صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
تابناک ورزشی موبایل خبر

افکار پریشان ما

یک گل سرخ
کد خبر: ۳۳۳۸۷۱
| |
4133 بازدید
وارد کوچه پشت مسجد شده بودم کوچه سایه بود و چنددقیقه ای خواستم ماشینم را پارک کنم ولی به اندازه جای پارک دو ماشین چیزهایی گذاشته بودند که کسی نتواند ماشین پارک کند و این از جلوی مغازه شروع می شد.

رفتم پایین یکی از مانع ها را برداشتم و بردم جلوتر گذاشتم. دیدم صاحب مغازه که پیرمرد بلند قد و لاغر اندامی بود بیرون آمد و گفت ما هم ماشین داریم.

گفتم اشکالی نداره!

گفت چی اشکالی نداره؟! اینا را اینجا گذاشتم که کسی پارک نکنه ما ماشینامون الان میان.

گفتم اینجا کوچه است یا خیابان؟!

گفت: خیابونه ولی بن بسته و ضمنا جلوی خانه ماست.

گفتم: جلوی در خانه تان که نیست شما هم که ماشینتان اینجا نیست و این طوری با مانع جای پارک دو تا ماشین را گرفته اید؛ خلافه.

گفت: مگه تو ماموری؟..

عصبانیتش زیاد شده بود و دست و پایش می لرزید ...

گفت: دیدی چه کار کردی؟! منظورش این بود من باعث لرزیدن دست و پایش شده ام و خواست چیزی بگوید و احساس کرد جایش نیست؛ خیلی ناراحت بود. گفت الان میرم مغازه‌ام را آتش می‌زنم!

نفهمیدم منظورش چی بود؛ گفتم: حرف های من چه ربطی داره به مغازه آتش زدن؟ شما اینجا را اشغال کردید من گناه کارشدم؟

گفت: گناه نکردی پس چی به زور داری اینجا جلوی مغازه ما ماشین پارک می کنی؟ متوجه مطلب نبود (عاملی که باعث می شود آدم ها با یکدیگر برخورد غیر آدمانه کنند).

مطمئن بودم این از الان برای غروب می‌اندیشد که بچه‌هایش می‌آیند و باید ماشین پارک کنند و جای پارک ندارند. (همش غم و غصه زن و بچه  خوردن .. آخه این هم شد زندگی؟!)

بعضی پدر مادرها و بیشتر پدرها از صبح برای دیگران مانع ایجاد می‌کنند تا غروب شود و بچه هایشان نفع ببرند که بعدا به آن ها فحش ندهند!!

مانع را کنار زدم و برگشتم پشت فرمان نشستم و ماشین را پارک کردم. ولی مواظب بودم کاری دست من ندهد. او همینطور ایستاده بود و نگاهم می‌کرد تا پیاده شدم، سپس با عصبانیت دوید رفت مغازه که گفتم ای داد و بیداد ... ولی با یک مشت  کارت شناسایی و عکس قدیمی  برگشت و به من نشان داد که عکس جوانی اش که با زنش درشیراز گرفته بود هم در آن بود ...

گفت: ببین. و یکی از عکس ها که در لباس شهربانی قدیم گرفته بود را از میان بقیه بیرون کشید و گفت من این بودم! که واقعا جالب بود با سبیل کلفت و ریش از ته تراشیده و هیکل پر ولی حالا ریش و سبیل داشت و لاغر اندام و می لرزید.

گفتم شما در شهربانی بودید؟ آهی کشید که پشتش خیلی حرف ها بود. چشمانش پر از اشک شد.

گفتم: پس دنیا دیده هستی و باید بهتر بدانی که چطوری نظر مردم را رعایت کنی؟! لبخند تلخی زد و چند جمله دیگر که رد و بدل کردیم آرام شد و گفت: فکر کردم مامور شهرداری هستی و به ذهنم رسید که می خواهی از روی قلدری این کار را بکنی! و برای این بود عصبانی شدم. حالا دیدم اشتباه کردم و رفت مانع ها را جمع کند و ببرد داخل مغازه ...

موقع برگشتن به خانه خیلی فکر کردم که ما چقدر پریشانیم و افکارمان چطور از صفر تا صد در نوسان است و جای فکرهایمان چه زود عوض می شود و  پله پله این بلا چگونه سر ما آمده است؟!

حسین محمدی / وبلاگ یک گل سرخ
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
تابناک ورزشی موبایل خبر
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# جام جهانی ۲۰۲۶ # آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
امضای یادداشت تفاهم ایران با آمریکا را در این مقطع...