گریههای شبانه یک کمونیست با دعای کمیل +ویدئو
دو عاشورا را در زندان بودم؛ سال نخست را با منافقین در زندان سیاسی به سر بردم. به دلیل برخورد روشنفکرانه و بد منافقین، از ترس سرم را زیر پتو بردم و تا صبح در عزای اباعبدالله (ع) اشک ریختم. سال بعد مرا به زندان عادی و به جمع لاتها بردند. شب عاشورا همان لاتها آنچنان نوحهخوانی کردند و سینه زدند که جگر مرا حال آوردند.
در آستانه سی و پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی و روزهای پر خاطره دهه مبارک فجرکه مصادف است با روزهای نبرد خونین کربلای ۵ و شهادت حجتالاسلام عبدالله میثمی، نماینده امام خمینی (ره) در قرارگاه خاتمالانبیاء (ص) بر آن شدیم تا گوشهای از زندگینامه انقلابی این مجاهد عارف را ورق زنیم. باشد که با وزیدن نسیم عطر و بوی انقلاب قدردان زحمات این عزیزان باشیم.او به سال ۱۳۳۴ هش در خانوادهای مؤمن در شهر اصفهان متولد شد؛ تولدش مصادف با شب ولادت حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود و برای همین، پدرش برای نامگذاری او به قرآن تفأل زد و نام او را عبدالله گذاشت. (بر مبنای آیهٔ ۳۲ از سورهٔ مریم).
در سال ۱۳۵۳ به همراه برادر شهیدش حجتالاسلام رحمتالله میثمی و چند تن دیگر از دوستانش به قم هجرت کرد و در مدرسهٔ شهید حقانی سکنی گزید و به تعلیم و تربیت و تکمیل دروس دینی پرداخت.

از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی، شهید میثمی، جنگ را نعمتی بزرگ و سفرهٔ گستردهٔ الهی میدانست و بر این باور بود، هر کس بیشتر بتواند در جنگ شرکت کند، از این سفرهٔ الهی بهره بیشتری برده است؛ بنابراین، در بسیاری از مناطق عملیاتی حضور فعال داشت و در یکی از آن صحنهها، برادرش در تپههای شهید صدر، جلو چشمانش به شهادت رسید.

و سرانجام همان گونه که در شب دوم عملیات بزرگ کربلای ۵ به دوستان گفته بود: «من در این عملیات اجر خودم را از خدا میگیرم»، این روحانی متواضع و خاکی با وجود داشتن بالاترین سطوح مسئولیت، بدون هیچ تکلف، غالباً با بقچهای از چفیه که داخل آن وسایل شخصیاش بود، مثل یک بسیجی عادی پشت وانتها از این سنگر به آن سنگر و از این خاکریز به آن خاکریز سرکشی میکرد و شبها را در سنگر رزمندگان میگذراند تا درس معرفت الله را در عمل به آنان بیاموزد.
فروتنی و ساده زیستی این روحانی بزرگوار به اندازهای بود که رزمندهای که او را نمیشناخت، احتمال هم نمیداد ایشان نماینده ولی فقیه در قرارگاه خاتم باشد و سرانجام در همین حال و هوا و شرایط، خدا شهادت را در منطقه عملیلتی کربلای ۵ قسمت او کرد؛ سحرگاه مورخ ۹/ ۱۱/ ۶۵ آن زمان که دلباختگان جمال محبوب، برای مناجات با خدای خویش آماده میشوند، سنگر محل اقامت خود را برای نماز شب و راز و نیاز شبانه با پروردگار ترک کرد. وعدهٔ الهی تحقق یافت و در منطقهٔ عملیاتی کربلای ۵، از ناحیهٔ سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و پس از سه روز در دوازدهم بهمن (مطابق با دوم جمادیالثانی، مصادف با شب شهادت حضرت زهرا سلامالله) به دیدار معبود و مهمانی اولیای خدا شتافت و به آرزوی دیرینهٔ خود رسید.
در ادامه بخشی از زندگی این شهید را در مبارزه با رژیم طاغوت میخوانیم:
دستگیری شهید میثمی در رژیم طاغوت
ماههای پایانی سال تحصیلی بود که ساواک در تعقیب شهید میثمی به مدرسه حقانی یورش برد و در ۱۱ /۳/ ۵۴ او را همراه عدهای از طلاب مبارز دستگیر کرد و در کمیته مشترک ضد خرابکاری تهران بازداشت و شکنجه و بازجویی شد. ساواک با تمام قوا تلاش میکرد تا اطلاعات تازهای از وضعیت مبارزین مسلمان کشف کند، ولیکن مقاومت دلیرانه او سبب شد که کوچکترین اطلاعاتی نتوانند به دست آورند.

تعریف میکرد: در زندان مرا خیلی شکنجه کردند تا اینکه به امام زمان (عج) متوسل شدم و از آن پس مرا به زندان دیگری منتقل کردند. او به پیروی از امام هفتم موسی بن جعفر (ع) زندان و شکنجه را برای اسلام تحمل کرد و سازش را نپذیرفت و در این باره فرمود: حضرت موسی بن جعفر (ع) برای همه ما میتوانند الگو باشند که اگر گاه نیاز باشد، انسان چندین سال زندان بکشد و تحمل مشقات و مشکلات را بکند. چه بسا اگر امام یک ذره نرمش نشان میدادند ایشان را آزاد میکردند، ولی وقتی احساس کردند یاری دین خدا به این است که این گونه باشند، با کمال صلابت ایستادگی کردند.
پس از شکنجههای فراوان سرانجام او را به پنج سال زندان محکوم کردند. یکسال و نیم آن را در زندان قصر بود و سپس به زندان اصفهان منتقل شد.
مادر! مبادا ناراحت باشی تو سرباز امام زمانی
وقتی خانوادهام با تلاش زیاد موفق شدند از پشت میلههای زندان با من ملاقات کنند، پیش از ملاقات با خود میاندیشیدم، شاید مادرم هنگامی چشمش به فرزند شکنجه شدهاش بیفتد به انگیزه احساس مادری با گریه و اشکش از من بخواهد راه سازش و مسالمت در پیش گیرم که آزادم سازند. اما هنگامی که با مادرم مواجه شدم، با لحنی گرم و رسا گفت: «مادر! مبادا ناراحت باشی. تو سرباز امام زمانی و به خاطر امام زمان به زندان افتادهای ـ استقامت کن... امام زمان کمک میکند و تو موفق میشوی» انگار که در دانشگاهت تحصیل میکنی. لذا از این سخنان مادرم روحیهام تازه شد. در زندان دوباره فعال گشتم شروع به درس خواندن کردم. سوره یوسف را خیلی خواندم و سوره یوسف تسلی بخش و آرام بخش من بود. توسلات فراوانی به امام زمان داشتم.

آری شهید میثمی که میدید منافقین که دم از اسلام میزنند، به هیچ وجه به ضوابط شرع پایبند نیستند، از آنها کناره گرفت و به خاطر این پایداری در عقیده و حفظ عقیده در این راه از منافقین درون زندان آزارها و تهمتها و زخم زبانهایی دید که از شکنجه ساواک هم وحشتناکتر بود.
تعریف میکرد: «دو عاشورا را در زندان بودم؛ سال اول را با منافقین و در زندان سیاسی بودم. به خاطر برخورد روشنفکرانه و بد منافقین از ترس سرم را زیر پتو بردم و تا صبح در عزای اباعبدالله الحسین اشک ریختم. سال بعد مرا به زندان عادی و به جمع لاتها منتقل کردند. شب عاشورا همان لاتها آن چنان نوحه خوانی کردند و سینه زدند که جگر مرا حال آوردند. من لاتها را بهتر از آنها میدانم.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی: ۵۷
انتشار یافته: ۱۹
پاسخ ها
محمد
| ۱۴:۱۲ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۳
روحشان شاد
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟





