صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

قتل شبانه، خانه به خانه!

ر ـ ثرايي
کد خبر: ۳۴۲۱۷
| |
6720 بازدید
soraee@yahoo.com

مسجد از جمعيت پر بود و روحاني خوش‏بياني بر فراز منبر، اين آيه را مي‏خواند؛ «ولا تلقوا بايديكم الي التهلكه» (بقره 195): با دست خويشتن، خود را به هلاكت نيفكنيد. اين آيه هم تفسير عرفاني دارد، هم اخلاقي و هم سياسي و... اما اين روزها سرماي زمستان از راه رسيده و هرگاه تلويزيون را روشن مي‏كنيم، خبر حادثه‏اي تأسفبار از قرباني شدن شماري از هموطنانمان به دست قاتلي بي سر و صدا و خاموش يعني گاز شهري را مي‏شنويم. شايد يكي از مصاديقش اين باشد كه هيچ مسلماني حق ندارد با سهل‏انگاري در اين زمينه جان خود و نزديكانش را به خطر اندازد. البته اگر رسانه ملی این اندازه به راه‏هاي ايمن‌سازي وسايل گرمازا مردم را توجه مي‏دهد، اگر آنها را به اهميت حفظ جان ـ اين عزيزترين وديعه خداوند نزد بشر ـ توجه مي‏داد، شايد شاهد اين همه قرباني نبوديم.

تلويزيون ما بايد به همه بفهماند آن كه سهل‏انگاري کرده و خود و نزديكانش را به راحتي هلاك مي‏كند، به مانند اين است كه همه انسانها را به كشتن داده، چرا كه خداوند آشکارا مي‏فرمايد: «من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا» (مائده 32): آنكه بيگناهي را بكشد، مثل آن است كه همه مردم را كشته و در اينجا پيش از آن كه گاز را قاتل خاموش بناميم، بايد آن فردِ سهل‏انگار را قاتل واقعي بدانيم؛ قاتلي كه اگر خود نیز زنده باشد، فارغ از احساسات و عواطف، بايد بازخواست شود... .

هنوز سخنان حاج آقا تمام نشده بود كه مردي ميان سال از بين جمعيت برخاست، دخترك خردسالي را كه روي زانو نشانده بود، با محبت خاصي كنار خود نشاند و با صداي بلند گفت: حاج آقا! من را مي‏شناسيد؟
حاجي نگاهي به او كرد و گفت: متأسفانه به جا نمي‏آورم. مرد توجه او را به دختر كوچكش كه با مهارت خاصي دانه‏هاي تسبيح را مي‏چرخاند، جلب كرد و گفت: اين دسته گل را چه؟ او را هم نمي‏شناسيد؟

حاج آقا وقتي چشمش به دخترك افتاد گفت: آهان حالا يادم آمد؛ دخترك گلم، حالت چطوره؟ اين همون دسته گليه كه اون روز، اون جور قشنگ سلام و احوالپرسي مي‏كرد و من يك تسبيح قشنگ به او هديه دادم؟
مرد گفت: درسته حاج آقا؛ خوشحالم كه به ياد داريد... .

آشنايي او با حاجي برمي‏گشت به يك ماه پيش از محرم؛ درست جلوي همين مسجد، وقتي كه مرد به همراه همسر و دختر كوچکش سارا، از جلوي مسجد مي‏گذشتند و تصادفا چشمشان به حاج آقا خورد. مادر سارا گفت ما كه مشكل را به هر دكتري گفته‏ايم، بگذار به ‏ حاج آقا هم بگوييم، شايد او راهکاري داشته باشد. مرد خنده‏اي كرد و با طعنه گفت: اي بابا، مگر عقل از سرت پريده! اين مشكل چه ربطي به حاج آقا دارد؟ چه كاري از دست او برمي‏آيد؟ اما درست وقتي در حال گذر از كنار حاج آقا بودند، سلام گرم و مهربانانه حاجي، انگار وجود مرد را در چنبره خود گرفته، شيفته خود كرد و او كه با تكبر در حال گذر از كنار حاجي بود، دلش نرم شد؛ پاسخ سلامش را داد و گفت: حاج آقا تقبل الله! ميشه چند لحظه وقتتون را بگيرم؟
حاجي گفت: اختيار داريد! اين چه فرمايشيه!؟ وقت ما مال مردم است؛ موضوع راجع به چيست؟

مادر سارا تا خواست سر سخن را باز كند و بگويد موضوع مربوط به ‏اين دختر كوچولوي ماست، ‌حاج آقا دست مرد را گرفت و چند قدمي از دختر و مادرش كه دور شدند، گفت: اگر شكایتي از اين دسته گلتان داريد، صلاح نيست جلوي خودش بگوييد؛ بهتر است كمي از او دور باشيم.
مرد با تشكر از دقت حاجي گفت: راستش را بخواهيد، همين دسته گل ما، مدتي است كه خواب و خوراك ما را گرفته. مرتب ناخن‏هايش را به دهان مي‎گيرد و مي‎جود و صداي ساييده شدن دندان بر ناخنش ـ كه از بس آنها را جويده، ديگر نياز به كوتاه كردن هم ندارد ـ اهل خانه را به ستوه آورده است. پيش هر متخصصي هم که رفتيم، نتيجه‏اي نگرفتيم؛ يعني حوصله عمل به دستورشان را نداريم؛ آيا راه چاره‏اي به نظر شما مي‏رسد؟
حاج آقا گفت: والاٌ چه عرض كنم؟

از من مي‏شنويد، همان گونه كه دوست داريد او اعصاب شما را خراب نكند، بدانيد آموزه‏هاي ديني به ما مي‏گويند: او نيز حق دارد از شما بخواهد كاري كه اعصابش را به هم مي‏ريزد، انجام ندهيد؛ به كارش حساس نشويد و خيلي به رخش نكشيد؛ هيچ كاري از كارهاي خدا بي‎حكمت نيست؛ صبر كنيد و مطمئن باشيد با اين كار رضايت خدا را بيشتر جلب مي‏كنيد و شايد زودتر به نتيجه برسيد؛ من فعلا چيزي بيشتر از اين به ذهنم نمي‎رسد.

مرد تشكر كرد و به طرف خانمش آمد و گفت: نگفتم بي‎خودي داريم وقتمان را تلف مي‏كنيم؟ آخه‏ اينها را چه به ‏اين چيزها! هنوز مادر سارا پاسخ بابا را نداده بود كه سارا دست در دهان، شروع به جويدن ناخن‎هايش كرد و حاجي آقا كه به آرامي از كنار آنها در حال گذر بود، از دخترك پرسيد: ببينم دخترم چند سالته؟ سارا گفت: سلام آقا! من امسال مي‏رم تو شش سال. حاجي دستي به سر او كشيد. دستان دخترك را به آرامي فشرد و با لبخندي از كنارش گذشت. پدر و مادر سارا با نگاهي تند و تيز به او با سرعت بيشتر و نااميدانه به راهشان ادامه دادند.

روزها مي‏گذشت و سارا كوچولو هنوز دست از كارش برنداشته بود و داد و فرياد بابا يا فلفل‏هايي كه مادر به انگشتان او مي‏ماليد نيز براي دست برداشتن از اين عادت فايده‏اي نبخشيده بود.
شب‎هاي سرد زمستان از راه رسيده بودند، گاز شهري هم كه گهگاه قطع مي‏شد و پدر سارا از هر روشي براي افروختن بخاري منزل استفاده مي‏كرد.

يكي از روزهاي سرد زمستان كه پدر سارا بخاري را دستكاري كرد تا از كپسول مايع استفاده كند، وقتي فندك بخاري را زد و شعله را روشن كرد، بخاري گــر گرفت و شعله‎اش آنقدر زياد شد كه براي چند لحظه از پيرامون بخاري هم بيرون زد. همه شيشه‏هاي آن در يك لحظه خرد شد و روي فرش ريخت؛ پدر نيز از خيرش گذشت.

شب، گاز شهري دوباره وصل شد. بخاري را روشن كردند و خوابيدند. پدر و مادر در اتاق خود و سارا كوچولو و خواهر چهارده ساله‎اش با برادر ديگرشان كه سه سال از سارا بزرگتر بود، هم در اتاقي ديگر خوابيدند.
از صداي تيك تاك ساعت مي‏شد دريافت كه پاسي از نيمه شب گذشته، چون ديگر صداي ماشين‎ها به ندرت شنيده مي‏شد و انگار صداي پرش عقربه ساعت، همه فضاي اتاق را اشغال كرده بود.

در این هنگام، صداي سارا كوچولو با گريه بلند شد و خواهر و برادر بزرگترش كه دست‎هاي او را گرفته بودند و با فريادي آميخته با بغض مي‏گفتند: بابا بگذار بخوابيم، آخه ما از دست تو چيكار كنيم، كم كم به اتاق بابا و مامان نزديك شدند. پشت در اتاق كه رسيدند، به آرامي در زدند، اما كسي جواب نداد. كمي بلندتر به در كوبيدند، اما باز صدايي نشنيدند! حوصله برادر سر رفت. در را باز كرد و گفت: مامان شما راحت خوابيديد و ما از دست اين سارا آسايش نداريم! از بس كه ناخن‎هايش را مي‏خورد، ديگر اعصاب برايمان نمانده است... !
مامان! مامان! ماما ا ا ن!
هر چه صدا زدند، كسي جواب نداد.

با دستپاچگي برق را روشن كردند؛ مامان و بابا رنگ صورتشان برگشته بود؛ انگار سال‎ها خوابيده‎اند و حالا كه مي‏خواهند بيدار شوند، بلند شدن يادشان رفته! گويي به سختي مي‏خواستند خود را تكان دهند، اما نمي‎توانستند. خواهر بزرگ سارا، خود را روي مامان انداخت و با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن.

... مامان! مامان! تو رو خدا چي شده؟ چرا چيزي نمي‎گيد؟ چرا بلند نمي‎شيد؟ نگاهي به بابا انداختند؛ بابا به سختي انگشتش را به سوي پنجره نشانه رفت؛ برادر سارا دويد به طرف پنجره و گفت: چه كار كنم؟ پنجره را باز كنم؟ آره بابا جونم؟ بابا انگار با چشماش گفت: آره؛ پنجره را باز كن!
همه پنجره‏ها را باز كردند؛ خواهرش نگاهي به بخاري انداخت كه يك طرف لوله هواكش آن، از اتصال بدنه كمي جدا شده بود، به سرعت بخاري را خاموش كرد و به 115 زنگ زد.
حالا كه يك هفته از آن ماجرا مي‏گذرد و امشب بابا، سارا را با خود به شبستان مردانه مسجد آورده؛ تا آخر ماه صفر هم خدا بزرگ است.
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# جام جهانی ۲۰۲۶ # آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟