صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
تابناک ورزشی موبایل خبر

طالقاني: خواستند مرا عبرت روحانيت كنند

کد خبر: ۳۶۶۲۱
| |
6612 بازدید

يك شب تا صبح با قلب متشنج و فشار گرما بين موت و حيات به سر ‌بردم. هر روزنه اميدي بسته بود و جز استغاثه به درگاه باري‌تعالي، ملجاء و پناهي نداشتم. از آنجا كه اجداد و نياكان ما به دست شقي‌تر از اينها يا مانند اينها، زجرها و شكنجه‌هاي سخت‌تري رسيد، اين رنج‌ها و مشقات ناچيز است.

به گزارش فارس و به نقل از شاهد ياران، تاريخ نيم قرن مبارزات ملت ايران در دوران معاصر، گواه صادقي بر مجاهدت و پايمردي جهادگري است كه در ظلماني‌ترين شب‌هاي حاكميت ددان، ‌مشعل عدالت‌طلبي و ظلم‌ستيزي را برافروخت و با طنين جان‌بخش تفسير آيات قسط و شهادت، خواب طاعنان عصر را آشفته ساخت. حديث مبارزات مستمر و بي‌وقفه طالقاني، روايت تكاپوي ملتي است كه وجود موانع و سختي‌ها، هرگز او را نااميد نساخت و شب تيرة استبداد و استعمار را به اميد نظاره فجر آزادي، تاب آورد.

*******
آنچه در پي مي‌آيد خاطرات خودنوشت«ابوذرزمان» و «مالك اشتر» دوران، مرحوم «آيت‌الله سيد محمود طالقاني» از جريان‌ دستگيري و بازجوئي خويش در بهمن ماه 1341 است. مرحوم طالقاني در اين سند ارزشمند، به ذكر پاره‌اي از شيوه‌هاي بازجوئي و نيز شكنجه‌هاي روحي خود در آن دوران پرداخته است.

در روز سوم بهمن ماه 1341 مامورين سازمان امنيت بدون اجازه و تشريفات قانوني وارد خانه من شدند و مرا با حال كسالت و بيماري به زندان قزل قلعه بردند. به چه گناهي و به چه جرمي و با استناد به كدام يك از مواد قوانين اساسي و حقوق بشري؟ هنوز نمي‌دانم. اگر اين آقايان قضات و دادستان جواب قانوني و قانع‌كننده‌اي دارند، اعتراف خواهم كرد كه همه اعمال هيئت حاكمه ايران تا اينجا درست و قانوني است. مقارن با زنداني كردن من، عده‌ زيادي از علما، از پيرمرد نودساله تا جوان‌ها، از سران جبهه ملي و نهضت آزادي ايران تا كاسب و كارگر و بازاري و دانشجو را در تهران و شهرستان‌ها به زندان كشيدند. به چه بهانه؟ به اين بهانه كه در روز ششم بهمن قرار است شش ماده مصوبه در معرض تصويب و رفراندوم گذارده شود تا مردم، آزادانه، راي موافق و مخالف! خود را ابراز دارند. ما هم كه صاحب راي بوديم و نه خود و نه هيچ مرجع صلاحيت‌‌دار و نه ملت، ما را از مهجورين در اظهار نظر نشناخته، چرا بايد زنداني شويم و از دادن راي و اظهارنظر محروم باشيم؟ به فرض آنكه حكومت تشخيص داد كه ما از مخالفين هستيم، هنوز اظهارنظري، نه به صورت اعلاميه و نه سخنراني، نكرده بوديم.اگر استناد كنند كه علما اظهار مخالفت كرده‌اند، نبايد تنها من از نظر دستگاه مقصر باشم (با آنكه علماء طبق نص صريح اصل دوم متمم قانون اساسي نسبت به هر طرحي، از جنبه اسلامي حق نظر و قبول يا رد آن را دارند). اگر از نظر وابستگي به نهضت آزادي ايران است كه نهضت آزادي هنوز اظهارنظري نكرده و اعلاميه‌اي صادر نكرده بود.

پس از آنكه به زندانم كشيدند، حسب معمول و براي پرونده‌سازي و صورت قانوني درست كردن، اشخاصي كه آماده براي بازجوئي و ساختن پرونده هستند و براي همين كار پرورش يافته‌اند، در تاريخ 9/11/49 مشغول بازجويي از من شدند. محور سئوالات درباره شش ماده بود. در جواب سئوال راجع به عقيده شخصي در اين باره، جواب اول اين بود كه از لحاظ موازين و قوانين اجتماعي، پاسخ من همان است كه در اعلاميه جبهه ملي گفته شده و از لحاظ ديني، همان است كه آقايان مراجع تقليد گفته‌اند. باز آقاي بازجو به اين اكتفا نكرده، اصرار مي‌كرد كه به تفصيل نظر شخصي خود را بگوئيد. كدام مقررات و قانوني اجازه مي‌دهد كه بازجو تفتيش عقيده نمايد و شخص را وادار به بيان معتقدات دروني‌اي كه هيچ ظهورخارجي نداشته است؟ اين روش را تنها در ايران و سازمان امنيت مي‌توان يافت تا بيان عقيده شخصي، به صورت پرونده در آيد و آقاي دادستان بتواند استناد كند كه متهم، درباره فلان ماده چنين اظهارنظري نموده است.
مدتي صورت‌مجلس طول كشيد.

مامور حتي به نوع عقيق انگشتر و محكوك آ ن هم دقت كرد و همه را در پاكتي لاك و مهر و صورت‌مجلس كرد و رفت. ساعتي بيش نگذشت كه همين شخص با عده‌اي ديگر و افسري كه مامور جلسه بود، آمدند و آنچه را كه گرفته بودند، پس دادند و از زندان عشرت آباد خارجم كردند. در اين ميان چيزي كه بيشتر ذهنم را مشغول مي‌داشت، ترديد در تعيين زندان و نقل و انتقال‌ها بود. گاهي هم كه از آنها مي پرسيدم، جواب روشني نمي‌دادند؛ ولي پس از چند روز، سرّ اين مطلب كشف شد. همين كه وارد دفتر زندان قصر شديم، به افسر مامور گفتم: "من نه علت بازداشتم را مي‌دانم و نه اين انتقال‌ها را. لااقل از مقامات مافوق خودتان اجازه بگيريد كه من هم به زندان قزل قلعه بروم كه دوستان ما آنجا هستند. " گفتند: "مي‌توانيد كتبا تقاضا كنيد. " در اين موقع، گله آقاي پاكروان به خاطرم آمد كه مي‌گفت چرا در اين مدت به من اطلاع نداديد؟ كاغذ و پاكتي را از دفتر زندان گرفتم و نوشتم: "مرا ديشب جلب كرده‌اند و علت آن را نمي‌دانم. در اين مدت هم با كسي تماس نداشتم. لااقل دستور بدهيد مرا به زندان قزل قلعه ببرند ".

پس از تحويل به زندان، مرا يكسره به زندان شماره 4 بردند. عده‌اي همين‌كه متوجه آمدنم شدند، پشت ميله‌ها جمع شدند كه هنوز صداي پرشور و محبت و علاقه آنها در گوشم هست. پس از اندكي توقف در دفتر شماره 4، معلوم شد باز دستور جديدي آمده يا اشتباه كرده‌اند و بنا شد مرا به زندان شماره 2 ببرند. زندان شماره 2 مخصوص معتادين و قاچاقچيان حرفه‌اي است. از روز پنجشنبه 6 تير تا ساعت 10 شب يكشنبه 9 تير در دفتر افسران زندان بودم و شب را در اطاق ملاقات مي‌خوابيدم. البته يادآوري كنم كه همان روز پنجشنبه يك بازجوئي مقدماتي توسط يكي از مامورين سازمان امنيت از من شد.

اين هم براي من مبهم بود، زيرا اطاق دفتر افسرها اطاقي كوچك و داراي دو ميز و يك تختخواب كوچك براي استراحت مامورين است و مراجعين بسيارند. جاي دادن من در چنين جائي، مثل نقل و انتقالات، ابهام‌انگيز و تعجب آور بود، چون به افسرها مي‌گفتم: "هم شما در زحمتيد و هم من. مگر در تمام اين زندان يك اطاق انفرادي براي من نيست كه به آنجا منتقلم كنيد؟ "

جواب‌هاي مبهم مي‌دادند، ولي طولي نكشيد كه سرّ اين نقل و انتقال‌ها و اين نگاه‌ داشتن سه روزه من در دفتر زندان كشف و معلوم شد آقايان بازجويان محترم سازمان امنيت مشغول بازجويي و اعتراف گرفتن و پرونده‌سازي هستند و مي‌خواهند من صداي بچه‌ها و اشخاصي را كه دچار انواع شكنجه هستند، بشنوم يا آنها را از دور ببينم.

اينها علاوه برمحوطه بزرگ و حياط و اطاق دربسته ملاقات (كه هفته‌اي دو يا سه روز در آنجا ملاقات مي‌شود)، بند شماره 2 را كه 10 اطاق كوچك و بزرگ دارد و بيش از 130 معتاد در آنجا به‌ سر مي‌برند، تخليه كرده‌اند و آن بيچاره‌ها را در بندهاي ديگر انباشته‌اند و اين بند را به ميدان عمليات خود اختصاص داده‌اند. در همان دفتر افسران، رفت و آمد پي درپي مامورين را مي‌ديدم و گاهي سروصداي جگرخراشي را از ناحيه شرقي زندان كه فقط اطاق ملاقات و بند 2 بود، مي‌شنيدم. همين كه احساس مي‌كردند، متوجه شده‌ام، درها را مي‌بستند و صداها را خاموش مي‌كردند.

در روز پنجشنبه دو نفر براي بازجوئي من آمدند كه بعد معلوم شد از بازجويان حرفه‌اي هستند كه به تناسب اشخاص و اوقات، حركات گوناگون انجام مي‌دهند و قيافه‌هاي مختلف به خود مي‌گيرند. اينها كساني هستند كه گاهي قيافه پليس به خود مي‌گيرند، شلاق بر مي‌دارند، دستبند مي‌زنند، جست و خيز مي‌كنند، برافروخته مي‌شوند و گاهي از در محبت و دلسوزي در مي‌آيند! گاهي ناگهان از جا بلند مي‌شوند و آهسته، چنان كه بعضي از جملات به گوش كسي كه در معرض بازجويي است، برسد، با هم نجوا مي‌كنند.

گاهي خود را مسلمان مقدس و باديانت معرفي مي‌كنند. بعدا معلوم شد اين دو نفر (سياحتگر و زماني) شكنجه‌ها داده‌اند و كساني را در زير شكنجه از ميان برده‌اند. ‌معلوم است با من با كدام يك از قيافه‌ها نمايان خواهند شد. سقراط مي‌گويد: "در نفس اين گونه اشخاص، گويا جانوران مختلفي نهفته است كه به تناسب محيط سر بيرون مي‌آورند. گاهي پلنگ و گاهي روباه... آنچه در ضمير اينهاست، ضمير انسانيت و عواطف عاليه نيست ".

در اولين جلسه، تظاهرات ديني شروع شد. آن يكي مي‌گفت: "من با توده‌اي‌ها چنين و چنان كردم، ولي هر چه انجام دادم، براي پول و درجه نبوده و فقط براي رضاي خدا و انجام وظيفه ديني بوده. " آن ديگري پس از اينكه گفتم: "براي من بايد محرز باشد كه شما مسلمانيد و از فرق ضاله نيستيد تا جواب شما را بگويم. " ‌گفت: "به شما نشان خواهم داد كه من كتابي در رد بهائي‌ها نوشته‌ام و آنها را با كمونيست‌ها در عقيده و هدف يكي مي‌دانم و زن من حجاب دارد و بچه‌ام با آنكه ده سال بيشتر ندارد، تمام احكام نماز را مي‌داند و خودم هم نماز مي‌خوانم و اگر قبول نداريد، بچه را در همين زندان مي‌آورم، پيش شما امتحان بدهد. " ولي در مدت اين پنج روز كه صبح و شب هر دو به نوبت از من سئوال مي‌كردند، چيزي كه از اينها نديدم، نماز خواندن بود. به قول كسي كه مي‌گفت: "اين شخص بسيار متدين و خوبي است. روزه خوردنش را ديده‌ام، اما نماز خواندنش را نديده‌ام ".

ابتدا بازجوئي‌ها در اطراف ارتباط و آشنايي من با اشخاص بود. نسبت به بعضي‌ها كه وضعشان روشن بود و از دوستان نزديك ما هستند، گاهي چندين سئوال و مدت‌ها وقت تلف مي‌كردند و نسبت به بعضي با يك سئوال رد مي‌شدند و معلوم بود از باب خالي نبودن عريضه است. مثلا نسبت به احمدي نامي كه در جريان اخير موثر بود، با يك سئوال و بدون ايستادگي رد شدند. به هرحال بازجوئي مرا هم به عقيده خودشان، به حسب وضع و حرفه‌اي كه دارند براي موقعي گذارده بودند كه وضع روحي و جسمي من را به وسيله‌اي ناراحت كنند، چون كارهاي خود و وظايف محوله را از زجر و شكنجه نسبت به ديگران انجام داده بودند و آنچه را كه خود مي‌خواستند و تلقين مي‌كردند، اعتراف گرفته بودند.

ساعت از ده شب يكشنبه گذشته بود و در آن روز، خواب و غذاي مناسبي هم فراهم نشده بود. مرا به بند 2 آوردند و در اطاق شماره 1 كه از همه اطاق‌ها تاريك‌تر و گرم‌تر بود، جاي دادند و قدغن كردند كساني كه در اطاق‌هاي ديگر بودند، حتي براي روشوئي هم از سمت من عبور نكنند. در اين اطاق زيلوئي كثيف و پر از غبار و شيشه خرده بود و هيچ گونه وسيله خواب و استراحت فراهم نبود. در اطاق را از پشت بستند و روزنه آن را هم گرفتند و پاسباني را كه از جهت شقاوت و حماقت، در ميان همه پاسبانان مشخص بود، مامور مراقبت كردند. وقتي مطالبه غذا كردم، گفتند: "وقت گذشته و غذائي نيست. " وقتي از آن پاسبان خواستم كه به روشوئي بروم و مهر نماز خواستم، شروع به بدگوئي كرد. وقتي به او گفته شد سيد و عالم است، به هرچه سيد و عالم است، ناسزا گفت.

صداي زجرديده‌ها و دستبندهائي كه به در اطاق‌ها آويخته يا به دست زنداني‌ بسته بودند و ريزش شديد آب روي حلبي بنزين كه در محوطه و حياط پيچيده بود، گويا وسيله‌اي براي بي‌خوابي و ايجاد وحشت و نشنيدن صداي زندانيان بود. گرما و خفگي هوا در اطاق مجرم، تشنجي بر اعصاب، فشار مي‌آ‌ورد. از دور در ميان اين صداها، صداهاي آشنائي به گوش مي‌رسيد كه با پاسبانان صحبت مي‌كردند، ولي حق صحبت از دور با يكديگر نداشتند. از روزنه سلول دور، صداي پسرم ابوالحسن و خواهرزاده‌هايم را كه هر يك در سلول‌هاي جدائي بودند، مي‌شنيدم. آنها مي‌خواستند با صداي سرفه و صحبت با پاسبان به من بفهمانند كه آنها هم در آنجا هستند، ولي معلوم نبود چه به سرشان آمده بود و در چه وضعي به سر مي‌بردند. تا نزديك صبح با اعصاب كوفته و قلب متشنج و فشار گرما بين موت و حيات به سر ‌بردم. هر روزنه اميدي بسته بود و جز استغاثه به درگاه باري‌تعالي: "اللهم فرج عنا و عن جميع المسلمين، اللهم صب عليهم العذاب و فرق جمعهم و شتت شملهم و اجعلهم عبده للمعتبرين و انصرنا علي القوم الظالمين. اللهم اليك المشتكي و لك العتبي حتي ترضي " ملجاء و پناهي نداشتم.

از آنجا كه به اجداد و نياكان ما كه سعيدتر از ما بودند، به دست شقي‌تر از اينها يا مانند اينها، زجرها و شكنجه‌هاي سخت‌تري رسيد، اين رنج‌ها و مشقات ناچيز است. سرمايه شرف و قرينه پيوستگي به آن مردان عالي‌قدر و مورد رضايت پروردگار گردد.

با زحمت نماز صبح را ادا كردم و ديگر نمي‌دانستم در چه حال و چه عالمي به سر مي‌برم، همين قدر متوجه صدائي شدم كه مرا مي‌خواند و به قلبم اشاره كردم. دو نفر پاسبان درباره وضع حالم گفتگو مي‌كردند. بالاخره معلوم شد مامور بردنم به محوطه حياط هستند. زير بازوهايم را گرفتند و به زحمت وارد حياط شدم و آن دو تن را ديدم كه مانند گرگان گرسنه قدم مي‌زنند و از وضع و ناراحتي من لذت

مي‌برند. افسران زندان چون متوجه حالم شدند، كسي را فرستادند و نان و چاي آوردند.
چون قدري به خود آمدم، سئوالاتي را كه قبلا رديف كرده بودند، مقابلم گذاردند. در جواب، شرح رفتار آنها و شكنجه‌ها را بيان كردم و نوشتم: "با اين وضع، آقاي رئيس سازمان امنيت با غرور و افتخار مي‌گويد: در دستگاه چنين رفتاري نيست؟ " در جواب اين مطلب، حال اضطرابي در آنها محسوس بود؛ گويا چنان از روش و رفتار چندين ساله خود خاطرجمع بودند و تشويق شده بودند كه انتظار چنين اعتراضي را نداشتند. گويا تا به حال هم هرچه به سر مردم بيچاره‌اي كه در چنگال آنها گرفتار شده بودند، آورده بودند، كسي ياراي اعتراض پيدا نكرده بود، از اين رو جوابي حاضر نكردند و شفاها گفتند كه اختيار اين زندان در دست ما نيست و اين زندان شهرباني است؛ در حالي كه تعيين محل و سلول‌ها و حتي پاسبان‌هاي مراقب، به دستور مستقيم آنها بود و افسرهاي شهرباني، خودشان بيش از همه از آنها وحشت داشتند.

در اين جا بود كه تازه متوجه شدم چرا ما و دوستان و بچه‌ها را اينجا آورده و يك بند را به اين چند نفر اختصاص داده‌اند و متوجه معناي عبارت آقاي رئيس ساواك شدم كه مي‌گفت: "در دستگاه ما اين رفتارها نيست! " چون اين دستگاه و زندان مربوط به شهرباني است و ايشان هم با حساب گفته‌اند.

برخلاف واقع!! گويا مدتي است به جهاتي براي شكنجه‌ها و آزارها از ساختمان‌ها و اطاق‌هاي زيرزميني و بناهاي متفرق و مفصل سازمان امنيت استفاده نمي‌كنند، مگر در مواقع استثنائي، تا به اصطلاح خودشان اگر دستگاه خوب نيست، خوب‌تر شود. به هرحال منظور اين است كه چهره نفرت‌انگيز و موحش اين گونه دستگاه‌ها پوشيده شده، آن هم نه از نظر مردم ايران، كه هيئت حاكمه ارزشي براي قضاوت و خوشا‌مد و بد آمدن آنها قائل نيست و حيا و شرمي هم ندارد، بلكه از جهت انعكاس‌هاي بين‌المللي و تائيداتي كه از جهت مادي و معنوي بايد بشود، تلاش مي‌كند وگرنه اگر توجهي به وحشيگري‌ها و خونريزي‌ها و حمله‌هاي سبعانه به دانشگاه و مدارس ديني مي‌كردند، لااقل براي چند تن محكمه و محاكمه‌اي تشكيل مي‌دادند و آنها يا مؤاخذه مي‌شدند و يا هيئت حاكمه، خود را از اين اعمال مبرا مي‌كر‌د.

در اين موارد به عنوان حفظ مصالح و عناوين ديگر، هر عملي كه مخالف حقوق اوليه انساني است، بايد انجام شود، ولي اگر يك ورق پاره بي‌سروته به دست مي‌آوردند و يا اعلاميه‌اي كه از اصول و موازين دين و قانوني طرفداري كرده و قانون‌شكني‌ها و بي‌بندوباري‌هاي هيئت حاكمه را تذكر داده بود، ناگهان چهره قوانين و مواد و حكومت قانوني و رژيم مشروطيت آشكار مي‌شود و به صورت شلاق و تازيانه و زندان و گلوله در مي‌آيد و بر پيكر همان‌هائي كه نشريات و اعلاميه و خطابه‌هايشان سراسر ناله و استغاثه از قانون‌شكني و پايمال شدن قوانين اساسي و حقوق است!! مي‌نشيند.

به هرحال با آنكه همان روز طبيب زندان آمد و مرا معاينه كرد و فشار خونم را مضطرب و در حال نوسان بين 11 و 16 تشخيص داد و قلب و اعصابم را ناراحت ديد و اعلام خطر كرد، ولي اينها بايد ماموريتشان را كه به اصطلاح تكميل پرونده است، زود انجام دهند و به سراغ ديگران بروند. آنها‌ چه توجهي به جان مردم يا حيثيت و عنوان كسي دارند و چه ارزشي براي اشخاص و شخصيت‌ها قائلند؟

بماند كه شخصيت و عالم در چنين محيطي "ذنب‌ لايغفر " است. بايد همه غلام و برده و گوش به فرمان و مجري امر باشند. پس از آن هرچه سراغ آن طبيب را گرفتم، نشان ندادند. در مدتي كه در بهداري شهرباني بستري بودم، حالش را پرسيدم، گفتند مدتي است نمي‌آيد؛ گويا براي همين كه آمد و مرا معاينه كرد و نظر داد كه وضع حالش خوب نيست، مورد مؤاخذه واقع شده است. اين بازجويان محترم كه به‌حد كافي هم ايراني محض و طرفدار قوانين و اصول كشوري و ديندار بودند!

هر ساعتي يك رو و يك چهره خود را آشكار مي‌كردند. هرجا كه جواب‌ها مطابق ميل و دستوري كه داشتند و تصميمي كه گرفته بودند، نبود؛ به اهانت مي‌پرداختند و به انسان نسبت دروغگوئي مي‌دادند. گاهي با اشارات من هماهنگي مي‌كردند و مي‌گفتند: "راستي اين گرفتن‌ها و پر كردن زندان‌ها چه نتيجه‌اي دارد؟

بايد براي اصلاح وضع مردم و كشور، فكر و نقشه اصلاحي ديگر به كار برود. " يكي از آنها كه خود را پير و لب گور مي‌دانست، گاهي ناگهان دندان‌‌هاي عاريه خود را از دهانش بيرون مي‌ا‌نداخت و مي‌گفت: "من ديگر عمر خود را كرده‌ام و از هيچ مقامي انتظار پاداش و تقدير ندارم؛ فقط درباره اين پرونده، با اصرار مرا مامور كرده‌اند تا آنچه را كه حق است، تحقيق كنم و سپس نظر خود را "بيني و بين‌الله " گزارش دهم. " گاهي هم براي باور كردن من، به اجدادم و جده زهرا قسم مي‌خورد "و يشهدالله علي ما في قلبه و هو الدالحصام " گاهي كه چهره ديگري آشكار مي‌شد و يا مي‌گفتم من هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌دهم، بلند شو مرا بزن (تا بر شرافتم بيفزايد)، مي‌گفت: "نمي‌زنم تا دلت بسوزد. " در اين وقت، چهره ملايم و خيرخواهانه و مؤدب به خود مي‌گرفت و مي‌گفت: "اين چه صحنه و بازي است كه به راه انداخته‌ايد؟ يكي بايد آب باشد و ديگري آتش. " همين جناب سرهنگ متدين و محترم، گاهي از جا مي‌جست و هفت قدم رو به قبله گام برمي‌داشت و دو دستش را به طرف قبله حركت مي‌داد و مي‌گفت: "به اين حضرت عباس قسم، مطلب اين طور نيست يا اين طور است ".

قدر مسلم اين بود كه اينها مأموربودند به هر وسيله و با هر توسلي براي من پرونده‌اي بسازند تا هم براي شخص من و هم براي روحانيت عبرت شود تا ديگر در سياست دخالت نكند. به قول روزنامه و بلندگوهاي هيئت حاكمه: "روحانيت را با سياست چه كار؟ دين از سياست جداست. " مي‌خواستند مرا بكوبند تا جمعيت اصيل ديندار و ملي "نهضت آزادي " را بكوبند، والا چرا در يك روز معين از نقاط مختلف، افراد وابسته به اين جمعيت را با هم گرفتند و به بند كشيدند؟

آنها حتي افرادي را كه از نظر وضعيت مزاجي و حالت بيماري يا گرفتاري‌هاي زندگي، مدت‌ها بود كه هيچ عملي نكرده،‌ اعلاميه‌اي به نام آنها منتشر نشده و در اجتماعاتي شركت نكرده بودند،‌ دستگير كردند. اگر به من نسبت مي‌دهند كه از دهات دوردست و در حالي كه از همه مردم، حتي خانواده‌ام منقطع بودم، مشغول نشر اعلاميه بودم، اينها چه كرده بودند؟ اين مثل آفتاب روشن است كه همان طور كه بارها از زبان خودشان شنيدم؛ خواسته بودند مرا بكوبند و بايد وسيله و بهانه و پرونده‌اي مي‌ساختند و محكمه‌اي مي‌آراستند، چون در كشور، قانون و دموكراسي و مشروطه وجود دارد و يك ذره هم نبايد از حدود قوانين و مقررات خارج مي‌شدند.

به هرحال با حركات و اطوار گوناگون كه براي وضع مزاجي و روحي من، از شكنجة نامساعد بودن جا و نبودن غذا و دارو و آه و ناله شكنجه‌ها زجرآورتر بود و با آن حال بيماري و گرماي زندان، اينها به كار خود ادامه مي‌دادند. پس از آنكه براي نيل به مقصد نهائي خود، مطلب و چيزي نيافتند، به هم نگاهي كردند و با حركات مخصوصي آن يكي به ديگري گفت: "حالا وقتش رسيده؟ " آن يكي گفت: "خود داني! " بالاخره از جعبه معركه‌گيري‌شان، نوشته‌اي را خطاب به نظامي‌ها بيرون آوردند و با فاصله‌اي نگهداشتند و گفتند: "حالا در اين باره چه مي‌گوئي؟ " همين كه خواستم درباره خط كه خوانا و مشخص نبود، ترديد كنم، آن ديگري از جا جست و به طرف قبله رفت و قسم به حضرت عباس را تكرار كرد تا يادم آمد كه رونوشتي از اعلاميه‌اي بوده كه سابقا نوشته بودم و از ميان كتاب‌ها و كاغذهاي من ربوده شده بود كه اين جرم و گناهي محسوب نمي‌شود و از خريد و فروش كتب ضلال بدتر نيست. پس از آن، نسخه‌اي را كه مي‌گفتند از روي آن چاپ شده، ارائه دادند. گفتم: "اين دسيسه است ".

از آن وقت براي من يقين و مسلم شد كه از ميان كتاب‌هاي من ربوده شده و چند نسخه محدود چاپ كرده‌اند تا مدرك جرمي تهيه كنند، اما كيفيت ربودن و چاپ كردن آن را هيچ نمي‌فهميدم!! آن طور كه مي‌گفتند كه در پرونده هم منعكس است، اين اعلاميه بعد از خرداد و در شيراز چاپ و در طهران منتشر شده بود. ورق چرك‌نويس كه اعلاميه از روي آن چاپ شده، كهنه بود، بنابراين معلوم بود كه نوشته اين چند روزه نيست! پرسيدم: "در نسخه چاپي چرا ‌چركي چاپخانه و سياهي دست چاپ كننده و كارگر نيست؟ چرا حروف عباراتش متفاوت است؟ چه كسي آن را خط زده؟ كي چاپ كرده؟ چاپ كننده و نشركننده كجا هستند؟ مدعي هستيد كه من آن را براي چاپ، به كسي داده‌ام. آن شخص كيست؟ " اينها مبهماتي است كه بازجو بايد به هنگام بازجوئي، به حسب قانون و با بي‌نظري روشن كند؟

آيا با آنكه اين همه اصرار شده، اينها را در بازجوئي روشن كرده‌اند تا اين بازجوئي پايه بازپرسي و محكمه قرار گيرد؟ آنچه در بازجوئي نيست، همين مطالب اساسي است. آنها فقط ماموريت دارند به هر وسيله ممكن، به قول خودشان، متهم را مجرم بشناسانند و برايش بسازند. آيا اينها را مي‌توان بازجوئي بي‌نظر ناميد؟ آيا اينها مي‌خواهند حقيقتي را كشف كنند و يا بايد بر حسب ماموريتي كه دارند، منظور آمرين را، با هر نوع رفتار خلاف مروت و انسانيت و شكنجه ، اهانت، زدن، فشارهاي روحي، گرسنگي، مانع خواب شدن در جاي گرم و تاريك و او را در جائي پر از حشرات نگهداشتن، در مستراح منزل دادن و تهديد به كشتن نمودن، برآورده سازند و از اين طريق، اشخاصي را وادار به دادن تنفرنامه و تعهد كتبي نمايند؟

آنها متهم را هشت روز در ميان آفتاب گرم حياط و بدون مستراح و زير آفتاب و در زندان‌هاي مجرد نگه مي‌دارند و حتي مدتي پس از تمام شدن بازجوئي و بازپرسي، از قلم و كاغذ و قرآن و كتاب دعا و ملاقات با خانواده خبري نيست و با عجله هرچه بيشتر، برايش پرونده مي‌سازند و حتي ادعانامه محكم و مستدل و قانوني تنظيم مي‌كنند و براي افراد و جمعي محكمه مي‌آرايند تا پس از زجر و زندان‌هاي طولاني، روح دموكراسي و آزادي خود را به كشورها و مردم دنيا و كمك‌دهندگان نشان دهند!!

هرچه به اين بازجويان محترم بيشتر اصرار مي‌كردم كه گيرنده اين ورقه و چاپ‌كننده و ناشر را معرفي كنند و مرا با او مقابله دهند، آنها بيشتر طفره مي‌رفتند و سئوالات خود را به صورت‌هاي مختلف تكرار مي‌كردند. از جهت مقام روحانيت و مصونيت آن بنا بر نص صريح قانون اساسي، هر عملي از فرد مجتهد، بايد مطابق با موازين اجتهاد باشد و بنابراين مجتهد به آنچه كه تشخيص مي‌دهد، عمل مي‌كند و اهل كتمان و انكار هم نبايد باشد؛ اما بازجوها يكسره از وظيفه‌اي كه نص قانون بر عهده آنها گذارده بود، منحرف بودند و رعايت آزادي و بي‌طرفي را در تحقيق و تطبيق نمي‌كردند و لذا من هيچ الزامي به جواب نداشتم و آنچه كه مرا وادار به جواب مي‌كرد، بيش از همه روشن شدن مطلب براي خودم بود كه بدانم مرا به چه اتهامي جلب كرده و چرا كسان و پسران و دوستان مرا با اين وضع و فشار به زندان انداخته‌اند؟ آنچه پيش از اين حدس و گمان مي‌بردم كه در دستگاه‌هاي انتظامي و سازماني، عمّال ضد اسلام و روحانيت نفوذ دارند و مي‌خواهند جنبش‌هاي ديني و ملي را به هر وسيله‌ ممكن خاموش كنند، اينك مي‌خواستم خوب و از نزديك درك كنم تا در پشت نقاب چهره اين مسلمان‌نماها، قيافه‌هاي ديگران را خوب بشناسم.

چون آقايان بازجوها در باره اين ورقه سعي و كوشش خود را كردند، خواستند بازجوئي در اين باره متوقف شود تا اصرار مرا هم در باره كشف بيشتر مطلب متوقف كنند. سپس ورقه چاپي ديگري را آوردند. اين ورقه قسمتي از يكي از خطابه‌هاي سيد‌الشهدا (ع) و ترجمه آن به صورت كليشه چاپ بود. آنها از اول اصرار داشتند به گردن من بگذارند كه در ايام عاشورا دستور چاپ آن را داده‌ام. حالا به چه دليل من دستور داده‌ام و چه مدركي دارند؟ اين سئوالات و اشكال‌تراشي از كساني‌كه وظيفه خوار و وظيفه‌دار پرونده‌سازي هستند، جاي ندارد.

فقط توجه نكرده بودند كه ذيل آن نوشته شده بود كه به مناسبت ميلاد سيد‌الشهدا(ع) چاپ شده است. اين كليشه، چندين سال پيش به طبع رسيده بود و حالا گيرم تازه هم به چاپ رسيده بود، آخر چه ربطي به من داشت؟ ولي براي دستگاهي كه مبالغي خرج كرده تا اين برگه و مدرك مهم را به دست بياورد، چگونه ممكن بود به‌آساني از آن دست بردارد؟ بالاخره گفتم: "آقا! علاوه بر اينكه هيچ دليلي نداريد كه اين را من چاپ كرده يا دستور چاپش را داده باشم، ترجمه آن هم درست نيست و مثل مني ممكن نيست كلام امام را بدون دقت در تطبيق ترجمه كنند. " آنها كه نه توجه و نه سواد تشخيص اين مطلب را داشتند، پرسيدند: "چگونه؟ " گفتم: اين را از من كتباً بپرسيد. "

آن وقت كتباً برايشان شرح دادم و مي‌دانم هنوز هم نفهميده‌اند چه گفتم و چه نوشتم، با وجود اين با پرروئي و بي‌حيائي كه مخصوص اين سرشت‌هاست، در گزارش خود نوشتند: "پس به اين ترتيب روشن مي‌شود كه آقاي سيد محمود طالقاني، به منظور تحريك مردم عليه رژيم مشروطه سلطنتي، خطبه را تحريف كرده است! " و آقاي دادستان هم بدون توجه به توضيحات بنده، عين مطلب را در ادعانامه تكرار كرد و اگر از ايشان هم بپرسم كدام عبارت، تحريف شده است، مسلماً نمي‌توانند تطبيق كنند.پس از آن خطبه ديگري را نشان دادند كه در ايام عاشورا چاپ شده بود و نمي‌دانم به من چه ارتباطي داشت؟

به هرحال خواسته‌اند هرچه مي‌توانند پرونده را قطور كنند و برگ‌هاي مختلف را از هرجا كه به دستشان آمده بود و از اشخاص مختلفي كه هيچ ارتباطي با من ندارند، در آن گنجانده بودند. شايسته بود پرونده معتادين و متهمين به قتلي را هم كه با ما هم زندانند در آن بگنجانند تا قطورتر شود، چون معلوم است كه بزرگي جرم، به اندازه حجم پرونده است.

به همين دليل كساني كه همه قوانين و حدود را درهم شكسته و يا ميليون‌ها تومان از بيت‌المال به جيب زده‌اند، يا هيچ پرونده‌اي ندارند يا چون چند برگ بيشتر نيست، مجرم شناخته نشده‌‌اند. نمي‌فهمم. اي كاش كسي باشد كه به من بفهماند كه از اول عمرم تا چهارم خرداد كه از زندان آزاد شدم، پرونده‌ام بيش از چند برگ نيست و در مدت 10 روز پس از آزاد شدن و يكسره از تهران بيرون رفتن، چطور شد كه يكمرتبه اين پرونده ورم كرد و آبستن شد و اين ادعانامه حلال زاده و اين محكمه از آن متولد شد؟!

اين را مي‌گويند معجزه و توجه اولياء، چون هرچه فكر مي‌كنم گناه من و مراجع ديني كه نايب امام زمان(عج) و خلفاي پيامبران هستند، چيست؟ خودم هم نمي‌فهمم، مگر اينكه در "شيب امامزاده قاسم " و يا از "تپه‌هاي فلسطين " از طرف امام زمان(عج) و پيامبران عالي‌قدر بني‌اسرائيل اشاره‌اي شده باشد. با آن همه شتابزدگي كه آقايان بازجو‌ها و ديگر مامورين براي تكميل اين پرونده و بازجوئي داشتند؛ پي‌در پي مي‌آمدند و مي‌رفتند و وقت و بي‌وقت از من در هنگام بيماري و ناتواني سئوالاتي مي‌كردند و مي‌نوشتند و حتي گاهي مجال نماز خواندن هم نمي‌دادند، تا اينكه يكباره رفتند و ديگر برنگشتند و بازجوئي را متوقف كردند. چند روز بعد هم روي همين بازجوئي، مرا براي بازپرسي به دادستاني خواستند، با آنكه مقام بازپرسي قانونا (ماده 144) و به حسب موقعيت و مسئوليت بيشتري كه دارد بايد دلائل را درست بررسي كند.

او چند سئوال كرد و دفاع خواست و بازپرسي را ختم كرد. با آنكه ضمن بازپرسي شفاها با آقاي "سرهنگ بهزادي " گفتم كه اين بازجوئي ناتمام است و بايد كساني كه اين نوشته‌ها را چاپ و منتشر كرده‌اند، شناخته شوند،‌ ايشان تامل كرد و با يك كلمه روشن مي‌شود گذشت. آقاي دادستان هم همين بازجوئي‌هاي ناقص و بي‌سر و ته را كه نه مايه دارد و نه پايه و آن بازپرسي مختصر، ادعانامه صادر كرد! لااقل مراعات ظاهر مواد از 169 تا 174 قانون دادرسي را مي‌كردند و آن را مورد توجه قرار مي‌دادند. همين موادي كه چندين بار زير و رو شده و به تصويب مجالس رسيده و ميليون‌ها پول مصروف آن شده، موجب اميدواري به حسن نيت دستگاه‌هاي قضائي نظامي مي‌شد، ولي از آنجا كه پايه دادگاه ارتش بر محاكمات زمان جنگ گذارده شده، پرونده‌ها بايد با شتاب بررسي اجمالي شوند.

دستگاه‌ حاكمه، اصول و موادي را ساخته كه سر تيز آنها به طرف مردم است. آقاي بازپرس هم به هيچ وجه به اعترافات متهمين درباره شكنجه‌ها و اقرار گرفتن‌ها، ترتيب اثر نداده و عنوان ادعا نامه را، "اقدام بر ضد امنيت كشور " قرار داده است. اين عنوان در قوانين موضوع فعلي به‌طور جامع و مانع تعريف نشده و فقط در ذيل آن موارد و موادي ذكر شده است. آيا تعريف جامع براي اين عنوان ميسر نبوده يا قانون‌گذار بنا به مصلحت حكومت‌هاي فعلي، تعريف آن را صلاح ندانسته تا مجريان و مامورين حكومت‌ها به هر شكلي كه صلاح بدانند، آن را تعريف و تطبيق كنند؛ به اين جهت بيشتر مواد ذيل اين عنوان، راجع به تجاوزات مردم به حكومت مي‌باشد؛ ولي درباره عكس آن هيچ ماده و مصوبه‌اي نيست.

چون قانون‌گذار خود مامور حكومت بوده و جانب مردم را در نظر نگرفته، تعريف اين عنوان را هم مسكوت گذارده و به‌ناچار بايد تعريف اين عنوان مبهم را از لغت و مفاهيم عرفي استنباط كرد. اقدام يعني قدم جلوگذاردن و پيش افتادن. "امنيت كشور " چه مفهومي دارد و اختلال اين امنيت يعني چه؟ مسلماً آدمكشي و سرقت و راهزني و بي‌عفتي، منظور قانونگذار نبوده، چون اين جنايات مربوط به امنيت عمومي و اصولي كشورند و امنيت عمومي كشور ناشي از قوانين و مقرراتي است كه از جانب خدا و به وسيله وحي اعلام شده‌اند و يا قراردادهاي اجتماعي هستند كه در ميان ملت و دولت و طبقات مردم برقرار مي‌شوند، پس هر يك از افراد دولت و ملت كه در نقض اين قرارداد، پيشدستي كند، بر ضد امنيت كشور اقدام كرده و قضاوت اين امر، به هر صورت و طريقي كه باشد، با عامه مردم است، نه هيئت حاكمه و دسته‌اي خاص و اساس امنيت عمومي كشور را همان قانون اساسي كه پايه ديگر قوانين و حدود است، تامين مي‌كند. اكنون بايد مردم قضاوت كنند و اگر مجالي به مردم براي اظهارنظر داده نشد، تاريخ قضاوت خواهد كرد كه تامين كننده امنيت عمومي است مردمند يا هيئت حاكمه؟

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
تابناک ورزشی موبایل خبر
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# جام جهانی ۲۰۲۶ # آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
امضای یادداشت تفاهم ایران با آمریکا را در این مقطع...