قتل شبانه، خانه به خانه!
ر ـ ثرايي
کد خبر: ۳۴۲۱۷
| | 6718 بازدید
مسجد از جمعيت پر بود و روحاني خوشبياني بر فراز منبر، اين آيه را ميخواند؛ «ولا تلقوا بايديكم الي التهلكه» (بقره 195): با دست خويشتن، خود را به هلاكت نيفكنيد. اين آيه هم تفسير عرفاني دارد، هم اخلاقي و هم سياسي و... اما اين روزها سرماي زمستان از راه رسيده و هرگاه تلويزيون را روشن ميكنيم، خبر حادثهاي تأسفبار از قرباني شدن شماري از هموطنانمان به دست قاتلي بي سر و صدا و خاموش يعني گاز شهري را ميشنويم. شايد يكي از مصاديقش اين باشد كه هيچ مسلماني حق ندارد با سهلانگاري در اين زمينه جان خود و نزديكانش را به خطر اندازد. البته اگر رسانه ملی این اندازه به راههاي ايمنسازي وسايل گرمازا مردم را توجه ميدهد، اگر آنها را به اهميت حفظ جان ـ اين عزيزترين وديعه خداوند نزد بشر ـ توجه ميداد، شايد شاهد اين همه قرباني نبوديم.
تلويزيون ما بايد به همه بفهماند آن كه سهلانگاري کرده و خود و نزديكانش را به راحتي هلاك ميكند، به مانند اين است كه همه انسانها را به كشتن داده، چرا كه خداوند آشکارا ميفرمايد: «من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا» (مائده 32): آنكه بيگناهي را بكشد، مثل آن است كه همه مردم را كشته و در اينجا پيش از آن كه گاز را قاتل خاموش بناميم، بايد آن فردِ سهلانگار را قاتل واقعي بدانيم؛ قاتلي كه اگر خود نیز زنده باشد، فارغ از احساسات و عواطف، بايد بازخواست شود... .
هنوز سخنان حاج آقا تمام نشده بود كه مردي ميان سال از بين جمعيت برخاست، دخترك خردسالي را كه روي زانو نشانده بود، با محبت خاصي كنار خود نشاند و با صداي بلند گفت: حاج آقا! من را ميشناسيد؟
حاجي نگاهي به او كرد و گفت: متأسفانه به جا نميآورم. مرد توجه او را به دختر كوچكش كه با مهارت خاصي دانههاي تسبيح را ميچرخاند، جلب كرد و گفت: اين دسته گل را چه؟ او را هم نميشناسيد؟
حاج آقا وقتي چشمش به دخترك افتاد گفت: آهان حالا يادم آمد؛ دخترك گلم، حالت چطوره؟ اين همون دسته گليه كه اون روز، اون جور قشنگ سلام و احوالپرسي ميكرد و من يك تسبيح قشنگ به او هديه دادم؟
مرد گفت: درسته حاج آقا؛ خوشحالم كه به ياد داريد... .
آشنايي او با حاجي برميگشت به يك ماه پيش از محرم؛ درست جلوي همين مسجد، وقتي كه مرد به همراه همسر و دختر كوچکش سارا، از جلوي مسجد ميگذشتند و تصادفا چشمشان به حاج آقا خورد. مادر سارا گفت ما كه مشكل را به هر دكتري گفتهايم، بگذار به حاج آقا هم بگوييم، شايد او راهکاري داشته باشد. مرد خندهاي كرد و با طعنه گفت: اي بابا، مگر عقل از سرت پريده! اين مشكل چه ربطي به حاج آقا دارد؟ چه كاري از دست او برميآيد؟ اما درست وقتي در حال گذر از كنار حاج آقا بودند، سلام گرم و مهربانانه حاجي، انگار وجود مرد را در چنبره خود گرفته، شيفته خود كرد و او كه با تكبر در حال گذر از كنار حاجي بود، دلش نرم شد؛ پاسخ سلامش را داد و گفت: حاج آقا تقبل الله! ميشه چند لحظه وقتتون را بگيرم؟
حاجي گفت: اختيار داريد! اين چه فرمايشيه!؟ وقت ما مال مردم است؛ موضوع راجع به چيست؟
مادر سارا تا خواست سر سخن را باز كند و بگويد موضوع مربوط به اين دختر كوچولوي ماست، حاج آقا دست مرد را گرفت و چند قدمي از دختر و مادرش كه دور شدند، گفت: اگر شكایتي از اين دسته گلتان داريد، صلاح نيست جلوي خودش بگوييد؛ بهتر است كمي از او دور باشيم.
مرد با تشكر از دقت حاجي گفت: راستش را بخواهيد، همين دسته گل ما، مدتي است كه خواب و خوراك ما را گرفته. مرتب ناخنهايش را به دهان ميگيرد و ميجود و صداي ساييده شدن دندان بر ناخنش ـ كه از بس آنها را جويده، ديگر نياز به كوتاه كردن هم ندارد ـ اهل خانه را به ستوه آورده است. پيش هر متخصصي هم که رفتيم، نتيجهاي نگرفتيم؛ يعني حوصله عمل به دستورشان را نداريم؛ آيا راه چارهاي به نظر شما ميرسد؟
حاج آقا گفت: والاٌ چه عرض كنم؟
از من ميشنويد، همان گونه كه دوست داريد او اعصاب شما را خراب نكند، بدانيد آموزههاي ديني به ما ميگويند: او نيز حق دارد از شما بخواهد كاري كه اعصابش را به هم ميريزد، انجام ندهيد؛ به كارش حساس نشويد و خيلي به رخش نكشيد؛ هيچ كاري از كارهاي خدا بيحكمت نيست؛ صبر كنيد و مطمئن باشيد با اين كار رضايت خدا را بيشتر جلب ميكنيد و شايد زودتر به نتيجه برسيد؛ من فعلا چيزي بيشتر از اين به ذهنم نميرسد.
مرد تشكر كرد و به طرف خانمش آمد و گفت: نگفتم بيخودي داريم وقتمان را تلف ميكنيم؟ آخه اينها را چه به اين چيزها! هنوز مادر سارا پاسخ بابا را نداده بود كه سارا دست در دهان، شروع به جويدن ناخنهايش كرد و حاجي آقا كه به آرامي از كنار آنها در حال گذر بود، از دخترك پرسيد: ببينم دخترم چند سالته؟ سارا گفت: سلام آقا! من امسال ميرم تو شش سال. حاجي دستي به سر او كشيد. دستان دخترك را به آرامي فشرد و با لبخندي از كنارش گذشت. پدر و مادر سارا با نگاهي تند و تيز به او با سرعت بيشتر و نااميدانه به راهشان ادامه دادند.
روزها ميگذشت و سارا كوچولو هنوز دست از كارش برنداشته بود و داد و فرياد بابا يا فلفلهايي كه مادر به انگشتان او ميماليد نيز براي دست برداشتن از اين عادت فايدهاي نبخشيده بود.
شبهاي سرد زمستان از راه رسيده بودند، گاز شهري هم كه گهگاه قطع ميشد و پدر سارا از هر روشي براي افروختن بخاري منزل استفاده ميكرد.
يكي از روزهاي سرد زمستان كه پدر سارا بخاري را دستكاري كرد تا از كپسول مايع استفاده كند، وقتي فندك بخاري را زد و شعله را روشن كرد، بخاري گــر گرفت و شعلهاش آنقدر زياد شد كه براي چند لحظه از پيرامون بخاري هم بيرون زد. همه شيشههاي آن در يك لحظه خرد شد و روي فرش ريخت؛ پدر نيز از خيرش گذشت.
شب، گاز شهري دوباره وصل شد. بخاري را روشن كردند و خوابيدند. پدر و مادر در اتاق خود و سارا كوچولو و خواهر چهارده سالهاش با برادر ديگرشان كه سه سال از سارا بزرگتر بود، هم در اتاقي ديگر خوابيدند.
از صداي تيك تاك ساعت ميشد دريافت كه پاسي از نيمه شب گذشته، چون ديگر صداي ماشينها به ندرت شنيده ميشد و انگار صداي پرش عقربه ساعت، همه فضاي اتاق را اشغال كرده بود.
در این هنگام، صداي سارا كوچولو با گريه بلند شد و خواهر و برادر بزرگترش كه دستهاي او را گرفته بودند و با فريادي آميخته با بغض ميگفتند: بابا بگذار بخوابيم، آخه ما از دست تو چيكار كنيم، كم كم به اتاق بابا و مامان نزديك شدند. پشت در اتاق كه رسيدند، به آرامي در زدند، اما كسي جواب نداد. كمي بلندتر به در كوبيدند، اما باز صدايي نشنيدند! حوصله برادر سر رفت. در را باز كرد و گفت: مامان شما راحت خوابيديد و ما از دست اين سارا آسايش نداريم! از بس كه ناخنهايش را ميخورد، ديگر اعصاب برايمان نمانده است... !
مامان! مامان! ماما ا ا ن!
هر چه صدا زدند، كسي جواب نداد.
با دستپاچگي برق را روشن كردند؛ مامان و بابا رنگ صورتشان برگشته بود؛ انگار سالها خوابيدهاند و حالا كه ميخواهند بيدار شوند، بلند شدن يادشان رفته! گويي به سختي ميخواستند خود را تكان دهند، اما نميتوانستند. خواهر بزرگ سارا، خود را روي مامان انداخت و با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن.
... مامان! مامان! تو رو خدا چي شده؟ چرا چيزي نميگيد؟ چرا بلند نميشيد؟ نگاهي به بابا انداختند؛ بابا به سختي انگشتش را به سوي پنجره نشانه رفت؛ برادر سارا دويد به طرف پنجره و گفت: چه كار كنم؟ پنجره را باز كنم؟ آره بابا جونم؟ بابا انگار با چشماش گفت: آره؛ پنجره را باز كن!
همه پنجرهها را باز كردند؛ خواهرش نگاهي به بخاري انداخت كه يك طرف لوله هواكش آن، از اتصال بدنه كمي جدا شده بود، به سرعت بخاري را خاموش كرد و به 115 زنگ زد.
حالا كه يك هفته از آن ماجرا ميگذرد و امشب بابا، سارا را با خود به شبستان مردانه مسجد آورده؛ تا آخر ماه صفر هم خدا بزرگ است.
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


