يکتا غزل ناپيداي من!
از آن وقت که تو پاشنه غربت را کشيدي و پاي در سفر غيبت گذاشتي، من هنوز در حسرت نگاهت، در چهارراه حيراني چشم به راه ماندهام تا شايد با آمدنت، پاييز دلم، بهاري دوباره را تجربه کند؛ پاييزي که با رفتنت، دامان خود را در کوچه پسکوچههاي تاريخ گستراند و رنگ از رخ اعصار برگرفت؛ پاييزي که پر از سرگشتگي و تهوع است؛ پاييزي که قلب عاشقان را منجمد ميکند، کليد نجابت زمين را به دست بادهاي هرزه و توفانهاي شهوتزده ميسپارد، گرسنگي گنجشکها را جشن ميگيرد و جوانه صداقت را نفرين ميکند.
اما من به اميد آمدنت ماندهام، در دشتي به وسعت ابديت، به آوارگي مجنون و در کرانهاي به پهناي چشم ليلي. منتظرت ماندهام تا با آمدنت، همه از خزانه خورشيد يکسان بهرهمند شوند، آبها آواز بخوانند، کشتيها در کرانه نوح پهلو بگيرند، واژهها فوران معنا بگيرند و انسان از پس اين همه ظلمت و تاريکي و از کوههايي که رد پاي پيامبران را دارند، به زمينهاي استوايي فطرت برگردد و آسمان فرياد برآورد که هر کس خدا را ميخواهد، زير ابرهاي اجابت شولاي نيايش بيفکند که روز موعود فرا رسيده است.
آقاي من!
بشريت منتظر است تا دورترين نقاط جهان را به برکت ظهورت، قاليچهاي از جنس حضور بگستراند و چشمان افسانهاي خدايان زر و روز و تزوير را با نرگس مستت معاوضه کند و ناکجاآباد بيابانهاي حيرت را از شفيره شراب هدايتت سيراب گرداند.
آري، امروز به ميمنت آغاز ولايتت، تعهدهاي تسبيح در آسمان فراز شدهاند تا در سحرگاه نگاهت، هواي حقيقت را در شرجي سواحل سردرگمي فرياد کشند و تبهاي موهوم منيت و خودپرستي را در مقبره دل آدميان مدفون کنند تا شايد امروز که ديگر هيچ راهي براي نجات چکاوک نيست و انسان رفته است تا در گوشهاي از اوهام خويش، عزلت درماندگي بگزيند و در چمنزار بلند تغافل، خويشتن خويش را فراموش کند، صداي تو بر فراز همه تاريخ، گوش جان بشريت را بنوازد و نداي «أنا المهدي» بر بلنداي کعبه آمال، فطرتهاي خدايي را آرامشي ابدي بخشد و جاودانگي وجود انسان را به او بشارت دهد.
و چه زيباست آن هنگام که در مأذنه شهر، صيحه آسمانيت گوش فلک را کر کند و الماس تلاوتت دست پينهبسته مادر تاريخ را صيقل دهد تا ما کودکان مدرسه بندگي، سرمست از حلاوت ظهورت، در خيابانهاي انکار نعره بکشيم که او ميآيد... .




