صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

امير با برادر و پدرش در جبهه بودند

در میان شهدای خوزستانی در عملیات طریق‌القدس، شهیدی به نام «امیر صالحی» بود که گمان می‌کردیم‌ امیر ماست. همه اهل خانواده، گریان و عزادار شدیم که بعد چند روز پیگیری دیدیم امیر سالم است و فقط تشابه اسمی بوده است. موقعی که امیر به سلامت از جبهه آمد، همه او را در آغوش گرفتند و بعضی از همرزمانش شعار می‌دادند که «شهید زنده! خوش آمدی».
کد خبر: ۳۸۴۱۱۵
| |
8601 بازدید
امير با برادر و  پدرش در جبهه بودندپدر‌ در جبهه بود و «امیر» در بسیج محل، نگهبانی می‌داد. چند ماه از جنگ گذشت که دلش طاقت نیاورد و او هم راهی شد. مادر ماند و مسئولیت خانه؛ آن هم در شهری که روزی نبود به وسیله هواپیما‌ها یا موشک‌های دشمن بعثی بمباران نشود.

‌شهید امیر صالحی‌زاده، نوجوانی پانزده ساله بود که برای دفاع از میهن وانقلاب به جبهه‌ها شتافت.

در زیر حکایت‌های حضور او در جبهه‌ها تا شهادتش در عملیات فتح‌المبین را مرور می‌کنیم.

چه بهتر با افتخار بمیریم‌


یک بار که امیر از جبهه آمد، مادر‌بزرگش به او گفت: امیر جان دیگر اینقدر‌ ‌جبهه نرو. هم تو ‌و هم حسین برادرت و پدرت می‌روید و ‌این وسط ما ‌باید نگران شما باشیم، مادرت زیاد بی‌تابی دوری‌تان را می‌کند.

‌امیر با مهربانی و ‌صریح گفت: ننه! آدم یک روز به دنیا می‌آید و یک روز از دنیا می‌رود، پس چه بهتر که با افتخار برود.
امیرم همان گونه که گفته بود با افتخار رفت.

مادر شهید
شجاعت «امیر» در حماسه فتح بستان

آشنایی من با امیر به روزهای اول جنگ بر‌می‌گردد‌؛ در پایگاه بسیج مسجد امیرالمومنین (ع). پسر محجوب و کم حرفی بود و بیشتر مواقع لبخندی بر لب داشت، فکر می‌کنم یک سال از من کوچک‌تر بود. پانزده تا شانزده سال‌ داشت. چند بار به جبهه‌های پدافندی ‌از جمله عملیات طریق القدس رفتیم.
 
در این عملیات، من کمک آرپی‌جی‌زن شدم و امیر، تیربارچی. قد امیر به نسبت من کوتاه‌تر بود، ولی بدنی ورزیده و چالاک داشت. در تمرینات به خوبی از عهده کار با تیربار بر‌می‌آمد. نزدیک یک ماه (کمتر یا بیشتر) تمرینات آماده‌سازی نفرات و کار با سلاح‌ طول کشید. در این مدت با روحیات امیر بیشتر آشنا می‌شدم. او را فردی خوشرو، با محبت، پر تلاش و مصم و با اراده دیدم. کمتر شکایت می‌کرد. ‌در آن شرایط، نه وضع لباس ما درست و حسابی بود و نه وضعیت خوراک و محل استراحتمان، ولی یادم نیست که اعتراض یا شکایتی از امیر در این مدت دیده باشم.

‌پس از چند روز ما را به روستایی در نزدیکی تپه‌های الله اکبر منتقل کردند. عراقی‌ها احتمال می‌دادند که عملیاتی در پیش باشد و مرتب روستا و اطراف آن را بمباران می‌کردند.
بالاخره انتظار به سر آمد و شب عملیات فرا رسید. ما را با کامیون به خط مقدم بردند. من و امیر در یک گروهان بودیم؛ گروهان قائم به فرماندهی مجید قناعتی.

شب سردی بود. اول قرار بود ساعت ۱۰ شب عملیات شود که دو ساعت به تأخیر افتاد.‌‌ همان شب نیز باران باریدن گرفت. بیشتر بچه‌ها لباس گرم و مناسبی مثل اورکت یا بادگیر نداشتند. سردی هوا و باران که همگی را خیس کرده بود و موقعیت مکانی که بودیم یعنی بیابان، سرما را تا مغز استخوان بچه‌ها می‌رساند، ولی‌ از کسی شکایتی ‌شنیده نمی‌شد.
امير با برادر و  پدرش در جبهه بودند
عملیات با رمز مقدس یا‌حسین یاحسین از طرف فرماندهی اعلام شد و بچه‌ها به خط اول عراقی‌ها یورش بردند. آن شب، شب عجیبی بود. زد و خورد با نیروهای عراقی و تصرف خط مقدم عراق و پس از آن پیشروی به سمت خطوط دیگر بعثی‌ها و در بعضی مواقع جنگ تن به تن و سنگر به سنگر. دم دمای صبح بود با‌‌ همان وضعیت و با پوتین نماز صبح را خواندیم. هوا کاملا روشن شده بود. پس از چند ساعت ناگهان برادر غلامحسین کلولی (فرمانده گردان بلال) را دیدیم که به طرف ما می‌آمد. او با روحیه‌ای عالی و بشاش‌ لبخند می‌زد. گفت: شما نه تنها جاده تدارکاتی دشمن را قطع کردید، بلکه از کنار شهر بستان نیز گذشتید و آن را پشت سر نهادید و الان در سمت راست شما، توپخانه سنگین عراقی‌هاست که با آنها در حال نبرد هستند. بعد برای تأیید حرف‌هایش ‌پشت سرش برگشت و با دست ‌دورادور را نشان داد و گفت: آن درخت‌ها شهر بستان است.

در دل شکر خدا را بجا آوردیم، ولی فشار عراقی‌ها و پاتک آن‌ها لحظه به لحظه زیاد‌تر می‌شد. با چند تن از بچه‌های رزمنده از جمله امیر در سینه‌کش جاده پناه گرفته بودیم، هنوز منطقه تصرف شده پاکسازی نشده بود، ناگهان یک جیپ عراقی از پشت سر ما روی جاده با سرعت داشت به طرف نیروهای عراقی می‌رفت! برای چند لحظه بچه‌ها مردد بودند که چه باید کرد!

یکباره امیر با تیربار از پایین جاده روی جاده آمد و جیپ را به رگبار بست. بقیه بچه‌ها نیز جیپ را به رگبار بستند. خودرو پس از چند متر حرکت به سمت کنار جاده منحرف و متوقف شد. بعدا معلوم شد چند ‌فرمانده‌ عراقی با این جیپ در حال فرار بودند که به دست بچه‌های رزمنده کشته شدند.

خستگی زیاد در آن نیمه شب خواب را به چشم نگهبانان آورده بود و تمامی نگهبانان در خواب بودند.

نیمه‌های شب کماندوهای تعلیم دیده و با تجربه عراقی به سوی نیروهای خودی حرکت کرده و می‌خواستند بدون سرو‌‌صدا به خاکریز ما نفوذ کرده و نقشه شوم خود را اجرا کنند.

در این بین، یکی از نیروهای عراقی اشتباهی دستش روی ماشهٔ اسلحه می‌رود و ناگهان صدای رگبار مسلسل دستی سکوت و‌هم‌برانگیز تنگه چزابه را می‌شکند. بلند شدن صدای رگبار مسلسل‌‌ همان و پاره شدن چرت نگهبانان خودی همان.

صدای فریاد نگهبانان خودی که می‌گفتند عراقی‌ها حمله کردند! عراقی‌ها حمله کردند! خواب را از چشم همهٔ ما ربود. ما که در تمامی روز‌ها و شب‌های عملیات همگی رزمندگان با پوتین می‌خوابیدیم، سراسیمه از پایین خاکریز به طرف بالای خاکریز دویدیم و سینه خیز خود را به سنگرهای نگهبانی خودی رساندیم. وقتی روی خاکریز رسیدیم، با انواع سلاح‌های سبک و نیمه سنگین که داشتیم (آرپی‌جی و تیر‌بار و کلانش) به سمت عراقی‌ها شلیک کردیم. صدای خوش آهنگ تیر‌بار امیر به گوش می‌رسید که داشت به اصطلاح دشت را درو می‌کرد.
امير با برادر و  پدرش در جبهه بودند
شهید امیر تسلط بسیار خوبی روی تیربار داشت و در آن شب به همراه سایر رزمندگان شجاعت و سلحشوری خود را نشان داد. کماندوهای عراقی با دادن تلفات سنگینی عقب‌نشینی کردند و به لطف پرودگار و امدادهای غیبی حضرتش که بر همهٔ ما مهشود بود تنگهٔ چزابه همچنان در تصرف نیروهای رزمندهٔ خودی ‌ماند. یکی دو روز پس از آن واقعه، نیروهای کمکی و تازه نفس به چزابه آمدند و خط را از ما تحویل گرفتند و ما به اهواز و سپس زادگاهمان دزفول منتقل شدیم.

شایعات زیادی بین بچه‌های رزمنده مسجد امیرالمؤمنین (ع) ‌در آنجا شایعه شده بود که برخی از بچه‌ها از جمله امیر، شهید شده‌اند. به خانواده‌اش هم اطلاع داده بودند. پس از سلامت برگشتن وی به دزفول، خانواده‌اش برای وی قربانی کرده بودند.

حمید سبحانی (از دوستان شهید)

شهید زنده! خوش آمدی!


عملیات بستان به پایان رسید‌ و خانواده ما جویای حال برادرم امیر شدند، در بین شهدای خوزستانی در عملیات طریق القدس شهیدی به نام «امیر صالحی» بود و گمان کردیم که امیر ماست. همه اهل خانواده، گریان و عزادار شدیم که بعد چند روز پیگیری دیدیم امیر سالم است و فقط تشابه اسمی بوده است، آن شهید از شهدای گتوند از توابع شوشتر بود، موقعی که امیر به سلامت از جبهه آمد، همه او را در آغوش گرفتند و بعضی از همرزمانش شعار می‌دادند که «شهید زنده! خوش آمدی». عمویم بلافاصله رفت و گوسفندی آورد و آن را برای امیر قربانی کرد.

خواهر شهید

امیر «نور بالا» می‌زد


پیش از عملیات فتح‌المبین بچه‌های بسیج مسجد امیرالمؤمنین به همراه دیگر رزمندگان دزفولی به پادگان دوکوهه رفتیم. امیر نیز همراه ما بود و به خاطر اخلاق خوب و گشاده‌رویی‌اش همه او را دوست داشتند.

امیر عاشق شهادت بود. در آن روزها که در پادگان بودیم، حالات امیر بسیار تغییر کرده بود یک معنویت خاصی در چهره او نمایان بود. چند روز پیش از عملیات فتح المبین من خودم یقین پیدا کرده بودم که امیر شهید می‌شود، چون چهره‌اش در آن روزهای آخر بسیار نورانی بود؛ هنوز هم آن چهره و «ن حالات معنوی جلوی چشمان است. همه دوستان نیز این را می‌گفتند که امیر به اصطلاح نور بالا می‌زند.
همین طور هم شد. امیر بلاخره در عملیات فتح المبین به سوی معبود شتافت.

هوشنگ علی‌پور (پسر عمه شهید)

با رمز «یازهرا» عاشورایی شد


با ورود در رسته تخریب گردان، آینده خود را رقم زد. البته او برای موفقیت در این کار به شهر اهواز رفت و دوره مخصوص تخریب را گذراند.
در آن مقطع زمانی هر دو برادر با هم در جبهه بودند و البته پدرشان نیز به آن‌ها پیوسته بود.
چند روز پیش از شهادت، رو به یکی از دوستانش کرده و گفته بود: «تا چند روز دیگر، یا من شهید می‌شوم و یا برادرم.»
 در دومین روز سال ۱۳۶۱ و در عملیات «فتح‌المبین» در منطقه تپه چشمه در هفده سالگی هنگامی که مشغول پاکسازی میدان مین دشمن متجاوز بود، آسمانی شد و به ملکوت اعلی پر کشید.‌

پدرش پس از مراسم امیر دوبار‌ه به جبهه بازگشت

به پدرش که در محور دیگری از عملیات فتح المبین مشغول نبرد بود، اطلاع دادند یکی از فرزندانش مجروح شده ‌و هر چه زود‌تر باید به منزلشان در دزفول برگردد؛ اما مثل اینکه به او الهام شده بود، یکی از پسرانش شهید شده است. به دزفول برگشت، پیکر متلاشی شده و پاک ‌«امیر» را از معراج شهدا تحویل گرفت و در شهید آباد دزفول به خاک سپردند.
امير با برادر و  پدرش در جبهه بودند
اما هنوز کمتر از چهل روز از شهادت فرزندش نگذشته بود که به جبهه برگشت و در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر شرکت کرد و در‌‌ همان عملیات از ناحیه دست و سر مجروح شد.

پیام امیر

از شهید امیر صالحی‌زاده، تنها یک وصیت‌نامه ‌مانده که از او جمله‌ای است که در پاسخ گزارشگر رادیو گفته بود:
پیام من به مردم این است که استقامت کنند و از ولایت فقیه پیروی نمایند که امروز، روز استقامت است.
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟