ميخواهم امانت را پس بدهم
روزی مسئول خوابگاه دانشجویی به درب اتاقمان آمد و گفت : چون ظرفیت خوابگاه
کم است به هر اتاقی یک نفر اضافه خواهد شد و بعد پشت سرش جوانی با چهره ای
محجوب که از خجالت لپ های او سرخ شده بود سلام کرد و وارد اتاق شد. اتاق
ما که تا حالا سه نفره بوده شدیم چهار نفر...
خودش را معرفی کرد: من
سید حسین طباطبایی هستم! از لهجه شیرینش فهمیدم یزدی است. کمی بیشتر که
توضیح داد متوجه شدم قبلا رشته الهیات و معارف اسلامی بوده ولی تغییر رشته
داده و قرار است حقوق بخواند. متانت و نجابت او باعث شد تا خیلی زود در دل
بچه های اتاق جا باز کند. برایش احترام خاصی قائل بودیم دلیلش هم واضح بود
سید است و اولاد پیامبر (ص).
یکی دیگر از ویژگی هایش هم این بود که
از جنس خودمان بود یک بسیجی و اهل جبهه. آن موقع همه ما از بسیج یک بهره ای
برده بودیم! یک اورکت. من و سید حسین اورکت های بسیجی مان را با هم عوض
کرده بودیم و حدود یک سالی این قضیه طول کشید تا اینکه یک روز سید حسین گفت: این اورکت را بده و اورکت خود را پس بگیر! وقتی علت را پرسیدم گفت: می
خواهم این بار که شهرستان رفتم اورکت را تحویل بسیج بدهم چون امانت بسیج
است! اورکت را برد و پس داد.
با اعزام نیروی عملیات والفجر ده من به
جبهه رفتم و دیگر سید را ندیدم. بعد از عملیات که برگشتم از بچه ها سراغش
را گرفتم گفتند: سید با اعزام نیروی دانشجویی به جبهه رفته است و موقع
رفتن گفته بود: چطور من می توانم اینجا بمانم و درس بخوانم در حالی که همه
دوستانم در جبهه اند...
چند ماه گذشت ولی خبری از سید حسین نشد.کم
کم نگران شدیم و سراغش را از بچه های یزدی دانشگاه گرفتیم ، گفتند : سید
حسین در جبهه مفقود الاثر شده است...
وقتی که دانشگاه برای گرامی داشت شهادت وی مراسمی برگزار کرد ، علیرضا قزوه این غزل را برایش سرود:
فدای نرگس مستت باد هزار زنبق صحرایی
هزار سر همه سودایی هزار دل همه دریایی
میان کوچه بیداران هنوز در گذر طوفان
به یاد چشم تو می سوزد چراغ این شب یلدایی
کنار من بنشین امشب که تا سپیده سخن گوییم
تو از طلوع اهورایی من از غروب تماشایی
هزار شب همه شب بی تو زبان زمزمه ام این بود:
بخواب تا بدمد بختت بخواب ای سر سودایی
چه مانده است ز ما یاران ! دلی شکسته تر از باران
دلی شکسته که خو کرده ست به درد و داغ و شکیبایی
تو نیستی و دلت اینجاست کنار آینه و قرآن
برادران همه برگشتند چرا به خانه نمی آیی ؟
----------------------------------------
خاطره از: مصطفي آهو زاده
خدایا به حق شهدا ، ما را با شهدا و صالحین محشور فرما
روحش شاد و يادش گرامي




