صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

يا امام رضا، من غلامرضام، غلام تو

کد خبر: ۳۱۸۳۶
| |
2129 بازدید

من از على(ع) آموخته ام كه در برابر ناملايمات بايد ايستادگى كرد و براى پيروزى بايد تلاش كرد و با اتكال به خدا به ميدان رفت و پيروز شد و من چنين كردم و پيروز شدم. ولى نه آن پيروزى كه من مى خواستم، چرا كه نگذاشتند و سد راهم شدند.

به نوشته ایران، قطعاً اين بهترين مقدمه براى نوشتن و ياد كردن از پهلوان جاودانه اى است كه هر روز بيشتر در دل و جان مردم خانه مى كند. مى توانستم از خاطره مبارزه اش با سيراكوف بلغارى بگويم كه در پاسخ به تماشاچيان و دوستانش گفت: پاى حريف ضربه خورده بود و اين رسم مردانگى نبود كه من به پاى ضرب خورده او حمله كنم.‎

پهلوانى كه بى محابا از رازهاى دلش و رموز پنهان قلبش مى گويد و بدون واهمه از قياس بلاتشبيه و خنده دارش، در كيهان ورزشى آن روزها مى نويسد: من اين عكس ها را (حيدر ظفر، آناتولى آلبول، بوريس كولايف و پالم، حريفان طراز اول خود) هنوز مانند هيتلر در مقابل چشمانم قرار مى دهم و با آنها راز و نياز مى كنم. با اين تفاوت كه بى نهايت به آنها (حريفانش) علاقه مندم و هيچ مايل نيستم مانند هيتلر به آنها بنگرم. هيتلر آنها را (تصوير دشمن ها) مى نگريست و آرزو داشت با خون شان آشاميدنى گوارايى بنوشد اما من چنين خيالى نداشتم و ندارم. من به خون شان تشنه نيستم. من فقط از هيتلر آموختم كه بايد شمايل آنها را مدنظر قرار داد. دندان به روى جگر گذارد و براى پيروزى بر آنها تلاش كرد. من چنين كردم هر چند به موفقيت نهايى خود نرسيدم.

وقتى قرار نبود غلامرضا تختى فرزند مشهدى رجب اسير خودبينى ها شود و در دام پربلاى عجب و غرور گرفتار شود، آن وقت قلم به دست مى گيرد و در خاطراتش اين چنين ادامه مى دهد: «.‎/‎/ هميشه در اين فكر بودم آيا ممكن است روزى براى گرفتن مدال طلا آن قدر خم شد تا آقاى رئيس بتواند نوار مدال را به گردنم بياويزد قهرمان شدم اما بر مغزم اضافه نشد.‎/.»

واقعاً وقتى ستاره اى بعد از ۴۱ سال رنگ افول و غروب به خود نمى بيند چرا كه اين چنين با تواضع و خشوع در پيشگاه ملت خودش را توصيف مى كند، بازى با كلمات براى چه غلامرضاى جوان و مشهورى كه از تمام سكوها بالا رفته و نامش بر سر زبان ها افتاده ولى اسير شهرت نشده، وقتى در مقابل سؤالات عجيب و غريب كشتى دوستان يا بهتر بگوييم تختى دوستان قرار مى گيرد، مى گويد: «سه دسته از من مى پرسند و من هميشه در مقابل اين سه گروه سؤال كننده مختلف جرأت خود را از دست مى دهم و در دو مورد تقريباً لال مى شوم. بعضى ها مى پرسند: خيال ندارى داماد شوى گروهى از دوستان بسيار صميمى و نزديكم به من نيش مى زنند و مى گويند: «درباره كشتى شوروى ها بخصوص تازه به دوران رسيده هاشان در المپيك چگونه فكر مى كنى دسته اى بسيار قريب كه تازه به من معرفى مى شوند يا من با آنها افتخار آشنايى پيدا مى كنم، اين جمله را زمزمه مى كنند: از گذشته صحبت كن، حال را خودمان شاهديم.»

صندوقچه اسرار تختى
راستى بعد از ۴۱ سال از مرگ تختى چرا نبايد گفت كه او عاشق خانواده و تعهد مقدس پدر شدن بود. چرا نبايد به سراغ صندوقچه اسرار تختى رفت و چرا نبايد به اين سؤالات تختى پاسخ داد، وقتى كه پهلوان فاتح المپيك ها مى گويد: «گاهى اوقات كه با حريفان تنها مى مانديم، پاى زن به ميان مى آمد اما من معمولاً از بى كسى خود مطلبى به ميان نمى آوردم. وقتى كه عكس دخترى را از سينه شان بيرون مى كشيدند و نشانم مى دادند، مى ديدم برق شادى در چشمان شان مى درخشيد و درخشيدن اشك شادى شان چشمان مرا هم مرطوب مى كرد. اغلب نزد خود مى گفتم: آيا قلب من هميشه بايد خالى باشد.‎/‎/ خالى مانند صندوقى كه كوچك ترين امانت باارزشى در آن راه نيافته باشد آيا قلب من هيچگاه صندوقچه محبت دخترى نخواهد شد.

قضاوت با شما كه با وجود اين همه سجاياى اخلاقى كه ۴۱ سال دائماً مرور شده در مورد تختى چه مى توان گفت و چرا نبايد قصه و داستان شنيدنى ارادت مثال زدنى او به ائمه اطهار را درس كلاس كشتى گيران و ورزشكاران امروز كرد چرا نبايد تختى را آن طور كه بوده معرفى كنيم و چرا از تختى فقط به مردانگى اش در زلزله بوئين زهرا و جوانمردى اش در كشتى با حريف هندى اكتفا كرده ايم.

مگر آن خادم حرم امام رضا(ع) خاطره فراموش نشدنى زيارت جهان پهلوان را براى مان اين گونه توصيف نكرد:
آخرين بارى كه تختى به مشهد آمد از خادمين حرم خواهش كرد پس از خلوت شدن حرم به او اجازه دهند چند دقيقه در حرم باشد. مسئولان با درخواست تختى موافقت كردند و آن شب شاهد صحنه اى بودم كه واقعاً مرا متأثر كرد.

مرحوم تختى تنها وارد حرم شد و حدود ۱۵ دقيقه كنار ضريح به راز و نياز پرداخت. چراغ هاى حرم خاموش بود و من گوشه اى منتظر بودم كه تختى كارش تمام شود و در را ببندم. آن مرحوم در حالى كه دو دست خود را محكم به پنجره ضريح داشت و صورتش را به آن چسبانده بود به شدت مى گريست.

ناله مى كرد و مى گفت: «يا امام رضا، من غلامرضام، غلام تو هستم. هرچه دارم از تو دارم. كمكم كن. درمانده شدم. تا حالا آبروى مرا حفظ كرده اى، نگذار در ميان مردم بى آبرو شوم. به من روحيه و توان بده تا بتوانم هميشه در خدمت مردم باشم. تو خيلى چيزها به من دادى. باز هم به كمكت نياز دارم. نااميدم نكن.»

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟