براي تنهاييهاي دخترك 8 ساله
چه كسي از دل «اَسرا» خبر دارد؟ چه كسي ميداند وقتي او تنهاست و جز ترس و دلهره همدمي ندارد، چه بر سرش ميآيد؟ ما هم از درد دل او بيخبر بوديم تا روزي كه نامهاش به دستمان رسيد: «من دختري هشت سالهام و مثل بچههاي ديگر به مدرسه ميروم، اما من پول تو جيبي ندارم تا مثل بقيه همكلاسيهايم خوشحال باشم. پدرم مريض است و نميتواند كار كند. مادرم هم مريض است. ما پول نداريم....»
به گزارش جام جم، حسن، پدر «اَسرا» چهار سال است بيماري اعصاب و روان دارد. او ماهي چند بار در بيمارستان رواني بستري ميشود، چون شدت بيمارياش به حدي است كه نميتوانند در خانه نگهش دارند.
حسن از دنيا بريده، نه اَسرا برايش مهم است نه همسرش آمنه. او وقتي مريضياش عود ميكند و از خود بيخود ميشود مشتش را از قرصهاي جورواجور پر ميكند و همه را يك دفعه بالا مياندازد تا بميرد.
او تا حالا بارها تا لب پرتگاه مرگ رفته و برگشته. آمنه هم مثل حسن بيماري اعصاب و روان دارد و بيمارياش آنقدر عميق است كه پزشكي قانوني حكم «محجوريت» برايش صادر كرده است.
آمنه نه ميتواند براي «اَسرا» مادري كند و نه به تنهايي خودش را اداره كند.
حسن آنطرف، آمنه اينطرف، دو جزيره دور از هم و اَسرا سرگردان ميان پدر و مادري نيمبند در خانهاي اجارهاي كه چيزي براي خوردن در آن پيدا نميشود.
دخترك هشت ساله را همسايهها نگه ميدارند، اگر مردم نيكوكار پولي به حسن بدهند او هم براي دختركش و آمنه خوراكي ميخرد وگرنه دختر كوچك كشور ما گرسنه ميخوابد و خوابهاي پرتشويش ميبيند.
«اَسرا» خيلي تنهاست، او در شهر خودش غريب است. خانه براي او ناامن است، آغوش مادري مجنون برايش گرم نيست، آغوش پدري كه ناراحتي اعصاب دارد، برايش امن نيست.
«اَسرا» حالا به حمايت آدمهاي خوب نياز دارد.





