هیشکی نمیتونه بفهمه
مرد، زن، بچه و جوان و پیر، هرکه یکی دوتا یا حتی سه تا خرما از جعبه برمی دارد، ساکت و بی تفاوت رد نمی شود، مگر دختر و پسر بچه هایی که پدر یا مادرشان با دست از پشت سر هولشان می دهند سمت من تا یاد بگیرند که گاهی می شود از غریبه ها چیزی گرفت و خورد؛ و اینطور وقت ها نباید خجالت کشید، حتی باید پررو بود و چیزی را "حق" تلقی کرد و به هر قیمتی حق را گرفت.
با سه تا جعبه خرمای رطب درجه یک، جایی که مطمئن بودم نه آنقدر خلوت است که کسی را نبینم، نه آنقدر شلوغ که نتوانم به تک تک آدم هایی که می گویند "خدا رحمت کنه؛ قبول باشه" نگاه کنم و لبخند بزنم و به ذهن بسپارم ایستادم. درد کشیدم. این به من لذت داد! آنهمه آدم که مرا نمی فهمیدند. آنهمه همشهری و همزبان که "به زعم خودشان" همدرد من بودند. آنهمه آدم که مرا با بی تفاوتی نسبت به احساساتم خرد می کردند...
خدا بیامرزد؟
که را؟
هرچه نیاز و آرزو داشتم از تو را. هرچه امید داشتم به تو را. هرچه خیال داشتم راجع به من و تو را. خدا بیامرزد هرچه عشق بود و هرچه خاطره مانده بود و همه ی حرف ها را... برای مرگ همه چیز خیرات کردم. حالا مطمئنم که دلم باور می کند آنهمه دروغ را و دست از "ای کاش" برمی دارد.
خدا رحمت کند هرکه را برای همه ی نابود شده ها درود فرستد...
درود
حمیده کوه افکن / وبلاگ همیشه تنها
بی اغراق زیبا بود




