اجرت ای ایرانی دهلی نشین با اسفناج !
شعر شاعر خوش ذوق معاصر علیرضا قزوه که در حال وهوای عید انتظار داشتم بیش از همیشه طرب انگیز باشد ولی بنحو غافلگیر کننده ای مآیوس کننده بود برآنم داشت تا با بداهه سرائی ناقصی لبخندی بر لب او بنشانم و هوای ابری دلش را در غربت آفتابی کنم:
قزوه جان پائیز می بارد ز شعر خرّمت
بد نباشد گر خوری جامی ز ماست و اسفناج
در چنین فصلی که سنگ تیره هم چون درّ شده است
شعر درّینت به سان سنگ دارد اعوجاج
گر ترا درد جگرسوز جدائی سوخته است
چاره اش وصل است نه،بر شعرتان چوب حراج
قزوه جان دهلی بهل ایران سرای عشق توست
هر که زینجا می رود می افتد از آن تخت و تاج
عاشقان پر می کشند اینجا کماکان گرد یار
عاشقی اینجا چو سیم و زر کماکان در رواج
گیج و منگی،گول و مولی از بلای غربت است
بد قلم تا میکند با شاعری عاشق مزاج
ترک دهلی کن ،رها کن هند و هندو را بیا
سوی ایران،تا ببینی نرگسان را کاج کاج
شایدت باور نباشد من هم از شعر خودم
مانده ام همچون تو گیج وگول ومنگ و هاج و واج
من هم از قول جوانان عجم گویم ترا
اجرت ای ایرانی دهلی نشین با اسفناج !!!
علیرضا مخبر دزفولی



