جايگاه شاهنامه در فرهنگ لرهاي بختياري
جهانگير محمودي
کد خبر: ۳۵۳۷۳
| | 5641 بازدید
بخش نخست
ابتدا بايد به سهم خود، گام شايسته و درخور ستايش برخي از نشريات کاغذي و الکترونيکي را از اينکه به غور و بررسي درباره جايگاه شاه سُخن پارسي در فرهنگ لرها به ويژه لرهاي بختياري پرداخته، با سپاس و گراميداشت بسيار ياد نمايم. ليک اين غور و بررسي هنگامي شايستهتر است که همراه با نقد و ارزيابي باشد. زيرا اين چنين است که انديشهها پختهتر و نگاهها ژرفتر خواهد بود. در اين باره بايد گفت، برخي از ديدگاهها کوشيدهاند تا گرايش شاهنامهخواني در لرهاي بختياري را به گونهاي ريشه گرفته از گرايشهاي قومي بشناسانند. برخي ديگر نيز بيآنکه خود بخواهند، در اين دام افتادهاند. چنانچه پيوند بختياري را با شاهنامه، گونهاي همذاتپنداري قومي خواندهاند. از آن فراتر، ديگراني يافت شدهاند که خواستهاند گونهاي زرتشتگرايي را دامن بزنند که هر آينه دوستداري شاهنامه و ايراندوستي چيزي جز همان زرتشتدوستي نيست!
در اين باره، شايد نيازي به يادآوري نباشد که در سرزمين جنوب باختري (خوزستان) گام نهادن در سوي قومگرايي خودگرا و در ستيز با قومهاي ديگر و يا رواج زرتشتباوري، کاري است در راستاي خواسته دشمناني که خواهان نابودي و خوار کردن ايران هستند و هر آينه در اين راه شاهنامه را ابزار دست خويش کردهاند. بايد به نويسندگاني که در اين راه مينويسند يا سخنوران و شاعراني که در اين راه ميگويند و ميسرايند، هشدار داد که آنچه را در ذهن ميآفرينند با ژرفانگري بررسي کنند، شايد که بخشهاي مهمي از پديده را نديده باشند. زيرا دشمن ميکوشد که تا با بر هم نهادن (انطباق) و فعال کردن دو شکاف پرگزند و با بار احساسي فراوان يعني شکاف قومي بختياري و عرب از يکسو و شکاف ساختگي زرتشتي ـ وهابي از سوي ديگر شرايط را به سختي نابردبارانه و پر از جنگ و ستيز و خونريزي نمايد.
اين شکاف که به سبب بر هم شدن و انطباق دو شکاف ساده به يک شکاف متراکم دگرگوني يافته است، پيوسته از سوي جامعهشناسان سياسي مايه دشمني، خونريزي و شورش است. همچنين کساني که پيرو ديدگاههاي روانشناسي اجتماعي هستند به اين خطر بزرگ هشدار دادهاند، چنانچه درباره احساس کور قومي «واکر کانور» مينويسد: توضيح رفتار بر اساس گروههاي فشار، جاه طلبيهاي نخبگان و يا نظريه انتخاب عقلاني هيچ کدام نميتواند، شور و هيجاني که کردها، تاميلها، باسکها، کرواتها، ايرلنديها و انقلابيون فلسطيني را برميانگيزد توجيه کند. همچنين هيجاني را که باعث کشتار بنگاليها به دست آساميها يا پنجابيها به دست سيکها ميشود نيز نشان نميدهد.
به طور خلاصه، اين تبيينها براي فهم رفتارهاي الهامگرفته از مليگرايي قومي ناتوان هستند. خطر ديگر اين است که چون اين روش روي به پس دارد و گزندهايي براي خاک و مردم در پي ميآورد ناچار مديران کشور را بر آن ميسازد که از حضور و بالندگي قومي و ارزشهاي آن پيشگيري نمايند. ارزشهايي که در صورت بهره گيري درست از آن ميتواند به سود ايران و ملت و همچنين قوم غيور بختياري باشد. يعني خداي ناکرده اين قوم نيز مانند برخي از قومهاي پيراموني که ميتوانستند با بهرهگيري از پتانسيل مثبت خويش راه را براي خدمت به کشور از يکسو و خدمت به خود و ارزشهاي قومي باز نمايند ولي باصد آه و افسوس که راه از چاه نشناختن و در يک فرآيند پر احساس ولي بيمنطق خود را رها نمودند، و اکنون روزگاري است که بايد کوشش آنها را از فيلترهاي بسيار گذراند که آيا گزندي براي امنيت ملي در پي دارد يا نه!
نگارنده با درايتي که در قوم انديشمند بختياري ميبيند، به روشني اميدوار است که به دام دشمني با ايران نميافتد و ابزار دست اهريمنان نميشود. همچنين اميدوار است که عناصر قومگرايي اقوام پيراموني از لاک خود محوري بيرون آمده و به جاي آه و افسوس و نالهاندکي به نگرانيهاي امنيتي کشور بيانديشند و در کار و گفتار و نوشتار خويش بسيار ژرفانديشي نمايند. پس روشن است که نگرش ژرفتر به آنچه ميگوييم و يا مينويسيم، بسيار بايسته است.
در اين راستا کوشش نگارنده اين است که پوشالي بودن ديدگاههايي که زمينه را براي شکافهاي قومي و مذهبي ميسازد، نشان داده و روشن نمايد شاهنامه که جايگاه برين در ميان مردم ايران دارد و همچنين بخشي از زندگي بنيادي وپارهاي از دل لرهاي بختياري است، نميتواند خود با گرايشات تنگ و ناچيز اقوام خودگرا همسو باشد. زيرا در هيچ جاي شاهنامه هيچ چيزي که اين گرايش را براي قومي فراهم کند در ميان نيست. همچنين هرچند در شاهنامه دين زرتشت، پايگاه و جايگاه بريني دارد با اين همه نبايد با ناداني اين گمان را دامن زد که از شاهنامه و گرايشهاي شاهنامهخواني ممکن است که بتوان آن را بازيچه اين باور نمود. زيرا شيعه بودن فردوسي و شاهنامهاش به روشني آشکار است. سخن ديگر اينکه هرچند ميتوان بر لرها و يا بختياريها نام قوم نهاد ولي بايد دانست که پايه و بنياد پيدايش اين قوم چيست؟ اگر با بنياد اين قوم آشنا شويم خواهيم ديد که پايه پيدايشش به ويژه از هنگام خزيدن در قلههاي دست نيافتني زاگرس نگاهباني از فرهنگ ملي و اصيل سرزمين بزرگمان ايران است، نه قومگرايي تنگ و بسته که برخي از قومها دچار آن هستند. به سخن ديگر، هرچند پيوندهاي قومي يکي از بنياديترين پيوندهاست ولي اين قوم است که درباره هويتش بر پايه وزن خويش ميانديشد و آن را به گونهاي که خود ميخواهد و دوست دارد، بر پايه جايگاهها، نيازهاي زمان و ديگر خواستهها به مردم و به خود ميشناساند. بر اين بنياد ديدگاه نگارنده اين است که نشان دهد بختياريها و مجموعه لرها با دلايلي روشن پايهگذار فرمانروايي ساساني بودهاند و اين گمان نيز در ميان است که آنها فرمانروايي هخامنشي را نيز بر پا کرده بودند.
بر اين جايگاه بايد گفت که بختياريها نميتوانند و نميتوانستند راهي بروند که نشانگر يک قوم ناچيز خودگرايي است که تنها براي همذاتپنداري روي به شاهنامه کردهاند. پس نگرش آنها نيز به شاهنامه پيوسته بر پايه همان هدفي که شاهنامه را هستي بخشيده؛ يعني برابرخواهي و عدالت قومي و مهمتر از آن ايران خواهي در چهره صلح و دوري از ستم و خونريزي است. در اين پيوند از خوانندگان گرامي خواهانم که به نوشتههاي زير توجه کنند.
نقش شاهنامه در جنبش شعوبيه:
در اينجا نخستين پرسش خويش را به ميان ميآوريم. آيا فردوسي و شاهنامه به گونهاي است کهک قوم بخواهد تنها براي خودگرايي و از اين ميان همذاتپنداري آن را به کار گيرد؟ در اين پيوند بايد بدانيم که ماهيت فردوسي و شاهنامهاش چيست، براي اين هدف نيز بايد دانست که نقش فردوسي بزرگ در جنبش شعوبيه چه بوده است؟ آيا نسبت به آن بيانگيزه بودها آنکه خود از چهرههاي بزرگ اين جنبش است؟
پاسخ به اين پرسش نقش بسيار مهمي در شناخت رويکرد بختياريان و به طور کل لرها که از گذشته دور مردمي هشيار، سياستمدار و جانباز راه ايران بودهاند به شاهنامه به عنوان بخشي از زندگي خود دارد. بايد گفت هيچ کس نميتواند به خود اين گمان نادرست راه دهد که فردوسي و شاهنامهاش نسبت به شرايط پر افت و خيز زمانه خويش که در رأس آن خيزش جنبش شعوبيه بوده، بيانگيزه بوده است. زيرا شاهنامه فردوسي خود اوج کوششي فرهنگي در راه جنبش شعوبيها مليگرايي ايراني است. اين کوشش با به چشم آوردن دو سويه پايهاي هويت ملي يعني زبان و تاريخ ايران همراه بود.
چنانچه در زمينه زبان ميسرايد:
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده کردم بدين پارسي
و درباره زنده نمودن هويت تاريخي ميسرايد:
به تاريخ شاهان نياز آمدم
به پيش اختر ديرساز آمدم
کهن گشته اين نامه باستان
ز گفتار و کردار آن راستان
همي نو کنم نامهاي زين سخن
ز گفتار بيدار مرد کهن
همي نو کنم نامهاي زين نشان
کجا يادگار است زين سرکشان
بمردند از روزگار دراز
به گفتار من زنده گشتند باز
در اين باره نيز مرتضي ثاقبفر در گفتوگوي «ايران باستان و هويت ايراني» با دکتر حميد احمدي ميگويد: چگونه ممکن است که در قرن پر تب و تاب چهارم هجري، يعني پس از آنکه همه جنبشهاي سياسي ـ نظامي بر ضد چيرگي نژادپرستانه اموي و عباسي و سپس دست يافتن ايرانيان به استقلال و آن همه ترجمه خداي نامکها (يا شاهنامههاي) دوره ساساني از پهلوي به فارسي و تأليف چندين شاهنامه به نثر و نيز بالندگي نهضت شعوبي در ايران که فردوسي نيز عضو آن بود، بتوان پنداشت که فردوسي هدف آگاهانه سياسي ـ فرهنگي نداشته است؟ اين نکته را نه تنها هر ايراني عادي با خواندن شاهنامه درمييابد، بلکه خود فردوسي در جايجاي شاهنامه به هدفهاي خود اشاره کرده است.
مثلا وقتي خود در توصيف شاهنامه ميگويد:
بدين نامه شهر ياران پيش
بزرگان و جنگي سواران پيش
همه رزم و بزم و راي و سخن
گذشته بسي روزگار کهن
همان دانش و دين پرهيز و راي
همان رهنموني به ديگر سراي
درواقع شاعر به اهميت کتاب خود در آگاه کردن مردم ايران به تاريخ خويش، جنگاوري نياکان خويش و دانش و دين خويش اشاره ميکند... [کتاب ايران، هويت، مليت، قوميت، به کوشش دکتر حميد احمدي ـ ص: 229 و 228] ولي بيگمان هر کس روي به جنبش و نهضتي بياورد، پيش از آن بايد از وضع زمان خويش ناخشنود باشد. در اين باره فردوسي در سروده زير اين ناخشنودي از زمان را بيان ميکند:
زمان خواهم از کردگار جهان
که چندي بماند دلم شادمان
که اين داستانها و چندين سخن
گذشته برو سال و گشته کهن
بپيوندم و باغ بيخو [بي علف هرز] کنم
سخنهاي شاهنشهان نو کنم
کزيشان جهان يکسر آباد بود
بدان گه که اندر جهان داد بود
پس روشن است که فردوسي هم درد داشت و هم انگيزه و هم از روشي آگاهانه در اين راه پيروي ميکرد. بر اين پايه، کار فردوسي، کاري بزرگ در راه جنبش شعوبيه بود. براي شناخت بهتر شرايط آن روزگار به توضيح بيشتري نيازمنديم. در اين راستا به برخي از ديدگاهها و اسناد ميپردازم. براي نمونه مرحوم دکتر عبدالحسين زرينکوب(ره) در کتاب «دو قرن سکوت» مينگارد: آنچه از تأمل در تاريخ برميآيد اين است که عربان [يعني عمر و ابوبکر و بنياميه و بنيعباس و کارگزاران آنها] هم از آغاز حال، شايد براي آنکه از آسيب زبان ايرانيان در امان بمانند و آن را همواره چون حربه تيزي در دست مغلوبان خويش نبينند، درصدد برآمدند زبانها و لهجههاي رايج در ايران را از ميان ببرند، آخر اين بيم هم بود که همين زبانها، خلقي را بشوراند و مُلک و حکومت آنان را از بلاد دور افتاده ايران به خطر اندازند. به همين سبب، هر جا که در شهرهاي ايران، به زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند، با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاري که تازيان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند، بدين دعوي حجت است.
نوشتهاند که وقتي قتيبة بن مسلم، سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت وآن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمي مينوشت و از تاريخ و علوم و اخبار گذشته آگاهي داشت، از دم تيغ بيدريغ درگذاشت...[1356- ص 95] هرچند در آغاز بر پايه ناداني و بيسوادي هدف گروه بيشتري از فرمانروايان به ظاهر اسلامي از بين بردن زبان و آثار ادبي و فرهنگي ايرانيان سويه و هدف مذهبي داشت و درواقع براي پيشگيري از بازگشت انديشههاي زرتشتي بود، ولي اندک اندک به راهي رفتند که جز نژادپرستي خوارکننده چيز ديگري را نميتوان انگيزه آن دانست.
در اين باره، مرتضي ثاقبفر در منبع پيش گفته، در چگونگي پيدايش جنبش ناسيوناليستي شعوبيه ايراني در سدههاي نخستين اسلام پرداخته ميگويد: بارزترين نهضت سياسي ـ فرهنگي در اين دوره، پيدايش جنبش «شعوبي» يا به زبان فارسي «ميهن پرستي» است و چنان که ميبينيد آشکارا معادل همين واژه «ناسيوناليسم» امروزي است... تاريخ آغاز اين نهضت به اوايل سده دوم هجري، يعني زمان حکومت امويان ميرسد و دنباله آن تا سده پنجم تا حتي پس از ان ادامه مييابد. اين مسلک، جنبشي در عالم اسلام ايجاد کرد و تمام شئون اجتماعي و سياسي و فکري و ادبي را در بر گرفت و تغيير داد، اما در واقع، يکي از بزرگترين محرکهاي اين جنبش، نژادپرستي خود اعراب [کارگزاران اموي و عباسي و اشراف آنها] بود که باعث بروز چنان واکنشي در ايران شد. اعراب [يادشده]درنتيجه سيادتي که به برکت اسلام نصيب ايشان شده بود بياندازه مغرور شده وادعا ميکردند که ذاتا از همه ملل جهان برتر ند وجز خود براي هيچ قوم ديگري ارزش واعتبار قائل نبودند.به ويژه در عصر بني اميه موالي (ايراينان ) را خوار و حقير ميشمردند و دانشمندترين مردم اگر از طبقه موالي بود، در نظر اعراب از چارپايان نيز پستتر به شمار ميرفت.
به اين ترتيب ايرانيان که با برداشت و قرائت دقيق خود اسلام را پذيرفته و بزرگترين فقها، مفسران قرآن، محدثان و فيلسوفان اسلامي را پرورش داده بودند، حکومت اعراب را نه تنها دشمن روح ملي خود بلکه به ويژه به خلاف اسلام ميديدند و از آن روي کسي ديگر تاب تحمل حکومت عربي را نداشت و جنبش شعوبيه آغاز شد.../1383ـ ص: 247و246...همان...نکته پرکشش و هشدار دهنده که تاريخ به ما ميآموزد، اين است که دادگري هويتي و فرهنگي و زباني و گراميداشت جايگاه قومهاي پيراموني کاري بايسته است و حکومت ما نيز بايد که با راهنمايي نمودن درست قوميتهاي پيراموني و بي آن که در انتظار باشند که آيا روزي خود ياد خواهند گرفت که چگونه گرايشهاي قومي خويش را به گونهاي بيان و عمل کنند که در راستاي امنيت ملي باشد، بايد که به آنها اين روشها را بياموزيم و راهي نرويم که به زيان کشور باشد، سکوت بيبرنامه به ويژه از ناحيه صدا و سيما و آموزش و پرورش و دانشگاهها پذيرفتني و شنيدني نيست.درباره کوشش دادخوهانه جنبش «شعوبيه» بايد يادآوري نمايم که افزوده بر تاريخ شناسان ايراني برخي از نويسندگان برجسته عرب نيز بر اين باور بودهاند که کوشش شعوبيان نه حرکتي نژادپرستانه و بيگانه ستيز بلکه در راستاي دادخواهي بوده است و هرگز رويکردي در ستيز با اسلام خواهي يا در راستاي ستيز با قومهاي ديگر به شمار نيامده است.براي نمونه، احمد امين مصري که از برجستگان عرب است در اين باره نيز چنين ديدگاهي دارد.وي ميگويد: جنبش شعوبيه خواهان دمکراسي و برابري عرب و عجم در برابر اريستوکراسي و اشرافيت خواهي عربي دوره بني اميه و بني عباس بود.../واژه نامه سياسي – اجتماعي. حسين رهجو- واژه ش.. پس بايد دانست که هدف نگارنده از يادآوري جنبش شعوبيهادآوري روح برابرخواهي است نه نژادپرستي برخي از گروهکهاي ايراني که کاري زشت است و گراهام فولر اين زشتي را به خوبي در «قبله عالم – ژئوپلوتيک ايران» روشن ميسازد: ايرانيها ترديدي ندارند که ايران داراي يک فرهنگ برتر است ـ بسيار برتر از.....که ايرانيها از نظر تاريخي آنها را بدويهاي بيشعور صحرا، سوسمار خور، تن پرور و ناآشنا با راه و رسم تمدن ميشمارند و... به رغم استعداد چشمگيرشان در سپاهي گري، تنبل، کم هوش و فاقد ظرافت و نکته سنجي قلمداد ميشوند....(ص21) هر چند ايران پيوسته از يک فرهنگ والا برخوردار بوده، ولي اين خود بيفرهنگي است که به خوار شمردن قومهاي ديگر پرداخته شود؛ بنابراين خوار شمردن قومهاي ديگر، تنها ويژگي گروه بيپايه و بيمايه و اندکي است که از روح و فرهنگ ايراني به دور افتادهاند، زيرا چنين گفتماني هرگز با روح عدالت خواه، مسالمت جو، صلح دوست و اهل تسامح ايراني ـ که از کوروش بزرگ تا کنون چنين است، همسو نيست و شاهنامه که مانيفست بزرگانديشه و باور و چگونگي پيکار جويي ايراني است، خود سراسر روح عدالت، صلح دوستي و مسالمت جويي است. پس نژاد ايراني بر پايه مهر و الفت با همه اقوام ايراني و انيراني بناي زندگي خويش را نهاده است و از خوار شمردن ديگران به سختي رويگردان است. براي تأکيد بيشتر بد نيست که گوشهاي از کتاب «نامورنامه» استاد دکتر عبدالحسين زرين کوب (ره)را نيز يادآوري نمود.
وي درباره شاهنامه مينويسد:.. تفاوت اين حماسه با هر حماسه ديگر نه فقط در همين آميزش بين وحدت و کثرت آن است، بلکه جنبه اخلاقي مضمون آن نيز درخور يادآوري است. اين يک نوع حماسه داد و قانون است، حماسه مقاومت بيتزلزل در مقابل تعدي و بيداد. کوشش و تقلايي براي دست يافتن به گنجهاي طلا، براي دست يافتن به زنهاي گريز پا، براي دست يافتن به راههاي بازرگاني شرق و غرب نيست، حماسهک قوم است براي دفاع از هستي خويش، براي مقاومت در مقابل وحشي گري وزورگويي، براي مقاومت در مقابل دنيايي که برضد تمام هستي اومجهز شده است همين نکته است که به اين اثر عظيم فردوسي ارزش جهاني و انساني پايدار ميدهد... شاهنامه، مثل اين است کهک نوع پيام فلسفي هم دارد ـ از نوع فلسفه سياسي، اين فلسفه همان است که من آرمان طبقات نجبا خواندم و عبارت است از آنکه داد و صلح را غايت واقعي مفهوم حکومت ميداند. حتي نخستين حکومت در دنياي شاهنامه – که درآن گيومرثه ازاين حيث يادآور وجودديوکس تاريخي است – نوعي داور و ميانجي است براي تأمين داد و صلح. با آنکه پيشداديان از لحاظ اتيمولوژي ارتباطي به داد ندارد، پيشداديان و حتي کيانيان در اين حماسه ايراني معرف ايده آل طبقهاي است که اگر جنگ ميکند هدف او تأمين صلح است و اگر به خشونت ميگرايد، غايت او ايجاد عدالت است.../زرين کوب – 109-110-118-1378... به هر روي، روشن است که فردوسي با هدف نيرومندي جنبش برابر خواهانه شعوبيه به کار بزرگ خويش، يعني شاهنامه دست زد. با اين روش چگونه ميتوان گفت که بختياريان و همه لرها که بازماندگان ساسانيان بودند، بيآگهي از اين رويداد بزرگ و نقش شاهنامه در جنبش شعوبيه و بي هيچ گونه احساس مسئوليتي در راستاي اين جنبش بزرگ که مليگرايي فراگير از همه اقوام ايراني و انيراني است، روي به آن کرده باشند و يا آنکه بياطلاع ازاين حقيقت که هرچند شاهنامه عزت وبزرگي ايران وايراني را ميخواهد،ولي هر گز براي آن با ستمگري و ستيزه با قومهاي ديگر به ويژه قومهايي که به خاک عزيزمان ايران تعلق دارند، نميتوان پيروشاهنامه بود و راه برابر خواهانه وصلح جويانه آنراپيمود. هرآينه چنانچه از رفتار و سلوک لرها به ويژه بختياريها پيداست در درازناي تاريخ، شجاعت در رزم آوري براي کشور و در برابر هر گونه ستمگري شيوه آنها بوده ولي در کنار آن مهر و الفت و مهرباني به کليه قومهاي ديگر و رعايت عدالت و برابري در حق آنها براي هميشه، پيشه اين قوم بزرگ بوده است. اينها همه ريشه در آن دارد که بختياري در طول تاريخ پيوسته با جان و دل پاي درسهاي شاهنامه نشسته و به آن انديشه نموده و به آن دلبسته است. چنانچه هر پگاه پس از نماز به اين کتاب بزرگ روي کرده و از آن درسها آموخته است.
پيشينه لرهاي بختياري در جايگاه فرهنگي و تمدني:
اکنون بايد که به شناخت بيشتري از هويت و گذشته لرها به ويژه بختياريان دست يافت، زيرا از اين راه درمييابيم که آيا بختياري قومي خودگراست و يا اينکه در جايگاهي از فرهنگ و تمدن و تاريخ قرار داشته و دارد که نميتواند جز به ايران و بزرگي و تماميتش بينديشد و راهي جز روي کردن به انديشههاي پيشرو و برابرخواهانه براي پاسداري از ايران در پيش روي نخواهد داشت.
به باور اين نگارنده ساسانيان که نخستين گروهي هستند که پيش از اسلام از راه «جنبش شهري» نه از راه هجوم کوچنشينان، به حکومت دست يافتند (و با پيشينيان خود و بسياري از پسينيان از اين رو تفاوت بزرگي دارند) و هر آينه خود از بازماندگان هخامنشيان هستند؛ يعني همان هخامنشياني که کوروش پيامبر از ميان آنها برخاست، خود از بختياريان و لران بودهاند. براي اين که دعوي نگارنده افسانه پردازي به چشم نيايد، به سندهاي زير اشاره ميکنم:
دراين باره نخست بايد گفت که استاد ابراهيم پورداوود در کانون باستان شناسان به نقل از تاريخ هردوت ميگويد: براي نخستين بار هردوت تاريخ نويس بزرگ يوناني هنگام توصيف از يراق و تجهيزات سپاهيان ايران از سربازان سرزمين بختياري و ديگر مردم خوزستان به نام خوزي ياد ميکند. او مينويسد: ساز و برگ خوزها مانند پارسها بود، جز اينکه به جاي کلاه خود (TIRAکلاه (MITRA) به سر داشتند../ منبع: کتاب: حکومت گران بختياري ـ مهراب اميري ـ ص:25...ولي بايد دانست اين گفته که خوزيان يالران همان ساسانيان هستند، بر چه دليلي استوار است. در اين باره نيز سندهايي در ميان است. براي نمونه عبدالحسين زرين کوب (ره) درکتاب «دوقرن سکوت» آورده است: در بعض کتابها از قول عبدالله بن مقفع نقل شده است که پادشاهان ايران در مجالس خويش به زبان پهلوي سخن ميگفتهاند، اما در خلوتها با بزرگان مملکت به لغت خوزي تکلم مينمودهاند. همچنين مردم بلاد مداين و کساني که بر درگاه پادشاهان بودهاند، زبانشان دري بوده است.../ پاورقي ص: 91... بنابراين روشن است که زبان اصلي ساسانيان خوزي بوده است وگرنه چرا در خلوت به زبان خوزي (هوزي =اوکسي) که نامهاي اهواز و خوزستان از آن گرفته شده است، سخن بگويند. منبع اين نوشته مرحوم زرين کوب، چنانچه در دنباله پاورقي آمده است کتابهايي چون الفهرست: طبع مصر ص 19 – ياقوت ج 4، کلمه فهلو – و حمزه اصفهاني: التنبيه علي حدوث التصحيف است. پس اين گفته نميتواند بياعتبار باشد. دليل ديگر ما بر اين که ساسانيان خوزي بودهاند، اين سروده فردوسي بزرگ است که داستان سپردن پادشاهي از هرمز اردشير به شاپور ساساني را سروده است که در هنگامي که هرمز اردشير، در حال وداع با دنيا بود و مردم نگران جانشين وي بودند، او با وليعهد خواندن شاپور ساساني مردم خوزي را شادمان ميکند و فردوسي بزرگ نيز آشکارا از شادي خوزيها ياد مينمايد. چنانچه ميسرايد:
دگر شارسان اورمزد اردشير که گردد زِ يادش جوانمرد پير
بدو شاد شدکشور[استان] خوزيان پر از مردم و آب سود و زيان
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


