صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

آنچه شما فرستاده‌‍اید: دلنوشته

کد خبر: ۳۴۶۴۴۱
| |
14170 بازدید
ما مي خواستيم شادتر باشيم اما...

سالروز جنگ نزديك است... مثل موجي ها مي شويم.

انگار هواپيماهاي دشمن در روحمان ديوار صوتي مي شكنند و بي ملاحظه در خويش منفجر مي شويم. دور خويش مي چرخيم و از بوي باروت مست مي شويم. جنگ اگر براي ما تشنگان آبي نشد اما حالا هستند كساني كه بي تماشاي يك لحظه ي خطوط مقدم به نان و نوايي رسيده اند... براي آن ها كه نجنگيدند و حالا با ما سر جنگ دارند مي نويسم: اين روزها بدجور دوباره ديدن عكس هاي جنگ و آدم هاي غايبش كه حالا از آن ها سنگر ساخته ايم تا در امان باشيم به دل مي نشيند... سالروز جنگ نزديك است اما هنوز خرمشهر آبادان نيست و آبادان، خرم شهر نشده است. بياييد تماشايمان كنيد كه باور كنيد...

مثل هوای ابری خرمشهر 
در من پیاده شده ای 
سزاوارم به این مصیبت!
به صورت کارون ناخن می کشم 
که برادرِ مرده، هنوز برادر است 
واویلا به این شادی 
که از شکست حصر آبادان هم لبِ کارون تر است... 
دیوارها را قسم دادیم که باشند 
تا پیدا باشد تو چقدر قد کشیده ای 
پل چنان به تنگ آمده 
که حتا لنج ها هم نمی توانند با او عکس بگیرند 
و چراغ های روشن اش که می لرزند  
کم آبی کارون را پنهان می کنند، 
من این ها را با چشم خودم قسم می خورم.
جنگ در چین ابروی خرمشهر بخیه خورده است 
و گرنه ما هم دلمان می خواست شادتر به چشم بیاییم
فرستنده: ارمغان بهداروند



فرزندي با حسرت يك بوسه 

گویند زندگی به مویی بند است، چو به خواب میروی نمیدانی فردا چه پیش می‌آید و چو دمی برمیکشی از بازدم آن اطلاعی نداری! براستی تا چه اندازه به چنین مفهومی اعتقاد داریم و تا چه اندازه زندگی خود را بر پایه چنین اصلی سامان می‌دهیم؟

اما پدران،‌ مادران و نسل پیشین ما سی و دو سال پیش در چنین روزی این اصل لایتغیر هستی را با گوشت و پوست و استخوان خود درک کردند. آن هنگام که خمپاره های بعثی، اهواز و آبادان و خرمشهر را به ویرانی کشاند و ناقوس آواگی و مرگ را به صدا درآورد، در جای‌جای این ملک نه تنها قلب‌ها، که اندیشه‌ها را به لرزه انداخت؛ همه دریافتند که امروز،‌روزی دیگر است،‌ تا اطلاع ثانوی دیگر نه از آرامش خبری است نه از اختیار! به خاکمان،‌به کاشانه‌مان، به خانه‌مان، به ناموسمان،‌به وطنمان تجاوز شده! تنها گزینه دفاع است و تنها مسیر جنگ! اما نه جنگی از جنس تجاوز بعثیانه و نژاد پرستی هیتلرانه و کشورگشایی قیصرانه و اعتقادات حجازی کورکورانه! جنگی از سر جبر، نه اختیار! جبری که مادر از فرزند،‌ همسر از شوهر و عروس از داماد می‌گذرد! جبری که از خرمشهر خونین شهر میسازد و آبادان را آنسان دگرگون میسازد گویی نام آن را به کنایه نهاده اند.

باری خنجر جنگ سالها بر پیکر وطن فرود آمد و زخم هایی را برتن آن نهاد که با گذشت سالها هنوز التیام نیافتند.
زخمهایی که حال کهنه شده اند و هرازچندگاهی سرباز میکنند تا صاحب خود را بیازارند،
زخمهایی که بر روح و جان نشسته و طبیب را برای طبابت نه فرصتی است  و نه رخصتی!

جراحت دختری که در فقدان پدر سراسر اشک و آه است، جراحت مادری که چشمانش در انتظار پسر خشکیده و درد فرزندی که حتی فرصت بوسه ی پدر نیز به او داده نشده،

زخم هایی از نژاد خشم!
از قبیله نفرت!
از تبار کینه!
و
از جنس ترس..!
خشم و نفرت و کینه و ترسی که همه یک هدف را نشانه رفته اند،
جنـــــــــگ!

فرستنده: علی رافع (عارف)



نشان بي نشاني

یک پلاکِ نا تمام،
یک نشانِ بی‌نشان، سوغاتِ او 
در شلمچه،
پای اروند، کربلاهایی که غوغا کرده او  
طفلکی آن شب چه بی‌تابی که کرد
یادگاری بهر مادر هم فقط، سربندِ یا زهرا نبود 
وعده از سیم و زر، و، ویلا، نکرد 
او برای مادرش، داغِ فراق
عطرِ خاکُ،
سینه مجروح، 
دل شکسته، کوله‌بارِ عشقِ مولا، کم نبود
یا حسین، فریادِ او،
پایِ رفتنِ هم ندارد مین شده مهمانِ او
گل عذاران
لیلی و لیلا و گل، آمدند اما فقط، رعنا نبود
شرم دارم تا بگویم بعد از آن
کودکانِ پا برهنه،
بی لباس، باشد اینجا، بازم هنوز 
گر چه بازم می کُشد، اندوهِ لبنان ما همه 
دستِ خالی، کودکِ ایرانِ ما
گل فروشی می‌کند،
کاش می شد، کودکی، با فقر خود، تنها نبود

فرستنده: بهروزی



خوزستان، ديار مردان ايل عشق

رد پاي عشق در خوزستان _ اين ديار خون و شرف _ بر جا ي مانده است.

خورشيد از مشرق سرزمين ني و نفت و نخل طلوع  مي كند و در جغرافياي انسانيِ استوايِ عشق ، مرز مردي و نامردي در بلد سبز ايثار رقم مي خورد.

اينجا همه عشق در برابر ناپاكي و تيره گي ايستاد . اينجا نخلها عاشقانه شهيد شدند تا شهد آزادگي كام عدالت جويان را حلاوت بخشد.

اينجا ديار مردان قبيله آفتاب است، سرزمين مردمان ايل عشق كه در هنگامه خوف و خطر «عشق» را تنها نگذاشتند و پاي بر پايمردي فشردند تا خيال واهي آناني كه «قصد تغيير نقشه خوش رنگ خوزستان » را داشتند به تباهي كشانده شود.

مرداني از جنس حرير و آئينه، از جنس نور و زمزم كه صبحگاهان با يك جرعه «كوثر» سر بر افلاك مي سائيدند و شبها در نازكاي زندگي در سجده اشك خويش غوطه ميخورند. عاشقاني صادق كه با يك نگاه عارف مهربان جماران خانه اي از خيمه عشق در طلائيه ساختند و چادري از جنس محبت و مقاومت در شلمچه برپا نمودند تا بمانند براي تاريخ ترك خورده... .

« از آن همه ديروز » صبوري و ايستادگي مردان و زنان خوزستان خونرنگ ، ايران اسلامي آباد شد و بهار سازندگي رونق گرفت و به راستي كه «هستي» امروز ما مديون سرخ پيشگان سبز سيرت است كه با پيشاني بند «يا زهرا (س)» دستان خود را به آسمان هديه دادند تا هيچ قدرتي بر اين ملت و كشور «دست درازي» نكند و پاهاي خود را نثار قدوم مولاي خويش نمودند تا چكمه پوشان بي غيرت پاي بر خاك مقدس زرستان  ايران اسلامي نگذارند.

امروز شهيدستان خوزستان بر سنگفرش سرخ لاله هايي استوار است كه در هشت قصل عاشقي جز بهار فصلي ديگر نگشودند و در برگ برگ كتاب تنومند تاريخ نمناك اين ديار جزء صفحات مقاومت تورق نكردند، وارستگاني چون دقايقي، علم الهدي، بقايي، جهان آرا، هاشمي، حكيم و هزاران نيلوفر آبرو كه در دشت خوزستان آراميده اند.

پاسداشت ياد و راه لاله هاي خونرنگ و ناز اين ديار در پرتو دلدادگي به نگاه محبت آميز ولايت و نگهباني از حريم آلاله هاي انسانيت و سجده بر شوريدگي و عشقبازي آنان در چله نشيني حضرت دوست است. ياد سبز ستارگان بي افول ، شهيدان والامقام و بلند مرتبه خوزستانِ شقايق خيز در دلهايمان پايدار باد.

فرستنده: عباس اسلامي پور



براي لبخندها ي حاج احمد دلم تنگ شده است

حاج احمد نونچی از آن گروه رزمندگانی است که با علم کامل به اینکه چگونه زیستن را می دانست، در اعمال و رفتارش هیچوقت شک نکرد، ایمان به انقلاب و شعارهای داده شده را با تمام وجود باور داشت.

رزمندگان برای گرفتن روحیه مضاعف لازم بود هرازچند گاه حاج احمد را ملاقات کنند، بسیار متواضع و افتاده در مقابل دوستان بود و در مقابل در برابر دشمن آنچنان عمل می کرد که خداوند متعال دستور داده بود.

اگر کسی حاج احمد را نمی شناخت در لحظه اول دیدار فکر می کرد ایشان با آنهمه رقت قلب و لطافت روح چگونه در عملیاتهای رزمندگان آن هم در نوک پیکان تهاجم قرار می گیرد.

با هر رزمنده ای دیدار می کرد لطافت روحش سریعاً به طرف مقابل منتقل می شد آنچنان که گویی ایشان برای این زاده شده است... .

هنگامی که با دوستی برای احوالپرسی پنجه در پنجه اش می انداخت هرگز دست را عقب نمی کشید مگر شخص مقابل دستش را عقب بکشد، هرگز دستش را از دست مقابل باز نمی کرد مگر دیگری دستش را باز می کرد.

هیچوقت اخم و ترش رویی را امتحان نکرد، لبخند از لبهایش دور نمی شد.

در بیان صفات حسنه ای که در وجود این نازنین جمع شده بودند شنونده را به خطا می اندازد که نکند بعد از شهادت گزافه گویی می شود.
اما باید چیزی را دید بعد چنین فکری از مخیله خود گذراند.

آنچنان زندگی خود را می گذراند که همه دوستان می دانستند و شک نداشتند حاج احمد شهید خواهد شد.

مداح اباعبدالله بود و همیشه از کوتاهترین زمانها برای معنوی نمودن جو حاکم استفاده می کرد و نوحه و مرثیه ای در ذکر آقا اباعبدالله مداحی می کرد.

معروف شده بود هرکسی می خواهد به شهادت برسد عضو گروهان حاج احمد باشد.

اتصال معنویت روحی حاج احمد به عالم ملکوت پیوندی ناگسستنی ایجاد شده و در انتقال حال و هوای عالم امکان به دیگر رزمندگان با ظرافتی غیر قابل انکار همت نموده بود.

در سخنانش همیشه سعی می کرد از احادیث ائمه اطهار(ع) ذکری و بهره ای داشته باشد.

حاج احمد بسیار مهربان بود.

حاج احمد قبل از عملیات والفجر هشت در خواب نحوۀ شهادتش را به چشم دید به نحوی که شب عملیات تمام نیروهای گروهان را جمع کرد و آخرین تذکرات لازم را به یاران خود رساند و در آخر خبر داد که بعد از من باید از برادر نظری اطاعت کنید و حتی قایقی که باید فرمانده گروهان نصر از گردان حمزه سیدالشهداء که همان حاج احمد بود، فرماندۀ دسته یکم برادر نظری را فرمان داد سوار بر قایق فرمانده گروهان بشود و خود و جانشینش راه خود را جدا کردند.

صبح فردا که هوا روشن شد همه چیز عیان گردید، حاج احمد از قبل می دانست خودش به شهادت می رسد و جانشینش مجروح می گردد بدینجهت شب عملیات به تمامی نفرات خود فرمانده دسته یکم برادر نظری را به عنوان جانشین و فرمانده گروهان نصر از گردان حمزه سیدالشهداء معرفی و شب عملیات بعد از عبور از اروند در لحظات اولیه عملیات حاج احمد نونچی سوار بر بال ملائک آسمان الهی را درنوردید.

حاج احمد عزیز خوشا به حالت: دلت شاد، راهت روشن، سفرت خوش.

فرستنده: عليرضا بي‌باك



وضو با اشک

برای انجام کار دانشگاه یه سفر یه روزه به کرمان داشتم. به فرودگاه رفتم. طبق معمول پرواز با تاخیر صورت گرفت. در اتوبوس فرودگاه چهره آشنای سینمای ایران را دیدم. اما مقداری با فیلم هایش تفاوت داشت با یک عصا با کت و شلوار سفید، دور و بر را نگاه کردم اما کسی برایش بلند نشد، بلند شدم تا بنشیند لبخندی زد که پشت آن لبخند غباری از خستگی ،غم ، درد و اشک‌های پنهانی نیمه شب نشسته بود. شاید در آن اتوبوس فقط من آن لبخند را فهمیدم.

آن لبخند از جنس لبخند‌های مادرم بود، مادری که چشم انتظاری و خستگی روزگار هم نتوانست لبخندش را از او بدوزدد. آن لبخند از جنس لبخندهای من بود، سالها چشم انتظار آمدن پدر، با صدای زنگ خانه به سمت در می دویدم، هرشب سرسجاده ام از خدا پدرم را می خواستم، درختان و گلهای خانه را به عشق او آبیاری می کردم اما سرانجام بعد از سالها چشم انتظاری سهممان چند تکه استخوان و یک پلاک بود که هیچ شباهتی به عکس روی دیوار نداشت.

از پله‌های هواپیما با آن حال آرام آرام بالا می‌رفت و پشت سر او آرامتر که نکند بفهمد کسی غریب اما آشنا مراقبش است.

خدایا مگر چقدر از جنگ گذشت؟ ۱۰ سال ، ۲۰ سال ،۳۰سال هرچه گذشت اما هنوز ما زنده ایم نفس می‌کشیم.کسی برای او بلند نشد تا این جانباز بنشیند. کسی لبخند اورا معنی نکرد. کسی بغض چنگ زده او را نوازش نکرد.کسی نگفت: تو برای ما شکستی ، برای کشور ما ، برای خاک و ناموس ما...

حتما اگر یک سوپر استار یا یک فوتبالیست جوان میلیونر بود همه بلند می‌شدند، اما چون رضا ایرانمنش بود کسی تکانی نخورد.

دانشجوی دوره لیسانس که بودم استادی از جنس ما جامعه شناسی جنگ درس می‌داد. جراحتش از پایش بود اما پای استاد شده بود بهانه خندیدن عده ای. پاهایی که برای دفاع از مشت مشت خاک این سرزمین شکست. نگاهایش سرشار از غم بود، لبخندهایش از جنس لبخند‌های من شاید هم خسته‌تر ، روزی هنگام تدریس روی سکوی کلاس لحظه‌ای پایش لرزید ، انگار همه وجودم یکجا ریخت.

آنها امانت های دوران جنگ هستند. آنها زندگان تاریخ هستند بزرگتر و فریادشان عمیق‌تر از توپ و تانک‌هایی که در موزه‌های جنگ است اما کسی صدای زنده آنها را نمی شنود. آن روز دانشجوها اورا نفهمیدند و امروز کسی چهره هنری مارا. چرا اینجا کسی کسی را نمی فهمد، انگار وجدانها به خواب رفته اند. تاریخ را ورق می زنیم اما تاریخ زنده مان را ....

اشک در چشمانم سنگینی کرد و آرام آرام صورتم را وضو داد.                 

-------------------------------------------

بادبادک دل تنگی هایم
نامه ای برای پدرم

دلم برای کودکی‌ها تنگ شده است ، من بودم و خدا و دلتنگی‌هایی که سوار بادبادک می‌کردم.

پدر جان: یادت هست روزی برایم عروسک خریده بودی، یادت هست روزی برایم بادبادک ساخته بودی بعد از رفتن تو، صبح ها فرفره بازی می‌کردم و غروب و اوج دلتنگی‌هایم، اشک هایم را بر بادبادک سوار و به آسمان بالا می بردم. شبها عروسکم را به آغوش می‌گرفتم و به خواب می رفتم، شاید تو به خوابم بیایی.

بادبادک کودکی‌هایم را باد با خود برد. بادبادک‌ها پراز خاطرات کودکی‌اند. هنوز هم دیدن بادبادک مرا شاد می‌کند کاشکی هنوز هم دوران جنگ بود حداقل در کنار صدای توپ و تانک و شلیک می‌توانستم ساعتی بادبادک بازی کنم و حتی دلتنگی و آرزوهایم را روی آن بنویسم و به آسمان بالا بفرستم. آن روزها جنگ بود اما افتخار بود زندگی با همه سختی اش صاف و ساده و بی آلایش بود. مادر از بس ظرف های سنگین نفت را بلند می ‌کرد دستانش تاول زده بود و به آن تاول‌ها عادت کرده بود.آن روزها سخت بود، و مادر برای اینکه آبرو مندانه زندگی کند شبها تا صبح خیاطی می‌کرد، روزهای سخت چشم انتظاری، چه در لای لیست اسرا و چه در لیست شهدا به دنبال اسم تو می گشتیم.

سخت بود اما خدا بود، مهربانی بود، لبخند بود. صداقت بود.

یادت هست گفته بودی: دخترم می روم تا تو و همه دخترکان این سرزمین بخندند.

روزی همسنگرت تعریف می کرد: سید مسئول گردان بود و دائم مراقب بچه ها. زمان پخش غذا تا مطمعن نمی شد غذا به همه رسیده چیزی نمی خورد. امروز شاید که زندگی عین سابق نیست، و دیگر مادر در سرمای زمستان در صف نفت نمی ایستد، شاید بعد از سالها چشم انتظاری‌هایمان در اسفند ماه هفته درختکاری با یک پلاک و چند تکه استخوانی که هیچ شباهتی به عکست نداشت تمام شد. شاید تو و همه شهدایی که رفتید بعد آن صلح شد همه خندیدند. سالها گذشت از آن روزها و عده ای یادشان رفته و وجدان هایشان به خواب رفته است و چنگ زده اند به دنیا و با حرف هایشان روحمان را گاز می‌گیرند.حتی یتیمیمان را به رخمان می‌کشند.

هفته دفاع مقدس است و همه جا پر شده است از نمایشگاه و عکس و تانک و...اما کاشکی لای آن عکس‌ها جایی برای دل شکسته ما بود. کاشکی همین یک هفته همه مردم سرزمین مهربان شوند. در اوج سختی و مشکلات اقتصادی ولی بهم لبخند زنند و کسی سر کسی کلاه نگذارد، کسی گران فروشی نکند کسی دلی را نشکند... کاشکی همین یک هفته همه عین روزهای جنگ بهم اعتماد کنند.

پدر جان اشک هایم آنقدر سنگین شده است که دیگر نمی توانم سوار بر بادبادک کنم  و برایت به آسمان بالا بفرستم.

          سیده زهرا حسینی اشلقی
فرزند شهید




مطالب این ستون در طول هفته دفاع مقدس همزمان با همراهی مردم تکمیل می‌شود
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟