«سالار» هم قهرمان شد و هم فرشته
هنرمند مردمي، شادروان حسين پناهي از برادر شهيدش ميگويد
کد خبر: ۳۰۲۴۱۹
| | 6190 بازدید
حسين پناهي؛ هنرمند محبوب و چهره مهرباني بود كه در نقش هاي خاطره انگيز بازي كرد. او در عرصه هنر از شعر و ادبيات گرفته تا بازيگري در تئاتر و سينما و تلويزيون خوش درخشيد و افسوس كه در ناباوري دوستدارانش، صحنه زندگي را ترك كرد و پر كشيد.حسين را اهالي هنر وادبيات دوست داشتند و ميشناختند اما شايد كمتر كسي بلشد كه بداند برادراين بازيگر توانا يكي از شهداي بزرگوار استان كهگيلويه و بويراحمد است؛ شهيد سالار پناهي.
شهيد سالار پناهي فرزند عليرضا متولد 1341 روستاي دژكوه از توابع شهر سوق شهرستان كهگيلويه كه در تاريخ 27 /4/ 1361 در منطقه عملياتي شلمچه به درجه رفيع شهادت نايل آمد و مزار او در گلزار شهداي سوق واقع است.
حسين در سوگ شهادت برادركوچكترش ـ شهيد سالار ـ نوشته اي دارد كه خواندن آن ما را با نگاه حسين به مقوله شهيد وشهادت آشنا مي سازد. نگاهي نو و البته از جنس حسين پناهي و انديشه هايش با همان صداقت و سادگي اش.

سالار بود. كار مي كرد. درس مي خواند و مي رفت. صدايش را مي شنيديم و چهره اش را مي ديديم. وجودش را حس مي كرديم.
وقتي كار مي كرد، وقتي كتاب مي خواند، وقتي وضو مي گرفت، وقتي نوحه مي خواند، وقتي مريض مي شد تنها وقت هايي بود كه او را مي ديديم.
آن روزها در خانه فقط يك سالار داشتيم اما از وقتي كه رفت، از وقتي كه كوله بارش را مصمم بست و براي هميشه رفت، از وقتي كه «هادي» را بغل كرد و بوسيد و رفت، از وقتي كه پدر را به خاطر زحمت و مادر را به خاطر شير به بخشش و گذشت التماس كرد، از وقتي كه از زير قرآن گذشت و رفت، وضع در خانه به كلي دگرگون شد.
روزي كه خبرشهادتش را به سندا ن دلمان كوبيد، روزي كه دلمان از غصه ماندن شكست، وضع كاملا عوض شد.
اينك در همين لحظه ها، يادها، خاطره ها، حركتها، سكوتها درهمه اشيا - اشيايي كه حضور او را در آيينه دل خود ضبط كرده اند - در زندگي، در همه لحظات زندگي يكايك افراد خانواده، او حضور دارد.
اينك همه در گذشته خود مرور مي كنيم با تعميق و لحظه به لحظه و قدم به قدم. به دنبال او مي گرديم. به دنبال ردي، سخني، پيامي، رازي، رمزي. اينك همه به دنبال او مي گرديم تا شايد بدانيم او كه بود ؟ تا شايد بدانيم شهيدان كيستند ؟ تا شايد بدانيم راز آن انتخاب را؟
...سالار ما قهرمان نبود هرچند كه شد. فرشته نبود هر چند كه گشت.
سالار از ما بود و با ما بود، خاكي و فقير و ساده.
شهيدان از مايند تا وقتي كه انتخاب نكرده اند اما كوله بار را كه بستند و قدم را كه برداشتند آن وقت كس ديگري مي شوند و " سالار" ما حالا كس ديگري گشته است. ما مي گرديم به دنبال او و اكنون او را مي بينيم اما نه با چشم ديروز و" سالار" ديروز را. او را مي بينيم صدبار، هزاربار و هزاران بار، درهمه جا. درخانه، در حياط، در خيابان، در كوچه، در كارگاه و در مدرسه.
درهرجا كه زندگي هست و حيات. در همه لحظه ها. درهمه زمان مي گرديم.
پدرش آيه اي به خط او را به ديوار چسبانيده است و از وراي آن آيه، چهره شاداب سالارش را نظاره مي كند.
مادرش گهواره كودكي او را در آغوش مي كشد و او را مي بيند. كودكيش را، دژكوه را. آن خانه سنگي فقيرانه را. سالهاي سخت تنگدستي را. سال چهل و دو را و روز تولد او را و من محو درخت توتي مي شوم كه پرورده اوست. درخت او تناور، سرسبز و زنده، قد كشيده و سايه گسترانده است و برادرش او را آن سوي يك عكس در شيراز مي يبند كه سرشار از عشق، به او مي گويد: مي روم براي شهادت. و رفت.
همه زندگي ما را اينك او پر كرده است.
سالار زنده است. در همه مظاهر زندگي. در لحظه اي كه مي گذرد. در هر آيه اي كه خوانده مي شود. در هر سوزي كه سروده مي شود و سايه مي گستراند.
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


