي سياسي گسترده ميان رقبا و هوادارانشان، بيش از آنکه تحت تأثير تبليغات جريانات سياسي باشد، با فهم لزوم تغيير در حلقه قدرت و انتقال آن از نسل اول به نسل دوم انقلاب، با رأي خود، راه را براي انتقال دمکراتيک قدرت فراهم کردند. درواقع، اين انتقال قدرت هرچند ميتوانست کمهزينهتر و به دور از التهابات سياسي ـ برخلاف آنچه در انتخابات نهم شاهد آن بوديم ـ انجام پذيرد، اما به هر حال با احساس نياز اکثريت جامعه صورت پذيرفت با اين اميد كه دولتي جوانتر و البته با نگاهي مثبت نسبت به گذشته بيايد و روند رو به رشد جامعه ايراني را سرعت ببخشد.
2ـ در همه نظامهاي سياسي و به ويژه نظامهايي که با يک انقلاب شکل گرفتهاند، همواره تربيت کادرهاي جوان و انتقال به موقع قدرت و مديريت کشور به آنان، رمز تداوم و پايداري آنان بوده است و هر گاه اين چرخه به درستي انجام نپذيرفته، آن انقلاب و نظام سياسي برآمده از آن را با خطر دگرگوني يا سقوط روبهرو کرده است، چنانچه اتحاد کمونيستي جماهير شوروي با وجود گذشت يک دوره هفتاد ساله به خاطر تربيت نکردن کادرهاي جوان کارآمد که بتوانند با همان ايدئولوژي، راه را ادامه دهند، به فروپاشي منجر شد و برعکس حزب کمونيست چين با فهم درست اين مسأله، فرصتي دوباره را براي تداوم و بازسازي خويش به دست آورد.
3ـ در بحث فروپاشي انقلابها، معمولا نگاه و نگراني رهبران و مديران نسل اول يک انقلاب، بيشتر معطوف به استحاله ايدئولوژيک نسلهاي بعدي است و عموما تجزيه و تحليلي روي استحاله مديريتي نسلهاي بعد صورت نميگيرد و همين امر سبب ميشود که آنها بدون توجه به تربيت مديران کارآمد و جوان، به يکباره با خلأ مديريتي گسترده در اداره حکومت و جامعه روبهرو شده و با يک بحران گسترده در سطوح گوناگون سياسي و مديريتي روبهرو شوند.
از سوي ديگر، همين ضعف در انتقال طبيعي و کنترلشده قدرت به نسلهاي بعدي، سبب جدا شدن لايههاي ديگر جامعه از هرم قدرت، کاهش پشتوانههاي سرمايه اجتماعي و سرخوردگي اقشار گوناگون جامعه و به ويژه نسلهاي جديد خواهد شد که فروپاشي سياسي و اجتماعي، نتيجه آن خواهد بود.
4ـ در چنين نظامهايي، دولتها عموما در بحثهاي اجرايي محدود شده و تنها به فکر تخصيص سرمايه و بهرهبرداري از آن در راستاي رشد و توسعه مقطعي کشور برآمده و عملا هيچ سرمايه و تواني را متوجه ظرفيتسازي و ايجاد فضايي براي رشد گام به گام کادرهاي جوانتر نميکنند، تا جايي که با رفت و برگشتهاي پياپي به عرصه قدرت و در دورههاي گوناگون، فرصت جهشهاي بزرگ را از جامعه خويش گرفته و در وانفساي عدم تربيت مديران جوان و کارآمد، فرآيند توسعه را مختل ميکنند.
با توجه به آنچه گفته شد، در اوضاع کنوني جامعه ايران، هرچند در انتخابات نهم، اين انتقال قدرت انجام شد، ولي به دليل نبود کادرهاي مديريتي کافي که در عين جواني، تجربه لازم را داشته باشند، دولت نهم نتوانست در عين تلاشهاي بسيار به قلههاي کارآمدي دست يافته و توقعات حکومت و جامعه را به شکل تمام و کمال به انجام برساند، ضمن اينكه رويكردهاي تخريبي اين دولت نسبت به گذشته نيز تا حدودي مزيد بر علت شد.
بنابراين در اين دوره باز هم شاهد کانديداهايي از نسل اول انقلاب هستيم که به نظر من هرچند برخي خواستههاي مردم را بيان ميکنند، اما اولا برخي از اين خواستهها، اصلي و حياتي نبوده و ثانيا مشخص نيست آنها قادر به برقراري ارتباط با نسلهاي پس از خويش باشند.
بر اين مبنا، معتقدم در چنين شرايطي اگر چرخه انتقال قدرت به جاي آنکه به نسل بعد ـ در اين دوره يا دست کم در دوره بعد ـ واگذار شود، به دلايل گوناگون به نسل قبلي متمايل شود، فاجعهاي بزرگ در عرصه مديريتي کشور پديدار خواهد شد که بيشک، تداوم حيات سياسي نظام و چرخه مديريتي آن را با مشکل جدي روبهرو خواهد کرد.
پس تغيير و تعويض اشخاص در دولت به تنهايي قادر به تغيير شرايط نيست و از يک سو، الگوي مديريتي بايد به سمت کادرسازي مديران کارآمد و جوان براي انتقال قدرت صورت پذيرد و از سوي ديگر، الگوي کار دستهجمعي و اتکا بر خرد جمعي، جايگزين فردمحوري و اتکا به توان فردي اشخاص شود.





